[hadith]وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ، فَوَقَی بهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الْأَسنَّةِ؛ فَقُتِلَ عُبَیْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ یَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَةَ، وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِیَّتَهُ [أُخِّرَتْ] أُجِّلَتْ. فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بی مَنْ لَمْ یَسْعَ بقَدَمِی وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ کَسَابقَتِی الَّتِی لَا یُدْلِی أَحَدٌ بمِثْلِهَا، إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ یَعْرِفُهُ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی کُلِّ حَالٍ.[/hadith]
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص54
داستان جنگ بدر:
فصل سوم در شرح داستان جنگ بدر است. ما این موضوع را نخست از کتاب المغازی محمد بن عمر واقدی نقل می کنیم و سپس اضافاتی را که محمد بن اسحاق در کتاب المغازی خود و احمد بن یحیی بن جابر بلاذری در کتاب تاریخ الاشراف خود آورده اند نقل خواهیم کرد. واقدی می گوید: چون به پیامبر (ص) خبر رسید که کاروان قریش از مکه به آهنگ شام بیرون آمده است و قریش همه اموال خویش را در آن کاروان جمع کرده است، یاران خود را بر آن کار فراخواند و به قصد فرو گرفتن کاروان در آغاز شانزدهمین ماه هجرت خویش همراه یکصد و پنجاه و گفته اند دویست مرد بیرون آمد، ولی با کاروان رویاروی نشد و به کاروان که به سوی شام می رفت نرسید. این همان است که به جنگ ذو العشیرة معروف است. پیامبر (ص) از آنجا بدون اینکه جنگی انجام دهد به مدینه برگشت. چون زمان برگشت آن کاروان از شام فرا رسید پیامبر (ص) یاران خود را برای فرو گرفتن آن کاروان فرا خواند و طلحة بن عبید الله و سعید بن زید بن عمرو بن نفیل را ده شب پیش از خروج خود از مدینه برای تجسس از خبر کاروان گسیل داشت و آن دو بر شخصی به نام کشد جهنی در منطقه ای که موسوم به نخبار و در ساحل دریا و پس از ذو المروة است فرود آمدند. او آن دو را پناه داد و پذیرایی کرد و ایشان در پناه و سایه خیمه ای مویین بودند و همچنان بر جای خود ثابت ماندند تا کاروان از آنجا گذشت. کشد جهنی آن دو را بر نقطه بلندی از زمین برد و آن دو بر آن قوم و چیزهایی که کاروان با خود می برد نگریستند. کاروانیان پیش از آن از کشد می پرسیدند آیا کسی از جاسوسان محمد را ندیده ای او در پاسخ می گفت: پناه بر خدا می برم جاسوسان محمد در نخبار
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص55
چه می کنند؟ چون کاروان از آن منطقه گذشت آن دو آن شب را همانجا گذراندند و فردای آن شب بیرون آمدند و کشد هم برای بدرقه آنان بیرون آمد و آن دو را به ذو المروة رساند. کاروان هم شتابان راه ساحلی را پیش گرفت و شب و روز از بیم تعقیب در حرکت بود. طلحه و سعید همان روزی به مدینه رسیدند که پیامبر (ص) در بدر با قریش رویاروی شده بود، آنان برای رسیدن به پیامبر (ص) بیرون آمدند و در تربان پیامبر (ص) را ملاقات کردند. تربان میان ملل و ساله و بر کنار شاهراه است و محل زندگی عروة بن اذینه شاعر بوده است. پس از این هنگام، کشد که طلحه و سعید به پیامبر (ص) گفته بودند که با آنان نیکو رفتار کرده است، به حضور پیامبر (ص) آمد. رسول خدا (ص) به او خیر مقدم گفت و گرامی داشت و فرمود: آیا میل داری ینبع را در اختیارت قرار دهم گفت: من سالخورده ام و عمرم سپری شده است، لطف کن و آن را در اختیار برادر زاده ام بگذار و پیامبر (ص) چنان فرمود. گویند: پیامبر (ص) مسلمانان را فرا خواند و آماده ساخت و فرمود: این کاروان قریش است که اموال ایشان در آن است، شاید خداوند آن را به غنیمت به شما ارزانی فرماید. برای آن کار آنان که باید شتاب گیرند شتاب گرفتند و کار چنان شد که گاه پسری با پدر خود در مورد اینکه کدامیک بروند و قرعه کشی کردند. از جمله کسانی که در این بار با پدر خویش قرعه کشید سعد بن خیثمه بود. سعد به پدرش گفت: اگر چیز دیگری جز بهشت می بود ترا ویژه آن می کردم و بر تو ایثار می داشتم و من در این راه آرزوی بهشت دارم و امید شهادت. پدرش خیثمه گفت: مرا برای این کار ترجیح بده و خودت همراه و با زنان خویش باش، سعد نپذیرفت. خیثمه گفت: فرزندم ناچار باید یکی از ما دو تن اینجا بماند، قرعه کشیدند و قرعه به نام سعد برآمد و سعد در جنگ بدر شهید شد. گروه بسیاری از یاران پیامبر (ص) از همراهی با آن حضرت خود داری کردند و بیرون شدن او را از مدینه خوش نمی داشتند و در این مورد سخن و گفتگو بسیار شد. گروهی از اهل بینش و افراد دارای حسن نیت هم از همراهی با پیامبر (ص) خودداری کردند که نمی پنداشتند جنگی در پیش باشد، بلکه گمان آن داشتند که این سفر برای کسب غنیمت است و اگر گمان می کردند که جنگ خواهد بود هرگز تخلف نمی کردند. از جمله ایشان اسید بن حضیر است، چون رسول خدا (ص) باز آمد، اسید گفت: سپاس خداوندی را که
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص56
ترا شاد و بر دشمنت پیروز گردانید، و سوگند به آنکه ترا به حق فرستاده است، من به منظور حفظ جان خود از همراهی با تو باز نایستادم، بلکه اصلا نمی پنداشتم که تو با دشمن برخورد می کنی و گمان نمی بردم که جز گرفتن کاروان مسأله دیگری هم خواهد بود. پیامبر (ص) فرمود: راست می گویی. گوید: پیامبر (ص) بیرون آمد و چون به ناحیه معروف به بقع که همان خانه های سقیا و در واقع متصل به مدینه است رسید، فرود آمد و لشکرگاه ساخت و جنگجویان را سان دید و از میان ایشان عبد الله بن عمر، اسامة بن زید، رافع بن خدیج، براء بن عازب، اسید بن ظهیر، زید بن ارقم و زید بن ثابت را برگرداند و به آنان اجازه شرکت در جنگ نداد. واقدی می گوید: ابوبکر بن اسماعیل از پدرش از عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: در آن روز پیش از آنکه پیامبر (ص) ما را سان ببیند برادرم عمیر بن ابی وقاص را دیدم که خویش را مخفی می کند. گفتم: برادر ترا چه می شود گفت: بیم آن دارم که پیامبر (ص) مرا ببیند و سنّ مرا کم بشمرد و برگرداند و من دوست دارم بیرون بیایم، شاید خداوند شهادت را روزی من فرماید. گوید: چون از مقابل پیامبر (ص) عبور کرد سنّ او را کم شمرد و فرمود: برگرد. عمیر گریست و پیامبر (ص) به او اجازه شرکت در جنگ فرمود. گوید: سعد بن ابی وقاص می گفته است: به سبب کوچکی او من حمایل شمشیرش را گره می زدم و بر او می بستم و او در حالی که شانزده ساله بود در بدر شهید شد. واقدی گوید: چون پیامبر (ص) در کنار خانه های سقیا فرود آمد به یاران خود فرمان داد از چاه آنان آب بردارند و خود از آب آن چاه نوشید و نخستین کس بود که از آن آب نوشید و کنار آن چاه نماز گزارد و سپس برای مردم مدینه دعا کرد و چنین عرضه داشت: «پروردگارا همانا ابراهیم بنده و دوست و پیامبر تو برای مردم مکه دعا کرد و من، محمد، که بنده و پیامبر تو هستم برای مردم مدینه فرا می خوانم که در پیمانه و کشت و کار و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص57
میوه های آنان برکت دهی، خدایا مدینه را برای ما دوست داشتنی قرار بده و وبایی- تب و نوبه ای- را که در آن است به منطقه خم ببر، پروردگارا من میان دو سنگلاخ مدینه را- این سو و آن سوی آن را- محترم و جای امان قرار دادم همانگونه که دوست تو ابراهیم مکه را آنچنان قرار داد.» واقدی می گوید: خم در حدود 3 میلی جحفه قرار دارد. پیامبر (ص)، عدی بن ابی الزغباء و بسبس بن عمرو را پیشاپیش گسیل فرمود. در این هنگام عبد الله بن عمرو بن حزام به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا از آنکه اینجا فرود آمدی و سپاه خویش را سان دیدی بسیار شاد شدم و فال فرخنده زدم، چه اینجا لشکرگاه ما که بنی سلمه هستیم بود، در آن جنگی که میان ما و مردم حسیکه صورت گرفت. واقدی می گوید: منظور همان حسیکة الذباب است، و ذباب نام کوهی کنار مدینه است و یهودیان آنجا خانه و سکونت داشتند. عبد الله بن عمرو بن حزام گفت: ای رسول خدا ما هم همینجا سپاه خود را سان دیدیم و به هر کس که یارای حمل سلاح داشت، اجازه شرکت در جنگ دادیم و کسانی را که کوچک بودند و یارای حمل سلاح نداشتند برگرداندیم. سپس به جنگ یهودیان حسیکه که عزیزترین یهودیان آن روزگار بودند رفتیم و آنان را آنچنان که می خواستیم کشتیم، و نتیجه آن شد که یهودیان دیگر تا امروز برای ما خوار و زبونند، و ای رسول خدا آرزومندم ما و قریش هم که رویاروی می شویم، خداوند چشمت را روشن فرماید. واقدی می گوید: چون روز بر آمد، خلاد بن عمرو بن جموح به خانه خود در خرباء برگشت، پدرش عمرو بن جموح به او گفت: فکر می کردم رفته اید. خلاد گفت: پیامبر (ص) مردم را در بقع سان می بیند. عمرو گفت: چه فال فرخنده ای، به خدا سوگند امیدوارم غنیمت یابید و به مشرکان قریش پیروز شوید، همینجا محل فرود آمدن ما بود روزی که به حسیکه می رفتیم. گوید: پیامبر (ص) نام آنجا را تغییر داد و سقیا نام نهاد. خلاد گوید: در نظر داشتم آن چاه را بخرم که سعد بن ابی وقاص آن را به دو شتر نر جوانه خرید و هم گفته اند برای
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص58
آن هفت وقیه پرداخت کرد. چون به پیامبر (ص) گفته شد که سعد آن را خریده است فرمود معامله پر سودی انجام داده است. واقدی می گوید: پیامبر (ص) دوازده شب گذشته از رمضان از سقیا کوچ فرمود و مسلمانانی که همراهش رفتند سیصد و پنج تن بودند و هشت تن هم عقب ماندند که پیامبر (ص) سهم آنان را هم از غنایم عنایت فرمود. شمار شترانی که همراه مسلمانان بود هفتاد شتر بود. که هر دو تن یا سه و چهار تن به ترتیب از یک شتر استفاده می کردند. پیامبر (ص) و علی بن ابی طالب (ع) و مرثد بن ابی مرثد و بعضی به جای مرثد زید بن حارثه را نام برده اند از یک شتر استفاده می کردند و به نوبت سوار می شدند. حمزة بن عبد المطلب و زید بن حارثه و ابو کبشة و انسه بردگان آزاد کرده رسول خدا (ص) هم از یک شتر استفاده می کردند. عبیدة بن حارث و طفیل و حصین پسران حارث و مسطح بن اثاثه هم یک شتر داشتند که شتر آبکش و متعلق به عبیدة بن حارث بود و آن را از ابو داود مازنی خریده بود. معاذ و عوف و معوذ پسران عفراء و ابو الحمراء وابسته ایشان هم یک شتر داشتند. ابی بن کعب و عمارة بن حزام و حارثه بن نعمان هم بر یک شتر سوار می شدند. خراش بن صمّه و قطبة بن عامر بن حدیده و عبد الله بن عمرو بن حزام هم یک شتر داشتند. عتبة بن غزوان و طلیب بن عمیر یک شتر داشتند که متعلق به عتبة بود و عبس نام داشت. مصعب بن عمیر و سویبط بن حرمله و مسعود بن ربیع یک شتر داشتند که از مصعب بود. عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود یک شتر داشتند، عبد الله بن کعب و ابو داوود مازنی و سلیط بن قیس شتر نری داشتند که از عبد الله بن کعب بود. عثمان بن عفان و قلامه و عبد الله پسران مظعون و سائب بن عثمان هم به نوبت بر یک شتر سوار می شدند. ابو بکر و عمر و عبد الرحمان بن عوف هم یک شتر داشتند، سعد بن معاذ و برادرش و برادر زاده اش حارث بن اوس و حارث بن انس یک شتر آبکش داشتند که از سعد بن معاذ بود و ذیّال نام داشت. سعید بن زید و سلمة بن سلامة بن وقش و عباد بن بشر و رافع بن یزید بر شتری آبکش که از سعید بن زید بود سوار می شدند و چیزی جز یک صاع خرما زاد و توشه نداشتند. واقدی می گوید: معاذ بن رفاعه از قول پدرش نقل می کند که می گفته است همراه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص59
پیامبر (ص) به جنگ بدر رفتیم. هر سه تن به نوبت سوار یک شتر می شدیم. من وبرادرم خلّاد بن رافع شتر نوجوانه ای داشتیم، عبیدة بن یزید بن عامر هم با ما بود و به نوبت سوار می شدیم، حرکت کردیم و چون به روحاء رسیدیم شتر ما درمانده شد و به زانو در آمد و رنجه شد. برادرم گفت: بار خدایا اگر ما را بر همین شتر تا مدینه برگردانی نذر می کنم آن را در راه تو قربان کنم، در این هنگام پیامبر (ص) از کنار ما گذشت و ما بر آن حال بودیم. گفتیم: ای رسول خدا شتر ما رنجه شده است و به زانو در آمده است. آب خواست، مضمضه کرد و در ظرفی وضو گرفت و فرمود: دهانش را بگشایید، چنان کردیم، از آن آب در دهان شتر ریخت و بر سر و گردن و شانه و کوهان و پاشنه و دمش پاشید و فرمود: سوار شوید. پیامبر (ص) حرکت کرد و رفت و ما پایین تر از جایی که منصرف نام داشت به آن حضرت رسیدیم، و شترمان ما را می برد. در بازگشت از بدر همینکه به مصلی رسیدیم زانو به زمین زد. برادرم شتر را کشت و گوشتش را پخش کرد و صدقه داد. واقدی می گوید: روایت شده است که سعد بن عبادة در جنگ بدر بر بیست شتر مردم را سوار کرد، یا او را بر بیست شتر به بدر برده بودند. یعنی هر چندی بر شتر یکی از همراهان سوار می شد. گوید: از سعد بن ابی وقاص نقل شده است که می گفته است: همراه رسول خدا (ص) به بدر رفتیم و هفتاد شتر همراهمان بود که هر دو و سه و چهار تن به نوبت بر شتری سوار می شدند و من در میان یاران پیامبر (ص) از بزرگترین چاره اندیشان و توانگر بودم و از همگان بر پیاده روی تواناتر و تیر اندازتر بودم. در رفت و برگشت یک گام هم سوار نشدم. واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) از سقیا حرکت کرد عرضه داشت: بار خدایا اینان پای برهنگان پیاده اند، سوارشان فرمای. برهنگانند، جامه بر ایشان بپوشان. گرسنگانند، سیرشان فرمای. بی نوایانند، به فضل خود بی نیازشان فرمای. گوید: هیچیک از مسلمانان از جنگ بدر برنگشت مگر اینکه اگر می خواست سوار شود، مرکوب داشت. به هر مرد یک یا دو شتر رسید و هر آن کس که برهنه بود
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص60
جامه دار شد و به زاد و توشه قریش دست یافتند. چون فدیه اسیران را گرفتند هر نیازمندی از ایشان بی نیاز و توانگر شد. گوید: پیامبر (ص) قیس بن ابی صعصعه را که نام و نسب پدرش عمر بن یزید بن عوف بن مبذول است به فرماندهی پیادگان گماشت و به او فرمان داد مسلمانان را بشمرد. قیس آنان را کنار چاه ابو عبیدة فرود آورد و شمرد و به پیامبر (ص) خبر داد. پیامبر (ص) از بیوت السقیا حرکت فرمود، دره عقیق را پیمود و سپس راه مکیمن را پیمود و چون به ریگزار ابن ازهر رسید زیر درختی که آنجا بود فرود آمد. ابو بکر برخاست و از چند سنگی که آنجا بود محراب و سجده گاهی فراهم آورد که پیامبر (ص) آنجا نماز گزارد، و تا صبح دوشنبه همانجا بود. آنگاه آهنگ ملل و تربان کرد که میان حفیره و ملل است. واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص می گفت: هنگامی که در تربان بودیم پیامبر (ص) به من فرمود: ای سعد این آهو را ببین. من تیری در کمان نهادم، پیامبر برخاست و چانه خود را میان شانه و گوش من نهاد و عرضه داشت: پروردگارا تیر او را استوار بدار و به هدف بنشان. تیر من به گلوی آهو خورد. پیامبر (ص) لبخند زد، من دویدم و آهو را که هنوز رمق داشت گرفتم و سرش را بریدم و لاشه اش را با خود بردیم و چون در فاصله نزدیکی فرود آمدیم پیامبر (ص) دستور فرمود گوشت آن را میان یارانش تقسیم کردند. واقدی می گوید: همراه یاران رسول خدا فقط دو اسب بود، یکی از مرثد بن ابی مرثد غنوی و دیگری از مقداد بن عمرو بهرانی، هم پیمان بنی زهره. و گفته شده است اسب دیگر از زبیر بوده است. در اینکه بیش از دو اسب نبوده است اختلافی نیست، و این هم قطعی است که یک اسب از مقداد بوده است. از قول ضباعة دختر زبیر از مقداد روایت شده که گفته است: در جنگ بدر همراه من اسبی بود که سبحة نام داشت. سعد بن مالک غنوی هم از پدران خود نقل می کند که مرثد بن ابی مرثد غنوی در جنگ بدر شرکت کرد و بر اسبی به نام سیل سوار بود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص61
واقدی می گوید: قریش همراه کاروان خود به شام رسید. کاروان مرکب از هزار شتر بود با سرمایه های بزرگ، در مکه هیچ مرد و زن قرشی باقی نمانده بود که یک مثقال طلا یا هر چه بیشتر که داشته بود همراه کاروان کرده بود و برخی از زنان سرمایه های بسیار اندک فرستاده بودند، گفته اند در آن کاروان پنجاه هزار دینار سرمایه بوده است، برخی هم کمتر گفته اند. و گفته اند بیشترین سرمایه ای که در آن کاروان بوده به خاندان سعید بن العاص و ابو احیحه مربوط بوده است. بدین صورت که یا سرمایه خودشان و یا سرمایه دیگران بر مبنای سود نصف به نصف بوده است. و به هر حال بیشترین سهم سرمایه کاروان از ایشان بوده است و گفته اند. خاندان مخزوم در آن کاروان دویست شتر و چهار یا پنج هزار دینار سرمایه داشته اند و هم گفته می شده است که حارث بن عامر بن نوفل در آن کاروان هزار دینار سرمایه داشته است. واقدی می گوید: هشام بن عمارة بن ابی الحویرث برایم نقل کرد که خاندان عبد مناف در آن کاروان ده هزار مثقال طلا سرمایه داشتند و محل بازرگانی ایشان شهر غزه از شام بوده است. واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر از ابو عون برده آزاد کرده مسور، از مخرمة بن نوفل برای من نقل کرد که می گفته است: چون به شام رسیدیم مردی از قبیله جذام به ما رسید و به ما خبر داد که محمد در آغاز حرکت ما مترصد فرو گرفتن کاروان بوده است و هم اکنون هم او را در حالی پشت سر گذاشته که منتظر باز گشت ماست. او گفت: محمد بر ضد ما با همه مردم طول راه هم پیمان شده و سوگند خورده است. مخرمه گوید: ما از شام ترسان بیرون آمدیم که از کمین می ترسیدیم بدین سبب بود که چون از شام بیرون آمدیم ضمضم بن عمرو را گسیل داشتیم. واقدی می گوید: عمرو بن عاص هم در آن کاروان بوده است. او پس از آن چنین می گفته است: همینکه به زرقاء که از ناحیه شام و در دو منزلی اذرعات است رسیدیم و آهنگ مکه داشتیم، مردی از قبیله جذام ما را دید و گفت محمد هنگام آمدن شما قصد حمله به کاروان شما را با یاران خود داشت، گفتیم: متوجه نشدیم. گفت: آری این چنین بود، یک ماه در کمین بود و سپس به یثرب برگشت، شما آن روز که محمد قصد حمله به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص62
شما را داشت سبکبار بودید و امروز او آماده تر است که متعرض شما شود و بر شما روز می شمرد، شمردنی. مواظب کاروان خود باشید و رایزنی و چاره اندیشی کنید که به خدا سوگند نمی بینم شما ساز و برگ و اسلحه و شمار کافی داشته باشید، در این هنگام بود که تصمیم خود را گرفتند و ضمضم بن عمرو را گسیل داشتند. ضمضم در کاروان بود، قریش هنگامی که از کنار دریا می گذشتند به او که دو شتر نر جوان همراه داشت برخوردند و او را به بیست مثقال اجیر کردند. ابو سفیان به او گفت برود و به قریش خبر دهد که محمد حتماً قصد حمله به کاروان دارد و به او دستور داد بینی شتر خویش را ببرد و به هنگام ورود به مکه پالان و جهاز آن را واژگونه کند و جلو و پشت پیراهن خود را پاره کند و فریاد بر آورد: کمک... کمک گفته اند ضمضم بن عمرو را از تبوک گسیل داشته اند، در آن کاروان سی مرد قرشی بودند که از جمله ایشان عمرو عاص و مخرمة بن نوفل را نام برده اند. واقدی می گوید: پیش از آمدن ضمضم به مکه، عاتکه دختر عبد المطلب خوابی دیده بود که او را ترسانده و در سینه اش بزرگ آمده بود. عاتکه به عباس بن عبد المطلب پیام فرستاد و چون آمده به او گفت: ای برادر به خدا سوگند خوابی دیده ام که مرا ترسانده است و بیم آن دارم که مصیبت و شری بر قوم تو برسد و آنچه را که برای تو می گویم پوشیده بدار. خواب دیدم شتر سواری آمد و کنار ابطح ایستاد و با صدای بسیار بلند فریاد بر آورد که: ای فریبکاران تا سه روز دیگر به کشتارگاههای خود بروید و این موضوع را سه بار فریاد کشید و چنان دیدم که مردم پیش او جمع شدند، او را به مسجد درآمد و مردم هم از پی او بودند. آنگاه شترش او را بر فراز کعبه برد و او همچنان سه بار با صدای بلند همان سخن را تکرار کرد و سپس شترش او را بر قله کوه ابو قبیس برد، آنجا هم همان سخن را سه بار با صدای بلند گفت و سپس سنگی از کوه ابو قبیس بر گرفت و آن را رها کرد. سنگ همچنان فرو می آمد و چون به دامنه کوه رسید پاره پاره شد و هیچ خانه و حجره ای در مکه باقی نماند مگر اینکه پاره ای از آن سنگ در آن افتاد. واقدی می گوید: پس از آن عمرو عاص می گفته است من هم همه این امور را در خواب دیدم و در خانه خودمان هم پاره ای از آن سنگ را دیدم که از ابو قبیس جدا شده بود. و همه این امور مایه عبرت بود ولی خداوند در آن هنگام اراده نفرموده بود که
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص63
مسلمان شویم و اسلام ما را تا هنگامی که اراده فرموده بود به تأخیر انداخت.
