[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی جریر بن عبد الله البجلی لَمّا أرسله إلی معاویة:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابی فَاحْمِلْ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْفَصْلِ وَ خُذْهُ بالْأَمْرِ الْجَزْمِ، ثُمَّ خَیِّرْهُ بَیْنَ حَرْبٍ مُجْلِیَةٍ أَوْ سلْمٍ مُخْزیَةٍ؛ فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبذْ إِلَیْهِ، وَ إِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَیْعَتَهُ، وَ السَّلَام.[/hadith]
از نامه های امام(علیه السلام) است که به جریر بن عبدالله بجلّی هنگامی که او را به سوی معاویه (برای اتمام حجّت نهایی) فرستاد نگاشت.(1)
نامه در یک نگاه:
محتوای نامه کاملا روشن است امام
(علیه السلام)
می خواهد فرستاده اش جریر، به معاویه اتمام حجت نهایی را بکند که اگر آماده بیعت است بیعت کند; و اگر آماده بیعت نیست مفهومش این است که قصد جنگ دارد.
در مسیر حلّ مشکل از طریق مسالمت آمیز:
در تواریخ آمده است هنگامی که امیر مؤمنان علی(علیه السلام) به جریر مأموریت داد تا نزد معاویه برود و از او بیعت بگیرد و او پیام امام(علیه السلام) را به معاویه رساند معاویه پیوسته امروز و فردا می کرد تا جایی که اصحاب امیر مؤمنان او را متهم به همکاری با معاویه کردند و امام(علیه السلام) درباره او فرمود: آن قدر جریر نزد معاویه درنگ کرده است که یا گنهکار است و یا فریب خورده!
لذا امام(علیه السلام) نامه مورد بحث را برای جریر مرقوم فرمود تا بیش از این معطل نشود و یکی از دو جواب را از معاویه بگیرد، یا بیعت کند یا اعلان جنگ دهد. امام(علیه السلام) در این نامه می فرماید:
«اما بعد (از حمد و ثنای الهی) هنگامی که نامه من به تو رسید معاویه را به حکم نهایی دعوت کن و برای یک طرفه شدن کار، او را به یک نتیجه جزمی وادار ساز. سپس او را میان جنگی آواره کننده یا تسلیمی رسواگر مخیر ساز اگر جنگ را اختیار کرد به او اعلان جنگ کن و اگر راه صلح و سلامت را پیش گرفت از او بیعت بگیر والسلام»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِذَا أَتَاکَ کِتَابی فَاحْمِلْ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْفَصْلِ(2)، وَخُذْهُ بالاَْمْرِ الْجَزْمِ، ثُمَّ خَیِّرْهُ بَیْنَ حَرْب مُجْلِیَة(3)، أَوْ سلْم مُخْزیَة(4)، فَإِنِ اخْتَارَ الْحَرْبَ فَانْبذْ(5) إِلَیْهِ، وَإِنِ اخْتَارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَیْعَتَهُ، وَالسَّلاَمُ).
هنگامی که نامه امام(علیه السلام) در شام به جریر رسید آن را به دست معاویه داد و خود به پا خاست و برای مردم سخن گفت و تذکر داد که همه شما از وضع عثمان آگاهید و تمام بلاد بدون گفتگو با علی بیعت کرده اند; یعنی با شخصی که اگر مسأله خلافت به اختیار خود ما گذاشته می شد کسی جز او را نمی پذیرفتید.
نکته:
جریر بن عبدالله کیست؟
جریر بن عبدالله از مشاهیر صحابه از قبیله بجیله از قبایل یمن است. بجیله نام زنی بود معروف در آن قبیله که قبیله به نام او نامیده شد و گاهی منسوب به آن قبیله را بجلی می گویند.
جریر در سال دهم هجرت در رأس 150 تن از قبیله بجله نزد رسول خدا آمد و اسلام آورد. پیغمبر او را احترام کرد و هنگامی که دست خود را برای بیعت گشود فرمود: بیعت به این شرط که به یکتایی خداوند و نبوّت من ایمان داشته باشی نماز را به پا داری و زکات را بپردازی خیر خواه مسلمانان باشی و روزه ماه رمضان را انجام دهی و والی مسلمانان را اطاعت کنی.
سپس آن حضرت اوضاع منطقه زندگی او را سؤال کرد جریر عرض کرد: یا رسول الله اسلام در آن منطقه ظاهر شده و مردم بتها را شکستند. فرمود: بت «ذوالخلصه» چطور؟ عرض کرد این بت بزرگ به حال خود باقی است. حضرت وی را مأمور به نابود کردن آن ساخت. جریر با 200 تن از قبیله خویش به آنجا شتافت و بعد از چند روز بازگشت و عرض کرد: به خدا سوگند آن را ویران کردم و به پیش چشم عبادت کنندگانش آتش زدم.
جریر همراه قبیله بجیله در فتح قادسیه شرکت داشت و مؤثر بود. بعداً از سوی عثمان به عنوان فرماندار منطقه همدان نصب شد و بعد از قتل عثمان و رسیدن نامه امیر مؤمنان به او، مردم را به امامت حضرت و بیعت با او دعوت کرد و بعد از چندی به کوفه آمد و چون در میان مردم شام شهرتی داشت امام(علیه السلام) نامه خود را که برای معاویه نوشته بود به دست او داد که به شام برود; ولی نتوانست نقش خود را به خوبی ایفا کند و به کوفه بازگشت. مردم عراق به او بدبین شدند و او را طرفدار معاویه شمردند. جریر از بدبینی عراقیان دلگیر شد و به جزیره قرقیسا رفت و از کارهای سیاسی و اجتماعی دوری گزید.
پی نوشت:
1 . سند نامه: از کسانی که قبل از سیّد رضی این نامه را نقل کردند نصر بن مزاحم در کتاب صفین و ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 211).
2 . «فصل» در اصل به معنای جدایی است و به حکم قطعی که از قاضی و غیر قاضی صادر می شود، فصل گفته می شود، زیرا میان ارباب دعوا جدایی می افکند و مسائل مشتبه را از هم جدا می سازد.
3 . «مجلیة» از ریشه «اجلاء» به معنای اخراج از وطن است و ریشه اصلی آن «جلاء» به معنای آشکار شدن است و به همین مناسبت به خروج از شهر نیز اطلاق شده، گویی شخص در شهر مخفی است و با خروج آشکار می گردد و «جلاء» به معنای صیقل دادن نیز، نوعی آشکار شدن رنگ حقیقی است که در زیر زنگار پوشیده شده بود.
4 . «مخزیة» از ریشه «خزی» است که به باب افعال رفته و «خزی» به معنای رسوایی و ذلت آمده است و شاید ریشه اصل رسوایی باشد که سبب ذلت هم می شود و جمعی از ارباب لغت ریشه اصلی آن را بدحالی حاصل از وقوع در بلا و رسوایی و ذلت دانسته اند.
5 . «فانبذ» از ریشه «نبذ» بر وزن «سبز» در اصل به معنای دور افکندن اشیای بی ارزش است و گاه به معنای اعلام کردن نیز آمده; گویی سخنی به سوی طرف افکنده می شود، خواه این سخن الغای پیمان باشد یا اعلان جنگ یا چیز دیگر و در جمله بالا به معنای اعلان جنگ است.