می گوید [ابن ابی الحدید]: یکی از یاران ما می گفت: آیا برای عمرو عاص کافی نبود که از طریق استهزاء و مسخرگی و سبک شمردن خرد مسلمانان و از روی نفاق بگوید که من خود آشکارا پاره سنگ را در خانه های مکه دیدم که به آن بسنده نکرده و به صراحت می گوید خداوند متعال نمی خواست و اراده نفرموده بود که ما در آن هنگام مسلمان شویم. واقدی می گوید: در هیچیک از خانه ها و حجره های بنی هاشم و بنی زهره چیزی از پاره های آن سنگ نیفتاد. گوید: عباس گفت: خوابی شگفت است و اندوهگین بیرون رفت. ولید بن عتبة بن ربیعه را که با او دوست بود دید و آن خواب را برای او بازگو کرد و از او خواست آن را پوشیده بدارد، ولی این سخن میان مردم پراکنده شد. عباس می گوید: بامداد فردایش که برای طواف کعبه رفتم، ابو جهل همراه گروهی از قریش درباره آن خواب گفتگو می کردند، ابو جهل از من پرسید: داستان این خواب عاتکه چیست گفتم: چه بوده است و موضوع چیست گفت: ای خاندان عبد المطلب به این بسنده نکردید و خوشنود نشدید که مردان شما پیشگویی کنند که اینک زنان شما هم پیشگویی- پیامبری- می کنند. عاتکه می پندارد که چنین و چنان در خواب دیده است. ما سه روز منتظر می مانیم و به شما فرصت می دهیم. اگر آنچه گفته است حق باشد که صورت خواهد گرفت ولی اگر سه روز بگذرد و چنان اتفاقی نیفتد عهد نامه ای بر ضد شما خواهیم نوشت که شما دروغگوترین خاندان در عرب هستید عباس به او گفت: ای کسی که نشیمنگاهت زرد است، تو به دروغ و پستی سزاوارتر از مایی ابو جهل گفت: ما و شما در مجد و بزرگواری با یکدیگر همپایه بودیم. گفتید: سقایت با ما باشد، گفتیم: مهم نیست شما حاجیان را آب بدهید، سپس گفتید: پرده داری میان ما باشد، گفتیم: به آن اهمیتی نمی دهیم پرده داری از آن شما باشد. سپس گفتید: ریاست ندوه- انجمن خانه- با ما باشد، گفتیم: مهم نیست شما عهده دار فراهم ساختن خوراک و خوراندن آن به مردم باشید. پس از آن گفتید: رفاده و مواظبت از ضعیفان با ما باشد، گفتیم: مهم نیست، شما هر چه را که با آن می توانید به ضعیفان کمک کنید فراهم آورید و چون ما و شما مردم را خوراک می دادیم و مسابقه به اوج خود رسید و ما و شما چون دو اسب مسابقه بودیم و ما به بزرگی پیشی می گرفتیم، ناگاه گفتید: میان ما پیامبر مردی وجود دارد، بس نکردید و گفتید: پیامبر زن هم دارید. نه سوگند به لات و عزّی که این دیگر هرگز نخواهد بود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص64
می گوید [ابن ابی الحدید]: سخن ابو جهل را پیوسته و مرتب نمی بینم، زیرا در صورتی که همه این صفات و خصال پسندیده را که مایه شرف و مباهات قبایل بر یکدیگر است برای عباس می پذیرد، چگونه می گوید مهم نیست و اهمیت نمی دهیم، وانگهی چگونه می گوید همینکه ما و شما برای مردم خوراک فراهم ساختیم، و حال آنکه سخن ابو جهل در صورتی که منظّم بود که می گفت برای ما در قبال این افتخارات شما چه افتخاراتی وجود دارد، بعد هم می گوید ما همچون دو اسب مسابقه بودیم و بر مجد پیشی گرفتیم و مسابقه به اوج خود رسید و سواران شانه به شانه پیش می تاختند و حال آنکه هیچ چیزی را بیان نمی کند و افتخارات خود را نمی شمرد و شاید ابو جهل سخنانی گفته است که نقل نشده است. واقدی می گوید: عباس می گفته است به خدا سوگند از من کاری جز انکار ساخته نبود و بدین سبب منکر شدم که عاتکه اصلًا چنان خوابی دیده باشد. چون روز را به شب رساندم هیچ زنی که نسبش به عبد المطلب برسد باقی نماند مگر آنکه پیش من آمد، و همگی به من گفتند: نخست راضی شدید که این تبهکار- ابو جهل- در پوستین مردان شما در افتد و یاوه سرایی کند و اینک درباره زنانتان سخن می گوید و تو در این باره هیچ غیرت نداری. گفتم: به خدا سوگند از این جهت سخنی نگفتم که برای سخن او ارزشی قائل نیستم و اینک به خدا سوگند می خورم که فردا مترصدش هستم و اگر تکرار کرد، از سوی شما از عهده اش برخواهم آمد. چون فردای آن روزی که عاتکه خواب دیده بود فرا رسید، ابو جهل گفت: یک روز سپری شد. روز بعد گفت: امروز دو روز گذشت. روز سوم گفت: این هم روز سوم و چیز دیگری باقی نمانده است. عباس می گوید: بامداد روز سوم در حالی که سخت خشمگین و آتشی بودم دوست داشتم ابو جهل را ببینم و گذشته را جبران کنم و مخصوصاً آنچه را زنها گفته اند به او بگویم. به خدا سوگند همانگونه که به سوی ابو جهل می رفتم، ناگاه دیدم شتابان از طرف در بنی سهم از مسجد بیرون رفت. ابو جهل مردی سبک و دارای چهره خشن و بد زبان و تیز چشم بود. همینکه دیدم شتابان از در بنی سهم بیرون می رود، با خود گفتم خدایش لعنت کناد، همه این بازیها از بیم آن است که من دشنامش خواهم داد. معلوم شد او ناگهان صدای ضمضم بن عمرو را شنیده است که
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص65
می گفته است: ای معشر قریش ای آل بن غالب، کالا و کاروان خود را دریابید که محمد همراه یاران خود متعرض آن شده است، کمک کمک به خدا سوگند خیال نمی کنم بتوانید آن را دریابید. ضمضم میان دره مکه چنین فریاد می کشید. او هر دو گوش شتر خود را بریده و جهاز آن را باژگونه کرده بود و جلو و پشت پیراهن خویش را دریده بود و می گفت: من پیش از آنکه وارد مکه شوم همچنان که بر شتر خود بودم خوابم برد و به خواب دیدم در وادی مکه از سوی بالا به پایین خون روان است. ترسان از خواب بیدار شدم و آن را برای قریش خوش نداشتم و بر دلم چنان گذشت که برای جانهای ایشان مصیبتی خواهد بود. واقدی می گوید: عمیر بن وهب جمحی می گفته است: من هرگز چیزی شگفت انگیزتر از کار ضمضم ندیده ام، شیطان بر زبان او سخن می گفت و تصریح می کرد که گویی ما از خود هیچ اختیاری نداشتیم، آنچنان که همگی بر شتران هموار و سرکش بیرون آمدیم. حکیم بن حزام هم می گفته است: آن کسی که آمد و از ما خواست که برای نجات کاروان حرکت کنیم انسان نبود که بدون تردید شیطان بود. به او گفته شد: ای ابو خالد چگونه بود می گفت: من از این جهت شگفت می کنم که هیچ اختیاری از خود نداشتیم. واقدی می گوید: مردم آماده شدند و چنان بود که از کار یکدیگر غافل شدند و مردم بر دو گونه بودند، گروهی خود عازم شدند و گروهی کسی را به جای خود گسیل می داشتند. قریش از خواب عاتکه ترسان شدند و بنی هاشم شاد گردیدند، و سخنگوی بنی هاشم گفت: هرگز نه چنان است که شما پنداشته اید که ما دروغ می گوییم و عاتکه دروغ می گوید. قریش سه روز و گفته اند دو روز بر جای ماندند و خود را مجهز می ساختند و سلاحهای خود را بیرون می آوردند و سلاح می خریدند و نیرومندان ایشان ناتوانان را تقویت می کردند. سهیل بن عمرو همراه تنی چند از سران قریش برخاست و گفت: ای گروه قریش این محمد و جوانان از دین برگشته شما و مردم یثرب که همراه اویند بر کاروان و کالاهای شما حمله آورده اند، اینک هر کس مرکب می خواهد این مرکب آماده و هر کس نیرو و یاری می خواهد، آماده است. زمعة بن اسود برخاست و گفت: سوگند به لات و عزّی که هیچ کاری و خطری بزرگتر از طمع محمد و اهل یثرب برای شما وجود ندارد که می خواهند متعرض کاروانی شوند که همه گنجینه و اندوخته شما در آن است. همگان آماده شوید و هیچکس از شما باز نایستد و هر کس نیرو و توان ندارد،
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص66
اینک فراهم است، به خدا سوگند اگر محمد و یارانش کاروان شما را فرو گیرند چیزی شما را از اینکه به خانه هایتان در آیند باز نمی دارد و به ناگاه خواهید دید به خانه هایتان وارد شدند. طعیمة بن عدی گفت: ای گروه قریش به خدا سوگند کاری بزرگتر از این برای شما پیش نیامده است که کاروان و کالاهای شما را که در واقع همه اموال و گنجینه های شماست حلال بشمرند و فرو گیرند. به خدا سوگند که من هیچ مرد و زنی از نسل عبد مناف را نمی شناسم مگر اینکه در این کاروان سرمایه دارد، از چند نخود طلا گرفته تا هر چه بیشتر. اینک هر کس امکانات حرکت ندارد، ما امکانات داریم، مرکب که سوارش کنیم و زاد و توشه که در اختیارش نهیم. طعیمة بیست تن را بر بیست شتر روانه کرد و به آنان زاد و توشه داد و هزینه خانواده آنان را هم پرداخت کرد. حنظله و عمرو پسران ابو سفیان برخاستند و مردم را به خروج تشویق کردند ولی هیچگونه تعهدی برای فراهم ساختن مرکب و پرداخت هزینه نکردند. به آن دو گفته شد آیا در این مورد تعهدی برای روانه و سوار کردن کسی نمی کنید گفتند: به خدا سوگند که ما ثروتی نداریم و همه اموال از ابو سفیان و در اختیار اوست. نوفل بن معاویه دیلمی پیش توانگران قریش رفت و با آنان درباره پرداخت هزینه و فراهم ساختن مرکب گفتگو کرد. و چون با عبد الله بن ابی ربیعة سخن گفت، او پانصد دینار به او داد و گفت: هر گونه که صلاح می دانی هزینه کن. با حویطب بن عبد العزی هم گفتگو کرد و از او هم دویست یا سیصد دینار گرفت و آن را هزینه فراهم ساختن سلاح و مرکب کرد. واقدی می گوید: گفته اند هیچکس از قریش از حرکت خودداری نکرد، مگر اینکه به جای خویش کسی را گسیل داشت. قریش پیش ابو لهب رفتند و به او گفتند تو یکی از سروران قریشی و اگر تو از حرکت باز ایستی افراد دیگر قوم آن را دستاویز قرار می دهند. ابو لهب گفت: سوگند به لات و عزّی که نه خود می آیم و نه کسی را گسیل می دارم. ابو جهل پیش او آمد و گفت: ای ابو عتبة، برخیز که به خدا سوگند ما فقط برای آیین تو و نیاکانت به خشم آمده ایم و برای جنگ بیرون می رویم. ابو جهل بیم آن داشت که مبادا ابو لهب مسلمان شود. ابو لهب خاموش ماند، نه خود بیرون آمد و نه کسی را به جای خود گسیل داشت. هیچ چیز جز ترس از خواب عاتکه، مانع بیرون آمدن ابو لهب نشد و او می گفت خواب عاتکه دست را بسته است و تحقق خواهد یافت. گفته شده است ابو لهب به جای خود عاص بن هشام بن مغیرة را گسیل داشته و چنین بوده است که از او
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص67
طلبی داشته است. به او گفته است تو برو و طلب من از تو برای خودت باشد، و عاص به جای او رفته است. محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود گفته است: طلب ابو لهب از عاص بن هشام چهار هزار درهم بود، و او در پرداخت وام خود چندان امروز و فردا کرد که مفلس شد. ابو لهب آن را به او بخشید به شرط آنکه به جای او برود و عاص به جای او رفت. واقدی می گوید: عتبه و شیبه زره های خود را بیرون آوردند، و سرگرم اصلاح آنها و دیگر سلاحهای خود شدند. برده آنان عدّاس به آن دو نگریست و پرسید چه می کنید گفتند: آیا آن مردی را که از تاکستان خودمان در طائف همراه تو برایش انگور فرستادیم به خاطر داری گفت: آری گفتند: برای جنگ با او بیرون می رویم. عدّاس گریست و گفت: بیرون مروید که به خدا سوگند او پیامبر است. آن دو نپذیرفتند و بیرون رفتند. عدّاس هم همراهشان رفت و در بدر با آن دو کشته شد. می گوید [ابن ابی الحدید]: داستان فرستادن انگور و تاکستان پسران ربیعه را در طائف سیره نویسان نوشته اند و طبری هم در تاریخ خود آن را مشروح آورده است. طبری می گوید: همینکه ابو طالب در مکه در گذشت، قریش نسبت به آزار دادن پیامبر (ص) طمع بست و کارها انجام داد که به روزگار زندگی ابو طالب انجام نمی داد. پیامبر (ص) در حالی که بر جان خود بیمناک بود، به قصد مهاجرت در اجرای فرمان پروردگارش از مکه بیرون رفت و آهنگ طائف کرد، به این امید که مردم آن شهر را به اسلام فرا خواند و دعوتش را بپذیرند و این کار در ماه شوال سال دهم بعثت بود. رسول خدا (ص) ده روز و گفته شده است یک ماه آنجا درنگ کرد و هیچیک از اشراف ثقیف را از یاد نبرد و پیش آنان رفت و گفتگو فرمود، ولی پاسخ مثبت ندادند و به آن حضرت گفتند از سرزمین ایشان بیرون رود و به سرزمینهای ناشناس و جایی که او را نشناسند برود. در همان حال سفلگان خویش را تحریک کردند و آنان چندان سنگ به آن حضرت زدند که هر دو پایش زخمی و خون آلوده شد. زید بن حارثه هم همراه پیامبر (ص) بود که خود را سپر قرار می داد تا آنجا که سرش شکسته شد. شیعیان روایت می کنند که علی بن ابی طالب هم در هجرت به طائف همراه پیامبر (ص) بوده است، پیامبر (ص) اندوهگین از پیش ثقیفیان برگشت. او پیش عبد یالیل و مسعود و حبیب پسران عمرو بن عمیر که در آن هنگام سران قبیله ثقیف بودند رفته بود و کنارشان نشسته و آنان را به خدا و یاری دادن خود فرا خوانده بود و تقاضا کرده بود با او بر ضد قریش قیام کنند. یکی از آنان گفته بود:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص68
من بر در خانه کعبه پلیدی کرده باشم اگر خداوند ترا به پیامبری فرستاده باشد، دیگری گفته بود: مگر خداوند کس دیگری جز تو پیدا نکرد که به پیامبری بفرستد، سومی گفته بود: به خدا سوگند من با تو کلمه ای سخن نمی گویم که اگر همانگونه که می گویی پیامبر خدا باشی گرانقدر تر از آنی که من سخنت را نپذیرم یا پاسخ به آن دهم و اگر بر خداوند دروغ می بندی در شأن من نیست که با تو سخن بگویم. پیامبر (ص) از پیش ایشان اندوهگین برخاست و از خیر ایشان نا امید شد. در این هنگام کودکان و سفلگان ثقیف جمع شدند و بر سر پیامبر (ص) فریاد می کشیدند و دشنامش می دادند و او را از پیش خود می راندند و مردم هم جمع شدند و از آن حضرت در شگفت بودند. سرانجام چندان با سنگ و دشنام آن حضرت را راندند که به تاکستانی که از عتبه و شیبه پسران ربیعه بود پناه برد، قضا را آن دو هم در تاکستان بودند. همینکه پیامبر (ص) وارد تاکستان شد. سفلگان ثقیف بازگشتند و پیامبر (ص) به سایه تاکی پناه برد و همانجا نشست، دو پسر ربیعه می دیدند و می نگریستند که چه بر سر آن حضرت از سفلگان رسیده است. طبری می گوید: آنچنان که برای من گفته اند پیامبر (ص) همینکه آرام گرفت چنین عرضه داشت: پروردگارا من از ناتوانی و اندکی چاره خویش و زبونیم در نظر مردم به پیشگاه تو شکایت می کنم. ای مهربان ترین مهربانان، تو پروردگار مستضعفانی و تو خود پروردگار منی، بار خدایا مرا به چه کسی وا می گذاری به بیگانه ای دور که با من ترشرویی می کند یا دشمنی که او را بر کار من چیره فرموده ای؟ بار خدایا این همه اگر از خشم تو بر من سرچشمه نگیرد، بر من آسان است و مهم نمی گیرم که عافیت تو بر من گشاده تر است. بار خدایا به پرتو چهره تو که همه تاریکیها را با آن روشن می فرمایی پناه می برم. بار خدایا اگر خشم تو مرا فرو نگیرد و غضب تو بر من وارد نشود کار دنیا و آخرت سامان می گیرد. بار خدایا ترا از سوی من چندان پوزش خواهی است تا خشنود شوی و هیچ توان و نیرویی جز به یاری تو نیست. و چون عتبه و شیبه دیدند چه بر سر پیامبر (ص) آمده است، حس خویشاوندی آنان به حرکت آمد، غلام مسیحی خود را که نامش عدّاس بود فرا خواندند و به او گفتند: خوشه ای انگور در این بشقاب بگذار و پیش این مرد ببر و به او بگو از آن بخورد. عداس چنان کرد و آن ظرف انگور را به حضور پیامبر (ص) آورد و پیش او نهاد. رسول خدا چون دست بر انگور نهاد نام خدا را بر زبان آورد و شروع به خوردن فرمود. عداس گفت: به خدا سوگند که این کلمه را مردم این شهر بر زبان نمی آورند. پیامبر (ص) به او
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 69
گفت: تو از کدام سرزمین و بر چه آیینی گفت: من نصرانی و از مردم نینوایم. فرمود: از شهر آن بنده صالح خدا یونس بن متّی؟ عداس گفت: تو از کجا می دانی یونس بن متی کیست؟ فرمود: او برادر من است، او پیامبر (ص) بوده است و من پیامبرم. عداس بر دست و پای رسول خدا افتاد و دست و سر پیامبر (ص) را می بوسید. گوید: در این هنگام یکی از پسران ربیعه به دیگری گفت: این غلامت را بر تو تباه ساخت. چون عداس پیش ایشان باز آمد گفتند: ای عداس وای تو ترا چه پیش آمد که بر سر و دست و پای این مرد بوسه می زدی گفت: ای سرور من در زمین بهتر و گزینه تر از این کسی نیست که مرا از کاری آگاه ساخت که جز پیامبر (ص) از آن آگاه نیست. واقدی می گوید: قریش برای بیرون رفتن به جنگ کنار بت هبل با تیرهای خود فال زدند. امیة بن خلف و عتبة و شیبه با تیرهای امر کننده و نهی کننده قرعه کشیدند، تیر نهی کننده بیرون آمد، تصمیم گرفتند در مکه بمانند، ولی ابو جهل به آنها پیچید و گفت: من قرعه نکشیدم و هرگز از نجات کاروان خود باز نمی ایستیم. واقدی می گوید: زمعة بن اسود هم همینکه بیرون آمد در ذو طوی- که یکی از دره های مکه است- تیرهای خود را بیرون آورد و قرعه کشید. تیری که از خروج نهی می کرد بیرون آمد. آن را خشمگین برکناری افکند و دوباره تیری بیرون کشید که مثل همان بود، آن را شکست و گفت: به مانند امروز تیری اینچنین دروغگو ندیده ام. سهیل بن عمرو در همان حال از کنار او گذشت و گفت: چه شده است که چنین خشمگین می بینمت زمعه به او خبر داد که موضوع چیست. سهیل گفت: ای ابو حکیمه دست بردار که هیچ چیز دروغگو تر از این تیرها نیست. عمیر بن وهب هم به من گفت تیرهایش چنین بوده است، و در حالی که در این باره سخن می گفتند حرکت کردند. واقدی می گوید: موسی بن ضمرة بن سعید از قول پدرش برایم نقل کرد که ابو سفیان به ضمضم گفته است چون پیش قریش رسیدی به آنان بگو با تیرها قرعه نکشند. واقدی می گوید: محمد بن عبد الله از زهری از ابو بکر بن سلیم بن ابی خیثمه برایم نقل کرد که می گفته است از حکیم بن حزام شنیدم که می گفت: هیچگاه به جایی که برایم از بدر ناخوشایندتر باشد نرفته ام و در هیچ موردی هم پیش از حرکت آن همه دلیل برای من روشن نشده است. سپس چنین افزود که چون ضمضم رسید و بانگ بیرون شدن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص70
برداشت با تیرهای خود قرعه کشیدم، مرتباً تیرهایی بیرون می آمد که خوش نمی داشتم. بر همان حال بیرون آمدم. چون به مرّ الظهران رسیدیم، ابن الحنظلیه چند شتر کشت که یکی از آنها نیم جانی داشت و جست و خیز کرد و هیچ خیمه ای از خیمه های لشکرگاه باقی نماند مگر اینکه به خون آغشته شد و این دلیلی روشن بود. تصمیم به بازگشت گرفتم و ابن الحنظلیه و شومی او را به خاطر می آوردم و تصمیم به بازگشت در من شدت پیدا می کرد و با همه این احوال به راه خود ادامه دادم. حکیم بن حزام می گفته است: و چون به ثنیة البیضاء- گردنه سپید، که گردنه ای است که هنگام بازگشت از مدینه از آن که فرود آیی به فخّ می رسی- رسیدیم عداس را دیدم که بر آن گردنه نشسته است و مردم از کنارش می گذشتند. در این هنگام دو پسر ربیعه از کنار ما گذشتند، عداس برجست و پاهای آن دو را که در رکاب بود گرفت و گفت: پدر و مادرم فدای شما باد، به خدا سوگند که او پیامبر خداوند است، درود خدا بر او باد، و شما جز به سوی کشتارگاه خود نمی روید، از دو چشم عداس بر گونه هایش اشک فرو می ریخت. آنجا هم آهنگ بازگشت کردم ولی باز به راه خود ادامه دادم. در این هنگام عاص بن منبّه بن حجاج از کنار عداس گذشت، و چون عتبه و شیبه رفته بودند، ایستاد و از عداس پرسید: چرا گریه می کنی گفت: وضع این دو سرورم که سروران مردم این وادی هستند مرا به گریه واداشته است که آن دو به سوی کشتارگاههای خود می روند و می خواهند با پیامبر خدا جنگ کنند. عاص گفت: مگر محمد پیامبر خداوند است؟ در این هنگام عداس به هیجان آمد و موهایش سیخ شد و با گریه گفت: آری به خدا سوگند که او رسول خدا برای همه مردم است. گوید: عاص بن منبه مسلمان شد و همچنان با شک و تردید با آنان بود و سرانجام همراه مشرکان کشته شد. در مورد عداس برخی گفته اند بازگشته و در بدر حاضر نبوده است، برخی هم گفته اند در بدر حاضر بوده و کشته شده است. واقدی می گوید سخن نخست در نظر ما ثابت شده است. واقدی می گوید: پیش از جنگ بدر سعد بن معاذ برای عمره به مکه آمد و بر امیة بن خلف وارد شد. ابو جهل پیش او آمد و گفت: این شخص را که به محمد پناه و به ما اعلان جنگ داده است به حال خود وا می گذاری سعد بن ابو جهل گفت: هر چه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص71
می خواهی بگو، به هر حال راه کاروان شما از کنار ما می گذرد. امیة بن خلف به سعد گفت: خاموش باش و به ابو الحکم که سرور مردم این سرزمین است چنین مگو. سعد بن معاذ گفت: ای امیه تو اینچنین سخن می گویی همانا به خدا سوگند شنیدم که محمد می گفت: امیة بن خلف را حتما خواهم کشت. امیه گفت: تو خود این سخن را شنیدی سعد بن معاذ گفت: آری. این سخن بر دلش نشست و از آن ترسید و بدین جهت چون بانگ کوچ برای جنگ بدر برخاست، امیة بن خلف از اینکه با آنان برود خودداری کرد، عقبة بن ابی معیط و ابو جهل پیش او آمدند، عقبة همراه خود عود سوزی آورد که در آن مواد خوشبو بود و ابو جهل هم سرمه دان و میل سرمه همراه داشت. عقبه آن عود سوز را زیر دامن امیة نهاد و گفت بخور بده و عود بسوزان که تو زن هستی. ابو جهل هم گفت: سرمه بکش که تو زن هستی. امیة گفت: برای من بهترین شتری را که در این وادی موجود است بخرید و برای او شتر نری را به سیصد دینار خریدند که از شتران بنی حشیر بود. مسلمانان در جنگ بدر آن شتر را به غنیمت گرفتند و آن در سهم حبیب بن یساف قرار گرفت. واقدی می گوید: گفته اند هیچکس از رفتن به سوی کاروان و بدر به اندازه حارث بن عامر کراهت نداشت. او می گفت: ای کاش قریش تصمیم به نشستن و انصراف بگیرد هر چند اموال من و اموال همه خاندان عبد مناف در کاروان از میان برود. به او می گفتند: تو سروری از سروران قریشی، مگر نمی توانی ایشان را از خروج باز داری گفت: می بینم که قریش در این باره تصمیم قطعی گرفته اند و هیچکس بدون علت از رفتن خودداری نمی کند. به همین سبب نمی خواهم با آنان مخالف کنم، وانگهی دوست ندارم قریش آنچه را می گویم بداند. ضمنا ابو جهل هم مردی شوم و برای قوم خود نامبارک است، سرنوشتی برای او نمی بینم جز اینکه قوم خویش را دستخوش سلطه مردم یثرب قرار خواهد داد. حارث بخشی از اموال خود را میان فرزندان خویش تقسیم کرد و در دلش چنین افتاده بود که به مکه بر نخواهد گشت. ضمضم بن عمرو که حارث بر او حق نعمت فراوان داشت پیش حارث آمد و گفت: ای ابو عامر خوابی دیده ام که آن را خوش نمی دارم، من سوار شتر خود میان خواب و بیداری و گویی در بیداری چنین دیدم که در این وادی شما از بالا به پایین خون جاری است. حارث گفت: هیچکس به راهی ناخوشتر از این راه که می روم نرفته است. ضمضم گفت: به خدا من برای تو چنین مصلحت می بینم که باز نشینی. حارث گفت: اگر این سخنت را پیش از آنکه بیرون می آمدم شنیده بودم یک گام هم بر نمی داشتم، اینک از این سخن در گذر و به آگهی قریش مرسان که
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص72
آنان هر کسی را که از حرکت بازشان دارد متهم می سازند. ضمضم این خبر را در بطن یأجج به حارث داده بود. گویند: خردمندان قریش رفتن به بدر را ناخوش داشتند و برخی به سراغ برخی دیگر رفتند. از جمله کسانی که در آن کار درنگ می کردند و تردید داشتند حارث بن عامر و امیة بن خلف و عتبه و شیبه دو پسر ربیع و حکیم بن حزام و ابو البختری و علی بن امیة بن خلف و عاص بن منبه بودند. سرانجام ابو جهل آنان را متهم به ترس کرد. عقبة بن ابی معیط و نضر بن حارث بن کلده هم ابو جهل را یاری می دادند و آنان را به خروج تشویق می کردند و می گفتند این ترس و بیم و خودداری از خروج کار زنان است، و می گفتند همگی هماهنگ شوید. قریش هم می گفتند نباید هیچکس از دشمنان را پشت سر خود- در مکه- باقی بگذارید. واقدی می گوید: از چیزهایی که دلیل بر کراهت حارث بن عامر و عتبه و شیبه برای بیرون شدن به جنگ بدر دارد یکی هم این است که نه هیچیک آنان به کسی مرکبی داد و نه کسی را سوار کردند. اگر کسی از هم پیمانها که در شمار ایشان بود و مرکب نداشت پیش آنان می آمد و مرکب از آنان می خواست می گفتند: اگر مال داری و می خواهی حرکت کنی چنان کن، و گرنه بر جای خود باش و این موضوع در حدی بود که قریش هم دانستند. واقدی می گوید: و چون قریش تصمیم به خروج و حرکت گرفتند از دشمنی و ستیز میان خود و قبیله بنی بکر یاد آوردند و ترسیدند که آنان بر کسانی که در مکه باقی می گذارند حمله آورند، و از همه بیشتر عقبة بن ربیعة از این موضوع بیم داشت و می گفت: ای گروه قریش بر فرض که شما بر آنچه می خواهید پیروز شوید، ما نسبت به کسانی که اینجا می مانند و زنان و کودکان و افراد ناتوان هستند تأمین نداریم. در این باره نیک بیندیشید و رایزنی کنید. ابلیس به صورت سراقة بن جعشم مدلجی برای ایشان ظاهر شد و گفت: ای گروه قریش شما شرف و مکانت مرا در قوم من می دانید، من متعهد می شوم اگر قبیله کنانه بخواهند کاری را که ناخوش دارید نسبت به شما انجام دهند از عهده برآیم. عتبه آرام گرفت و ابو جهل به او گفت: دیگر چه می خواهی این سالار کنانه است که پناه افرادی که باقی می مانند خواهد بود. عتبه گفت: دیگر چیزی نیست و من بیرون خواهم آمد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص73
واقدی می گوید: آنچه میان بنی کنانة و قریش بود، چنین است که پسر بچه ای از حفص بن احنف یکی از افراد خاندان بنی معیط بن عامر بن لوی به جستجوی شتر گم شده ای بیرون شد. او پسرکی بود که بر سر زلف و کاکل و بر تن جامه ای زیبا داشت و خوش چهره بود. پسرک از کنار عامر بن یزید بن عامر بن ملوّح بن یعمر که یکی از سران بنی کنانه و ساکن ضجنان- نام کوهی نزدیک مکه- بوده است گذشت. عامر به او گفت: پسر تو کیستی گفت: پسر حفص بن احنفم. عامر گفت: ای بنی بکر مگر شما از قریش خونی نمی خواهید گفتند: چرا. گفت: هر کس این پسر را به جای مردی هم بکشد حسابش را کامل گرفته است. مردی از بنی بکر که خونی از قریش می خواست آن پسر را تعقیب کرد و کشت. قریش در آن باره اعتراض و گفتگو کردند. عامر بن یزید گفت: ما خونهای بسیاری بر عهده شما داریم، چه می خواهید اگر می خواهید دیه هایی را که ما از شما می خواهیم بپردازید تا ما هم آنچه را بر عهده ماست بپردازیم. و اگر می خواهید این خونی است که ریخته شده است و مردی در قبال مردی. و اگر می خواهید شما از آنچه بر ما دارید بگذرید ما هم از آنچه بر شما داریم می گذریم. خون آن پسر بچه در نظر قریش خوار آمد و گفتند: راست می گوید، مردی به مردی. و خون او را مطالبه نکردند. در این میان برادر آن پسر مکرز بن حفص در مر الظهران به طور ناگهانی به عامر بن یزید برخورد که سوار بر شتر خویش بود. عامر بن یزید سالار بنی بکر بود، مکرز همین که عامر را دید گفت: اینک پس از آنکه به اصل چیزی رسیده ام چرا در جستجوی آثارش باشم. او که شمشیر به دست داشت شتر خود را خواباند و بر عامر حمله کرد و او را کشت و شبانه به مکه آمد و شمشیر عامر بن یزید را بر پرده های کعبه آویخت. بامداد آن شب که قریش شمشیر عامر را بر پرده های کعبه دیدند دانستند مکرز بن حفص او را کشته است که قبلا از او در این باره سخنی شنیده بودند. بنی بکر هم از کشته شدن سالار خویش افسرده و بی تاب شدند و آماده بودند که در قبال او دو یا سه تن از سران قریش را بکشند. در همین حال خبر کاروان و فریاد خواهی رسید و بدین سبب بود که قریش از بنی بکر نسبت به زنان و کودکانی که در مکه می ماندند نگران بودند و چون سراقه از زبان شیطان چنان گفت قریش گستاخ شدند. واقدی می گوید: قریش شتابان بیرون رفتند و همراه خود زنان آوازه خوان همراه با ساز و برگ نوازندگی بردند. ساره کنیز عمرو بن هاشم بن عبد المطّلب و عزه کنیز اسود بن مطّلب و فلانه کنیز امیة بن خلف را همراه بردند و آنان در همه منازل طول راه آواز
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص74
می خواندند. قریش شتران پروار می کشتند، با سپاه و به قصد جنگ حرکت کردند. نهصد و پنجاه جنگجو بودند، صد اسب هم برای خود نمایی و تکبر یدک می کشیدند، همانگونه که خداوند متعال در کتاب خود فرموده است «و مباشید چون آن کافران که از خانه های خود به قصد سرکشی و نمایش به مردم بیرون آمدند» و ابو جهل می گفت: آیا محمد می پندارد که او و اصحابش از ما به همان بهره می رسند که در نخله رسیدند، به زودی خواهد دانست که ما کاروان خود را حفظ می کنیم یا نه. می گوید [ابن ابی الحدید]: سریه نخله، سریه ای است که پیش از جنگ بدر صورت گرفت و امیرش عبد الله بن جحش بود و در آن سریه عمرو بن حضرمی هم پیمان بنی عبد شمس کشته شد. او را واقد بن عبد الله تمیمی با تیری که به او زد کشت. حکم بن کیسان و عثمان بن عبد الله بن مغیره هم اسیر شدند و مسلمانان شتران ایشان را که پانصد شتر بود به غنیمت در ربودند. پیامبر (ص) آن غنایم را به پنج بخش کرد و چهار صد شتر را میان مسلمانانی که در آن سریه شرکت داشتند و شمارشان دویست تن بود تقسیم فرمود که به هر مرد دو شتر رسید. واقدی می گوید: اسبها در اختیار توانگران و نیرومندان ایشان بود، سی اسب در خاندان مخزوم بود. شمار شتران هفتصد بود. اسب سواران همگی زره بر تن داشتند و شمارشان صد بود. علاوه بر آن میان پیادگان هم کسانی زره داشتند. واقدی می گوید: ابو سفیان همراه کاروان همچنان پیش می آمد. او و یارانش همین که نزدیک مدینه رسیدند به شدت ترسیدند. به نظر آنان مدت خبر بردن ضمضم و بیرون آمدن قریش بسیار دیر شده بود. چون شبی فرا رسید که فردای آن کنار آب بدر می رسیدند شتران متوجه رسیدن به آب بودند، کاروانیان آن شب را در محلی دورتر از بدر مانده بودند و در این فکر بودند که اگر مورد حمله قرار نگیرند فردا صبح در بدر باشند. ولی شتران برای رسیدن به آب آرام نداشتند. ناچار به آنان پای بند زدند، حتی به برخی از شتران دو پای بند زدند ولی آنان از شوق رسیدن به آب نعره می کشیدند. با اینکه نیازی نداشتند، که روز قبل آب خورده بودند. کاروانیان می گفتند: عجیب است که این
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص75
شتران از هنگام بیرون آمدن از مکه تا کنون چنین نکرده بودند. کاروانیان نقل می کردند که در آن شب چنان تاریکی سختی ما را فرا گرفت که هیچ چیز نمی دیدیم. واقدی می گوید: بسبس بن عمرو و عدیّ بن ابی الزغباء هم که برای کسب خبر به بدر آمده بودند در قبیله مجدّی بن عمر فرود آمدند و چون کنار آب بدر رسیدند شتران خود را نزدیک چاه خواباندند و مشکهای خود را به منظور آب گیری برداشتند، در همین حال شنیدند دو زن جوان که نام یکی از ایشان برزه و از زنان جهینه بودند با یکدیگر سخن می گویند. برزه درباره یک درهمی که از زن دیگر طلب داشت سخن می گفت. او می گفت صبر کن کاروان فردا یا پس فردا اینجا خواهد رسید. مجدیّ بن عمر هم که حرف او را شنید گفت راست می گوید. بسبس و عدی همین که این سخن را شنیدند حرکت کردند که به حضور پیامبر (ص) برگردند و در عرق الظبیه به حضور رسول خدا رسیدند و خبر را به اطلاع رساندند. واقدی می گوید: کثیر بن عبد الله بن عمرو بن عوف مزنی از قول پدرش از جدش که یکی از بسیار گریه کنندگان بود نقل می کرد که پیامبر (ص) می فرموده است: موسی (ع) این تنگه روحاء را همراه هفتاد هزار تن از بنی اسرائیل پیموده است و همگان در مسجدی که در عرق الظبیه است نماز گزارده اند. واقدی می گوید: عرق الظبیه در دو میلی [حدود 3 کیلومتر] روحاء بر جانب مدینه و در سمت راست جاده به طرف مدینه است. واقدی می گوید: ابو سفیان صبح زود آن شب، در حالی که از کمین می ترسید، پیش از کاروان به بدر آمد و به مجدیّ بن عمر گفت: آیا احساس نکردی کسی اینجا باشد، و کسی را ندیده ای تو می دانی که در مکه هیچ مرد و زن قرشی نیست مگر آنکه از بیست درهم تا هر چند بیشتر در این کاروان سرمایه گذاری کرده است و با ما فرستاده است، اگر تو اخبار دشمن را از ما پوشیده بداری تا دنیا دنیاست و دریا خروشان، هیچکس از قریش با تو آشتی نخواهد کرد. مجدیّ گفت: به خدا سوگند من هیچکس را که نشناسم اینجا ندیدم و در فاصله میان تو تا مدینه هم دشمنی نیست که اگر می بود بر ما پوشیده نمی ماند، وانگهی من بر تو پوشیده نمی داشتم. فقط دو سوار دیدم که اینجا آمدند و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص76
شتران خود را خواباندند- مجدیّ در همین حال اشاره به جایی می کرد که شتران آن دو زانو بر زمین زده بودند- و با مشکهای خود آب برداشتند رفتند. ابو سفیان خود را به جایی که شتران خوابیده بودند رساند و چند پشکل را شکافت و چون هسته خرما داشت، گفت: به خدا سوگند این نشانه علوفه یثرب است و این دو تن جاسوسان محمد بوده اند و از یاران او، و من این قوم را نزدیک می بینم. این بود که کاروان را به سرعت راند و بدر را سمت چپ خویش قرار داد و به طرف ساحل پیش رفت. قریش هم از مکه پیش می آمدند، در هر آبشخور فرو می آمدند، شتران پروار می کشتند، و هر کسی را که پیش ایشان می آمد اطعام می کردند. همچنانکه در راه بودند عتبه و شیبه خود را عقب می کشیدند و در حال شک و تردید بودند، ضمن گفتگو یکی از آن دو به دیگری گفت: آیا خواب عاتکه دختر عبد المطلب را به خاطر داری، من از آن ترسیدم و بیم دارم، دیگری گفت: دوباره آن را برای من بگو و او شروع به گفتن کرد، در همین حال ابو جهل به ایشان رسید و پرسید: درباره چه چیزی گفتگو می کردید گفتند: درباره خواب عاتکه. ابو جهل گفت: شگفتا از فرزندان عبد المطلب به این بسنده نکردند که مردانشان برای ما پیامبری و پیشگویی کنند که اینک زنان ایشان هم برای ما پیامبری و پیشگویی می کنند. به خدا سوگند اگر به مکه برگردیم با آنان چنین و چنان خواهیم کرد. عتبه گفت: برای آنان حق خویشاوندی نزدیک محفوظ است آنگاه یکی از آن دو برادر به دیگری گفت: آیا عقیده نداری برگردیم ابو جهل گفت: اینک که مقداری از راه را پیموده اید می خواهید برگردید و قوم خود را یاری ندهید و آنان را خوار سازید، آن هم پس از اینکه خونهایی را که طلب دارید مقابل چشم می بینید شاید تصور می کنید که محمد و یارانش به ملاقات خصوصی شما می آیند، به خدا سوگند هرگز چنین نیست. وانگهی یکصد و هشتاد تن همراه منند که همگان خویشاوندان و افراد خانواده من هستند که چون بار بگشایم و فرود آیم چنان می کنند، و چون بار بندم و حرکت کنم همانگونه رفتار می کنند. اگر شما دو نفر می خواهید برگردید چنان کنید. عتبه و شیبه گفتند: به خدا سوگند که خود و قوم خود را به هلاکت می افکنی. پس از آن عتبه به برادرش شیبه گفت: این ابو جهل مردی شوم و نافرخنده است وانگهی خویشاوندی ما را با محمد ندارد. از طرفی فرزند من هم همراه محمد است، بیا برگردیم و به سخن او اعتنا مکن. می گویم: مقصود از این سخن عتبه که می گوید فرزندم همراه محمد است، ابو حذیفة پسر عتبه است که مسلمان شده بود و در جنگ بدر در التزام رکاب رسول خدا (ص) بود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص77
واقدی می گوید: شیبه گفت: ای ابو الولید اینک پس از آنکه مقداری راه را پیموده ایم اگر برگردیم مایه سرزنش و دشنام است و همچنان به راه ادامه دادند. شامگاه به جحفه رسیدند، جهیم بن صلت بن مخرمة بن مطلب بن عبد مناف خوابید و خوابی دید و گفت: میان خواب و بیداری بودم، دیدم مردی که سوار بر اسب بود و شتری هم همراه داشت آمد و کنار من ایستاد و گفت: عتبة بن ربیعة و شیبة بن ربیعه و زمعة بن اسود و امیة بن خلف و ابو البختری و ابو الحکم- ابو جهل- و نوفل بن خویلد همراه مردانی دیگر که از اشراف قریش بودند و نامشان را برد کشته شدند و سهیل بن عمرو اسیر شد و حارث بن هشام از برادرش گریخت. در همین حال گوینده ای می گفت: به خدا سوگند ایشان را همان گروهی می پنداریم که به کشتارگاههای خود می روند. آنگاه دیدم آن مرد ضربتی زیر گلوی شتر خود زد و آن را میان لشگر رها کرد- و هیچ خیمه ای از خیمه های لشکرگاه باقی نماند مگر اینکه از خون آن شتر آغشته شد- . ابو جهل گفت: این هم پیشگو و پیامبری دیگر از فرزندان عبد مناف به زودی فردا خواهی دانست چه کسی کشته خواهد شد، ما یا محمد و یارانش. قریشیان هم به جهیم گفتند: شیطان در خواب ترا بازی داده است و به زودی فردا خلاف آنچه را که در خواب دیده ای خواهی دید. گوید: عتبه با برادر خود شیبة خلوت کرد و گفت: آیا نمی خواهی برگردی این خواب هم مانند خواب عاتکه است و همچون سخن عدّاس است و به خدا سوگند عدّاس به ما دروغ نگفته است و به جان خودم سوگند که اگر محمد دروغگو باشد افراد دیگری در عرب هستند که شر او را از ما کفایت کنند، و اگر راستگو باشد ما کامیاب ترین اعراب به وجود او خواهیم بود که خویشاوندان نزدیک و پاره تن اوییم. شیبه گفت: چنان است که تو می گویی، آیا می توانیم از میان مردم لشکرگاه برگردیم در همین حال که آن دو چنین می گفتند ابو جهل رسید و پرسید آهنگ چه دارید گفتند: بازگشت، مگر خواب عاتکه و خواب جهیم بن صلت و سخنان عداس را به ما نشنیدی گفت: شما دو تن قوم خود را خوار و زبون خواهید کرد. آن دو هم به ابو جهل گفتند: به خدا سوگند که تو خود و قومت را به هلاک خواهی انداخت، و با وجود این بر همان حال به راه خود ادامه دادند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص78
واقدی می گوید: و چون ابو سفیان کاروان را در برد و دانست که آن را و مردم همراهش را از خطر نجات داده است، قیس بن امرو القیس را که از مکه همراه کاروان بود و از کاروانیان به حساب می آمد پیش قریش گسیل داشت و به آنان فرمان بازگشت داد و گفت: کاروان و کالاهای شما از خطر جست، خود را با مردم یثرب درگیر مکنید و به کشتن مدهید، که شما را خواسته و هدفی غیر از این نبوده است، بیرون آمده اید که کاروان و اموال خود را پاس دارید و خداوند آن را نجات بخشیده است. ابو سفیان به قیس گفت: و اگر این موضوع را نپذیرفتند باید موضوع دیگری را که برگرداندن کنیزکان آوازه خوان است حتما انجام دهند. قیس بن امرو القیس آنچه با قریش گفتگو کرد از بازگشت خود داری کردند و گفتند کنیزکان آوازه خوان را به زودی برمی گردانیم، و ایشان را از جحفة برگرداندند. می گوید [ابن ابی الحدید]: نمی دانم مقصود ابو سفیان از فرمان دادن به برگرداندن کنیزکان آوازه خوان چه بوده است و حال آنکه خود ابو سفیان در جنگ احد آنان را همراه خود برد تا قریش را به خونخواهی تحریض کنند و آواز بخوانند و دایره و دف بزنند، چگونه از این کار در جنگ بدر نهی می کند و حال آنکه خود در جنگ احد آن را انجام می دهد. من خیال می کنم هر کس در این کار تأمل کند می داند که برای قریش در جنگ بدر امکان انتقام گیری فراهم نبوده است زیرا میان آنان سستی و زبونی و کار را بر دیگری واگذاشتن و خوش نداشتن جنگ و دوست داشتن بازگشت و دون همتی و سست رأیی ریشه دوانده بود، وانگهی بنی زهره و کسان دیگری هم از میان راه بازگشتند و اختلاف نظر آنان درباره جنگ چنان بود که اگر با مردمی ترسو و غیر شجاع هم رو به رو می شدند، پاره ای از این گرفتاریها که بر شمردیم برای شکست ایشان کافی بود، تا چه رسد به اینکه آنان می خواستند با افراد قبیله های اوس و خزرج که شجاع ترین قبایل عربند رو به رو شوند. علی بن ابی طالب (ع) و حمزة بن عبد المطلب هم که شجاع ترین افراد بشرند و گروهی از مهاجران که همگی دلیران نامدارند با اوس و خزرج بودند و سالار همگان محمد بن عبد الله بوده است که رسول خدا و فرا خواننده به حق و عدل و توحید و مؤید به نیروی خداوندی است، بگذر از اینکه همانگونه که قرآن فرموده است فرشتگان آسمان هم در جنگ بدر به یاری مسلمانان شتافته اند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص79
واقدی می گوید: فرستاده ابو سفیان در هدّة که نام جایی در هفت میلی گردنه عسفان و سی و نه میلی مکه است پیش ابو سفیان برگشت و به او خبر داد که قریش رفتند، ابو سفیان گفت: وای بر قوم من این کار عمرو بن هشام- ابو جهل- است که خوش نمی دارد برگردد زیرا بر مردم ریاست می کند و ستم می ورزد و ستمکاری مایه کاستی و نا فرخندگی است و اگر یاران محمد نیکو و با درستی حرکت کنند ما زبون شدیم و آنان وارد مکه هم خواهند شد. واقدی می گوید: ابو جهل گفت: به خدا سوگند بر نمی گردیم تا وارد بدر شویم- بدر در دوره جاهلی یکی از محلهای اجتماع اعراب بود و بازاری داشت- و باید آنجا برسیم و سه روز اقامت کنیم، پرواریها بکشیم و اطعام کنیم و شراب بیاشامیم و نوازندگان برای ما بنوازند و آواز بخوانند تا آنکه عرب همواره از ما بترسد. قریش همینکه از مکه بیرون آمدند فرات بن حیان عجلی را پیش ابو سفیان فرستادند تا خبر بیرون آمدن و مسیرشان را به اطلاع او برساند و بگوید چه چیزها فراهم ساخته اند، ولی او از راهی رفت که غیر از راه ابو سفیان بود که ابو سفیان از راه کناره و ساحلی بر می گشت و فرات از شاهراه معمولی رفت. فرات در جحفه به مشرکان قریش پیوست و گفتار ابو جهل را شنید که می گفت بر نمی گردیم، فرات به ابو جهل گفت: من در قبال تو دیگر رغبتی به آنان ندارم و آن کس که امکان خونخواهی خود را نزدیک ببیند و برگردد ناتوان است، این بود که فرات با قریش رفت و ابو سفیان را رها ساخت. فرات روز جنگ بدر زخمهای بسیاری برداشت و پیاده گریخت و می گفت: هیچ کاری را اینچنین نافرخنده ندیدم و همانا که ابو جهل و کار او نافرخنده است. واقدی می گوید: اخنس بن شریق که نام اصلی او ابیّ است و هم پیمان بنی زهره بود به بنی زهره گفت: خداوند کاروان و اموال شما را نجات داد، و سالارتان مخرمة بن نوفل هم رهایی یافت. شما برای این بیرون آمدید که از او و اموالش دفاع کنید، محمد هم مردی از شما و پسر خواهرتان است، اگر پیامبر باشد شما با انتساب به او از همگان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص80
نیک بخت تر خواهید بود و اگر دروغگو باشد، بگذارید کس دیگری غیر از شما عهده دار کشتن او باشد که بهتر از آن است که خودتان خواهر زاده خویش را بکشید، برگردید، ترس و بدنامی آن را هم به گردن من بگذارید، شما را چه نیازی است که در کاری که برای شما مهم نیست بیرون روید، آنچه را که این مرد یعنی ابو جهل می گوید رها کنید که او هلاک کننده قوم خود و شتابان در تباهی ایشان است. بنی زهره از اخنس بن شریق که میان ایشان مورد احترام بود و رأی او را فرخنده می دانستند اطاعت کردند و به او گفتند اینک برای بازگشت چه چاره اندیشی کنیم تا بتوانیم باز گردیم اخنس گفت: امروز را همراه ایشان می رویم، من شبانگاه خود را از شتر خویش فرو می افکنم و شما بگویید اخنس را چیزی گزید، و چون به شما گفتند بروید و حرکت کنید بگویید ما نمی توانیم از این دوست و سالار خود جدا شویم تا ببینیم زنده می ماند یا می میرد و اگر مرد او را به خاک بسپریم و همینکه آنان رفتند ما به مکه بر می گردیم. بنی زهره همینگونه رفتار کردند و فردا که ایشان را در ابواء در حال بازگشت دیدند، برای مردم روشن شد که بنی زهره باز گشته اند، و هیچکس از بنی زهره در جنگ بدر شرکت نکرد. آنان صد تن بودند و گفته اند کمتر از صد بوده اند و همین صحیح تر است. برخی هم گفته اند ایشان سیصد تن بوده اند ولی این موضوع ثابت شده نیست. واقدی می گوید: عدی بن ابی الزغباء در حالی که از بدر به مدینه برمی گشت و سواران و مسافران بر گرد او پراکنده بودند چنین سرود: ای بسبس برای جنگ سینه شتران را بر پا دار، همانا اشراف قوم بازداشته نمی شوند، بردن آنان به شاهراه زیرکانه تر است، خداوند نصرت فرمود و اخنس گریخت. واقدی می گوید: ابو بکر بن عمر بن عبد الرحمان بن عبد الله بن عمر بن خطاب برایم نقل کرد و گفت بنی عدی نخست که بانگ حرکت کردن برخاسته بود با قریش بیرون آمده بودند ولی چون به گردنه لفت رسیدند سحرگاه خود را به کنار دریا کشاندند و آهنگ مکه کردند. ابو سفیان با آنان برخورد کرد و گفت: ای بنی عدی چگونه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص81
برگشته اید نه همراه کاروانید و نه همراه سپاه. گفتند: تو برای قریش پیام فرستادی که برگردند. گروهی برگشتند و گروهی رفتند. و بدینگونه هیچکس از بنی عدی هم در جنگ بدر شرکت نکرد. و گفته اند ابو سفیان با آنان در مر الظهران برخورد کرد و این سخن را گفت. واقدی می گوید: و اما پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و صبح زود چهاردهم رمضان در عرق الظبیه بود. در این هنگام مردی عرب از سوی تهامه آمد. یاران پیامبر (ص) به او گفتند: آیا می دانی ابو سفیان بن حرب کجاست گفت: از او خبری ندارم، گفتند: بیا به رسول خدا سلام کن. گفت: مگر میان شما کسی رسول خداوند است گفتند: آری. مرد عرب پرسید: کدامتان رسول خدایید گفتند: این. او به پیامبر (ص) گفت: آیا تو رسول خدایی فرمود: آری. گفت: اگر راست می گویی در شکم این ماده شتر من چیست- کره اش نر است یا ماده- سلمة بن سلامة بن وقش به مرد عرب گفت: خودت با او نزدیکی کرده ای و از تو باردار است. پیامبر (ص) را این سخن سلمة بن سلامة بن وقش خوش نیامد و از او روی برگرداند. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و شب چهارشنبه نیمه رمضان در روحاء بود و به یاران خود فرمود: اینجا سجاسج یعنی وادی روحاء و بهترین وادیهای عرب است. پیامبر (ص) در روحاء نماز شب گزارد و چون سر از رکوع رکعت آخر برداشت کافران را لعنت و برایشان نفرین فرمود و عرضه داشت: پروردگارا اجازه مفرمای ابو جهل بن هشام که فرعون این امت است و زمعة بن اسود بگریزند. خدایا چشم پدر زمعه را بر او بگریان، خدایا چشم پدرش را کور فرمای، بار خدایا سهیل بن عمرو مگریزد. سپس برای قومی از قریش دعا فرمود و چنین عرضه داشت: بار خدایا سلمة بن هشام و عیاش بن ابی ربیعه و مؤمنان مستضعف را رها فرمای. در آن هنگام برای ولید بن ولید دعا نفرمود، ولید در جنگ بدر اسیر شد و چون پس از جنگ بدر به مکه برگشت مسلمان شد و آهنگ مدینه کرد، او را گرفتند و زندانی کردند و در آن هنگام پیامبر (ص) برای او هم دعا فرمود. واقدی می گوید: خبیب بن یساف مردی شجاع بود که از اسلام آوردن خود داری
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص82
کرده بود ولی چون پیامبر (ص) برای بدر بیرون آمدند، او و قیس بن محرّث که نام پدرش را حارث هم گفته اند در حالی که بر آیین خود بودند بیرون آمدند و در عقیق به پیامبر رسیدند. خبیب سرا پا پوشیده در آهن بود و روی خود را هم با مغفر پوشانده بود. پیامبر (ص) او را از زیر مغفر شناخت و به سعد بن معاذ که کنارش بود فرمود: این خبیب بن یساف نیست سعد گفت: آری. خبیب جلو آمد و تنگ ناقه پیامبر (ص) را به دست گرفت، پیامبر (ص) به او و قیس بن محرث فرمود: چه چیزی شما را همراه ما بیرون آورده است خبیب گفت: خواهر زاده و در پناه ما هستی، ما همراه قوم خود برای غنیمت بیرون آمده ایم. پیامبر (ص) فرمود: کسی که بر آیین ما نیست نباید با ما بیرون آید. خبیب گفت: قوم من می داند که من در جنگ دلیر و آزموده و جنگجویم، اینک اسلام نمی آوردم و برای کسب غنیمت همراه تو جنگ می کنم. پیامبر (ص) فرمود: نه، نخست مسلمان شو و سپس جنگ کن. چون به روحاء رسیدند، خبیب به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا من تسلیم فرمان خدای جهانیان شدم و گواهی می دهم که تو رسول خدایی. پیامبر (ص) خوشحال شد و فرمود: در جنگ شرکت کن و او در جنگ بدر و دیگر جنگها پر کار بود. اما قیس بن حارث- محرث- آنجا مسلمان نشد و به مدینه برگشت و چون پیامبر (ص) از بدر مراجعت فرمود مسلمان شد و در جنگ احد شرکت کرد و کشته شد. واقدی می گوید: چون پیامبر (ص) از مدینه بیرون آمد یک یا دو روز روزه گرفت و سپس منادی آن حضرت ندا داد که ای گروه سرکشان من روزه گشادم شما هم روزه بگشایید و این بدان سبب بود که پیش از آن فرمان داده بود روزه بگشایند و نگشاده بودند. می گوید [ابن ابی الحدید]: این راز نبوت و ویژگی آن است و هرگاه کسی دقت کند می بیند که دوستی پیامبر (ص) و دوستی اطاعت از او و پذیرش فرمانش چنان بوده که کار دشواری مثل روزه گرفتن را برای آنان مقرر فرموده است و آنان چنان با محبت و توجه آن را می پذیرند که چون آن حکم را از ایشان بر می دارد، و وجوب آن را- در سفر- ساقط می فرماید، آن کار را خوش نمی دارند و از خود ساقط نمی کنند مگر پس از تأکید تمام. این موضوع مهم تر از معجزات و کارهای خارق العاده است، بلکه خود این معجزه ای مهم تر از شکافتن دریا و مبدل ساختن عصا به اژدهاست. واقدی می گوید: پیامبر (ص) همچنان به راه خود ادامه داد و همینکه نزدیک بدر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص83
رسید از خبر آمدن قریش آگاه شد و مردم را از حرکت قریش آگاه فرمود و با آنان رایزنی کرد و نظرشان را خواست. ابو بکر برخاست و سخن گفت و نیکو گفت، سپس عمر برخاست و سخنی نیکو گفت و چنین افزود که ای رسول خدا، این قریش است که به خدا سوگند از هنگامی که عزت یافته اند هیچگان زبون نشده اند و از هنگامی که کافر شده اند ایمان نیاورده اند و به خدا سوگند که عزت خود را از دست نمی دهد و با تو به سختی جنگ خواهد کرد. باید برای آن آماده شوی و ساز و برگش را فراهم سازی. سپس مقداد بن عمرو برخاست و گفت: ای رسول خدا برای انجام فرمان خداوند حرکت فرمای و ما همراه تو هستیم. به خدا سوگند ما آنچنان که بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: «تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما اینجا نشستگانیم» نمی گوییم بلکه عرضه می داریم، تو و خدایت بروید و جنگ کنید و ما هم همراه شما جنگ کنندگانیم. سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است اگر ما را به برک الغماد ببری همراه تو خواهیم آمد. برک الغماد در فاصله پنج شب راه از مکه از راه کناره و هشت شب راه از مکه در راه یمن قرار دارد. پیامبر (ص) پاسخی پسندیده به مقداد داد و برای او دعای خیر فرمود. آنگاه پیامبر (ص) باز فرمود: ای مردم آرای خود را به من بگویید و مقصود آن حضرت انصار بودند، که گمان می فرمود انصار جز در مدینه او را یاری نمی دهند و این به آن سبب بود که انصار شرط کرده بودند که همانگونه که از خود و فرزندان خود دفاع می کنند از آن حضرت دفاع خواهند کرد، این بود که پیامبر (ص) باز هم فرمود: رایزنی کنید و آرای خود را به من عرضه دارید. در این هنگام سعد بن معاذ برخاست و گفت: من از جانب انصار پاسخ می دهم و ای رسول خدا گویی ما را اراده فرموده ای فرمود: آری. سعد گفت: شاید لازم باشد از کاری که به تو وحی شده است با وحی به کار دیگری روی آوری، به هر حال ما به تو ایمان آورده ایم و ترا تصدیق کرده و گواهی داده ایم که آنچه آورده ای و برای آن آمده ای بر حق است و عهد و پیمان استوار خود را به شنیدن و فرمانبرداری با تو بسته ایم. اینک ای پیامبر خدا به هر کاری که اراده فرموده ای قیام کن و سوگند به کسی که ترا به حق گسیل فرموده است اگر پهنه این دریا را بپیمایی و در آن فرو شوی همگان با تو خواهیم بود حتی اگر فقط یک تن از ما باقی بماند. اینک به هر کس که می خواهی بپیوند و از هر کس که می خواهی بگسل و آنچه از اموال ما می خواهی بگیر که
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص84
هر چه را بگیری برای ما خوشتر از آن است که باقی بگذاری، سوگند به کسی که جان من در دست اوست با آنکه این راه را هرگز نپیموده ام و مرا به آن علمی نیست اگر فردا با دشمن خویش رویاروی شویم ناخوش نمی داریم که ما در جنگ شکیبا و به هنگام رویارویی راست و استواریم و شاید خداوند کاری از ما به تو ارائه دهد که چشمت به آن روشن شود. واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتادة از محمود بن لبید نقل می کرد که در آن روز سعد بن معاذ گفت: ای رسول خدا گروهی از قوم ما در مدینه مانده اند که محبت ما نسبت به تو از آنان بیشتر نیست و ما مطیع تر و راغب تر از آنان به جهاد نیستیم. اگر، ای رسول خدا آنان می پنداشتند که تو با دشمن رویاروی می شوی هرگز از همراهی با تو باز نمی ایستادند ولی آنان پنداشتند که فقط کاروان خواهد بود و بس. اینک برای تو سایبانی می سازیم و مرکوبهای ترا پیش تو آماده می داریم، آنگاه ما با دشمن رویاروی می شویم، اگر خدایمان عزت و بر دشمنان پیروزی داد که همان چیزی است که دوست می داریم و اگر کار بر گونه ای دیگر شد، تو سوار مرکبهای خود می شوی و به کسانی که پشت سر ما- در مدینه- هستند می پیوندی. پیامبر (ص) به او پاسخی پسندیده داد و فرمود: امید است که خداوند خیر مقدر فرماید. واقدی می گوید: چون سعد رأی خود را اظهار داشت و سخنش تمام شد پیامبر فرمود: در پناه برکت خداوند حرکت کنید که خداوند پیروزی بر یکی از دو طایفه- کاروان یا قریش- را به من وعده فرموده است. به خدا سوگند گویی هم اکنون بر کشتارگاههای آن قوم می نگرم. واقدی می گوید: گفته اند که پیامبر (ص) در آن هنگام محل کشته شدن آنان را به ما نشان داد و فرمود: اینجا محل کشته شدن فلان است و اینجا محل کشته شدن بهمان، و هیچکس از همان محلی که پیامبر (ص) نشان داده بود مستثنی نگشت. گوید: در این هنگام مسلمانان دانستند که با جنگ رویاروی خواهند بود و کاروان گریخته است و به سبب گفتار پیامبر (ص) آرزوی پیروزی داشتند. واقدی می گوید: پیامبر (ص) آن روز درفشها را که سه درفش بود بر افراشت و سلاحها را آشکار ساخت و حال آنکه از مدینه بدون اینکه درفش برافراشته باشد بیرون آمده بود. پیامبر (ص) همچنان که با قتادة بن نعمان و معاذ بن جبل در حال حرکت بود به سفیان ضمری برخورد، پیامبر (ص) از او پرسید: تو کیستی ضمری گفت: شما کیستید
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص85
پیامبر (ص) فرمود: تو به ما خبر بده ما هم به تو خبر می دهیم. گفت: باشد این به آن. پیامبر فرمود: آری. ضمری گفت: از هر چه می خواهید بپرسید. پیامبر (ص) به او فرمود: درباره قریش به ما خبر بده. ضمری گفت: به من خبر رسیده است که ایشان فلان روز از مکه بیرون آمده اند، اگر این خبر درست باشد آنان باید کنار همین وادی باشند ضمری گفت: حالا بگویید شما کیستید پیامبر (ص) فرمود ما از آب هستیم و با دست خود به عراق اشاره فرمود. ضمری گفت: عجب از آب هستید کدام آب آب عراق یا جای دیگر و پیامبر (ص) پیش یاران خود برگشت. واقدی می گوید هر دو گروه آن شب را سپری کردند بدون اینکه هر یک از جای دیگری آگاه باشد که میان آنان تپه های نسبتاً مرتفع شنی قرار داشت. واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کنار دو کوه عبور کرد و پرسید نام آن دو چیست گفتند: مسلح و مخری. فرمود: چه کسانی در آن ساکنند گفتند: بنی نار و بنی حراق. از آنجا گذشت و آن دو کوه را سمت چپ خویش قرار داد. در این هنگام بسبس بن عمرو و عدی بن ابی الزغباء به حضور ایشان رسیدند و گزارش کار قریش را دادند. پیامبر (ص) شامگاه شب جمعه هفدهم رمضان در وادی بدر فرود آمد- یعنی غروب پنجشنبه شانزدهم رمضان- علی (ع) و زبیر و سعد بن ابی وقاص و بسبس بن عمرو را روانه کرد که از کنار آب بررسی کنند و برای آنان به کوه کوتاهی اشاره کرد و فرمود: امیدوارم کنار چاهی که در دامنه همین کوه کوتاه قرار دارد خیری به دست آورید. آنان به آن سو رفتند و کنار همان چاه شتران آبکش و سقاهای قریش را دیدند و آنان را اسیر کردند، برخی از آنان گریختند و از جمله کسانی که گریخت و او را شناختند عجیر بود. عجیر نخستین کسی بود که خبر پیامبر (ص) و یارانش را برای قریش آورد و فریاد کشید که ای آل غالب این ابن ابی کبشة- پیامبر (ص)- و یاران اویند و سقاهای شما را به اسیری گرفتند. لشگر از این خبر به جنب و جوش افتاد و خبری را که آورد خوش نداشتند. واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است در آن هنگام در خیمه خود بودیم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص86
و می خواستیم از گوشت شتر کباب تهیه کنیم و سرگرم آن کار بودیم که ناگاه خبر را شنیدیم و اشتهای ما کور شد و برخی به دیدار برخی دیگر می رفتند. عتبة بن ربیعه مرا دید و گفت: ای ابو خالد هیچکس را نمی شناسم و نمی دانم که راهی شگفت تر از راه ما بپیماید، کاروان ما نجات یافته است و ما به قصد ظلم و ستم به سرزمین قومی آمده ایم و آن را کاری دشوار می بینم در عین حال کسی که اطاعت نشود رأیی ندارد- چه بگویم که کسی فرمان نمی برد- و این نافرخندگی ابو جهل است. آنگاه عتبه به من گفت: آیا بیم آن داری که ایشان بر ما شبیخون زنند گفتم: من از این کار احساس ایمنی نمی کنم، مگر تو احساس امان می کنی گفت: چاره چیست گفتم: امشب را پاسداری می دهیم تا صبح شود و بیندیشید و تصمیم بگیرید. عتبة گفت: آری رأی درست همین است. گوید: آن شب را تا صبح پاسداری دادیم. ابو جهل گفت: این فرمان عتبه است که از جنگ با محمد و یارانش کراهت دارد، و به راستی شگفت آور است، مگر شما گمان می کنید که محمد و یارانش متعرض شما می شوند به خدا سوگند من با خویشاوندان خود گوشه ای جمع می شویم، هیچکس هم از ما پاسداری نکند. او به گوشه ای رفت و بر او باران هم می بارید. عتبه گفت: به هر حال این مرد مایه شومی و نافرخندگی است. واقدی می گوید: از سقاهایی که کنار آن چاه بودند، یسار، غلام سعید بن عاص و اسلم، غلام منبّه بن حجاج و ابو رافع، غلام امیة بن خلف اسیر شدند و آنان را به حضور پیامبر (ص) بردند. آن حضرت به پا ایستاده و در حال نماز بود. مسلمانان از ایشان پرسیدند کیستند گفتند: ما سقاهای قریشیم که برای آب بردن فرستاده اند. مسلمانان این خبر را خوش نمی داشتند که امیدوار بودند آنان سقاهای ابو سفیان باشند، آنان را زدند و چون ایشان را به ستوه آوردند گفتند: ما از افراد کاروان و سقاهای ابو سفیانیم و کاروان پشت این تپه است و چون این سخن را گفتند از زدن آنان خودداری کردند. پیامبر (ص) نماز خود را سلام داد و فرمود: عجیب است وقتی که به شما راست می گویند آنان را می زنید و هنگامی که دروغ می گویند آنان را رها می کنید. یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا ایشان می گویند قریش آمده اند. فرمود: کاملا درست می گویند، قریش از شما بر کاروان خود ترسیده اند و برای حفظ آن آمده اند. آنگاه خود روی به سقایان فرمود و پرسید: قریش کجایند گفتند: پشت این تپه ها که می بینید. فرمود: شمارشان چند است گفتند: بسیارند. فرمود: شمارشان چند است گفتند: نمی دانیم. فرمود: چند شتر می کشند گفتند: یک روز ده شتر و یک روز نه شتر. پیامبر (ص) فرمود: شمارشان میان نهصد و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص87
هزار است. سپس به سقاها فرمود: چه اندازه از مردم مکه بیرون آمده اند گفتند: هر کس که توان داشته، بیرون آمده است. پیامبر (ص) روی به مردم کرد و فرمود: مکه پاره های جگر خود را به سوی شما افکنده است. پیامبر (ص) سپس از ایشان پرسید: آیا کسی هم برگشته است گفتند: آری ابن ابی شریق- اخنس- با بنی زهره برگشته است. پیامبر فرمود: با آنکه خود کامیاب و رهنمون شده نیست آنان را کامیاب ساخته است، هر چند تا آنجا که می دانم با خدا و کتاب خدا ستیزه گر است. پیامبر (ص) سپس پرسید: آیا کس دیگری هم غیر از ایشان برگشته است گفتند: آری، خاندان و اعقاب عدی بن کعب هم برگشته اند. پیامبر (ص) آنان را رها کرد و به یاران خود فرمود: رأی خود را در مورد این جایگاه که در آن فرود آمده ایم باز گو کنید و به من بگویید. حباب بن منذر برخاست و گفت: ای رسول خدا آیا اینجا که فرود آمده ای جایگاهی است که خداوندت فرمان داده و فرود آورده است اگر چنین است که ما را نشاید گامی از آن فراتر یا عقب تر رویم، اگر چاره اندیشی و جنگ و رایزنی است سخن گوییم. رسول خدا فرمود: حتما جنگ و رایزنی و چاره اندیشی است. حباب گفت: در آن صورت اینجا لشگرگاه مناسبی نیست. ما را به نزدیکترین آبهای این قوم ببر که من به همه جا و چاههای آن دانایم، آنجا چاهی است که شیرینی آب آن را می دانم وانگهی آبش چندان فراوان است که فروکش نخواهد کرد، کنار آن حوضی می سازیم و در آن ظرفها را قرار می دهیم و آب می آشامیم و جنگ می کنیم و دهانه چاههای دیگر را با خاک انباشته می کنیم. واقدی می گوید: ابن عباس می گفته است: جبریل (ع) بر پیامبر (ص) نازل شد و گفت: رأی درست همان است که حباب می گوید. پیامبر (ص) فرمود: ای حباب رأی درست زدی، و برخاست و پیشنهادهای او را انجام داد. واقدی می گوید: خداوند آن شب آسمان را برانگیخت- باران آمد- دره بدر در جانب مسلمانان نرم و ملایم بود و راه رفتن برای آنان دشوار نبود و حال آنکه در جانب قریش چنان نبود و با آمدن باران قادر به حرکت و کوچ کردن از آن نبودند و میان دو لشکر تپه ها و بر آمدگیهای شنی بود. واقدی همچنین می گوید: در آن شب بر مسلمانان خواب چیره شد و آسوده خوابیدند و باران چندان نبود که آنان را آزار دهد. زبیر بن عوام می گوید: خداوند آن شب چنان خواب را بر مسلمانان چیره ساخت که من با آنکه سخت پایداری می کردم و زمین زیرم ناهموار بود ولی طاقت نیاوردم و جز خواب چاره نبود. پیامبر (ص) و یارانش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص88
هم بر همان حال بودند. سعد بن ابی وقاص می گوید: چنان خوابم گرفت که چانه ام روی سینه ام می افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم و به پهلو دراز کشیدم. رفاعة بن رافع بن مالک هم می گوید: چنان خواب بر من چیره شد که خوابیدم و محتلم شدم و آخر شب غسل کردم. واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) پس از گرفتن سقاها از جایگاه نخست به جای دیگر کوچ فرمود عمار بن یاسر و عبد الله بن مسعود را برای بررسی به اطراف لشکرگاه قریش روانه فرمود. آن دو گرد قریش دوری زدند و برگشتند و گفتند: ای رسول خدا قریش سخت ترسیده اند و بیمناکند، آسمان هم که برایشان به شدت می بارد و آنچنان ترسیده اند که چون اسبها می خواهند شیهه بکشند، بر چهره شان می زنند تا آرام گیرند. واقدی می گوید: قریش چون صبح کردند منبّه بن حجاج که مردی کف بین و پی شناس بود گفت: این رد پای پسر سمیه است و این دیگری نشان پای ابن ام عبد- عمار و عبد الله بن مسعود- است و هر دو را می شناسم. همانا محمد همراه با سفلگان خودمان و سفلگان اهل یثرب آهنگ ما کرده است و سپس این بیت را خواند: گرسنگی اجازه خوابیدن و آسایش شبانه را به ما نمی دهد، ناچار باید بمیریم یا بمیرانیم. ابو عبد الله گوید: به محمد بن یحیی بن سهیل بن ابی خیثمه گفتم: منبّه چنان گفته است که گرسنگی اجازه خوابیدن و آسایش شبانه را به ما نمی دهد. گفت: به جان خودم سوگند که گرسنه بودند. پدرم برایم نقل کرد که از نوفل بن معاویه شنیده که می گفته است: شب جنگ بدر ده شتر کشته بودیم و در یکی از خیمه ها سرگرم درست کردن کباب جگر و کوهان و گوشتهای پاکیزه بودیم ولی از شبیخون می ترسیدیم و تا هنگامی که سپیده دمید پاسداری دادیم. چون صبح شد شنیدم که منبّه می گوید: این نشان پای پسر سمیه و ابن مسعود است و شنیدم این بیت را می خواند: ترس اجازه خوابیدن و آسایش را به ما نمی دهد، ناچار باید بمیریم یا بمیرانیم. ای گروه قریش بنگرید فردا اگر با محمد و یارانش رو به رو شدیم جوانان و جوانمردان دلیر خود را بپایید که کشته نشوند، مردم مدینه را بکشید که ما اگر جوانان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص89
خود را به مکه برگردانیم از گمراهی خود بر می گردند و از آیین پدران خود جدا نمی شوند.
واقدی می گوید: چون پیامبر (ص) کنار چاه فرود آمد برای ایشان سایبانی از چوبهای خرما ساخته شد، سعد بن معاذ با شمشیر آویخته به گردن بر در سایبان ایستاد و پیامبر (ص) و ابو بکر وارد آن شدند. می گوید [ابن ابی الحدید]: من از موضوع ساختن سایبان شگفت می کنم که از کجا برای آنان ممکن بوده است شاخه و چوب خرما به اندازه ای که سایبانی بسازند داشته باشند یا همراه خود آورده باشند. سرزمین بدر هم نخلستانی ندارد و اگر مقدار اندکی هم چوب خرما با آنان بوده است جنبه سلاح داشته است. گفته شده است در دست هفت تن از مسلمانان چوبهای خرما در عوض شمشیر بوده است، و دیگران همگی مسلح به شمشیر و تیر و کمان بوده اند. این هم سخن نادری است و صحیح آن است که هیچیک از مسلمانان بدون سلاح نبوده است، مگر اینکه چند شاخه ای همراهشان بوده است که با انداختن پارچه بر آن سایه ای فراهم می کرده اند، و گرنه من امکانی برای ساختن و بر پا کردن سایبانی از چوبها و شاخه های خرما در آنجا نمی بینم. واقدی می گوید: پیامبر (ص) پیش از آنکه قریش فرود آیند اصحاب خود را به صف کرد. قریش در حالی ظاهر شدند که پیامبر (ص) یاران خود را به صف کرده بود و آرایش جنگی می داد. یاران پیامبر (ص) حوضی کنده بودند و از هنگام سحر در آن آب ریخته بودند و ظرفها را در آن انداخته بودند. پیامبر (ص) رایت خویش را به مصعب بن عمیر داد و او آن را پیش برد و جایی که پیامبر (ص) فرمان داده بود قرار داد. پیامبر (ص) ایستاد و به صفها نگریست، صفها را رو به مغرب مرتب فرموده و آفتاب را پشت سر قرار داده بود. مشرکان چون آمدند ناچار رو به خورشید ایستادند. پیامبر (ص) بر کناره نزدیکتر و سمت چپ لشکرگاه کرده بود و مشرکان بر کناره دورتر که سمت راست بود قرار گرفتند. در این هنگام مردی از یاران پیامبر (ص) آمد و عرضه داشت که ای رسول خدا اگر این کار را طبق وحی انجام داده ای بر همین حال باش و گرنه من چنین مصلحت می بینم که بر بخش بالای این وادی بروی و می بینم بر فراز آن نسیمی به جنبش آمده است و می پندارم برای یاری تو وزیدن گرفته است. پیامبر (ص) فرمود: «اینک که صفهای خود را مرتب و درفش خود را مستقر داشته ام آن را تغییر نمی دهم»، سپس دعا فرمود و خداوندش با فرشتگان یاریش داد- و جبریل (ع) این آیه را نازل کرد: «یاد آورید
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص90
هنگامی را که از خدای خود می خواستید یاریتان کند، اجابت فرمود شما را، که من هزار فرشته را که از پی یکدیگرند به یاری شما می فرستم.»- واقدی می گوید: عروة بن زبیر روایت کرده است که پیامبر (ص) در آن هنگام صفها را استوار و بر یک خط مرتب فرموده بود. سواد بن غزیه اندکی جلوتر از صفها قرار داشت، پیامبر (ص) با چوبه تیری به شکم او زد و فرمود: سواد در خط و ردیف بایست. سواد گفت: سوگند به کسی که ترا بر حق مبعوث فرموده است به دردم آوردی و اینک قصاص مرا باز ده. پیامبر (ص) شکم خویش را برهنه فرمود و گفت: انتقام بگیر و قصاص کن. سواد، رسول خدا را در آغوش کشید و ایشان را بوسید. فرمود: چه چیزی ترا بر این کار واداشت گفت: ای رسول خدا می بینی که فرمان خدا در رسیده است، از کشته شدن ترسیدم، خواستم آخرین عهد من با تو چنین باشد که در آغوشت کشم و ببوسم. واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از ابو الحویرث، از محمد بن جبیر بن مطعم، از قول مردی از قبیله اود برایم نقل کرد که می گفته است: شنیدم علی علیه السّلام بر منبر کوفه ضمن خطبه ای فرمود: همچنان که سرگرم آب کشیدن از چاه بدر بودم بادی سخت وزیدن گرفت که به آن شدت ندیده بودم و چون آن سپری شد، بادی دیگر وزید که فقط همان باد نخست را به آن شدت دیده بودم. سپس بادی دیگر وزید که فقط آن دو باد نخستین را به آن شدت دیده بودم. نخست جبریل (ع) بود که همراه هزار فرشته در خدمت رسول خدا (ص) قرار گرفت، دومی میکائیل بود که با هزار فرشته بر میمنه سپاه مستقر شد و سومی اسرافیل بود که با هزار فرشته بر میسره سپاه مستقر شد. چون خداوند دشمنان را منهزم ساخت رسول خدا مرا بر اسبی سوار فرمود، که شتابان رم کرد و مرا با خود برداشت. من خود را روی گردن اسب خم کردم و خدای خود را فرا خواندم. مرا نگهداشت و توانستم مستقر شوم. مرا با اسب سواری چه کار که من صاحب گوسپندم- شتر سوارم- و چون بر اسب مستقر شدم با این دست خود چندان بر دشمنان نیزه زدم که تا زیر بغلم خون آلوده شد. می گوید [ابن ابی الحدید]: بیشتر راویان روایت بالا را این چنین نقل کرده اند که «پیامبر (ص) مرا بر اسب خود سوار فرمود» ولی صحیح همین است که ما می آوریم، زیرا در جنگ بدر پیامبر (ص) از خود اسبی نداشته است و در آن جنگ در حالی که سوار بر شتر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص91
بوده حاضر شده است، ولی همینکه صفها درگیر شدند و گروهی از سوارکاران مشرکان کشته شدند پیامبر (ص) علی (ع) را بر یکی از اسبهایی که از ایشان گرفته شده بود سوار کرد. واقدی می گوید: فرمانده میمنه لشگر پیامبر (ص) ابو بکر بود و فرمانده میسره علی (ع). فرمانده میمنه قریش هبیرة بن ابی وهب مخزومی و فرمانده میسره ایشان عمرو بن عبدود، و گفته شده است زمعة بن اسود بوده است، و هم گفته اند زمعة فرمانده اسب سواران بوده است، همچنین گفته اند کسی که فرمانده سوارکاران بوده حارث بن هشام است. گروهی هم گفته اند هبیرة فرمانده میمنه نبوده است بلکه حارث بن عامر بن نوفل فرمانده میمنه بوده است. واقدی می گوید: محمد بن صالح، از یزید بن رومان و ابن ابی حبیبه برای من نقل کرد که می گفته اند: بر میمنه و میسره سپاه رسول خدا در جنگ بدر هیچکس فرماندهی نداشته است و از کسی نام برده نشده است، همچنین بر میمنه و میسره مشرکان فرمانده خاصی نبوده است و نام هیچکس را در این مورد نشنیده ایم. واقدی می گوید: در نظر ما هم سخن صحیح همین است. پرچم بزرگ پیامبر (ص) که همان رایت مهاجران است در جنگ بدر به دست مصعب بن عمیر بود، و رایت قبیله خزرج با حباب بن منذر، و رایت قبیله اوس به دست سعد بن معاذ بود. قریش هم سه رایت داشتند: رایتی همراه ابو عزیزه و رایتی همراه منذر بن حارث و رایتی هم همراه طلحة بن ابی طلحه بود. واقدی می گوید: پیامبر (ص) در آن روز برای مسلمانان خطبه خواند و پس از ستایش و نیایش خداوند چنین فرمود: «اما بعد، من شما را به چیزی بر می انگیزم که خدایتان بر آن برانگیخته است و از چیزی نهی می کنم که خدایتان از آن باز داشته است. پروردگار که منزلتش بسیار بزرگ است به حق فرمان می دهد و صدق و درستی را دوست می دارد. خداوند اهل خیر را در قبال کار خیر و به نسبت منزلتهای ایشان پاداش می دهد و آنان بر حسب منزلت در پیشگاه خدا نام برده می شوند و فضیلت و برتری می یابند. اینک شما در منزلی از منازل حق قرار گرفته اید، و خداوند چیزی را در این منزل از هیچکس نمی پذیرد مگر اینکه فقط برای رضای او باشد. شکیبایی در گرفتاری و سختی از چیزهایی است که خداوند به وسیله آن اندوه را می زداید و از غم رهایی می بخشد و با شکیبایی رستگاری در آخرت را به دست می آورید. پیامبر خدا میان شماست، شما را
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 92
هشدار و فرمان می دهد، پس امروز شرم کنید از اینکه خداوند بر کار ناپسندی از شما آگاه شود و در آن مورد بر شما خشم گیرد که خدای متعال می فرماید: «همانا خشم خداوند به مراتب بزرگتر از خشم شما بر خودتان است» توجه کنید به آنچه در کتاب خود به شما فرمان داده است و آیاتی که به شما ارائه فرموده است و پس از زبونی به شما عزت بخشیده است. به کتاب خدا تمسک جویید تا خدایتان از شما خشنود گردد. برای خدای خود عهده دار کاری شوید که با آن سزاوار رحمت و آمرزش خداوند شوید که آن را به شما وعده فرموده است، که وعده خداوند حق و گفتارش راست و شکنجه اش شدید است. همانا که من و شما و همگان متوکل به خداوند زنده و پاینده ایم، تکیه بر او داده ایم و بر او پناه برده و توکل کرده ایم، و بازگشت به سوی اوست و خداوند من و همه مسلمانان را بیامرزد.» واقدی می گوید: همینکه پیامبر (ص) قریش را دید که پیش می آیند و نخستین کس که آشکار شد، زمعة بن اسود بود که سوار بر اسبی بود و پسرش هم از پی او روان بود. زمعه با اسب خویش گردشی کرد تا جایی برای فرود آمدن لشکر در نظر گیرد، پیامبر (ص) به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت: «بار خدایا تو بر من کتاب نازل فرمودی و به من فرمان جنگ دادی و تصرف یکی از دو گروه- کاروان یا قریش- را به من وعده فرمودی و تو خلاف وعده نمی فرمایی. پروردگارا این قریش است که با همه نخوت و غرور خود برای ستیز با تو و تکذیب فرستاده ات پیش می آید، بار خدایا نصرتی را که وعده فرمودی عنایت فرمای. خدایا همین بامداد نابودشان فرمای.» در این هنگام عتبة بن ربیعه بر شتری سرخ موی آشکار شد، پیامبر (ص) فرمود: اگر در یکی از این قوم خیری باشد در همین صاحب شتر سرخ موی است و اگر قریش از او فرمان برند رستگار و کامیاب خواهند شد. واقدی می گوید: ایماء بن رحضة یکی از پسران خود را هنگامی که قریش از کنار سرزمین او می گذشتند همراه ده شتر پروار پیش آنان فرستاد و پیام داد اگر دوست می دارید شما را از لحاظ نیرو و سلاح کمک کنیم و ما آماده این کاریم و انجام می دهیم. قریش به او پیام دادند پیوند خویشاوندی را رعایت کردی و آنچه بر عهده ات بود انجام دادی، به جان خودمان سوگند اگر با مردم عادی جنگ کنیم در مقابل ایشان ضعفی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص93
نداریم. و اگر چنانچه محمد می پندارد قرار باشد با خدا جنگ کنیم هیچکس را یارا و توان جنگ با خدا نیست. واقدی می گوید: خفاف پسر ایماء بن رحضه می گفته است: برای پدرم هیچ چیز بهتر و دوست داشتنی تر از اصلاح میان مردم نبود و همواره عهده دار این کار بود، همینکه کاروان قریش از پیش ما گذشت مرا با ده شتر پروار که به ایشان هدیه داده بود روانه کرد، من شتران را پیشاپیش بردم و پدرم از پی من می آمد، من شتران را تسلیم قریش کردم پذیرفتند و میان قبایل توزیع کردند. در این هنگام پدرم رسید و با عتبة بن ربیعة که در آن زمان سالار قریش به حساب می آمد ملاقات کرد و به او گفت: ای ابو الولید این چه راهی است که می روید گفت: به خدا سوگند نمی فهمم، من مغلوب شده ام، پدرم گفت: تو سالار عشیره ای، چه چیز می تواند مانع تو باشد که با این مردم برگردی و پرداخت خونبهای هم سوگند خود و کالاها و شترانی را که در نخلة گرفته اند بر عهده بگیری و سپس میان قوم خود تقسیم کنی. به خدا سوگند شما از محمد بیش از این چیزی مطالبه نمی کنید و ای ابو ولید به خدا قسم شما در جنگ با محمد و اصحاب او فقط خود را به کشتن می دهید. واقدی می گوید: ابن ابی الزناد از قول پدرش برایم نقل کرد که می گفته است نشنیده ام هیچکس بدون مال حرکت کرده باشد، مگر عتبة بن ربیعه. واقدی همچنین می گوید: محمد بن جبیر بن مطعم روایت می کند که چون قریش فرود آمدند پیامبر (ص) عمر بن خطاب را پیش ایشان گسیل داشت و فرمود: برگردید، اگر کس دیگری غیر از شما عهده دار جنگ با من شود بهتر است و آن را بیشتر دوست می دارم و اگر من عهده دار جنگ با دیگران غیر از شما بشوم برایم بهتر و دوست داشتنی تر است. حکیم بن حزام گفت: او منصفانه پیشنهاد کرده است. از او بپذیرید و به خدا سوگند اینک پس از آنکه او منصفانه پیشنهاد کرده است شما بر او پیروز نخواهید شد. ابو جهل گفت: اینک که خداوند آنان را در اختیار ما گذاشته است هرگز برنمی گردیم و نقد را با نسیه عوض نمی کنیم و از این پس هیچکس متعرض کاروان ما نخواهد شد. واقدی می گوید: تنی چند از قریش که حکیم بن حزام هم در زمره ایشان بود پیش آمدند و خود را کنار حوض رساندند. مسلمانان خواستند ایشان را از آن دور کنند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص94
پیامبر (ص) فرمود: آزادشان بگذارید، آنان کنار حوض آمدند و آب آشامیدند. هر کس از ایشان که آب آشامید کشته شد، مگر حکیم بن حزام. واقدی می گوید: سعید بن مسیب هم می گفت: چون خداوند برای حکیم بن حزام اراده خیر فرموده بود او دو بار از مرگ رهایی یافت، یک بار گروهی از مشرکان به قصد آزار پیامبر (ص) نشسته بودند، رسول خدا (ص) از کنارشان عبور فرمود و سوره «یس» را خواند و مشتی خاک بر سرشان افشاند و هیچکس از آنان جز حکیم بن حزام از کشته شدن نجات پیدا نکرد. بار دیگر روز جنگ بدر بود که همراه گروهی از مشرکان خود را کنار حوض رساند، هر کس از مشرکان که کنار حوض آمد کشته شد مگر حکیم بن حزام که زنده ماند. واقدی می گوید: و چون قریش آرام گرفتند و مطمئن شدند عمیر بن وهب جمحی را که تیرهای قرعه کشی را در اختیار داشت فرستادند و گفتند: شمار یاران محمد را برای ما تخمین بزن. او اسب خود را گرد لشکرگاه مسلمانان به حرکت آورد و سمت بالا و پایین دره را بررسی کرد که کمین و نیروی امدادی نداشته باشند، برگشت و گفت: نه نیروی امدادی دارند و نه در کمین کسی دارند و شمارشان سیصد تن است یا اندکی افزون و هفتاد شتر و دو اسب دارند. آنگاه خطاب به قریش گفت: ای گروه قریش ناقه ها و شتران آبکش یثرب مرگ سختی را همراه خود می کشند، این قوم هیچ پناهگاه و مدافعی جز شمشیرهای خود ندارند، مگر نمی بینید چگونه خاموش مانده اند و سخن نمی گویند و فقط زبانهای خود را همچون زبان افعیها بیرون می آورند، به خدا سوگند نمی بینم هیچیک از ایشان کشته شوند مگر اینکه یکی را خواهند کشت و اگر قرار باشد از شما به شمار ایشان کشته شوند پس از آن خیری در زندگی نیست، نیکو رایزنی کنید و بیندیشید. واقدی می گوید: یونس بن محمد ظفری از قول پدرش برایم نقل کرد که چون عمیر بن وهب این سخنان را به قریش گفت آنان ابو اسامه جشمی را که سوار کار دلیری بود فرستادند. او گرد پیامبر (ص) و یارانش گشتی زد و برگشت: پرسیدند چه دیدی گفت: به خدا سوگند نه مردم چابک و دلیری دیدم و نه شماری و نه ساز و برگ و اسلحه ای، اما قسم به خدا مردمی را دیدم که آهنگ بازگشت پیش زن و فرزند خود را ندارند، تن به مرگ داده اند و هیچ مدافع و پناهگاهی جز شمشیرهایشان ندارند، کبود چشمانی هستند که گویی زیر سپرهایشان همچون سنگ استوارند. ابو اسامه سپس گفت:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص95
می ترسم که نیروهای امدادی یا گروهی در کمین داشته باشند. او بالا و پایین دره را بررسی کرد و برگشت و گفت: نه کمین دارند و نه نیروی امدادی، نیکو بیندیشید و رایزنی کنید. واقدی می گوید: چون حکیم بن حزام سخنان عمیر بن وهب را شنید میان مردم راه افتاد و خود را پیش عتبة بن ربیعة رساند و گفت: ای ابو الولید تو بزرگ و سرور قریشی و فرمانت اطاعت می شود. آیا می توانی کاری انجام دهی که با توجه به آنچه در جنگ عکاظ انجام داده ای تا پایان روزگار از آن به نیکی یاد شود عتبه که در آن هنگام سالار مردم بود به حکیم بن حزام گفت: آن چه کار است گفت: اینکه با مردم برگردی و خون بهای هم پیمان خود و غرامت کالاهایی را که محمد در سریه نخله گرفته است بپردازی که شما چیزی از محمد غیر از همان خون بها و غرامت کالا را نمی خواهید. عتبه گفت: پذیرفتم و تو خود در این مورد وکیل منی. سپس عتبه بر سر شتر خویش نشست و میان مشرکان قریش حرکت کرد و گفت: ای قوم، فرمان مرا بپذیرید و با این مرد و یارانش جنگ مکنید و گناه و ترس آن را هم بر گردن من بیندازید و بر سر من ببندید، گروهی از ایشان خویشاوندی نزدیک با ما دارند و همواره بر قاتل پدر یا برادر خود نظر می افکنید و این موجب کینه و ستیز می شود، وانگهی بر فرض که همه یاران محمد را بکشید این در صورتی خواهد بود که آنان به شمار خودشان از شما کشته باشند. از این گذشته من ایمن نیستم که شما شکست نخورید، شما که چیزی جز خون بهای آن کشته خود و غرامت کالاهای غارت شده را نمی خواهید، من خود پرداخت آن را بر عهده می گیرم. ای قوم، اگر محمد دروغگو باشد گرگهای عرب شر او را از شما کفایت می کنند و اگر پادشاه شود شما در سلطنت برادر زاده خود بهره مند خواهید بود و اگر پیامبر (ص) باشد کامیاب ترین مردم خواهید بود. ای مردم، پند مرا رد مکنید و رأی و اندیشه مرا بیخردانه مدانید. ابو جهل همینکه سخن عتبه را شنید بر او رشک برد و با خود گفت اگر مردم بر اثر سخنان عتبه برگردند، عتبه سالار قوم خواهد شد، و عتبه از همگان گویاتر و زبان آورتر و زیباتر بود. عتبه سپس خطاب به مردم گفت: شما را در مورد حفظ این چهره های تابان چون چراغ سوگند می دهم که برابر آن چهره ها که همچون چهره مارهاست قرار ندهید. و چون عتبه از سخن خویش فارغ شد ابو جهل گفت: عتبه از این سبب به شما چنین می گوید که محمد پسر عموی اوست و از سوی دیگر بیم دارد و خوش نمی دارد که پسرش و پسر عمویش کشته شوند. ای عتبه فزون از قدر خود سخن گفتی و اینک که حلقه را تنگ و کار را دشوار می بینی ترسیدی و می خواهی ما را زبون سازی و فرمان به بازگشت
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص96
می دهی. نه، به خدا سوگند برنمی گردیم تا خداوند میان ما و محمد حکم کند. در این هنگام عتبه خشمگین شد و گفت: ای کسی که نشیمنگاهت زرد است، به زودی خواهی دانست کدامیک از ما ترسوتر و نافرخنده تریم. قریش هم به زودی خواهد دانست کدامیک ترسو و تباه کننده قوم خود است و این شعر را خواند: آیا من ترسویم که چنین فرمان می دهم، ام عمرو را به گریستن مژده بده. واقدی می گوید: در این هنگام ابو جهل پیش عامر بن حضرمی، برادر عمرو بن حضرمی که در سریه نخله کشته شده بود رفت و به او گفت: این هم پیمان تو- عتبه- می خواهد با مردم برگردد و پس از اینکه تو قاتل برادرت را دیده ای و خون برادرت را طلب داری زبون گردی، و پنداشته است که تو خون بها می پذیری، شرم نمی داری که با آنکه به قاتل برادرت دست یافته ای خون بها بگیری اینک برخیز و خون خود را فرایاد آور و انتقام خویش را بگیر. عامر بن حضرمی برخاست سر خود را برهنه کرد و بر سر خویش خاک پاشید و فریاد برآورد: ای وای بر عمرو من با این کار عتبه را که هم پیمان او بود مورد نکوهش قرار داد و رأی پسندیده ای را که عتبه مردم را به آن فرا خوانده بود باطل ساخت. عامر سوگند خورد که باز نخواهد گشت مگر آنکه کسی از یاران محمد را بکشد. ابو جهل به عمیر بن وهب گفت مردم را برانگیز و حمله کن. عمیر حمله کرد و آهنگ مسلمانان نمود تا صف آنان در هم ریخته شود، ولی مسلمانان در صف خود پایدار ماندند و تکان نخوردند. در این هنگام عامر بن حضرمی پیش آمد و حمله آورد و آتش جنگ برافروخته شد. واقدی می گوید: نافع بن جبیر از حکیم بن حزام نقل می کرد که می گفته است چون ابو جهل آن رأی عتبه را تباه ساخت و عامر بن حضرمی اسب براند و آتش جنگ را برافروخت، نخستین کس از مسلمانان که به جنگ او آمد مهجع غلام عمر بن خطاب بود که عامر او را کشت و نخستین کشته انصار حارثة بن سراقه بود که او را حبّان بن عرقه کشت. واقدی می گوید: عمر به هنگام حکومت خود در دار الحکومه به عمیر بن وهب
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص97
گفت: تو در جنگ بدر ما را برای مشرکان بررسی می کردی، گویی هم اکنون پیش چشم من است که سوار بر اسبت بودی و در دره بالا و پایین می رفتی و به مشرکان خبر می دادی که ما نه نیروی امدادی داریم و نه کمین. گفت: آری، ای امیر المؤمنین همینگونه بود و بدتر آنکه این من بودم که آتش جنگ را برافروختم. سپاس خدا را که اسلام را آورد و ما را به آن هدایت فرمود ولی شرک و کفری که در آن گرفتار بودیم گناهش بزرگتر از شرکت در جنگ بدر بود. عمر گرفت: آری همینگونه است، راست می گویی. واقدی می گوید: عتبة بن ربیعه با حکیم بن حزام گفتگو کرد و گفت هیچکس جز ابو جهل با پیشنهاد من مخالف نخواهد بود، پیش او برو و به او بگو عتبه پرداخت خون بهای هم سوگند خویش و غرامت کالاهای کاروان را بر عهده می گیرد. حکیم می گوید: پیش ابو جهل رفتم مشغول مالیدن عطر و مواد خوشبو بود، زره او کنارش بود. گفتم: عتبة بن ربیعة مرا پیش تو فرستاده است. ابو جهل خشمگین بر من نگریست و گفت: عتبه کس دیگری را پیدا نکرد که بفرستد گفتم: به خدا سوگند اگر کس دیگری جز او می خواست مرا بفرستد نمی پذیرفتم و من به قصد اصلاح میان مردم پذیرفتم، وانگهی عتبه سالار و سرور عشیره است. دوباره خشمگین شد و گفت: تو هم به او سالار می گویی گفتم: هم من این را می گویم و هم تمام قریش. ابو جهل به عامر بن حضرمی فرمان داد بانگ خون خواهی بردارد. عامر سر خود را برهنه کرد و بانگ برداشت و گفت: عتبه خمار است، شرابش دهید مشرکان هم این اشعار را تکرار کردند و بانگ برداشتند عتبه خمار است، شرابش دهید. ابو جهل از این کار مشرکان نسبت به عتبه شاد شد. حکیم گوید: من پیش منبه بن حجاج رفتم به او هم همان سخنی را که به ابو جهل گفته بودم گفتم. او را نرمتر و بهتر از ابو جهل یافتم. گفت: چیزی که عتبه به آن فرا می خواند و کاری که تو انجام می دهی بسیار خوب است، پیش عتبه برگشتم، دیدم از سخن قریش خشمگین شده و از شتر خود فرود آمده است. او قبلا سوار بر شتر میان لشکر حرکت کرده بود و آنان را به خودداری از جنگ فرا خوانده بود که نپذیرفته بودند، به همین سبب برافروخته شده و از شتر پیاده شده بود. عتبه زره خود را پوشید. برای او به جستجوی کلاه خود بر آمدند ولی میان لشکر کلاه خودی چنان بزرگ پیدا نشد که سر عتبه بزرگ و درشت بود. او که چنین دید، عمامه ای بزرگ بر سر خود بست و پیاده در حالی که میان برادرش شیبة و پسرش ولید حرکت می کرد به میدان آمد و آهنگ نبرد کرد. در همان حال ابو جهل در صف سوار بر مادیانی ایستاده بود. عتبه همینکه از کنار او گذشت شمشیر خود را بیرون کشید،
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 98
مردم گفتند به خدا سوگند ابو جهل را خواهد کشت. عتبه با شمشیر پی پاشنه های اسب ابو جهل را قطع کرد، اسب از عقب بر زمین افتاد. عتبه به ابو جهل گفت: پیاده شو که امروز هنگام سواری نیست و همه قوم تو سوار نیستند، ابو جهل پیاده شد. عتبه گفت: به زودی معلوم می شود کدامیک از ما در این بامداد برای عشیره خود شوم تر است. حکیم می گوید: با خود گفتم به خدا سوگند که تا کنون چنین روزی ندیده ام. واقدی می گوید: در این هنگام عتبه هماورد خواست و مسلمانان را به جنگ فرا خواند. پیامبر (ص) در سایبان بود و یارانش در صفهای خود ایستاده بودند. پیامبر (ص) که دراز کشیده بود خوابش برد. قبلا فرموده بود تا اجازه نداده ام جنگ را شروع مکنید و اگر به شما حمله آوردند فقط تیر بارانشان کنید و شمشیر مکشید، مگر آنکه شما را فرو گیرند. ابو بکر گفت: ای رسول خدا این قوم نزدیک شدند و به ما رسیدند. رسول خدا (ص) بیدار شد و خداوند متعال شمار مشرکان را در خواب به پیامبر (ص) اندک نشان داده بود و هر یک از دو گروه در نظر دیگری کم جلوه می کرد. پیامبر (ص) بیمناک شد، دستهای خود را بر افراشت و از خداوند مسألت کرد تا پیروزی را که وعده فرموده است عنایت فرماید و چنین عرضه داشت: «بار خدایا اگر این گروه بر من پیروز شود، شرک و کفر پیروز می شود و دینی برای تو بر پا نمی شود.» ابو بکر می گفت: به خدا سوگند که خداوند یاریت می دهد و سپید روی خواهی شد. عبد الله بن رواحه گفت: ای رسول خدا هر چند تو به لطف خدا داناتر و بزرگتر از آن هستی که من سخنی گویم و راهنمایی کنم ولی عرض می کنم که خداوند بزرگتر و شکوه مندتر از آن است که وعده ای را که فرموده است یا چیزی را که از او مسألت شود، برآورده نفرماید. پیامبر (ص) فرمود: ای پسر رواحه با آنکه می دانم که خداوند هیچگاه خلاف وعده نمی فرماید، باید از درگاهش مسألت کنم. در این هنگام عتبه روی به جنگ آورد. حکیم بن حزام گفت: ای ابو ولید آرام باشد، آرام. تو نباید در کاری که خود از آن نهی می کردی آغازگر باشی. واقدی می گوید: خفاف بن ایماء می گفته است در جنگ بدر با آنکه مردم آماده حمله بودند دیدم یاران پیامبر (ص) شمشیرها را بیرون نکشیدند ولی کمانهای خود را آماده کرده بودند و صفهای آنان پیوسته به یکدیگر بود و برخی جلو برخی دیگر همچون سپر ایستاده بودند و میان ایشان هیچ فاصله ای نبود. حال آنکه دیگران- سپاه مشرکان- همینکه ظاهر شدند شمشیرهایشان را بیرون کشیدند، من از این موضوع شگفت کردم. پس از آن از مردی از مهاجران در آن باره پرسیدم، گفت: پیامبر (ص) به ما فرمان داده بود تا ما را فرو نگرفته اند، شمشیرهای خود را بیرون نکشیم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص99
واقدی گوید: چون مردم آماده حمله شدند و آهنگ جنگ کردند اسود بن عبد الاسد مخزومی همینکه نزدیک حوض آب مسلمانان رسید، گفت: با خدای عهد کرده ام که باید از حوض آنان آب بخورم یا آن را ویران کنم، هر چند در آن راه کشته شوم. اسود با شتاب حرکت کرد و همینکه نزدیک حوض رسید، حمزة بن عبد المطلب با او رویاروی شد و ضربتی به او زد که یک پایش را از مچ قطع کرد. اسود پیش رفت که سوگند خود را بر آورد کنار حوض ایستاد و از آب آن آشامید و با پای سالم خود حوض را ویران کرد، حمزه او را تعقیب کرد و میان حوض او را کشت و مشرکان همچنان که در صفهای خود ایستاده بودند به این منظره می نگریستند. واقدی می گوید: مردم به یکدیگر نزدیک شدند، آنگاه عتبه و شیبة و ولید بیرون آمدند و از صف فاصله گرفتند و هماورد خواستند. سه جوان از انصار که معاذ و معوذ و عوف پسران عفراء و حارث بودند بیرون آمدند و گویند نفر سوم ایشان عبد الله بن رواحة بود، و آنچه در نظر ما ثابت است این است که آنان همان سه پسر عفراء هستند. پیامبر (ص) از این موضوع آزرم فرمود که خوش نمی داشت در نخستین رویارویی مشرکان با مسلمانان انصار عهده دار آغاز جنگ باشند و خوش می داشت که زحمت آن بر عهده پسر عموها و خویشاوندان خودش باشد. رسول خدا (ص) به آنان فرمان داد به جایگاه خود برگردند و برای ایشان طلب خیر فرمود. آنگاه منادی مشرکان بانگ برداشت که ای محمد هماوردان ما را از خویشاوندان خودمان گسیل کن. پیامبر (ص) خطاب به بنی هاشم فرمود: ای بنی هاشم برخیزید و برای حق و حقیقتی که خداوند پیامبرتان را بر آن برانگیخته است، جنگ کنید که اینان با باطل خویش آمده اند نور خدا را خاموش کنند. حمزة بن عبد المطلب و علی بن ابی طالب و عبیدة بن حارث بن مطلب بن عبد مناف برخاستند و به سوی آنان رفتند. عتبه گفت: سخن بگویید تا شما را بشناسم- چون کلاه خود نقابدار پوشیده بودند ایشان را نشناختند- و اگر همتای ما بودید با شما نبرد خواهیم کرد. محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود خلاف این خبر روایت کرده و گفته است
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص100
بنی عفراء و عبد الله بن رواحه به نبرد عتبه و شیبه و ولید رفتند. عتبه و همراهانش به ایشان گفتند: شما کیستید گفتند: گروهی از انصار. گفتند: برگردید که ما را نیازی به نبرد با شما نیست. سپس منادی ایشان ندا داد که ای محمد هماوردان همتای ما را از میان قوم خودمان بفرست، و پیامبر (ص) فرمود: ای فلان برخیز، ای فلان برخیز، و ای فلان برخیز. می گوید [ابن ابی الحدید]: این روایت از روایت واقدی مشهورتر است، در روایت واقدی هم مطلبی است که درستی روایت محمد بن اسحاق را تأکید می کند و آن این سخن اوست که «منادی مشرکان ندا داد که ای محمد هماوردان همتای ما را پیش ما روانه کن» اگر بنی عفراء با آنان سخن نگفته بودند و آنان ایشان را برنگردانده بودند، معنی نداشت که منادی ایشان چنین ندا دهد، وانگهی سخن یکی از قریشیها هم که نسبت به یکی از انصار فخر می کرده است دلالت بر همین دارد. او به مرد انصاری می گفته است: من از قومی هستم که مشرکان ایشان راضی نشدند، مؤمنان قوم ترا بکشند. واقدی می گوید: حمزه گفت: من حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خدایم. عتبه گفت: همتایی گرامی، من هم شیر حلفاء - بیشه یا هم پیمانان- هستم، این دو تن که همراه تواند کیستند گفت: علی بن ابی طالب و عبیدة بن حارث بن مطّلب، گفت: دو همتای گرامی. واقدی می گوید: ابن ابی الزناد برایم نقل کرد که پدرم می گفت: برای عتبه کلمه ای سبکتر از این نشنیده ام که بگوید شیر حلفایم و او حلفا را به معنی بیشه گرفته است. می گوید [ابن ابی الحدید]: کلمه حلفا به دو صورت دیگر هم روایت شده است که حلفاء و احلاف است و گفته اند منظور عتبه این بوده است که من سرور و شیر شرکت کنندگان در حلف المطیبین هستم. خاندانهایی که در آن پیمان شرکت کرده بودند پنج خاندان هستند که عبارتند از اعقاب عبد مناف و اسد بن عبد العزی و تیم و زهره و حارث بن فهر. گروهی هم این تأویل را رد کرده و گفته اند به ایشان حلفاء و احلاف نمی گفته اند، بلکه این دو کلمه بر دشمنان و مخالفان ایشان گفته می شده است که برای مقابله با ایشان پیمان بسته شده است و آنان پنج خاندان هستند که عبارتند از اعقاب عبد الدار و مخزوم و سهم و جمح و عدی بن کعب. گروهی هم در تفسیر سخن عتبه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص101
گفته اند مقصودش این بوده است که من سالار حلف الفضول هستم و آن پیمانی است که پس از حلف المطیبین بسته شده است و در خانه ابن جدعان صورت گرفته است و پیامبر (ص) هم به هنگام کودکی خود در آن شرکت فرموده است. سبب انعقاد این پیمان چنین بود که مردی از یمن کالایی به مکه آورد، عاص بن وائل سهمی از آن را خرید و در پرداخت بهای آن چندان امروز و فردا کرد که آن مرد را به ستوه آورد. ناچار میان حجر اسماعیل بر پا خاست و قریش را سوگند داد که از او رفع ستم کنند. بنی هاشم و بنی اسد و بنی زهره و بنی تمیم در خانه ابن جدعان جمع شدند و پس از اینکه دستهای خود را در آب زمزم که با آن ارکان کعبه را شسته بودند فرو بردند پیمان بستند که هر مظلومی را در مکه یاری دهند و از او رفع ستم کنند و تا دنیا بر پاست دست ستمگر را کوتاه و از هر کار ناپسندی جلوگیری کنند. این پیمان به سبب فضل و برتری آن به حلف الفضول معروف شده است و پیامبر (ص) هم از آن یاد کرده و فرموده است: «من در آن شرکت کردم و آن را از همه شتران سرخ موی که از من باشد دوست تر می دارم و اسلام هم چیزی جز استواری بر آن نیفزوده است.» این تفسیر هم صحیح نیست زیرا خاندان عبد شمس که عتبه از ایشان است در آن شرکت نداشته اند بنابراین روشن می شود که آنچه واقدی نقل کرده، صحیح و ثابت تر است. واقدی می گوید: سپس عتبه به پسرش ولید گفت برخیز، ولید برخاست و علی (ع) مقابل او آمد و آن دو از نظر سنّی کوچکترین افراد آن شش تن بودند. دو ضربه رد و بدل کردند و علی بن ابی طالب (ع) ولید را کشت. سپس عتبه برخاست، حمزه آهنگ او کرد. دو ضربه رد و بدل کردند و حمزه عتبه را کشت. آن گاه شیبة برخاست و عبیدة که مسن ترین یاران پیامبر (ص) بود آهنگ او کرد، شیبه با زبانه شمشیر ضربتی به پای عبیده زد که عضله ساق پایش را قطع کرد. در این حال حمزه و علی به شیبة حمله کردند و او را کشتند و عبیده را بر دوش بردند و کنار صف رساندند، در حالی که مغز استخوان ساق عبیدة فرو می ریخت گفت: ای رسول خدا، آیا من شهید نیستم فرمود: آری که شهیدی. عبیده گفت: همانا به خدا سوگند اگر ابو طالب زنده بود می دانست که من نسبت به شعری که سروده است سزاوارترم، آنجا که می گوید: سوگند به خانه خدا دروغ می گویید، ما محمد را رها نمی کنیم تا آنکه در دفاع از او نیزه بزنیم و تیر بیندازیم، او را تسلیم نمی کنیم تا آن هنگام که برگرد او کشته
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص102
شویم و در راه او از پسران و همسران خود خواهیم گذشت. و این آیه در مورد آن گروه نازل شده است: «این دو گروه درباره پروردگارشان به مخاصمه برخاسته اند.» محمد بن اسحاق روایت می کند که عتبه با عبیدة بن حارث و شیبه با حمزه بن عبد المطلب و ولید با علی مبارزه کرده اند، حمزه و علی به شیبه و ولید مهلت ندادند و آن دو را فورا کشتند. عبیدة و عتبه هر یک به دیگری ضربتی زد که هر دو زمین گیر شدند و در این هنگام حمزه و علی با شمشیرهای خود به عتبه حمله کردند و او را کشتند و یار خود را بر دوش کشیدند و کنار صف بردند. می گوید [ابن ابی الحدید]: این روایت موافق است با آنچه امیر المؤمنین علی (ع) در سخن خود خطاب به معاویه فرموده است: که همان شمشیر که با آن برادر و دایی و پدر مادرت را از پای درآوردم هنوز پیش من است، و در مورد دیگری فرموده است: فرود آمدن آن شمشیر را بر برادر و دایی و پدر و مادرت به خوبی می شناسی و آن ضربه و شمشیر از برخورد به ستمگران دور نیست. بلاذری همین روایت واقدی را برگزیده و گفته است: حمزه عتبه را کشته است و علی (ع) ولید را کشته و در کشتن شیبه هم شرکت داشته است. مقتضای سن آن سه تن هم در قبال آن سه تن دیگر همین است، که شیبه از آن دو بزرگتر بوده است و با عبیدة که از دو یار خود بزرگتر بوده است مبارزه کند و ولید که کوچکتر بوده است با علی (ع) که کوچکتر بوده است جنگ کند و عتبه که از لحاظ سن میان شیبه و ولید بوده است با حمزه که همین حال را داشته است جنگ کند. وانگهی عتبه از آن دو تن دیگر دلیرتر بوده است و مقتضای حال آن است که هماوردش دلیرترین آن سه تن باشد و در آن هنگام حمزه معروف به دلیری و دلاوری بوده است و علی (ع) در آن هنگام بسیار مشهور به شجاعت نبوده و شهرت کامل او پس از جنگ بدر بوده است. در عین حال کسانی که بخواهند روایت ابن اسحاق را بپذیرند که گفته است حمزه با شیبه جنگ کرده است می توانند به این ابیات هند دختر عتبه که پدرش را مرثیه گفته است، استناد کنند:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص103
دو چشم من با اشک ریزان خود بر بهترین فرد قبیله خندف که هرگز دگرگون نشد بگریید. بنی هاشم و بنی مطلب که خویشاوندان نزدیکش بودند او را فرا خواندند و سوزش شمشیرهای خود را به او چشاندند... هنگامی که هند در این ابیات گفته است که بنی هاشم و بنی مطلب سوزش شمشیرهای خود را به پدرش چشانده اند ثابت می شود که کسی که با عتبه نبرد کرده است عبیدة بوده است و اوست که از خاندان و اعقاب مطلب است، او عتبه را زخمی کرد و زمین گیر ساخت، سپس حمزه و علی (ع) بر او هجوم بردند و او را کشتند. شیعیان چنین روایت می کنند که حمزه به جنگ با عتبه پیشی گرفت و او را کشت و اشتراک علی (ع) و حمزه در مورد کشتن شیبه است آن هم پس از اینکه عبیدة بن حارث او را زخمی کرد. این موضوع را محمد بن نعمان- شیخ مفید- در کتاب الارشاد آورده است و این موضوع بر خلاف چیزی است که در نامه های امیر المؤمنین علی (ع) به معاویه آمده است، و این امر در نظر من در این مورد مشتبه است. همچنین محمد بن نعمان از قول امیر المؤمنین علی (ع) روایت می کند که آن حضرت ضمن یاد کردن از جنگ بدر می فرموده است: من و ولید بن عتبة ضربتی رد و بدل کردیم، و ضربه او خطا کرد و چون من ضربه را وارد کردم او دست چپش را سپر قرار داد که شمشیر آن را برید و گویی هم اکنون به پرتو انگشترش در دست راستش می نگرم. سپس ضربتی دیگر بر او زدم و کشته بر زمین افکندمش و چون اسلحه او را از تنش بیرون آوردم در بدنش اثر زعفران معطر دیدم و دانستم که تازه داماد است. واقدی می گوید: و روایت شده است که چون عتبة بن ربیعة هماورد خواست پسرش ابو حذیفة برای نبرد با او برخاست. پیامبر (ص) به او فرمود: بنشین و بر جای خود باش و چون آن اشخاص به جنگ عتبه رفتند، ابو حذیفه هم بر پدر خویش ضربتی زد. واقدی همچنین از قول ابن ابی الزناد از پدرش نقل می کند که می گفته است شیبه از عتبه سه سال بزرگتر بوده است و حمزه از پیامبر (ص) چهار سال و عباس از آن حضرت سه سال بزرگتر بوده اند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص104
واقدی می گوید: در جنگ بدر ابو جهل هم از خداوند پیروزی خواست و گفت: بار خدایا هر کدام از ما را که پیوند خویشاوندی را بیشتر بریده و چیزهای غیر معلوم برای ما آورده است همین بامداد نابود فرمای و خداوند متعال در این مورد این آیه را نازل فرموده است: «اگر فتح و ظفر می خواهید همانا برای شما رسید و اگر از کفر باز ایستید برای شما بهتر است.» واقدی می گوید: عروه از عایشه نقل می کند که می گفته است پیامبر (ص) در جنگ بدر برای مهاجران شعار «یا بنی الرحمن» و برای خزرجیان شعار «یا بنی عبد الله» و برای اوسیان شعار «یا بنی عبید الله» را مقرر فرمود. گوید: زید بن علی بن حسین، علیه السّلام، روایت کرده است که شعار پیامبر (ص) در جنگ بدر «یا منصور امت» «ای یاری داده شده بمیران» بوده است. واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کشتن ابو البختری منع فرموده بود، زیرا پیش از هجرت که پیامبر (ص) سخت از مشرکان آزار می دید، روزی ابو البختری سلاح بر تن کرد و گفت: امروز هیچ کس متعرض محمد (ص) نخواهد شد مگر اینکه شمشیر بر او خواهم نهاد، و پیامبر (ص) سپاسگزار این موضوع بود. ابو داود مازنی می گوید: روز بدر من به ابو البختری رسیدم و به او گفتم پیامبر (ص) در صورتی که تسلیم شوی از کشتن تو نهی فرموده است، گفت پس تو از من چه می خواهی، اگر محمد از کشتن من نهی کرده است، من هم در مورد او چنین کاری کرده بودم، اما اینکه خود را تسلیم کنم، سوگند به لات و عزّی که زنان مکه هم می دانند من تسلیم نمی شوم و می دانم که تو مرا رها نمی کنی، اینک هر چه می خواهی انجام بده، ابو داود تیری بر او انداخت و گفت: پروردگارا این تیر، تیر تو و ابو البختری بنده تو است، خدایا این تیر را در محلی که او را خواهد کشت قرار بده. با آنکه ابو البختری زره پوشیده بود تیر زره او را درهم درید و او را کشت. واقدی می گوید و گفته شده است، مجذّر بن زیاد بدون اینکه ابو البختری را بشناسد او را کشته است. مجذر در این باره ابیاتی سروده است که از آنها فهمیده می شود او قاتل ابو البختری است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص105
در روایت محمد بن اسحاق آمده است که پیامبر (ص) روز جنگ بدر از کشتن ابو البختری که نام و نسبش ولید بن هشام بن حارث بن اسد بن عبد العزّی است، نهی فرموده بود که او در مکه مردم را از آزار دادن پیامبر (ص) باز می داشت، خودش هم آزاری نمی رساند و از کسانی بود که برای شکستن پیمان نامه ای که قریش بر ضد بنی هاشم نوشته بودند، اقدام کرد. مجذر بن زیاد بلوی هم پیمان انصار با او رویاروی شد و به او گفت: پیامبر (ص) ما را از کشتن تو منع فرموده است. همراه ابو البختری یکی از همکارانش به نام جنادة بن ملیحة بود که از مکه با او همراه شده بود. ابو البختری گفت: آیا این همکار من هم در امان است مجذر گفت: به خدا سوگند ما دوست ترا رها نمی کنیم که پیامبر (ص) ما را فقط از کشتن خودت به تنهایی منع کرده است. ابو البختری گفت: در این صورت به خدا سوگند که من و او هر دو می میریم، نباید زنان مکه درباره من بگویند که دوست و همکار خود را به سبب حرص زنده ماندن رها کرده ام، ناچار مجذر با او نبرد کرد. ابو البختری چنین رجز می خواند: فرزند زن آزاده هیچگاه دوست خود را رها نمی کند، مگر آنکه بمیرد یا راه نجات خود را بیابد. و به نبرد پرداختند و مجذور او را کشت. آنگاه پیش پیامبر (ص) برگشت و خبر داد و گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است، کوشش کردم که تن به اسیری دهد و او را پیش تو آورم، ولی چیزی جز جنگ را نپذیرفت، ناچار جنگ کردم و کشتمش. واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کشتن حارث بن عامر بن نوفل هم نهی فرموده و گفته بود اسیرش کنید و مکشیدش. او خوش نمی داشت به بدر بیاید و او را با زور آورده بودند. خبیب بن یساف با او رویاروی شد و بدون اینکه او را بشناسد، حارث را به قتل رساند. چون این خبر به پیامبر (ص) رسید فرمود: اگر پیش از آنکه کشته شود بر او دست می یافتم او را برای زنهایش رها می کردم. پیامبر (ص) از کشتن زمعة بن اسود هم نهی فرموده بود، ثابت بن جذع بدون اینکه زمعه را بشناسد او را کشت. واقدی می گوید: عدی بن ابی الزغباء روز بدر چنین رجز می خواند: انا عدی و السحل، امشی بها مشی الفحل: من عدی هستم و همراه زره راه می روم، راه رفتن مرد نیرومند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص106
و مقصودش از کلمه سحل زره خودش بود. پیامبر (ص)- که این رجز را شنیده بود- پرسید: عدی کیست مردی از مسلمانان گفت: ای رسول خدا منم پیامبر (ص) فرمود: نشانی دیگر چیست گفت: پسر فلانم. فرمود: نه تو عدی نیستی. آنگاه عدی بن ابی الزغباء برخاست و گفت: ای رسول خدا منم، فرمود: دیگر چه گفت: «و السحل...» پیامبر (ص) پرسید: سحل یعنی چه گفت: یعنی زره من. پیامبر (ص) فرمود: عدی بن ابی الزغباء چه عدی خوبی است. واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) از مکه به مدینه هجرت فرمود عقبة بن ابی معیط در مکه- برای تهدید پیامبر (ص)- چنین سروده بود: ای کسی که سوار بر ناقه گوش بریده از پیش ما هجرت کردی، پس از اندکی مرا سوار بر اسب خواهی دید، نیزه خود را از خون شما پیاپی سیراب خواهم کرد و شمشیر هر گونه شبهه ای را از شما خواهد زدود. چون این سخن او به اطلاع پیامبر (ص) رسید، عرضه داشت بار خدایا او را بر روی در افکن و بکش. روز جنگ بدر پس از آنکه مردم گریختند اسب او رم کرد. عبد الله بن سلمه عجلانی او را اسیر گرفت و پیامبر (ص) به عاصم بن ابی الافلح فرمان داد گردنش را زد. واقدی می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است: روز بدر پس از گریز مردم من مشغول جمع کردن زره ها بودم، ناگاه امیة بن خلف که در دوره جاهلی با من دوست بود مرا دید. نام من در دوره جاهلی عبد عمرو بود و همینکه اسلام آمد به عبد الرحمان نامیده شدم ولی امیة بن خلف هر گاه مرا می دید، همچنان عبد عمرو صدا می کرد و می گفت من به تو عبد الرحمان نمی گویم زیرا مسیلمه در منطقه یمن نام رحمان بر خود نهاده است و من ترا عبد الرحمان نمی گویم، من هم پاسخش نمی دادم و سرانجام به من عبد الاله می گفت. روز جنگ بدر او را همراه پسرش علی دیدم که شتابان همچون شتری که آن را برانند در حال گریز است. مرا صدا کرد که ای عبد عمرو پاسخش ندادم. صدا زد که ای عبد الاله پاسخش دادم. گفت: شما را نیازی به شیر فراوان نیست ما برای تو
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص107
بهتر از این زره هایت هستیم، گفتم حرکت کنید. هر دو را پیش انداختم و می بردم. امیة بن خلف همینکه دید نسبتا امنیتی پیدا کرده است به من گفت: امروز مردی را میان شما دیدم که به سینه خود پر شتر مرغی زده بود، او کیست گفتم: حمزة بن عبد المطلب بود. گفت: همو بود که بر سر ما این همه بلا آورد، سپس گفت: آن کوچک اندام کوته قامت که دستاری سرخ بر سر بسته بود کیست گفتم: مردی از انصار است به نام سماک بن خرشه. گفت: ای عبد الاله او هم از کسانی بود که به سبب کارهایش ما امروز قربانیان شما شدیم عبد الرحمان بن عوف می گوید: در همان حال که او و پسرش را جلو خود می بردم، ناگاه چشم بلال که مشغول خمیر کردن بود بر او افتاد، با شتاب و چالاکی دست خود را از خمیر بیرون کشید و پاک کرد و فریاد بر آورد که ای گروه انصار این امیة بن خلف سرو سالار کفر است و خطاب به امیه گفت: اگر تو رهایی یابی من رهایی نیابم گوید: مثل اینکه امیه در مکه بلال را شکنجه می داده است، در این حال انصار چنان به امیه هجوم آوردند که شتران تازه زاییده به کره های خود و امیه را بر پشت افکندند، من خود را روی او تکیه دادم تا از او حمایت کنم. خبّاب بن منذر آمد و با شمشیر خود گوشه بینی امیه را برید، همینکه امیه بینی خود را از دست داد به من گفت مرا با ایشان واگذار، عبد الرحمان می گوید: در این حال این سخن حسان را به یاد آوردم که می گوید: «آیا پس از این، بینی بریده». گوید: در این هنگام خبیب بن یساف پیش آمد و ضربتی بر او زد و او را کشت. امیه هم به خبیب بن یساف ضربتی زد که دستش را از شانه قطع کرد ولی پیامبر (ص) آن را به پیکر خبیب وصل فرمود که بهبود یافت و گوشت بر آورد. پس از این جریان خبیب بن یساف با دختر امیة بن خلف ازدواج کرد و چون همسرش نشانه آن ضربت را دید گفت: خداوند دست آن مردی را که چنین ضربتی زده است شل مدارد خبیب گفت: به خدا سوگند من آن مرد را به کام مرگ در آوردم. خبیب می گفته است: چنان ضربتی بر دوش او زدم که تا تهیگاه او را درید با وجود آنکه زره بر تن داشت و گفتم: بگیر که من پسر سیافم آنگاه اسلحه و زره او را برداشتم. در این هنگام علی پسر امیه پیش آمد که خبّاب بر او حمله کرد و پایش را قطع کرد. علی بن امیه چنان فریادی کشید که نظیرش شنیده
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص108
نشده بود. سپس عمار با او رویاروی شد و ضربه دیگری بر او زد و او را کشت. و گفته شده است عمار او را پیش از آنکه خباب ضربه بزند دیده است و چند ضربه رد و بدل کرده اند و عمار او را کشته است. اما همان گفتار نخست در نظر ما صحیح تر است که عمار پس از آنکه پای علی قطع شده است به او ضربتی زده و او را کشته است. واقدی می گوید: در مورد چگونگی کشته شدن امیة بن خلف به گونه دیگری هم شنیده ایم و چنین است که عبید بن یحیی از معاذ بن رفاعه از قول پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: روز جنگ بدر امیة بن خلف را که میان مشرکان مقام و منزلتی داشت احاطه کردیم. من و او هر دو نیزه در دست داشتیم و نخست چندان نیزه به یکدیگر زدیم که سرنیزه های ما از کار افتاد، سپس دست به شمشیر بردیم و چندان ضربه زدیم که شمشیرها کند شد. من ناگهان متوجه شکافی در زره او شدم که زیر بغل او بود، شمشیر خود را همانجا فرو کردم و او را کشتم و شمشیر از سوی دیگر در حالی که آلوده به پیه و چربی بود سر برون آورد. واقدی می گوید، در این باره گونه دیگری هم شنیده ایم: محمد بن قدامة بن موسی از قول پدرش از عایشه دختر قدامة بن مظعون برای من نقل کرد که روزی صفوان بن امیة بن خلف به قدامة بن مظعون گفت: آیا روز بدر، تو مردم را به پدرم شوراندی قدامه گفت: به خدا سوگند من چنان نکردم و اگر هم کرده بودم از کشتن یک مشرک پوزش نمی خواستم. صفوان پرسید: پس چه کسی مردم را بر او شوراند قدامه گفت: گروهی از جوانان انصار بر او حمله بردند که معمر بن حبیب بن عبید بن حارث هم میان ایشان بود. و همو شمشیرش را بلند می کرد و بر او فرو می آورد. صفوان گفت: ای بوزینه (معمر مردی زشت روی بود) حارث بن حاطب که این سخن را شنید سخت خشمگین شد و پیش مادر صفوان بن امیه رفت و گفت: صفوان چه در جاهلیت و چه در اسلام دست از آزار ما بر نمی دارد. حارث سخن صفوان را که به معمر لقب بوزینه داده بود برای او نقل کرد. مادر صفوان به او گفت: ای صفوان آیا به معمر که از شرکت کنندگان در جنگ بدر است دشنام می دهی، به خدا سوگند تا یک سال هیچ گونه کرامتی را از تو نمی پذیرم. صفوان گفت: مادر جان به خدا سوگند هرگز این کار را تکرار نخواهم کرد و من بدون توجه و منظور کلمه ای بر زبان آورده ام. واقدی می گوید: محمد بن قدامه از قول پدرش از عایشه دختر قدامة نقل می کرد که در مکه در حالی که مادر صفوان بن امیه به خباب بن منذر می نگریست به او گفتند: این
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص109
همان کسی است که در جنگ بدر پای علی بن امیه را قطع کرده است. مادر صفوان گفت: ما را از خاطره و یاد افرادی که در شرک و کافری کشته شده اند رها کنید. خداوند علی- پسرم- را با ضربه شمشیر خباب بن منذر خوار و زبون ساخت و خباب را با کشتن علی گرامی فرمود، علی هنگامی که از اینجا رفت ظاهرا مسلمان بود و حال آنکه با شرک و کفر کشته شد. امام محمد بن اسحاق می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است دست امیة بن خلف و پسرش علی را به صورت دو اسیر در جنگ بدر به دست گرفتم. در همان حال که با آن دو حرکت می کردم بلال ما را دید. امیة در مکه همواره بلال را شکنجه می داد، او را هنگامی که ریگها داغ و سوزان می شد بر پشت روی شنها می خوابانید و سپس فرمان می داد سنگ بزرگ داغی را روی سینه اش می نهادند و می گفت همواره در این شکنجه خواهی بود مگر آنکه از آیین محمد برگردی و بلال فقط می گفت احد احد و هیچ کلمه ای بر آن نمی افزود. بدین سبب همینکه بلال او را دید فریاد بر آورد که این سر و سالار کفر، امیة بن خلف است. و به امیه گفت اگر تو رهایی یابی، من رهایی نخواهم یافت. عبد الرحمان بن عوف می گوید به بلال گفتم: ای بلال این اسیر من است. گفت: اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت. گفتم: ای پسر کنیزک سیاه، گوش بده. گفت: اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت و با تمام نیرو فریاد برآورد که ای انصار خدا این امیة بن خلف سر و سالار کفر است، اگر او رهایی یابد، من رهایی نخواهم یافت. آنان چنان ما را در بر گرفتند که چون حلقه دست بند بود. من از او دفاع می کردم، در این هنگام عمار بن یاسر با شمشیر به علی پسر امیة ضربتی زد که به پای او برخورد و آن را قطع کرد و علی بر زمین افتاد. امیه چنان فریادی کشید که هرگز نظیرش را نشنیده بودم. دست از او برداشتم و گفتم: خود را نجات بده، گرچه امیدی به نجات نیست و به خدا سوگند من دیگر برای تو نمی توانم کاری انجام دهم. گوید: آنان با شمشیرهای خود امیه و پسرش را پاره پاره کردند و از آن کار آسوده شدند. گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است خدا بلال را رحمت کناد، زره هایی که جمع کرده بودم از دستم رفت و اسیر من را هم او از میان برد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص110
واقدی می گوید: زبیر بن عوام می گفته است در جنگ بدر عبیدة بن سعید بن عاص را در حالی که سوار بر اسب بود و سلاح کامل پوشیده بود و فقط چشمهایش دیده می شد دیدم. دختر کوچک بیماری همراه داشت که شکمش برآمده بود و می گفت: من پدر دخترک شکم برآمده ام. زبیر می گوید: من نیزه کوتاهی در دست داشتم و با آن به چشم او زدم، در افتاد. پای خود را بر گونه اش نهادم و نیزه کوتاه خود را بیرون کشیدم و حدقه چشم او هم بیرون آمد. پیامبر (ص) آن نیزه کوتاه را از من گرفت و بعدها آن را پیشاپیش او می بردند و بعد از پیامبر (ص) آن را همچنان پیشاپیش ابو بکر و عمر و عثمان می بردند. واقدی می گوید: همینکه مردم حمله کردند و به هم در آویختند عاصم بن ابی عوف بن صبیرة سهمی همچون گرگی پیش آمد و می گفت: ای گروه قریش بر شما باد که محمد را بگیرید، همان قطع کننده پیوند خویشاوندی و تفرقه انداز میان جماعت و آورنده آیین ناشناخته، که اگر او رهایی یابد من رهایی نیابم، در این هنگام ابو دجانة به مقابله او شتافت و دو ضربه رد و بدل کردند و ابو دجانه با ضربه خویش او را کشت و ایستاد تا جامه و سلاح او را بردارد. در همین حال عمر بن خطاب از کنار ابو دجانه گذشت و گفت: حالا جامه و سلاح او را رها کن، تا دشمن مغلوب شود و من برای تو در این مورد گواهی می دهم. واقدی می گوید: معبد بن وهب یکی از افراد خاندان عامر بن لوی پیش آمد و بر ابو دجانه ضربتی زد که نخست همچون شتر زانو بر زمین زد و سپس برخاست و با شمشیر خود چند ضربه به معبد زد که کارساز نیامد. در این هنگام معبد در گودالی که پیش رویش قرار داشت و آن را ندیده بود، فرو افتاد. ابو دجانه خود را بر او افکند و سرش را برید و جامه و سلاحش را برگرفت. واقدی می گوید: در آن روز چون بنی مخزوم کشته شدن یاران خود را دیدند، گفتند کسی به ابو جهل دسترسی نخواهد یافت که عتبه و شیبه پسران ربیعه مغرور شدند و عجله کردند و خویشاوندان ایشان را از آنان پشتیبانی نکردند. بنی مخزوم ابو جهل را احاطه کردند و او را همچون درخت پرخاری که دسترسی به آن ممکن نباشد، میان خویش گرفتند، سپس چنین اندیشیدند که سلاح و جامه او را بر کس دیگری بپوشانند و آن را بر عبد الله بن منذر بن ابی رفاعه پوشاندند. علی (ع) بر او حمله کرد و او را کشت و تصور می کرد که ابو جهل است و برگشت و می گفت: من پسر عبد المطلبم. سپس آن جامه را بر ابو قبیس بن فاکه بن مغیره پوشاندند. حمزه که می پنداشت همو ابو جهل است بر او حمله
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص111
کرد و او را کشت و ضمن ضربه زدن می گفت: بگیر که من پسر عبد المطلبم. سپس بر حرملة بن عمرو پوشاندند. علی (ع) بر او حمله کرد و او را کشت. خواستند آن را بر خالد بن اعلم بپوشانند خود داری کرد و نپذیرفت. معاذ بن عمرو بن جموح می گوید: در آن روز نگاه کردم دیدم ابو جهل همچون درخت پر خاری است که دسترسی به او دشوار است و مشرکان می گویند هیچ کس به ابو الحکم دسترسی نخواهد یافت، دانستم که خود اوست و گفتم: به خدا سوگند امروز یا باید در این راه کشته شوم یا به ابو جهل دست یابم. به جانب او رفتم و همینکه فرصتی دست داد که غافلگیرش کنم بر او حمله بردم و ضربتی زدم که پایش را از ساق قطع کرد و چنان شد که او را به دانه ای تشبیه کردم که از زیر سنگ آسیا بیرون می جهد. در همین هنگام پسرش عکرمه بر من حمله آورد و ضربتی بر دوشم زد که دستم را از شانه برید و فقط به پوستش آویخته ماند. آن دستم را که بر پوستش آویخته بود نخست پشت سرم آویختم و چون دیدم آزارم می دهد زیر پای خود نهادم و آن را از بن کندم. سپس عکرمه را دیدم که در جستجوی پناهگاهی است، اگر دستم درست می بود همانجا او را می کشتم. معاذ به روزگار حکومت عثمان در گذشته است. واقدی می گوید: روایت شده است که پیامبر (ص) شمشیر ابو جهل را به معاذ بخشید و آن شمشیر امروز هم در اختیار خاندان معاذ بن عمرو است. گوید: پیامبر (ص) بعدها به عکرمه پسر ابو جهل پیام داد و پرسید پدرت را چه کسی کشت او گفت: همان کسی که من دستش را قطع کردم. و بدین سبب بود که پیامبر (ص) شمشیر ابو جهل را به معاذ بخشید که عکرمه پسر ابو جهل دستش را در جنگ بدر قطع کرده بود. واقدی می گوید: بنی مغیره در این موضوع شک نداشتند که شمشیر ابو جهل بهره معاذ بن عمرو شده و همو در جنگ بدر قاتل ابو جهل بوده است. واقدی می گوید: درباره چگونگی کشته شدن و گرفتن جامه و سلاح ابو جهل روایتی دیگر هم شنیده ام، عبد الحمید بن جعفر از عمر بن حکم بن ثوبان از عبد الرحمان بن عوف نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) شب جنگ بدر ما را آرایش نظامی داد و شب را در حالی که به صبح آوردیم که در صفهای خود بودیم. دو پسر نوجوان کنار من بودند که هر دو به سبب کم سن و سالی حمایل شمشیر خود را بر گردن خویش آویخته بودند. یکی از آن دو به من نگریست و گفت: عمو جان کدام یک از آنان ابو جهل است گفتم: ای برادر زاده با او چه کاری داری گفت: به من خبر رسیده است که به پیامبر (ص)
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص112
دشنام می دهد، سوگند خوردم که اگر او را ببینم بکشمش یا در آن راه کشته شوم. من به ابو جهل اشاره کردم، نوجوان دیگر هم به من نگریست و همان سخن را گفت و برای او هم به ابو جهل اشاره کردم و نشانش دادم. گفتم: شما که هستید گفتند: دو پسر حارث. گوید: آن دو چشم از ابو جهل برنمی داشتند و چون جنگ در گرفت آهنگ او کردند و او را کشتند و ابو جهل هم آن دو را کشت. واقدی می گوید: محمد بن عوف از ابراهیم بن یحیی بن زید بن ثابت نقل کرد که روز جنگ بدر عبد الرحمان بن عوف به جانب چپ و راست خویش نگریست و چون آن دو را دید گفت: ای کاش کنار من کسانی تنومندتر از این دو نوجوان می بودند. چیزی نگذشت که عوف به عبد الرحمان نگریست و گفت: ابو جهل کدام یک از ایشان است عبد الرحمان گفت: آنجا که می بینی. گوید: عوف همچون جانور درنده ای به سوی ابو جهل خیز برداشت و برادرش هم به او پیوست و به آنان نگاه می کردم که شمشیر می زدند بعد هم دیدم پیامبر (ص) که از میان کشتگان می گذشت از کنار آن دو گذشت و آنان کنار جسد ابو جهل بر زمین افتاده بودند. واقدی می گوید: محمد بن رفاعة بن ثعلبه برای من گفت: از پدرم شنیدم که منکر چیزی بود که مردم درباره کمی سن و سال پسران عفراء می گویند. پدرم می گفت: در جنگ بدر کوچکترین آن دو برادر سی و پنج ساله بود، چگونه این سخن درست است که شمشیرش را بر گردنش آویخته باشد واقدی می گوید: همان گفتار نخست که آنها نوجوان بوده اند درست تر است. محمد بن عمار بن یاسر از قول ربیع دختر معوذ نقل می کند که می گفته است به روزگار حکومت عمر بن خطاب همراه گروهی از زنان انصار پیش اسماء مادر ابو جهل رفتیم. پسرش عبد الله بن ابی ربیعه برای او از یمن عطری فرستاده بود و او آن را همراه با دیگر چیزهای گرانبها می فروخت. ما هم از او می خریدیم. همینکه شیشه های مرا پر کرد وزن کرد. همان گونه که از دیگران را وزن کرد و گفت: طلب خود را باید بنویسیم. گفتم: آری بر این بنویس که بر عهده ربیع دختر معوذ است. اسماء عقده به گلو گفت: من پسر مرده ام و تو دختر کسی هستی که سرور خود را کشته است. گفتم: نه، دختر کسی هستم که بنده خود را کشته است. گفت: به خدا سوگند هرگز چیزی به تو نمی فروشم. گفتم: به خدا سوگند من هم هرگز چیزی از تو نمی خرم که به خدا سوگند عطر تو چندان خوب نیست، و حال آنکه پسرم به خدا سوگند عطری به آن خوبی نبوییده بودم، ولی خشمگین شدم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص113
واقدی می گوید: چون جنگ پایان یافت، پیامبر (ص) فرمان داد بگردند جسد ابو جهل را پیدا کنند. ابن مسعود می گوید: من او را یافتم که هنوز رمقی داشت، پای خود را بیخ گلویش نهادم و گفتم: سپاس خداوند را که ترا خوار و زبون ساخت. گفت: خداوند برده ای را که فرزند کنیزکی است- ابن مسعود- زبون ساخته است، ای چوپانک گوسپندان، بر جایگاه بلندی بر آمده ای. آنگاه پرسید: دولت و اقبال از کیست گفتم: از خداوند و رسول اوست. کلاه خودش پشت سرش افتاده بود. گفتم: من کشنده تو هستم. گفت: نخستین بنده ای نیستی که سرور خود را کشته است، همانا سخت ترین چیزی که امروز آن را دیده ام این است که تو مرا می کشی، مگر ممکن نبود مردی از هم پیمانان یا پاکان و افراد شرکت کننده در پیمان مطیبین عهده دار کشتن من باشد. عبد الله بن مسعود ضربتی بر او زد که سرش برابرش افتاد، سپس جامه و سلاح و زره و کلاهخود او را برداشت. و با خود آورد و مقابل پیامبر (ص) نهاد و گفت: ای پیامبر خدا مژده بده که دشمن خدا، ابو جهل، کشته شد. پیامبر (ص) فرمود: ای عبد الله واقعا چنین است سوگند به کسی که جان من در دست اوست این موضوع برای من خوشتر از داشتن شتران سرخ موی است، یا سخنی نظیر این فرموده است. پیامبر (ص) سپس فرمود: روزی بر سر سفره ابن جدعان ابو جهل را به گوشه ای پرت کردم که نشانه زخم بر زانویش مانده است، بر بدنش نگریستند و آن را نشان را دیدند. واقدی می گوید: روایت شده است که ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی در آن ساعت که ابن مسعود آمده، در حضور پیامبر (ص) بوده است. ابو سلمه اندوهگین شد و روی به ابن مسعود کرد و گفت: ابو جهل را تو کشتی گفت: آری خداوند او را کشت. ابو سلمه پرسید: مقصودم این است که تو عهده دار کشتن او بودی گفت: آری. ابو سلمه گفت: اگر می خواست ترا در آستین خودش جای می داد. ابن مسعود گفت: به خدا سوگند که من او را کشتم و برهنه کردم. ابو سلمه پرسید: چه نشانی در بدنش بود گفت: خال سیاه درشتی میان ران راست او بود. ابو سلمه که آن نشانه را شناخت به ابن مسعود گفت: چگونه او را برهنه کردی و حال آنکه قریشی دیگری جز او را برهنه نکردند. ابن مسعود گفت: به خدا سوگند میان قریش و هم پیمانهای آنان هیچ کس نسبت به خدا و رسولش از
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص114
او دشمن تر نبود، و من از چیزی که نسبت به او انجام داده ام پوزش خواهی نمی کنم. ابو سلمه سکوت کرد. واقدی می گوید: پس از آن از ابو سلمه شنیده می شد که از این سخن خود که به طرفداری ابو جهل گفته بود استغفار می کرد. پیامبر (ص) از کشته شدن ابو جهل خوشحال شد و عرضه داشت: بار خدایا آنچه را به من وعده فرموده بودی، بر آوردی، پروردگارا نعمت خود را بر من تمام فرمای. گوید: خاندان ابن مسعود می گفته اند شمشیر ابو جهل که نقره نشان است پیش ماست و آن را عبد الله بن مسعود در جنگ بدر به غنیمت گرفته است. واقدی می گوید: اصحاب ما بر این عقیده متفقند که معاذ بن عمرو و دو پسر عفراء نخست ابو جهل را از پای در آورده اند و ابن مسعود هنگامی که او هنوز رمقی داشته است گردنش را زده است و بدین ترتیب همگی در کشتن ابو جهل شرکت داشته اند. واقدی می گوید: و روایت شده است که پیامبر (ص) کنار کشته دو پسر عفراء درنگ کرد و فرمود خداوند دو پسر عفراء را رحمت فرماید که هر دو در کشتن فرعون این امت و سالار پیشوایان کفر شرکت کردند. پرسیدند: ای رسول خدا چه کسی همراه آن دو ابو جهل را کشته است فرمود: فرشتگان و ابن مسعود که سرش را برید و او هم در کشتن او شریک است. واقدی می گوید: معمر از زهری نقل می کند که پیامبر (ص) روز جنگ بدر فرمود: بار خدایا شر نوفل بن عدویه را که همان نوفل بن خویلد و از خاندان اسد بن عبد العزی است از من کفایت فرمای. نوفل در آن روز از اینکه کشته شدگان قوم خود را که در نخستین برخورد کشته شده بودند، دیده بود، ترسان بود. او پیش آمد و با صدای بسیار بلند که ظاهرا آمیخته با نشاط بود گفت: ای گروه قریش امروز روز سرافرازی و سر بلندی است، ولی همینکه دید قریش گریزان شد خطاب به انصار فریاد می کشید که شما را چه نیازی به ریختن خونهای ماست مگر اینها را که کشته اید نمی بینید مگر شما نیازمند به شیر نیستید. جبّار بن صخر او را به اسیری گرفت و پیشاپیش خود او را می آورد، نوفل که چشمش به علی (ع) افتاد که جانب او می آید، به جبار گفت: ای برادر انصاری ترا به لات و عزی سوگند این مرد کیست که می بینم آهنگ من دارد جبار گفت: این علی بن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص115
ابی طالب است. نوفل گفت: به خدا سوگند تا به امروز مردی به این چالاکی میان قومش ندیده ام. علی (ع) به او حمله کرد و با شمشیر ضربتی بر او زد ولی شمشیر علی در سپر چرمین نوفل لحظه ای گیر کرد، سپس آن را بیرون کشید و دو ساق پایش را هدف قرار داد که چو دامن زرهش بالا بود هر دو را قطع کرد و سپس او را کشت. پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از نوفل بن خویلد خبر دارد؟ علی (ع) فرمود: من او را کشتم. پیامبر (ص) تکبیر گفت و فرمود: سپاس خداوندی که نفرین مرا در مورد او بر آورد. واقدی می گوید: عاص بن سعید بن عاص هم برای جنگ آمد. او و علی (ع) رویاروی شدند و علی او را کشت. عمر بن خطاب به سعید پسر عاص می گفت: چرا ترا از خود روی گردان می بینم، آیا می پنداری من پدرت را کشته ام سعید گفت: بر فرض که تو او را کشته باشی، او بر باطل بوده است و تو بر حق. عمر گفت: قریش از همه مردم خردمندتر و امانت دار ترند، هیچ کس ستمی بر ایشان روا نمی دارد مگر اینکه خداوند پوزه اش را بر خاک می مالد و او را بر روی می افکند. واقدی می گوید: و روایت شده است که عمر بن سعید بن عاص گفته است: چرا ترا روی گردان می بینم، گویی من پدرت را در جنگ بدر، کشته ام، و اگر هم کشته بودم از کشتن مشرکی پوزش خواهی نمی کردم که عاص بن هاشم بن مغیره دایی خودم را به دست خود کشتم. و از کتابی غیر کتاب واقدی نقل می کنم که عثمان بن عفان و سعید بن عاص به روزگار حکومت عمر بن خطاب پیش او رفتند. سعید بن عاص گوشه ای نشست، عمر به او نگریست و گفت: چرا ترا افسرده و روی گردان می بینم، گویی پدرت را کشته ام نه من او را نکشتم، بلکه ابو الحسن او را کشت. علی (ع) هم حاضر بود، فرمود: بار خدایا آمرزش می خواهم سپس فرمود شرک و آنچه در آن بود از میان رفت و اسلام امور پیش را محو کرده است، اینک چرا دلها را به هیجان می آوری و عمر سکوت کرد. سعید گفت: همتایی گرامی پدرم را کشته است و این برای من خوشتر از آن است که اگر او را کسی که از خاندان عبد مناف نیست، می کشت. واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: روز جنگ بدر پس از بر آمدن روز و هنگامی که صفهای ما و مشرکان در هم آویخت، من به تعقیب یکی از مشرکان پرداختم. ناگاه مردی از مشرکان را روی تپه ای دیدم که مقابل سعد بن خیثمه ایستاده و جنگ
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص116
می کنند و آن مرد مشرک سعد را کشت. آن مشرک که سوار بر اسب و سراپا پوشیده در آهن بود و نشانی بر سینه داشت از اسب فرود آمد مرا شناخت و صدا کرد که ای پسر ابو طالب به نبرد من بیا. من که او را نشناختم آهنگ او کردم. او هم از بالای تپه به سوی من فرود آمد، من که کوتاه قامت بودم کمی به عقب برگشتم. تا او از ارتفاع پایین آید که بر من مسلط نباشد. او گفت: ای پسر ابو طالب گریختی گفتم: ای پسر مرد دزد و فرومایه به زودی پا بر جا خواهم بود. و چون هر دو پای من استوار و مستقر شد، ایستادم. او پیش آمد و همینکه به من نزدیک شد، ضربتی بر من زد که آن را با سپر خویش گرفتم. شمشیرش در سپرم گیر کرد. ضربتی بر دوش او زدم. با اینکه زره بر تن داشت شمشیرم زره را درید و او به لرزه درآمد. پنداشتم همین ضربت من او را خواهد کشت. ناگاه از پشت سر خویش برق شمشیری دیدم، سرم را فرو آوردم. شمشیر کاسه سر دشمن را همراه با کلاه خودش برید. کسی که ضربه زد می گفت: بگیر که من پسر عبد المطلبم. چون به پشت سرم نگریست عمویم حمزه را دیدم و معلوم شد کسی که کشته شده طعیمة بن عدی است. می گوید [ابن ابی الحدید]: در روایت محمد بن اسحاق بن یسار هم چنین آمده است که طعیمة بن عدی را علی بن ابی طالب (ع) کشته است و سپس گفته است و گفته می شود او را حمزه کشته است. در روایات شیعه چنین آمده است که طعیمه را علی بن ابی طالب (ع) با نیزه کشته است و گفته است به خدا سوگند از این پس هرگز در مورد خداوند با ما ستیز نخواهی کرد. محمد بن اسحاق هم این موضوع را روایت کرده است. محمد بن اسحاق روایت کرده و گفته است: پیامبر (ص) از سایبان بیرون آمد و به مردم و صحنه جنگ نگریست و مسلمانان را تشویق کرد و فرمود: هر کس در قبال کار درستی که انجام دهد ارزش دارد. سپس فرمود: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست امروز هر که با این گروه پایداری و شکیبایی و جنگ کند و پیش رود و پشت به جنگ ندهد کشته نخواهد شد، مگر اینکه خداوند او را به بهشت وارد خواهد کرد. عمیر بن حمام که از قبیله بنی سلمه بود و چند دانه خرما در دست داشت و مشغول خوردن آنها بود گفت: به به برای ورود به بهشت چیزی جز اینکه اینان مرا بکشند، نیست. آن چند خرما را از دست افکند و شمشیرش را به دست گرفت و با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص117
محمد بن اسحاق می گوید: عاصم بن عمرو بن قتاده برایم نقل کرد که عوف بن حارث که همان عوف بن عفراء است روز بدر به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا چه چیزی خداوند را از بنده اش به خنده وا می دارد فرمود: اینکه سر برهنه و بدون زره به دشمن دست یازد. عوف زرهی را که بر تن داشت، بیرون آورد و کناری افکند و شمشیر بر گرفت و با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد. واقدی و ابن اسحاق می گویند: پیامبر (ص) مشتی شن بر گرفت و بر مشرکان پاشاند و فرمود: چهره هایتان زشت باد. پروردگارا دلهای ایشان را بیمناک و پاهایشان را لرزان کن. و چنان شد که مشرکان بدون آنکه به چیزی توجه کنند، روی به گریز نهادند و مسلمانان آنان را تعقیب می کردند و می کشتند و اسیر می گرفتند. واقدی می گوید: هبیرة بن ابو وهب مخزومی چون فرار قریش را دید، پشتش شکست و بر جای خود میخکوب شد، آنچنان که قادر به حرکت نبود. ابو اسامه جشمی هم پیمانش پیش او آمد و زره او را گشود و او را همراه خود برد. و گفته شده است ابو داود مازنی شمشیری به او زد که زرهش را درید و او بر زمین افتاد و همان گونه باقی ماند. ابو داود او را رها کرد و رفت. مالک و ابو اسامه پسران زهیر جشمی که هم پیمان هبیره بودند از او حمایت کردند و او را از معرکه بیرون بردند و نجاتش دادند. پیامبر فرمود: آن دو سگی که هم پیمانش بودند از او حمایت کردند و او را در ربودند. واقدی می گوید: عمر بن عثمان از قول عکاشة بن محصن نقل می کند که می گفته است: در جنگ بدر شمشیرم شکست. پیامبر (ص) چوبی به من داد که ناگاه در دست من به صورت شمشیری بلند و درخشان در آمد و با آنان تا هنگامی که خداوند مشرکان را شکست داد جنگ کردم. آن شمشیر تا هنگام مرگ عکاشه همچنان در اختیار او بود. گوید: تنی چند از مردان خاندان عبد الاشهل روایت کرده اند که شمشیر سلمة بن اسلم بن حریش روز جنگ بدر شکست و بدون سلاح باقی ماند. پیامبر (ص) چوبی از شاخه های نخلهای ابن طاب- نوعی از نخل است- در دست داشت و آن را به سلمه داد و فرمود: با این ضربه بزن و همان دم در دست او به صورت شمشیر خوبی در آمد. و آن شمشیر تا هنگامی که سلمه در جنگ پل ابو عبیده- به روزگار عمر- کشته شد، در اختیارش بود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص118
واقدی می گوید: حارثة بن سراقه در حالی که با دهان خود مشغول آب خوردن از حوض بود، تیری ناشناس از مشرکان به گلویش خورد و او را کشت و مردم در پایان آن روز ناچار از همان حوض که آبش با خون او آمیخته بود آشامیدند. خبر و چگونگی کشته شدن او به مادر و خواهرش که در مدینه بودند رسید. مادرش گفت: به خدا سوگند بر او نخواهم گریست تا پیامبر (ص) بیاید و از او بپرسم. اگر پسرم در بهشت باشد هرگز بر او نمی گریم و اگر در آتش باشد، به خدایی خدا سوگند که بر او سخت خواهم گریست، و چون پیامبر (ص) از بدر برگشت مادر حارثه به حضورش آمد و گفت: ای رسول خدا جایگاه پسرم را در دل من می دانی، خواستم بر او بگریم، گفتم چنین نمی کنم تا از رسول خدا بپرسم، اگر پسرم در بهشت باشد بر او نخواهم گریست و اگر در بهشت نباشد و در دوزخ باشد بر او خواهم گریست و شیون می کنم. پیامبر (ص) فرمود: دست کم گرفته ای خیال می کنی فقط یک بهشت است بهشتهای بسیاری است و سوگند به کسی که جان من در دست اوست او در فردوس برین است. مادر حارثه گفت: هرگز بر او نخواهم گریست. واقدی می گوید: پیامبر (ص) در این هنگام ظرف آبی خواست. دست در آن کرد و مضمضه فرمود و آن ظرف آب را به مادر حارثة بن سراقة داد که از آن آشامید و سپس به دختر خود داد که او هم از آن آشامید. آنگاه پیامبر به آنان فرمان داد که باقیمانده آن آب را در گریبان خود بریزند، چنان کردند و از حضور پیامبر برگشتند، در حالی که هیچ کس در مدینه از آن دو بانو چشم روشن تر و شادتر نبود. واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است: روز بدر چون شکست خوردیم من شروع به دویدن کردم و گفتم: خداوند ابن الحنظلیه- ابو جهل- را بکشد که می پندارد روز به پایان رسیده است و به خدا سوگند که همچنان بر حال خود باقی است. حکیم می گفته است: چیزی را دوست نمی داشتم مگر اینکه شب فرا رسد و تعقیب مسلمانان از ما کاستی پذیرد. عبید الله و عبد الرحمان پسران عوام که بر شتر نری سوار بودند به حکیم رسیدند، عبد الرحمان به برادرش عبید الله گفت: پیاده شو تا حکیم را سوار کنیم. عبید الله لنگ بود و یارای راه رفتن نداشت، به برادر گفت: می بینی که من یارای راه رفتن ندارم. عبد الرحمان گفت: به خدا چاره ای نداریم، باید این مرد را سوار کنیم که اگر بمیریم عهده دار جمع آوری و هزینه زن و فرزندمان خواهد بود و اگر زنده بمانیم هزینه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص119
همه ما را بر عهده می گیرد. این بود که عبد الرحمان و برادر لنگش پیاده شدند و حکیم را سوار کردند و خود پیاده از پی شتر حرکت می کردند. حکیم همینکه نزدیک مکه و به مر الظهران رسید گفت: به خدا سوگند همین جا نشانه و چیزی دیدم که هیچ کس نمی بایست پس از دیدن آن بیرون می رفت، ولی شومی ابو جهل ما را از پی خود کشاند. حکیم افزود: اینجا چند شتر کشته شد و هیچ خیمه ای باقی نماند مگر اینکه از خون آنها آغشته شد. عبید الله و عبد الرحمان گفتند: ما هم آن را دیدیم، ولی پس از آنکه دیدیم که تو و قومت به راه خود ادامه دادید ما هم همراه شما آمدیم که در قبال شما از خود رأی و فرمانی نداشتیم. واقدی می گوید: عبد الرحمان بن حارث از مخلد بن خفاف از پدرش نقل می کرد که می گفته است: در جنگ بدر قریش زره بسیار داشتند و چون روی به گریز نهادند زره ها را بر زمین می افکندند و مسلمانان که ایشان را تعقیب می کردند زره هایی را که آنان می انداختند جمع می کردند. من خودم در آن روز سه زره برداشتم و به خانه ام آوردم که پیش ما باقی بود. مردی از قریش که بعدها یکی از آن زره ها را پیش ما دید شناخت و گفت: این زره حارث بن هشام است. واقدی می گوید: محمد بن حمید از عبد الله بن عمرو بن امیه برای من نقل کرد که می گفته است: یکی از افراد قریش که در آن جنگ گریخته بود به من گفت: با خود می گفتم هیچ ندیده ام که از چنین جنگی کسی غیر از زنها بگریزد. واقدی می گوید: قباث بن اشیم کنانی می گفته است: همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت کردم و من به کمی شمار محمد می نگریستم و شمارشان به چشم من کم می آمد و با توجه به شمار بسیاری از سواران و پیادگانی که همراه ما بودند من هم همراه دیگران گریختم و به هر سو که می نگریستم مشرکان را در حال گریز می دیدم و با خود می گفتم: شگفت است که هرگز ندیده ام از چنین جنگی کسی غیر از زنها بگریزند. مردی هم با من همراه شد، در همان حال که او با من می آمد گروهی از پشت سر به ما نزدیک می شدند، به آن مردی که همراهم بود گفتم: آیا یارای دویدن و قیام داری گفت: نه، به خدا سوگند. او عقب ماند و از پای در آمد و من شتابان گریختم و بامداد در غیقة بودم که بر سمت چپ سقیا قرار دارد، فاصله آن تا فرع یک شب راه است و فاصله فرع تا مدینه هشت چاپار است. من پیش از طلوع خورشید آنجا رسیدم و چون به راههای فرعی آشنا بودم و از تعقیب می ترسیدم راه اصلی را نپیمودم و از آن کناره گرفتم. مردی از
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص120
خویشاوندانم در غیقه مرا دید و پرسید: پشت سرت چه خبر بود گفتم: خبری نبود کشته شدیم، اسیر دادیم و شکست خوردیم و گریختیم. اینک آیا تو مرکوبی داری او مرا بر شتری سوار کرد و زاد و توشه به من داد و من در جحفه به راه اصلی رسیدم و سپس رفتم تا وارد مکه شدم. در غمیم چشمم به حیسمان بن حابس خزاعی افتاد، دانستم که او برای اعلان کشته شدن قرشیان به مکه می رود، اگر می خواستم از او پیشی بگیرم می توانستم ولی خود را عقب کشیدم تا قسمتی از روز را از من جلو افتاد. من هنگامی وارد مکه شدم که خبر کشتگان ایشان به آنان رسیده بود، حیسمان را لعنت می کردند که خبر خوشی برای ما نیاورده است. من در مکه ماندم. پس از جنگ خندق محبت اسلام در دلم افتاده بود، با خود گفتم: چه خوب است به مدینه بروم و ببینم محمد چه می گوید. به مدینه رفتم و سراغ پیامبر را گرفتم. گفتند آنجا در سایه دیوار مسجد همراه گروهی از یاران خود نشسته است. آنجا رفتم و من او را میان ایشان نمی شناختم، سلام دادم. پیامبر فرمود ای قباث بن اشیم تو بودی که در جنگ بدر می گفتی هرگز چنین کاری ندیده ام فقط زنها از این جنگ می گریزند. گفتم: گواهی می دهم که تو رسول خدایی و این امر را هرگز به کسی نگفته ام حتی آن را بر زبان نیاورده ام بلکه فقط در دل خود گفتم و اگر تو پیامبر نمی بودی خدایت بر آن آگاه نمی کرد. دست فراز آر تا با تو بیعت کنم، و مسلمان شدم. واقدی می گوید: روایت شده است که چون مشرکان به بدر رفتند از جمله کسانی که با ایشان همراهی نکردند و در مکه باقی ماندند دو جوان افسانه سرا بودند که در ذو طوی در نور مهتاب برای مردم تا دیرگاهی از شب گذشته افسانه می سرودند و شعر می خواندند و قصه می گفتند. شبی در همان حال آوایی نزدیک شنیدند و گوینده را ندیدند و چنین می سرود: حنیفیان چنان سوگی در بدر فزودند که پایه های حکومت خسرو و قیصر از آن شکسته خواهد شد. سنگهای سخت کوهها از آن به خروش آمد و قبایل میان و تیر و خیبر هراسان شدند دو کوه ابو قبیس و احمر به لرزه در آمد و پارچه های حریری که دلیران هم سن و سال بر سینه می بستند گشوده شد. واقدی می گوید: این ابیات را برای من عبد الله بن ابی عبیده از محمد بن عمار بن یاسر خواند و نقل کرد. گوید: و چون آنان صدا را شنیدند و کسی را ندیدند، در جستجوی گوینده بر آمدند و هیچ کس را ندیدند. هراسان خود را به حجر اسماعیل
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص121
رساندند و گروهی از پیر مردان و بزرگان افسانه سرا را دیدند و این خبر را به آنان دادند. ایشان گفتند: اگر اینچنین که می گویید بوده است، محمد و یارانش را حنیفیان می نامند. گوید: هیچ یک از جوانانی که در ذو طوی بودند باقی نماند مگر آنکه از ترس تب برآورد. دو یا سه شب بیشتر نگذشت که حیسمان خزاعی خبر اهل بدر و کسانی را که کشته شده بودند آورد. او شروع به خبر دادن کرد و گفت: عتبه و شیبه پسران ربیعه کشته شدند و دو پسر حجاج و ابو البختری و زمعة بن اسود کشته شدند. گوید: در آن هنگام صفوان بن امیه در حجر اسماعیل نشسته بود، گفت: این شخص نمی فهمد چه می گوید، درباره من از او بپرسید. گفتند: آیا از صفوان بن امیه خبری داری گفت: آری او که همین جا در حجر نشسته است ولی پدر و برادرش را کشته دیدم. سهیل بن عمرو و نضر بن حارث را هم دیدم که اسیر شده و با ریسمان بسته بودند. واقدی می گوید: و چون به نجاشی خبر کشته شدن قریش و پیروزی که خداوند به رسول خود ارزانی فرموده بود رسید، دو جامه سپید پوشید و بیرون آمد و بر خاک نشست و جعفر بن ابی طالب و یارانش را احضار کرد و پرسید: کدام یک از شما منطقه بدر را می شناسد به او خبر دادند. گفت: من خود آنجا را می شناسم و مدتی در اطراف آن گوسپند چرانی می کردم، با دریا نصف روز راه است ولی می خواستم با گفته شما مطمئن تر شوم. خداوند پیامبر خویش را در بدر یاری فرمود، خدای را بر این نعمت ستایش کنید. سردارانش گفتند: خداوند کارهای پادشاه را رو به راه فرماید. این کاری است که تاکنون انجام نمی دادی که دو جامه سپید بپوشی و بر خاک بنشینی گفت: من از گروهی هستم که چون خداوند بر ایشان نعمتی عنایت فرماید بر تواضع و فروتنی خود می افزایند. و گفته شده است که نجاشی گفت: عیسی بن مریم (ع) هر گاه نعمتی بر او ارزانی می شد، بر تواضع خود می افزود. واقدی می گوید: و چون قریش به مکه برگشت، ابو سفیان بن حرب بر پا خاست و گفت: ای گروه قریش بر کشتگان خود مگریید و بر ایشان نوحه سرایی مکنید و هیچ شاعری بر آنان مرثیه نسراید، تظاهر به چالاکی و بردباری کنید که چون بر ایشان بگریید و مرثیه بسرایید این کار خشم شما را آرامش می بخشد و شما را از دشمنی با محمد و یارانش سست می کند. وانگهی اگر به محمد و یارانش خبر برسد، شاد می شوند و شما را
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص122
سرزنش می کنند و این دشمن شادی، خود از آن سوگ بزرگتر است، و شاید بتوانید انتقام خون خود را بگیرید. اینک روغن مالیدن و گرد آمدن با زنان بر من حرام خواهد بود تا با محمد جنگ کنم. قریش مدت یک ماه شکیبایی و درنگ کرد، نه شاعری بر کشتگان مرثیه گفت و نه نوحه سرایی نوحه ای سرود. واقدی می گوید: اسود بن مطلب نابینا شده بود و بر فرزندان کشته شده اش سخت افسرده و اندوهگین بود. دوست می داشت بر آنان بگرید و قریش او را از این کار باز می داشت. هر دو روز یک بار به غلامش می گفت: شراب بردار و مرا به درّه ای ببر که ابو حکیمه- یعنی پسرش زمعه که در جنگ بدر کشته شده بود- در آن راه می رفت. غلامش او را کنار آن راه می برد و می نشست. چندان باده به او می آشاماند که سیاه مست می شد و بر ابو حکیمه و برادرانش می گریست و خاک بر سر خود می افشاند و به غلام خویش می گفت: ای وای بر تو باید این کار را پوشیده بداری که خوش نمی دارم قریش بر این حال من آگاه شود که می بینم جمع نمی شوند بر کشتگان خود بگریند. واقدی می گوید: مصعب بن ثابت از عیسی بن معمر، از عباد بن عبد الله بن زبیر، از عایشه برای من نقل کرد که می گفته است: قریش چون به مکه برگشتند گفتند: بر کشتگان خود مگریید که خبر به محمد و یارانش برسد و شاد شوند و شما را سرزنش کنند و در پی آزادی اسیران خود کسی را گسیل مدارید که برای فدیه گرفتن پافشاری بیشتری خواهند کرد. گوید: از اسود بن مطلب سه تن از پسرانش کشته شده بودند که عبارتند از زمعه و عقیل و نوه اش یعنی حارث پسر زمعه. او دوست می داشت بر کشتگان خود بگرید، در همان حال نیمه شبی صدای گریه و شیونی شنید. او که کور بود به غلامش گفت: برو بنگر آیا قریش بر کشتگان خود می گریند. اگر چنان است من هم بر ابو حکیمه، یعنی زمعه، بگریم که دلم آتش گرفته است. غلام رفت و برگشت و گفت: زنی است که بر شتر گم شده خود می گرید، اسود این ابیات را سرود: از اینکه شتری از او گم شده است می گرید و بی آرامی او را از خواب باز می دارد. بر شتر گریه مکن بر بدر گریه کن که چهره ها را کوچک کرد و زبون ساخت. اگر می گریی بر عقیل گریه کن و بر حارث که شیر شیران بود. بر همه گریه کن و به ستوه میا که ابو حکیمه را مانندی نیست. بر بدر و کشته شدگانی که سران خاندانهای هصیص و مخزوم و ابو الولید بودند، آری پس از ایشان کسانی به سالاری رسیدند که اگر جنگ بدر نمی بود هرگز به سالاری نمی رسیدند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص123
واقدی می گوید: زنان قریش پیش هند دختر عتبه رفتند و به او گفتند: آیا نمی خواهی بر پدر و عمو و دایی و خویشاوندانت بگریی گفت: هرگز، و آنچه مرا از آن باز می دارد این است که به محمد و یارانش خبر می رسد و آنان و زنان خزرج شاد می شوند و ما را نکوهش می کنند، نه، به خدا سوگند، بر آنان نخواهم گریست تا انتقام خون خود را از محمد و یارانش بگیرم. بر من حرام باد که بر سر خویش روغن بمالم تا آنگاه که با محمد جنگ کنیم. وانگهی به خدا سوگند اگر بدانم با گریستن اندوه از دلم زدوده می شود خواهم گریست، ولی اندوه دلم زدوده نخواهد شد مگر اینکه به چشم خویش خون کسانی را که عزیزان را کشته اند ببینم. هند بر همان حال باقی بود، نه بر سر خود روغن مالید و نه به بستر ابو سفیان نزدیک شد تا آنکه جنگ احد سپری شد. واقدی می گوید: به نوفل بن معاویه دیلی که همراه قریش در جنگ بدر شرکت کرده بود و در آن هنگام پیش خانواده خود بود خبر رسید که قریش بر کشتگان خود می گرید، او خود را به مکه رساند و گفت: ای گروه قریش گویا خرد شما کاسته و اندیشه شما ویران شده است و از زنان خود فرمانبرداری می کنید. مگر بر کشته شدگانی چون کشتگان شما می شود گریست آنان فراتر از گریه اند، وانگهی این گریستن دشمنی شما را نسبت به محمد و یارانش کاهش می دهد و خشم شما را فرو می نشاند. و سزاوار نیست که خشم شما از میان برود تا آنکه انتقام خون خود را از دشمن خویش بگیرید. ابو سفیان بن حرب که سخن او را شنید گفت: ای ابو معاویه، خلاف واقع به تو گفته اند، به خدا سوگند تا امروز هیچ زنی از خاندان عبد شمس بر کشته شده خود نگریسته و هیچ شاعری نخواسته است مرثیه بگوید، و من آنان را از این کار باز داشته ام تا هنگامی که انتقام خون خویش را از محمد و یارانش بگیریم و من خونخواه انتقام گیرنده هستم، پسرم حنظله و سران این سرزمین کشته شده اند و این سرزمین به سبب فقدان ایشان افسرده است. واقدی می گوید: معاذ بن محمد انصاری از قول عاصم بن عمر بن قتاده برای من نقل کرد که چون مشرکان که سران و بزرگانشان کشته شده بودند به مکه برگشتند، عمیر بن وهب بن عمیر جمحی آمد و در حجر اسماعیل کنار صفوان بن امیه نشست. صفوان به او گفت: پس از کشته شدن کشتگان بدر زندگی زشت است، عمیر گفت: آری، به خدا سوگند که پس از آنان در زندگی خیری نیست، و اگر وام نمی داشتم که راهی برای پرداخت آن ندارم و اگر زن و فرزندانم نبودند که چیزی ندارم که برای آنان بگذارم، می رفتم و محمد
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص124
را می کشتم تا چشم خود را از او پر کنم- آرام بگیرم- و به من خبر رسیده است که او آزادانه در بازارها می گردد، من بهانه ای هم دارم و می گویم برای دیدن و پرداخت فدیه پسر اسیرم آمده ام. صفوان از این سخن او شاد شد و گفت: ای ابو امیه ممکن است ببینیم که این کار را می کنی گفت: آری، سوگند به پروردگار این خانه. صفوان گفت: پرداخت وام تو بر عهده من است و زن و فرزندان تو همچون زن و فرزند خودم خواهند بود، و تو می دانی که در مکه هیچ کس چون من بر زن و فرزند خود گشایش نمی دهد. عمیر گفت: ای ابو وهب این را می دانم. صفوان گفت: نانخورهای تو همراه نانخورهای من خواهند بود، چیزی برای من فراهم نخواهد بود مگر اینکه برای آنان هم فراهم خواهد بود و پرداخت وام تو بر عهده من است. صفوان شتر خویش را در اختیار عمیر گذاشت و او را مجهز ساخت و برای زن و فرزندانش هزینه ای همچون هزینه زن و فرزند خود مقرر داشت و عمیر فرمان داد شمشیرش را تیز و زهر آلوده کنند. چون آهنگ رفتن به مدینه کرد به صفوان گفت: چند روزی پوشیده بدار تا من به مدینه برسم. عمیر رفت و صفوان هم از او سخنی به میان نیاورد. عمیر چون به مدینه رسید بر در مسجد فرود آمد، شتر خود را پای بند زد و شمشیر خود را برداشت و بر دوش افکند و آهنگ رسول خدا (ص) کرد. در این هنگام عمر بن خطاب همراه تنی چند از مسلمانان نشسته بودند و از نعمت خداوند نسبت به مسلمانان در بدر سخن می گفتند. عمر همینکه عمیر را با شمشیر دید ترسان شد و به یاران خود گفت: این سگ را مواظب باشید که عمیر بن وهب است، همان دشمن خدا که در جنگ بدر بالا و پایین می رفت و بر ضد ما تحریک می کرد و شمار ما را برای دشمن تخمین می زد و به آنان می گفت که ما دارای نیروی امدادی و کمین نیستیم. یاران عمر برخاستند و عمیر را گرفتند. عمر بن خطاب پیش پیامبر رفت و گفت: ای رسول خدا این عمیر بن وهب است که با اسلحه وارد مسجد شده است و او همان حیله گر ناپاکی است که نمی توان بر چیزی از او ایمنی داشت. پیامبر (ص) فرمود: او را پیش من آور، عمر رفت با یک دست حمایل شمشیر او و با دست دیگر دسته شمشیرش را گرفت و او را به حضور پیامبر (ص) آورد. پیامبر (ص) همینکه او را دید به عمر فرمود: از او فاصله بگیر، چون عمیر به پیامبر نزدیک شد گفت: بامدادتان خوش باد پیامبر (ص) فرمود: خداوند ما را با درودی غیر از درود تو گرامی داشته و آن سلام است که درود بهشتیان است. عمیر گفت: خودت هم تا همین اواخر آن را می گفتی پیامبر فرمود: خداوند بهتر از آن را به ما ارزانی فرموده است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص125
اینک بگو چه چیزی موجب آمدن تو شده است گفت: درباره اسیری که پیش شما دارم آمده ام که فدیه ای مناسب تعیین کنید و معامله خویشاوندی انجام دهید که خود خانواده دار و اهل عشیره اند. پیامبر (ص) فرمود: این شمشیر چیست گفت: خداوند شمشیرها را زشت و تباه سازد مگر کاری برای ما انجام داد. وقتی که پیاده شدم فراموش کردم آن را از گردن خود باز کنم و به جان خودم سوگند که کار و منظوری دیگر دارم. پیامبر (ص) فرمود: ای عمیر راست بگو چه چیزی ترا اینجا کشانده است گفت: فقط در مورد اسیر خودم آمده ام. پیامبر فرمود: ای عمیر در حجر اسماعیل با صفوان بن امیه چه شرط کردی عمیر ترسان شد و پرسید: چه شرطی برای او کرده ام فرمود: عهده دار کشتن من شدی که در قبال این کار او وام ترا بپردازد و هزینه زن و فرزندت را بر عهده بگیرد، و خداوند مانع میان من و تو است. عمیر گفت: گواهی می دهم که تو رسول خدا و راستگویی، و گواهی می دهم که خدایی جز خداوند یگانه نیست. ای رسول خدا ما به وحی و آنچه از آسمان به تو می رسید تکذیب داشتیم، و حال آنکه این سخن فقط میان من و صفوان بوده است و هیچ کس جز من و او بر آن آگاه نشده است و به او گفتم که چند شبانه روز این سخن را پوشیده بدارد و اینک خداوندت بر آن آگاه ساخته است. من به خدا و رسولش ایمان آوردم و گواهی می دهم آنچه را که آورده ای حق است و سپاس خداوندی که مرا بر این راه کشاند. همینکه خداوند عمیر را هدایت فرمود، مسلمانان شاد شدند. عمر بن خطاب گفت: هنگامی که عمیر آشکار شد، خوکی در نظرم دوست داشتنی تر از او بود و اینک در نظرم از یکی از فرزندانم دوست داشتنی تر است. پیامبر (ص) فرمود: «به برادرتان قرآن بیاموزید و اسیرش را رها کنید.» عمیر گفت: ای رسول خدا من در راه خاموش کردن نور خدا کوشا بودم، سپاس خدای را که مرا هدایت فرمود، اینک اجازه فرمای به قریش بپیوندم و آنان را به خدا و رسولش فرا خوانم شاید خداوند هدایت فرماید و ایشان را از هلاک نجات بخشد. پیامبر اجازه فرمود و عمیر به مکه رفت. صفوان از هر مسافری که از مدینه می آمد، درباره عمیر بن وهب سؤال می کرد و می پرسید: آیا در مدینه اتفاقی نیفتاده است و به قریش هم می گفت: بر شما مژده باد که واقعه ای رخ می دهد که اندوه جنگ بدر را از شما خواهد زدود. مردی از مدینه آمد و چون صفوان درباره عمیر از او پرسید، گفت: عمیر مسلمان شد. صفوان و مشرکان مکه او را نفرین می کردند و می گفتند: عمیر از دین برگشته است. صفوان سوگند خود که هرگز با عمیر سخن نگوید و کار سودمندی برایش انجام ندهد و عیال او را از خود طرد کرد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص126
عمیر چون به مکه آمد به خانه خویش رفت و پیش صفوان نیامد و اسلام خویش را آشکار ساخت. چون این خبر به صفوان رسید گفت: همینکه نخست پیش من نیامد دانستم و مردی هم به من خبر داده بود که او دگرگون شده است، از این پس یک کلمه با او سخن نمی گویم و هیچ سودی به او و خاندانش نخواهم رساند. عمیر پیش صفوان که در حجر اسماعیل نشسته بود آمد و گفت: ای ابو وهب صفوان از او روی برگرداند. عمیر گفت: تو سروری از سروران قریشی آیا می پنداری آیین قبلی ما که سنگ را پرستش و برای آن قربانی می کردیم دین و آیین بود گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و صفوان یک کلمه هم پاسخش نداد، و همراه عمیر گروه بسیاری مسلمان شدند. واقدی می گوید: پنج تن از جوانان قریش مسلمان شده بودند، پدرانشان آنان را زندانی کرده بودند و آنان همراه خویشاوندان خود در حال شک و تردید و بدون اینکه اسلامشان خالص باشد به بدر آمده بودند. این پنج تن عبارتند از قیس بن ولید بن مغیره، ابو قیس بن فاکه بن مغیره، حارث بن زمعة بن اسود، علی بن امیة بن خلف، عاص بن منبه بن حجاج. آنان همینکه به بدر آمدند و کمی یاران پیامبر را دیدند گفتند: اینان را دینشان فریفته است و در مورد آنان این آیه نازل شد: «هنگامی که منافقان و آنان که در دلشان بیماری است گفتند این گروه را دین ایشان فریفته است» و سپس این آیه هم درباره آنان نازل شد که می فرماید: «آنانی که فرشتگان در حالی ایشان را قبض روح می کنند که نسبت به خود ستمگرند و فرشتگان می گویند شما در چه حالی بودید می گویند: ما در زمین مردمی ناتوان و درمانده بودیم، فرشتگان می گویند: مگر زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید» و دو آیه بعد هم در همین مورد نازل شده است. گوید: این آیات را مهاجرانی که به مدینه آمده بودند برای مسلمانانی که ساکن مکه بودند نوشتند. جندب بن ضمره خزاعی گفت: دیگر حجت و بهانه ای برای اقامت من در مکه باقی نماند، او که بیمار بود به خانواده خود گفت: مرا از مکه بیرون برید شاید رحمتی یابم. پرسیدند کدام طرف را بیشتر دوست داری گفت: مرا به تنعیم ببرید. او را
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص127
آنجا بردند. تنعیم در راه مکه و مدینه قرار دارد و فاصله اش تا مکه چهار میل است. جندب بن ضمره عرضه داشت پروردگارا من به نیت مهاجرت به سوی تو بیرون آمدم و خداوند این آیه را نازل فرمود: «هر کس از خانه خود در حال هجرت به سوی خدا و رسولش بیرون آید...» مسلمانانی که در مکه بودند و یارای بیرون آمدن داشتند بیرون آمدند. ابو سفیان همراه مردانی از کافران قریش ایشان را تعقیب کرد و برگرداند و زندانی کرد و گروهی از ایشان پس از آنکه گرفتار شدند از دین برگشتند و خداوند متعال در مورد ایشان این آیه را نازل فرمود: «برخی از مردم می گویند به خدا ایمان آوردیم و چون در راه خدا آزاری ببینند عذاب خلق را با عذاب خدا برابر می بینند...» که تمام این آیه و آیه بعد در این مورد است. مهاجرانی که در مدینه بودند این آیات را هم برای مسلمانان مکه نوشتند. و چون این نامه و آیاتی که در مورد ایشان نازل شده بود، به ایشان رسید گفتند: پروردگارا با تو عهد می کنیم که اگر از این گرفتاری رهایی یابیم، هیچ چیزی را با تو برابر نگیریم، و برای بار دوم از مکه بیرون آمدند. ابو سفیان و مشرکان به تعقیب ایشان پرداختند ولی به آنان دسترسی نیافتند که از راه کوهستانها خود را به مدینه رسانده بودند. در نتیجه نسبت به مسلمانانی که به مکه بر گردانده شده بودند سختی و گرفتاری بیشتر شد. آنان را می زدند و شکنجه می کردند و مجبور می ساختند که اسلام را رها کنند. در این هنگام ابن ابی سرح هم از مدینه گریخت و مشرک شد و به قریش گفت: محمد را ابن قمطه که برده ای مسیحی است آموزش می دهد و من هنگامی که برای محمد قرآن را می نوشتم هر چه را که می خواستم تغییر می دادم و خداوند در این مورد این آیه را نازل فرمود: «همانا می دانیم که آنان می گویند که پیامبر را انسانی تعلیم می دهد، زبان آن کس که به او چنین چیزی را نسبت می دهند زبانی عجمی است و این قرآن به زبان عربی روشن است.»
سخن درباره فرود آمدن فرشتگان روز جنگ بدر و نبرد کردن آنان با مشرکان:
مسلمانان در این مورد اختلاف نظر دارند. جمهور ایشان می گویند فرشتگان به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص128
صورت حقیقی فرود آمده اند، همانگونه که مثلا جانداری یا سنگی از بالا به پایین فرود می آید. گروهی از ارباب معنی در این مورد سخن دیگر گفته اند. دسته اول هم با یکدیگر در موردی اختلاف دارند و آن شرکت فرشتگان در جنگ است که برخی می گویند فرود آمدند و جنگ کردند و برخی می گویند فرود آمدند ولی جنگ نکردند و هر دسته در تأیید سخن خود روایاتی نقل می کنند. واقدی در کتاب المغازی می گوید: عمر بن عقبه، از قول شعبه برده آزاد کرده ابن عباس، از قول ابن عباس برای من نقل کرد که چون مردم در جایگاههای خود ایستادند پیامبر را ساعتی خواب در ربود یا حالت وحی بر آن حضرت آشکار شد، و چون از آن حال بیرون آمد به مؤمنان مژده فرمود که جبریل (ع) همراه لشکری از فرشتگان بر میمنه مردم و میکائیل با لشکری دیگر بر میسره مردم است و اسرافیل همراه لشکر دیگری که هزار تن هستند آماده است. ابلیس هم به صورت سراقة بن جعشم مدلجی در آمده بود و مشرکان را تحریض می کرد و به آنان می گفت: کسی بر ایشان چیره نخواهد شد. همینکه چشم آن دشمن خدا به فرشتگان افتاد به هزیمت برگشت و گفت: «من از شما بیزارم که می بینم آنچه را نمی بینید.» حارث بن هشام که ابلیس را همچنان به صورت سراقه می دید، چون این سخن او را شنید با او گلاویز شد. ابلیس چنان بر سینه حارث کوفت که از اسب فرو افتاد، و ابلیس گریخت که دیده نشود و خویشتن را به دریا افکند و در همان حال دستهای خود را برافراشت و گفت: پروردگارا وعده ای که به من دادی چه شد در این هنگام ابو جهل روی به یاران خود آورد و ایشان را بر جنگ تحریض کرد و گفت: درماندگی و یاری ندادن سراقه شما را نفریبد که او با محمد و یارانش قرار گذاشته و پیمان بسته است. چون به قدید برگردیم خواهد دانست با قوم او چه خواهیم کرد، کشته شدن عتبه و شیبه و ولید هم شما را به بیم نیندازد که برای جنگ شتاب کردند و به خود شیفته شدند، و به خدا سوگند می خورم که امروز بر نمی گردیم تا محمد و یارانش را ریسمان پیچ کنیم. نباید کسی از شما کسی از ایشان را بکشد بلکه آنان را اسیر بگیرید تا به ایشان بفهمانیم که چه کرده اند و چرا از آیین شما برگشته و از آیین پدری خود دوری جسته اند. واقدی می گوید: عتبة بن یحیی از معاذ بن رفاعة بن رافع از قول پدرش نقل می کند که می گفته است ما آن روز از ابلیس بانگی چون بانگ گاو می شنیدیم که فریاد بدبختی و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص129
درماندگی برداشته بود و به صورت سراقه بن جعشم در آمده بود و گریخت و به دریا فرو شد و دستهای خود را سوی آسمان برافراشت و می گفت: خداوندا، وعده ای که به من دادی بر آورده فرمای قریش پس از این جریان سراقه را سرزنش می کردند و او می گفت: به خدا سوگند من هیچ یک از این کارها را نکرده ام. واقدی می گوید: ابو اسحاق اسلمی از حسن بن عبید الله، برده آزاد کرده بنی عباس، از عماره لیثی برای من نقل کرد که می گفته است: پیر مردی از ماهی گیران قبیله که روز جنگ بدر کنار دریا بوده می گفته است: صدای بسیار بلندی شنیدم که می گوید: ای وای بر این اندوه و ای وای بر این جنگ. و آن صدا همه صحرا را پر کرد. نگریستم، ناگاه سراقة بن جعشم را دیدم، نزدیکش رفتم و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، ترا چه می شود. پاسخی به من نداد و سپس دیدم به دریا در آمد و هر دو دست خود را برافراشت و گفت: پروردگارا، وعده ای که به من دادی چون شد. با خود گفتم سوگند به خانه خدا که سراقه دیوانه شده است، و این به هنگام نیمروز بود که خورشید به سوی باختر میل کرده بود و هنگامی بود که قریش در جنگ بدر، شکست خورده بود. واقدی می گوید: گفته اند فرشتگان در آن روز دارای عمامه هایی از نور بودند به رنگهای سبز و زرد و سرخ و دنباله آن را میان دوش خود افکنده بودند و پیشانی اسبهای ایشان کاکل داشت. واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر از محمود بن لبید نقل می کرد که روز جنگ بدر پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود «فرشتگان بر خویش نشان زده اند شما هم نشان بزنید» و مسلمانان بر کلاهخود و شب کلاه خویش پشم زدند. واقدی می گوید: محمد بن صالح برای من نقل کرد که چهار تن از یاران پیامبر (ص) میان صفها دارای نشان بودند. حمزه بن عبد المطلب پر شتر مرغ زده بود و علی (ع) دستار پشمی سپید و زبیر دستاری زرد و ابو دجانه دستاری سرخ داشتند. زبیر می گفته است: فرشتگان روز بدر بر اسبهای ابلق فرود آمدند و عمامه های زرد داشتند و از این جهت شبیه زبیر بودند. واقدی می گوید: از سهیل بن عمرو روایت شده که گفته است: روز جنگ بدر مردان سپید چهره ای که نشان بر خود زده بودند و بر اسبان ابلق سوار بودند میان آسمان و زمین دیدم که می کشتند و اسیر می گرفتند. واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی پس از اینکه چشمش کور شده بود می گفت: اگر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص130
هم اکنون با شما در بدر می بودم و چشم می داشتم، درّه ای را که فرشتگان از آن بیرون آمدند به شما نشان می دادم و در آن هیچ شک و تردید نداشتم. اسید از قول مردی از قبیله بنی غفار نقل می کرده که به او گفته است: روز جنگ بدر من و پسر عمویم که مشرک بودیم برفراز کوهی رفتیم تا به صحنه جنگ بنگریم و ببینیم کدام گروه پیروز می شود تا با آنان شروع به تاراج کنیم، در همین حال ابری را دیدم که به ما نزدیک شد و از آن صدای همهمه اسبها و برخورد لگامهای آهنی شنیده می شد و شنیدم گوینده ای می گوید: حیزوم به پیش پسر عمویم از ترس بند دلش پاره شد و مرد. من هم نزدیک بود بمیرم. به هر صورت بود خود را نگاه داشتم و با چشم خود مسیر ابر را تعقیب کردم. ابر به سوی پیامبر و یارانش رفت و برگشت و دیگر از آن صداها که شنیده بودم خبری نبود. واقدی می گوید: خارجة بن ابراهیم بن محمد بن ثابت بن قیس بن شماس از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) از جبریل (ع) پرسید: چه کسی روز بدر می گفت: حیزوم به پیش؟ جبریل (ع) گفت: ای محمد من همه اهل آسمان را نمی شناسم. واقدی می گوید: عبد الرحمان بن حارث از پدرش از جدش عبیدة بن ابی عبیده از ابو رهم غفاری از قول یکی از پسر عموهایش برایم نقل کرد که می گفته است: همراه یکی دیگر از پسر عموهایم کنار آبهای بدر بودیم همینکه شمار اندک همراهان محمد و بسیاری قریش را دیدیم با یکدیگر گفتیم همینکه این دو گروه درگیر شوند ما آهنگ لشکرگاه محمد و یارانش می کنیم و چیزی به تاراج می بریم. این بود که به کناره چپ لشکرگاه محمد رفتیم و با خود می گفتیم اینان یک چهارم قریشند. در همان حال که بر کناره چپ لشکرگاه حرکت می کردیم ناگهان ابری آمد و ما را فرو گرفت. چشم به سوی آن ابر بستیم، آوای مردان و صدای سلاح شنیدیم و گوینده ای به اسب خود می گفت: «حیزوم به پیش» و به یکدیگر می گفتند: «آهسته تر تا دیگران هم برسند.» آنان بر میمنه لشکرگاه رسول خدا فرود آمدند. سپس ابری دیگر همچون آن یکی از پی آمد و همراه پیامبر شدند. و چون به یاران محمد نگریستیم آنان را دو برابر قریش دیدیم. پسر عمویم مرد، اما من خود را نگه داشتم و این خبر را به پیامبر (ص) دادم و مسلمان شدم. واقدی می گوید: و از پیامبر (ص) روایت شده که فرموده است: هیچ گاه شیطان کوچکتر و ناتوان تر و درمانده تر و خشمگین تر از روز عرفه دیده نشده است مگر روز
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص131
بدر، که او به روز عرفه نزول رحمت و گذشت خداوند را از گناهان بزرگ دیده است، گفته شد ای رسول خدا در جنگ بدر چه دیده است فرمود: او جبریل (ع) را دید که فرشتگان را سرپرستی و تقسیم می کرد. واقدی می گوید: همچنین روایت است که پیامبر (ص) به روز بدر فرموده است: این جبریل (ع) است که به صورت دحیه کلبی در آمده است و باد را می راند، من با باد صبا پیروز شدم و حال آنکه قوم عاد با باد دبور نابود شدند. واقدی می گوید: عبد الرحمان بن عوف می گفته است: روز بدر نخست دو مرد را دیدم که یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ پیامبر به شدت جنگ می کردند، سپس مردی از پیش رو و مردی در پشت سر آن حضرت آشکار شدند که همچنان سخت جنگ می کردند. واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص هم نظیر همین را روایت کرده و گفته است: دو مرد را در بدر دیدم که یکی سمت راست و دیگری سمت چپ پیامبر جنگ و از آن حضرت دفاع می کردند و پیامبر (ص) با خشنودی از پیروزی الهی گاهی به این و گاهی به آن می نگریست. واقدی می گوید: اسحاق بن یحیی از حمزة بن صهیب از پدرش نقل می کند که می گفته است نمی دانم چه اندازه دستهای بریده و ضربه های استوار نیزه در جنگ بدر دیدم که از محل آن خونی بیرون نمی آمد. واقدی همچنین می گوید: ابو بردة بن نیار می گفته است: روز جنگ بدر سه سر آوردم و مقابل پیامبر نهادم و گفتم: ای رسول خدا دو تن را من کشتم، اما در مورد سومی مردی بلند بالا، و سپید چهره را دیدم که به او ضربت زد و او بر خود پیچید و بر زمین افتاد و من سرش را برگرفتم. پیامبر فرمود: آری او فلان فرشته بوده است. واقدی می گوید: ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، می گفته است: فرشتگان جز به روز بدر جنگ نکردند. ابن ابی حبیبه از داود بن حصین از عکرمه از ابن عباس نقل می کرد که می گفته است: به روز جنگ بدر فرشتگان به صورت کسانی که مسلمانان آنان را می شناختند در می آمدند و مردم را به پایداری تشویق می کردند و می گفتند: نزدیک مشرکان رفتیم، شنیدیم می گفتند: اگر مسلمانان حمله کنند پایداری نخواهیم کرد، بنابراین چیزی نیستند و اهمیتی ندارند، بر آنان حمله برید. و این همان گفتار خداوند است که می فرماید: «هنگامی که خدای تو به فرشتگان وحی فرمود که من همراه شمایم کسانی را
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص132
که ایمان آورده اند قوی و پایدار سازید و هر آینه به زودی بر دل آنان که کافرند ترسی خواهم افکند.» تا آخر آیه. واقدی می گوید: موسی بن محمد از پدرش برایم نقل کرد که می گفته است: سائب بن ابی حبیش اسدی به روزگار عمر بن خطاب می گفته است: به خدا سوگند در جنگ بدر کسی از مردم مرا اسیر نکرد. می گفتند: چه کسی ترا اسیر کرد می گفت: همینکه قریش روی به گریز نهاد، من هم گریختم. مردی بلند بالا و سپید چهره که بر اسبی ابلق میان زمین و آسمان حرکت می کرد به من رسید و مرا ریسمان پیچ کرد و عبد الرحمان بن عوف رسید مرا ریسمان پیچ دید. میان لشکر ندا داد که چه کسی این مرد را اسیر کرده است هیچ کس مدعی نشد که مرا اسیر کرده باشد. عبد الرحمان مرا به حضور پیامبر برد. پیامبر از من پرسید: ای پسر ابی حبیش چه کسی ترا اسیر کرده است گفتم: او را نشناختم و نمی شناسمش و خوش نداشتم آنچه را دیده ام بگویم. پیامبر (ص) فرمود: او را فرشته ای بزرگوار اسیر گرفته است، ای پسر عوف اسیرت را با خود ببر.» سائب می گفته است این سخن را همچنان به خاطر داشتم و اسلام من به تأخیر افتاد و سرانجام مسلمان شدم. واقدی می گوید: حکیم بن حزام می گفته است: روز بدر چنان دیدم که در وادی خلص در آسمان کلیمی سیاه آشکار شد که سراسر افق را پوشاند- وادی خلص همان ناحیه رویثه است- ناگاه سراسر وادی از مورچه آکنده شد، در دلم افتاد که این چیزی است که از آسمان برای تأیید محمد نازل شده است. چیزی نگذشت که شکست ما صورت گرفت و آنان فرشتگان بودند. واقدی می گوید: گفته اند که چون جنگ در گرفت پیامبر (ص) دستهای خود را برافراشت و از خداوند خواست تا پیروزی را که وعده فرموده است عنایت کند و عرضه داشت: بار خدایا اگر این گروه پیروز شوند شرک پیروز می شود و آیینی برای تو پایدار نمی ماند. ابو بکر می گفت: به خود خدا سوگند که خداوندت نصرت می دهد و چهره ات را سپید می فرماید. خداوند متعال هزار فرشته از پی یکدیگر را کنار شانه ها و روبه روی دشمن فرود آورد. پیامبر (ص) فرمودند: «ای ابو بکر مژده باد این جبریل (ع) است که با عمامه زرد لگام اسب خویش را گرفته و میان آسمان و زمین آشکار گردیده است.» سپس فرمود: چون جبریل (ع) بر زمین فرود آمد نخست ساعتی از نظر پنهان شد، آنگاه دوباره
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص133
آشکار شد در حال که بر دندانهایش غبار نشسته بود و می گفت: چون خدا را فرا خواندی پیروزی خدایی برای تو رسید. واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از قول عمویش برایم نقل کرد که می گفته است: از ابو بکر بن سلیمان بن ابی خیثمه شنیدم که می گفت: خود شنیدم که مروان بن حکم از حکیم بن حزام درباره جنگ بدر می پرسید و آن پیر مرد خوش نداشت پاسخ دهد تا آنکه اصرار کرد. حکیم گفت: رویاروی شدیم، جنگ کردیم، ناگاه از آسمان صدای مهیبی چون ریختن سنگ بر طشت شنیدم و پیامبر (ص) مشتی ریگ برگرفت و به سوی ما پرتاب کرد و ما گریختیم. واقدی می گوید: عبد الله بن ثعلبة بن صغیر هم گفته است: از نوفل بن معاویه دؤلی شنیدم که می گفت: روز بدر در حالی که صداهایی چون ریختن و کوفتن سنگ به طشتها از رو به رو و پشت سر خود می شنیدم و ترسی شدید از آن بر ما چیره بود گریختیم. اما درباره کسانی که گفته اند فرشتگان فرود آمدند ولی جنگ نکردند، زمخشری در کتاب تفسیر قرآن خود که به کشاف معروف است می گوید: گروهی جنگ کردن فرشتگان را در جنگ بدر منکر شده و گفته اند، اگر یک فرشته با همه بشر جنگ کند همگان از پایداری در قبال او عاجز خواهند بود و فرشته با اندکی از نیروی خود همگان را درمانده و ریشه کن می سازد. که در خبر آمده است جبریل (ع) همه شهرهای قوم لوط را با گوشه بال خویش برگرفت و بر آسمان برد و واژگون ساخت، آنچنان که زیر و زبر شد. بنابراین مگر نیروی هزار مرد از قریش چه اندازه است که برای مقاومت در برابر آنان و جنگ با ایشان نیاز به هزار فرشته از آسمان به اضافه نیروی سیصد و سیزده مرد از بنی آدم باشد. این گروه خطابی را که در آیه مبارکه آمده و فرموده است: «به بالای گردنها ضربه بزنید» امر و خطاب به مسلمانان می دانند نه امر به فرشتگان. این گروه در تأیید گفتار خود روایاتی هم نقل می کنند و می گویند فرود آمدن فرشتگان فقط برای این بوده است که شمار مسلمانان در چشم مشرکان افزون شود و مشرکان در آغاز کار آنان را اندک می دیدند خداوند هم فرموده است: «و شما را در چشم ایشان اندک می نمود.» این برای آن بود که مشرکان بر آنان طمع بندند و بر جنگ
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص134
با ایشان گستاخ شوند و همینکه آتش جنگ در گرفت، خداوند با شمار فرشتگان، شمار مسلمانان را در چشم مشرکان افزون نمود تا بگریزند و پایداری نکنند. همچنین می گویند فرشتگان به صورت آدمیانی فرود آمدند که مسلمانان ایشان را می شناختند و فرشتگان همان سخنانی را به مسلمانان می گفتند که معمولا در آن هنگام برای پایداری کردن و قوت بخشیدن به دلها گفته می شود، مانند این سخن فرشتگان که مشرکان چیزی نیستند، نیرویی ندارند، دل و حوصله ندارند و اگر به آنان حمله کنید آنان را شکست خواهید داد و نظیر این. ممکن است کسی بگوید، در صورتی که خداوند قادر است که سیصد انسان را در چشم قریش چنان کم نشان دهد که آنان را صد نفر تصور کنند، همان گونه هم قادر است که پس از درگیری آنان را در چشم ایشان بسیار نشان دهد، آنچنان که ایشان را دو هزار یا بیشتر تصور کنند، بدون آنکه نیازی به فرستادن فرشتگان باشد. و اگر بگویی شاید در فرو فرستادن فرشتگان لطفی برای مکلفان نهفته باشد، می گویم این تصور در جنگ کردن آنان هم هست ولی اصحاب معانی این سخن را بر ظاهرش حمل نمی کنند و آنان را در تأویل این موضوع سخنی است که اینجا موضع بازگو کردن آن نیست.
سخن درباره آنچه در غنیمتها و اسیران پس از گریز و برگشتن قریش به مکه انجام شده است:
واقدی می گوید: چون مسلمانان و مشرکان برابر یکدیگر صف کشیدند پیامبر (ص) فرمودند: «هر کس، کسی را بکشد او را چنین و چنان خواهد بود و هر کس کسی را به اسیری بگیرد، برای او چنین و چنان خواهد بود.» چون مشرکان شکست خوردند و گریختند مردم سه گروه بودند. گروهی کنار خیمه پیامبر (ص) برجای ماندند، ابو بکر هم با پیامبر (ص) در خیمه بود. گروهی به تاراج و جمع آوری غنیمت روی آوردند و گروهی به تعقیب دشمن پرداختند و افراد دشمن را به اسارت خود در آوردند و بدان گونه به غنیمت رسیدند. سعد بن معاذ که از کسانی بود که کنار خیمه پیامبر (ص) درنگ کرده بود عرضه داشت: ای رسول خدا پارسایی و ترس موجب آن نشد که ما دشمن را تعقیب نکنیم، بلکه ترسیدیم که اگر محل اقامت شما را خالی کنیم و تنها بگذاریم گروهی از سواران یا پیادگان مشرکان به اینجا حمله آورند. کنار خیمه شما روی شناسان مردم از مهاجر و انصار ایستاده اند و شمار مردم هم بسیار است و اگر به این
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص135
گروه بسیار بخشی برای یارانت چیزی باقی نمی ماند. کشتگان و اسیران زیادند و غنایم اندک است، و اختلاف پیدا کردند و خداوند عز و جل این آیه را نازل فرمود: «درباره انفال از تو می پرسند بگو انفال از خدا و رسول است...» تا آخر آیه. مسلمانان برگشتند و برای آنان چیزی از غنیمت منظور نبود. سپس خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و بدانید از هر چیز که غنیمت به دست آرید همانا یک پنجم آن از خدا و رسول است...» و بر آن مبنا غنایم را میان ایشان تقسیم فرمود. واقدی می گوید: عبادة بن ولید بن عباده از قول جد خود عبادة بن صامت روایت می کند که می گفته است: غنایم جنگ بدر را برای خدا و رسولش تسلیم کردیم و در جنگ بدر پیامبر خمس غنایم را بر نداشت تا آنکه بعد آن آیه نازل شد که «بدانید از هر چه که غنیمت به دست آرید...» پیامبر (ص) در نخستین غنیمتی که پس از جنگ بدر به دست آمد خمس برداشت. واقدی می گوید: از ابو اسید ساعدی هم روایتی نظیر این نقل شده است: عکرمه روایت می کند که مردم در مورد غنایم جنگ بدر اختلاف کردند. پیامبر (ص) فرمان داد همه غنیمتها را در محلی جمع کنند و هیچ چیز باقی نماند مگر آنکه یکجا جمع شد. دلیران پنداشتند پیامبر (ص) غنایم را به آنان خواهد داد بدون آنکه سهمی برای اشخاص ناتوان منظور شود. ولی پیامبر (ص) فرمان داد غنایم میان آنان به صورت مساوی تقسیم شود. سعد بن ابی وقاص گفت: ای رسول خدا آیا به سوار کار و دلیری که ایشان را حمایت کرده است همان گونه می پردازی که به اشخاص ناتوان پیامبر (ص) فرمود: مادرت سوگوارت شود، مگر چنین نیست که فقط به پای ضعیفان پیروزی نصیب شما شده است. واقدی می گوید: محمد بن سهل بن خیثمه روایت کرده است که پیامبر (ص) فرمان داد همه اسیران و جامه ها و سلاح و هر چه به غنیمت گرفته اند یکجا جمع شود. سپس در مورد اسیران قرعه کشید. جامه و سلاح کشته شدگانی را که قاتل ایشان شناخته شده بودند به همان کس که او را کشته بود بخشید و آنچه را که از لشکرگاه به دست آمده بود میان همه مسلمانان به تساوی تقسیم فرمود. واقدی می گوید: عبد الحمید بن جعفر برایم نقل کرد که از موسی بن سعد بن زید بن ثابت پرسیدم: پیامبر (ص) در جنگ بدر در مورد اسیران و جامه های جنگی و دیگر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص136
غنایم چگونه رفتار فرمود گفت: منادی پیامبر (ص) در آن روز ندا داد هر کس دشمنی را کشته است جامه و سلاح مقتول از آن اوست و هر کس دشمنی را اسیر کند آن اسیر از خود اوست. آنگاه فرمان داد آنچه از لشکرگاه بدون جنگ به دست آمده است میان همگان به تساوی تقسیم شود. به عبد الحمید گفتم: جامه و سلاح ابو جهل را پیامبر به چه کسی داد گفت: هم گفته اند به معاذ بن عمرو بن جموح و هم گفته اند به عبد الله بن مسعود داده است. گوید: علی (ع) زره ولید بن عتبه و کلاهخود و مغفرش را برداشت و حمزه اسلحه عتبه را برداشت و عبیدة بن حارث اسلحه شیبة را و پس از مرگ عبیده به وارث او رسید. واقدی می گوید: غنایم بدر بر مبنای سیصد و هفده سهم تقسیم شد که سیصد و سیزده مرد بودند و همراه ایشان دو اسب بود که چهار سهم برای آن دو اسب منظور شد. علاوه بر آن هشت سهم برای کسانی که در جنگ بدر حاضر نشده بودند- و عذر موجه داشتند- منظور شد. سه تن از ایشان از مهاجران اند و هیچ اختلافی در آن باره نیست و ایشان عثمان بن عفان است که پیامبر (ص) او را برای مواظبت از همسرش رقیه دختر پیامبر (ص) که بیمار بود در مدینه باقی گذاشت، و همان روز که زید بن حارثه با مژده فتح به مدینه آمد رقیه درگذشت. دو تن دیگر طلحة بن عبید الله و سعد بن زید بن عمرو بن فضیل بودند که پیامبر آن دو را برای کسب خبر از کاروان گسیل فرموده بود. پنج تن هم از انصار بودند: ابو لبابة بن عبد المنذر که به جانشینی در مدینه گماشته شده بود، و عاصم بن عدی که به جانشینی در قبا و ساکنان منطقه بالای مدینه گماشته شده بود، و حارث بن حاطب که برای انجام کاری به قبیله بنی عمرو بن عوف فرستاده شده بود، و خوّات بن جبیر و حارث بن صمّه که در روحاء بیمار و از لشکر بازمانده شدند. و در مورد این پنج تن هم اختلافی نیست ولی در مورد چهار تن دیگر اختلاف است. آنچنان که روایت شده است پیامبر (ص) برای سعد بن عباده سهمی از غنایم کنار نهاد و فرمود بر فرض که در این جنگ شرکت نکرده است ولی بسیار راغب به شرکت بود. سعد بن عباده مردم را برای حرکت به بدر تشویق می کرد و گرفتار مارگزیدگی شد و مانع حرکت او گردید. و روایت است که پیامبر (ص) برای سعد بن مالک ساعدی هم سهمش را کنار گذاشت. او هم آماده حرکت به بدر بود که بیمار و در مدینه بستری شد و پس از حرکت پیامبر به بدر درگذشت و پیش از مرگ پیامبر (ص) را وصی خود کرد. و روایت است که پیامبر (ص) برای دو مرد دیگر از انصار که نامشان برده نشده
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص137
است سهمی از غنایم منظور فرمود. واقدی می گوید: در این مورد و اسامی این چهار تن اختلاف نظر است و همچون آن هشت تن مورد اجماع نیست. گوید: در این موضوع هم اختلاف است که آیا برای مسلمانانی که در جنگ بدر کشته شده اند سهمی از غنایم منظور شده است یا نه بیشتر مورخان گفته اند سهمی منظور نشده است. برخی هم گفته اند برای آنان سهمی منظور شده است. ابن ابی سبرة از یعقوب بن زید از پدرش نقل می کند که پیامبر (ص) برای چهارده تنی که در جنگ بدر شهید شدند سهم معین فرمود و عبد الله بن سعد بن خیثمه می گفته است ما سهم پدرم را که پیامبر به هنگام تقسیم غنایم برای او مقرر داشته بود و آن را عویمر بن ساعده برای ما آورد گرفتیم. سائب بن ابی لبانة هم می گوید: پیامبر (ص) برای مبشر بن عبد المنذر سهمی از غنایم مقرر فرمود و معز بن عدی سهم او را برای ما آورد. واقدی می گوید: شترانی که در جنگ بدر مسلمانان به غنیمت گرفتند یکصد و پنجاه شتر بود همراه مقدار زیادی چرم و پوست دباغی شده که آن را برای بازرگانی آورده بودند و قطیفه ای سرخ که همه را به غنیمت گرفته بودند. در این میان یکی گفت: آن قطیفه سرخ کجاست که آن را نمی بینم لابد پیامبر آن را برداشته است. خداوند این آیه را نازل فرمود: «و نیاید از هیچ پیامبری که خیانت در غنیمت کند.» در همان حال مردی به حضور پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا فلان کس آن قطیفه را برداشته است. پیامبر (ص) از آن مرد پرسید، گفت: چنین کاری نکرده ام. آن کس که خبر آورده بود گفت: ای رسول خدا این نقطه را حفر کنید، گوید زمین را کندیم و قطیفه بیرون آورده شد. گوینده ای دو یا چند بار گفت: ای رسول خدا برای فلان کس- آنکه قطیفه را برداشته بود- آمرزش خواهی فرمای. پیامبر (ص) فرمود: درباره مجرمان چنین چیزی مخواهید- آزادم بگذارید- واقدی می گوید: مسلمانان ده اسب از سوارکاران قریش به غنیمت گرفتند. شتر ابو جهل هم از چیزهایی بود که به غنیمت گرفتند، که پیامبر (ص) آن را در سهم خود قرار داد. آن شتر همواره در زمره شتران پیامبر بود و رسول خدا برای جنگ سوار بر آن می شد تا آنکه در حدیبیه آن را در زمره شتران قربانی قرار داد. مشرکان از پیامبر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص138
خواستند در قبال صد شتر به ایشان بدهد. فرمود: اگر او را جزء شتران قربانی قرار نداده بودم، این کار را می کردم. واقدی می گوید: پیامبر (ص) از غنایم پیش از تقسیم اندکی را ویژه خود قرار داده بود، از جمله شمشیر ذو الفقار را که از منبه بن حجاج بود برای خود انتخاب فرمود. پیامبر (ص) هنگام حرکت به جنگ بدر شمشیری را که سعد بن عباده به آن حضرت بخشیده بود و عضب (بسیار تیز) نام داشت همراه داشت. گوید و شنیدم، ابن ابی سبرة می گفت: از صالح بن کیسان شنیدم که می گفت: رسول خدا در جنگ بدر شمشیری نداشت و نخستین شمشیری که بر شانه آویخت همان شمشیر منبه بن حجاج بود که در جنگ بدر به غنیمت گرفته بود. بلاذری می گوید: ذو الفقار از آن عاص بن منبه بن حجاج بود و گفته شده است از منبه یا از شیبه بوده است و آنچه در نظر ما ثابت است این است که از عاص بن منبه بوده است. واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی هرگاه نام ارقم بن ابی ارقم به میان می آمد می گفت: گرفتاری من از او فقط یکی نیست که مکرر است. پرسیدند چگونه است گفت: پیامبر (ص) روز جنگ بدر نخست به مسلمانان فرمودند هر غنیمتی که در دست آنان است پس دهند. من شمشیر ابو عائد مخزومی را که نامش مرزبان و گرانبها بود پس دادم و طمع وا می داشتم که پیامبر (ص) آن را به خودم برگرداند، ولی ارقم در آن باره با پیامبر سخن گفت و رسول خدا اگر چیزی از او خواسته می شد محروم نمی فرمود و آن شمشیر را به او عنایت فرمودند. پسرک چابکی از من از خانه بیرون رفت. ماده غولی او را ربود و بر پشت گرفت و با خود برد، به ابو اسید گفتند مگر به روزگار پیامبر (ص) غول بوده است می گفت: آری ولی دیگر نابود شده اند. به هر حال پسرکم در همان حال ارقم را دید و شتابان و گریان از او کمک و پناه خواست، ارقم گفت: تو کیستی پسرم داستان را به او گفت، ولی ماده غول گفت: من دایه این پسرم و آنچه پسرم آن ماده غول را تکذیب کرد ارقم گوش نداد و تاکنون به او دسترس پیدا نشده است، یکی از اسبهای من هم ریسمانش را پاره کرد و از خانه من گریخت. ارقم آن را در غابه- بیشه- گرفت و سوارش شد و چون نزدیک مدینه رسید آن اسب گریخت. گریختن و از دست دادن آن اسب هم بر من دشوار است و تا این ساعت هم بر آن دست نیافته ام.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6 ، صفحه ی 139
گوید: عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: او در جنگ بدر از پیامبر استدعا کرد شمشیر عاص بن منبه را به او بدهند و پیامبر چنان فرمودند. گویند پیامبر (ص) بردگانی را که در جنگ بدر حضور داشتند و سه برده بودند- برده حاطب بن ابی بلتعه و برده عبد الرحمان بن عوف و برده سعد بن معاذ- چیزی از غنایم دادند ولی سهم ویژه ای برای آنان معین نفرمودند. پیامبر (ص) شقران برده خود را بر اسیران گماشت و اسیران آن قدر به او دادند که اگر آزاد می بود از غنایم سهمش آن اندازه نمی شد. عامر بن سعد بن ابی وقاص از قول پدرش روایت می کند که می گفته است: در جنگ بدر به سهیل بن عمرو تیری زدم که به رگ پایش خورد و آن را برید. او را از رد خون تعقیب کردم. دیدم مالک بن دخشم او را گرفته است و کاکل او را در دست دارد. گفتم: این اسیر من است که من او را با تیر زده ام. مالک گفت: اسیر من است که او را گرفته ام. هر دو پیش پیامبر آمدیم، آن حضرت سهیل را گرفت که از هر دوی ما باشد. قضا را سهیل در روحاء گریخت، پیامبر (ص) با صدای بلند به مردم دستور داد به جستجوی او بپردازند و فرمود هر کس او را پیدا کرد بکشدش. خود پیامبر (ص) او را پیدا کرد و نکشت. واقدی می گوید: ابو بردة بن نیار، از مشرکان، اسیری به نام معبد بن وهب گرفت که از قبیله بنی سعد بن لیث بود. عمر بن خطاب او را دید و پیش از آنکه مردم پراکنده شوند عمر آنان را به کشتن اسیران تشویق می کرد. او در دست هیچ کس اسیری نمی دید مگر اینکه به کشتن اسیر اشاره می کرد. معبد در همان حال که در دست ابو برده اسیر بود عمر را دید و گفت: ای عمر چنین می پندارید که شما پیروز شدید، نه، سوگند به لات و عزّی که چنین نیست. عمر گفت: ای مسلمانان، ای بندگان خدا بنگرید. و به معبد گفت: تو با آنکه در دست ما اسیری طعنه هم می زنی و او را از ابو برده گرفت و کشت. و گویند خود ابو برده معبد را کشته است. واقدی می گوید: ابو بکر بن اسماعیل از پدرش از عامر بن سعد روایت می کند که پیامبر (ص) روز بدر فرمود: به سعد بن ابی وقاص خبر کشته شدن برادرش را ندهید که همه اسیرانی را که در دست شما هستند خواهد کشت.» واقدی می گوید: و چون اسیران را آوردند سعد بن معاذ را خوش نیامد،
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص140
پیامبر (ص) به او فرمود گویا بر تو دشوار آمده است که اسیر شده اند گفت: آری، ای رسول خدا این نخستین جنگی بود که با مشرکان رویاروی شدیم، دوست می داشتم خداوند خوارشان فرماید و آتش کشتار میان ایشان گرم گردد. واقدی می گوید: نضر بن حارث را مقداد در جنگ بدر اسیر گرفت و چون پیامبر (ص) از بدر بیرون آمد و به منطقه اثیل رسید اسیران را بر او عرضه داشتند. پیامبر به نضر نگریست و نگاه خود را بر چهره او دوخت. نضر به مردی که کنارش بود گفت: به خدا سوگند که محمد کشنده من است. دو چشمی به من نگریست که مرگ در آن دو بود. آن کس که کنار او بود، گفت: به خدا سوگند این جز بیم تو چیز دیگری نیست، نضر به مصعب بن عمیر گفت: ای مصعب تو از همه کسانی که اینجا هستند به لحاظ خویشاوندی به من نزدیکتری، با سالار خودت گفتگو کن که مرا هم چون یکی دیگر از یارانم قرار دهد که به خدا سوگند اگر چنین نکنی او قاتل من خواهد بود. مصعب گفت: تو درباره کتاب خدا و درباره پیامبرش چنین و چنان می گفتی. نضر گفت: محمد، مرا همچون یکی از یارانم قرار دهد اگر آنان کشته شدند، مرا هم بکشند و اگر بر آنان منت می نهد، بر من هم منت نهد. مصعب گفت: تو یاران محمد را شکنجه می دادی. نضر گفت: به خدا سوگند اگر قریش ترا اسیر می گرفت تا هنگامی که من زنده بودم هرگز کشته نمی شدی. مصعب گفت: آری به خدا سوگند که می دانم راست می گویی ولی من مثل تو نیستم، چون اسلام پیمانها را بریده است. واقدی می گوید: اسیران را به پیامبر (ص) عرضه داشتند، چون نضر بن حارث را دید فرمود: گردنش را بزنید. مقداد گفت: ای رسول خدا این اسیر من است. فرمود: بار خدایا مقداد را با فضل خود بی نیاز فرمای، ای علی برخیز و گردن نضر را بزن و علی برخاست و گردنش را زد و این کار در اثیل بود. خواهرش او را با این ابیات مرثیه گفت: ای سوار همانا اثیل آبشخور شتران به روز پنجم است و تو مردی موفقی، از سوی من به کسی که آنجا کشته شد درود ابلاغ کن، درودی جاودانه که تا هنگامی که سرعت شتران تیزرو ادامه دارد ادامه داشته باشد...»
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص141
واقدی می گوید: روایت شده است که چون این شعر به اطلاع پیامبر (ص) رسید رقت کرد و فرمود: «اگر این شعر را پیش از کشتن او شنیده بودم او را نمی کشتم.» واقدی می گوید: چون سهیل بن عمرو اسیر شد عمر بن خطاب گفت: ای رسول خدا دستور فرمای دندانهای پیشین و زبان او را قطع کنند تا دیگر نتواند علیه تو خطبه ایراد کند. پیامبر (ص) فرمود: هرگز او را مثله نمی کنم که با آنکه پیامبرم خداوند مرا مثله فرماید. وانگهی شاید در آینده کاری انجام دهد که آن را ناخوش نداشته باشی.» چون خبر رحلت پیامبر (ص) به مکه رسید سهیل بن عمرو برخاست و خطبه ای همچون خطبه ابو بکر در مدینه ایراد کرد، آنچنان که گویی همان را می شنود و بازگو می کند و چون این موضوع به اطلاع عمر رسید گفت: گواهی می دهم که تو رسول خدایی و منظورش پیشگویی آن حضرت در این مورد بود که فرموده بود شاید در آینده کاری انجام دهد که آن را ناخوش نداشته باشی. واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: روز جنگ بدر جبریل (ع) به حضور پیامبر آمد و او را مخیر گردانید که اسیران را بکشد یا از ایشان فدیه بگیرد ولی در ازای فدیه گرفتن به شمار اسیران در سال بعد از مسلمانان شهید خواهند شد. پیامبر (ص) اصحاب خود را فرا خواند و فرمود این جبریل (ع) است که شما را در مورد اسیران مخیر می کند که گردنشان زده شود یا از آنان فدیه گرفته شود ولی در سال آینده از شما به شمار ایشان شهید خواهند شد. گفتند: فدیه می گیریم که فعلا کمکی برای زندگی باشد و کسانی هم که از ما شهید شوند به بهشت خواهند رفت و بدین گونه پیامبر از ایشان فدیه گرفت و به شمار اسیران در سال بعد در جنگ احد از مسلمانان شهید شدند. می گوید [ابن ابی الحدید]: اگر این حدیث درست می بود مسلمانان مورد عتاب قرار نمی گرفتند و خداوند متعال نمی فرمود: «نشاید پیامبر را که برای او اسیرانی باشد تا آنکه بسیاری را در زمین بکشد، شما نعمت این جهانی را می خواهید و خداوند نعمت آخرت را و خدا نیرومند درست کردار است.» و پس از این آیه فرموده است: و اگر نوشته ای از خداوند که- بر لوح تقدیر- پیشی گرفته است نمی بود شما را در آنچه گرفتید عذابی بزرگ می رسید.» زیرا اگر این موضوع را بر آنان حلال فرموده بود و گرفتن فدیه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص142
را هم برای ایشان روا دانسته و فرموده بود کار پسندیده ای است دیگر درست نبود که این کار را بر آنان زشت بشمرد و بفرماید ناپسند است. واقدی می گوید: و چون اسیران زندانی شدند و شقران بر آنان گماشته شد، طمع به زندگی و زنده ماندن بستند و گفتند مناسب است به ابو بکر پیام فرستیم که از همگان بیشتر رعایت پیوند خویشاوندی ما را می کند، به او پیام فرستادند پیش ایشان آمد. گفتند: ای ابو بکر می دانی که میان ما پیوندهای پدری و پسری و برادری و عمویی و پسر عمویی است و به هر حال دورترین ما هم باز پیوند نزدیک دارد. با سالار خود گفتگو کن که بر ما منت نهد و از ما فدیه بپذیرد. گفت: آری به خواست خداوند از هیچ خیری درباره شما فرو گذار نخواهم کرد. ابو بکر پیش رسول خدا برگشت. اسیران گفتند: پیش عمر بن خطاب هم بفرستید که او همان کسی است که می دانید و در امان نیستیم که کار را تباه نکند، شاید بدین گونه دست از شما بدارد. به او پیام دادند. پیش ایشان آمد. اسیران همان سخنانی را که برای ابو بکر گفته بودند، برای او هم گفتند: او گفت: از هیچ شرّی درباره شما فرو گذار نخواهم کرد. عمر همینکه به حضور پیامبر برگشت متوجه شد ابو بکر پیش آن حضرت است و مردم هم گرد ایشان ایستاده اند و ابو بکر خشم پیامبر را تسکین می داد و آرامش می ساخت و می گفت: ای رسول خدا پدر و مادرم فدای تو باد. این اسیران خویشاوندان و قوم تواند، میان آنان پیوند پدری و پسر و برادری و عمویی و عمو زادگی است و دورترین آنان به تو نزدیکند. بر آنان منت گزار که خدای بر تو منت گزارد. یا آنکه از ایشان فدیه بگیر که مایه افزایش نیروی مالی مسلمانان شود و شاید خداوند دلهای آنان را هم متوجه تو فرماید. ابو بکر سپس برخاست و به گوشه ای رفت و پیامبر (ص) خاموش ماند و او را پاسخی نفرمود. آنگاه عمر آمد و جای ابو بکر نشست و گفت: ای رسول خدا ایشان دشمنان خدایند که ترا تکذیب کردند و ترا از مکه بیرون و با تو جنگ کردند، این گردنهای ایشان را بزن که همگان سران کفر و پیشوایان گمراهی اند و خداوند بدین گونه اسلام را عزت و آرامش و شرک را زبونی بخشد. پیامبر (ص) همچنان خاموش ماند و او را پاسخی نفرمود. دوباره ابو بکر بر جای نخست آمد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد اینان قوم تواند. که پدران و پسران و عموها و برادران و پسر عموها میان ایشان هستند و دورترین آنان به تو نزدیک است، بر آنان منت گزار یا از ایشان فدیه بگیر که آنان قوم و عشیره تو هستند و تو نخستین کسی مباش که آنان را ریشه کن می سازد و اگر خداوندشان هدایت فرماید بهتر از آن است که نابودشان فرماید. رسول خدا همچنان سکوت فرمود و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص143
پاسخی به او نداد، ابو بکر برخاست و به گوشه ای رفت و عمر برخاست و بر جای او نشست و گفت: ای رسول خدا منتظر چه هستی گردنهایشان را بزن تا خداوند اسلام را آرامش بخشد و اهل شرک را زبون فرماید. آنان دشمنان خدایند که ترا تکذیب و از مکه بیرون کردند. ای رسول خدا دلهای مؤمنان را شفا بخش که اگر بر ما چیره می شدند، هیچ فرصتی به ما نمی دادند. عمر برخاست و به گوشه ای رفت و نشست. باز ابو بکر آمد و همان سخن خود را باز گو کرد و پیامبر پاسخی نفرمود. او رفت و عمر آمد و همان گونه که سخن گفته بود گفت، و پیامبر پاسخ نفرمود. آنگاه پیامبر برخاست و به خیمه خویش رفت و ساعتی درنگ فرمود و سپس بیرون آمد و مردم درباره اسیران سخن می گفتند. گروهی می گفتند سخن درست همان است که ابو بکر گفت و گروهی دیگر می گفتند سخن درست همان است که عمر گفت. پیامبر (ص) چون از خیمه بیرون آمد به مردم فرمود درباره این دو دوست خود چه می گویید آنان را آزاد بگذارید که برای هر کدام مثلی است. ابو بکر مانند میکائیل میان فرشتگان است که خوشنودی و عفو خداوند را برای بندگان فرو می آورد و مثل او میان پیامبران همچون ابراهیم است که میان قوم خود از عسل نرمتر- و شیرین تر- بود. قومش برای او آتش افروخت و او را در آن افکند با وجود این فقط می گفت: «زهی شرم بر شما و بر آنچه غیر از خدا می پرستید آیا نمی اندیشید.» و به پیشگاه خداوند عرضه می داشت: «هر کس از من پیروی کند از من است و هر که مرا نافرمانی کند، تو بخشاینده و مهربانی.» و همچون عیسی است که عرضه می داشت: «اگر عذابشان کنی بندگان تواند و اگر آنان را بیامرزی همانا که تو عزیز و صواب کاری.» مثل عمر میان فرشتگان مانند جبریل (ع) است که به خشم و غضب خداوند بر دشمنان خدا نازل می شود و مثل او میان پیامبران مانند نوح است که بر قوم خود از سنگ هم سخت تر بود که عرضه می داشت: «پروردگارا بر زمین هیچ کس از کافران را باقی مگذار.» و بر ایشان چنان نفرینی کرد که خداوند همه اهل زمین را غرق کرد و مثل موسی است که می گفت: «ای پروردگار ما نا پیدا کن نشان اموال ایشان را و سخت کن دلهای ایشان را تا ایمان نیاورند و ببینند عذاب دردناک.» پیامبر (ص) سپس
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص144
خطاب به مسلمانان فرمود شما مردمی تنگدست هستید، بنابراین هیچ یک از این اسیران از دست شما رهایی نیابد مگر به پرداخت فدیه یا آنکه گردنش زده شود، عبد الله بن مسعود عرض کرد: ای رسول خدا بجز سهیل بن بیضاء. واقدی می گوید: موضوع سخن عبد الله بن مسعود را ابن ابی حبیبه این چنین روایت کرده است و این گمان یاوه ای است، زیرا سهیل بن بیضاء از مهاجران به حبشه است و در بدر حضور نداشته است بلکه او را برادری به نام سهل بوده و منظور عبد الله بن مسعود همان برادر سهیل است. گوید: عبد الله بن مسعود گفت: من او را در مکه دیدم که اسلام خود را آشکار ساخته بود. پیامبر (ص) سکوت فرمود. عبد الله بن مسعود می گفته است: هیچ ساعتی بر من سخت تر از آن نگذشته است و شروع به نگریستن به آسمان کردم و بیم آن داشتم که به سبب این پیشنهاد و سخن گفتن در قبال خدا و رسولش بر من سنگ فرو افتد. سپس پیامبر (ص) سرخود را بلند کرد و فرمود: «غیر از سهیل بن بیضاء.» ابن مسعود می گوید: و هیچ ساعتی بر من روشنی بخش تر برای چشمهایم از آن نبوده است که پیامبر (ص) موافقت خود را اعلام فرمود. گوید: پیامبر (ص) پس از آن فرمود: «خداوند متعال گاه دلی را چنان سخت قرار می دهد که از سنگ هم سخت تر است و گاه دلی را چنان نرم قرار می دهد که از سر شیر هم نرم تر است.» آنگاه پیامبر (ص) فدیه پرداختن آنان را پذیرفت و بعد فرمود: «اگر روز بدر عذاب نازل می شد، هیچ کس جز عمر از آن رهایی نمی یافت.» واقدی می گوید: و این بدان سبب بود که عمر می گفت اسیران را بکش و فدیه مپذیر و سعد بن معاذ هم می گفت اسیران را بکش و فدیه مپذیر. می گوید [ابن ابی الحدید]: مرا در این مورد سخنی است، نخست در اصل متن حدیث که در آن آمده است پیامبر (ص) فرموده اند مثل ابو بکر مثل عیسی است که عرضه داشته است: «اگر آنان را عذاب کنی. بندگان تواند و اگر آنان را بیامرزی همانا که تو نیرومند درست کرداری.» این آیه از سوره مائده است و سوره مائده در آخر عمر حضرت ختمی مرتبت (ص) نازل شده است و پس از آن فقط سوره توبه نازل شده است و جنگ بدر در سال دوم هجرت بوده است، و این چگونه ممکن است مگر آنکه بگوییم این آیات در مکه یا در مدینه پیش از جنگ بدر نازل شده است و هنگامی که عثمان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص145
قرآن را جمع می کرده است آن را ضمیمه سوره مائده کرده است. البته ممکن است این کار صورت گرفته باشد ولی مشکل است و باید در این مسأله با دقت بنگریم. اما در مورد سهیل بن بیضاء، چنین به نظر می رسد که مذهب موسی بن عمران را در نظر داشته که پیامبر (ص) در وقایع به هر گونه که می خواسته حکم می فرموده است و به آن حضرت گفته شده است به هر چه می خواهی حکم کن که جز بر حق حکم نمی کنی، و این مذهب متروکی است، مگر اینکه بگوییم هنگامی که پیامبر (ص) پس از پیشنهاد ابن مسعود سکوت فرموده اند وحی بر ایشان نازل شده است که غیر از سهیل بن بیضاء و پیامبر (ص) پس از وحی فرموده است: «غیر از سهیل بن بیضاء.» اما آن حدیثی که در آن آمده است که اگر عذاب نازل می شد کسی جز عمر رهایی نمی یافت، خود واقدی و محدثان دیگر اتفاق نظر دارند که سعد بن معاذ هم همان گونه می گفت که عمر اظهار می داشت، بلکه او نخستین کسی بود که این رأی را پیشنهاد کرد و در آن هنگام پیامبر (ص) در سایبان بود و جمع مشرکان آنچنان پراکنده نشده بودند. بنابراین چگونه عمر به تنهایی به این موضوع اختصاص پیدا کرده است بدون آنکه سعد در آن شریک باشد. شاید بتوان گفت که شدت عمر در تحریض بر کشتن اسیران و اصرار او به پیامبر (ص) بیشتر بوده است و این رأی به او نسبت داده شده است، هر چند دیگری هم با او شریک بوده است. واقدی می گوید: معمر از زهری از محمد بن جبیر بن مطعم از پدرش نقل می کند که پیامبر (ص) روز جنگ بدر فرموده است: «اگر مطعم بن عدی زنده می بود، همه این اسیران گندیده را به او می بخشیدم.» گوید: مطعم بن عدی را بر پیامبر (ص) حق نعمتی بود که چون رسول خدا از طائف برگشت مطعم او را پناه داد. واقدی می گوید: محمد بن عبد الله- برادر زاده زهری- از زهری، از سعید بن مسیب برای من نقل کرد که پیامبر (ص) روز بدر ابو عزّه عمرو بن عبد الله بن عمیر جمحی را که شاعر بود امان داد و او را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. ابو عزّه به پیامبر (ص) گفت: من پنج دختر بینوا دارم که چیزی ندارند. ای محمد، به پاس آنان بر من مرحمت فرمای، و پیامبر (ص) پذیرفت. ابو عزه گفت: من عهد استوار می بندم که دیگر با تو جنگ نکنم و مردم را بر ضد تو جمع نسازم و پیامبر (ص) او را رها فرمود. ولی همینکه قریش می خواست برای جنگ احد بیرون آید صفوان بن امیه پیش ابو عزّه آمد و گفت: همراه ما
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص146
بیا. ابو عزه گفت: من با محمد عهد بسته ام که هرگز به جنگ او نروم و مردم را بر ضد او جمع نکنم و او بر من منت نهاده و بدون دریافت فدیه آزادم کرده است و بر هیچ کس جز من منت ننهاده است و از آنان فدیه گرفته است یا آنان را کشته است. صفوان برای او تعهد کرد که اگر کشته شود دخترانش را همراه دختران خود جمع خواهد کرد و اگر زنده بماند به او چندان مال خواهد داد که تمام نشود. ابو عزه برای فرا خواندن و جمع کردن قبایل عرب بیرون آمد و سپس همراه قریش به جنگ احد آمد و اسیر شد و هیچ کس غیر او از قریش اسیر نشد. او گفت: ای محمد مرا به زور آوردند و مرا دخترکانی است بر من منت بنه. پیامبر (ص) فرمود: آن عهد و میثاق که با من بستی کجاست، نه به خدا سوگند دیگر نخواهی توانست در مکه دست به گونه های خود بکشی و بگویی دو بار محمد را مسخره کردم و فرمان قتل او را صادر فرمود. گوید: سعید بن مسیب می گفته است: پیامبر (ص) در آن روز فرمود: «مؤمن از سوراخی دو بار گزیده نمی شود، ای عاصم بن ثابت او را ببر و گردنش را بزن.» عاصم او را برد و گردنش را زد. واقدی می گوید: روز جنگ بدر پیامبر (ص) دستور فرمود چاهها را کور کردند و سپس جسد همه کشتگان مشرکان را در آنها افکندند، جز لاشه امیة بن خلف را که چون بسیار فربه بود همان روز آماس کرده بود و چون خواستند او را حرکت دهند گوشتش فرو می ریخت. پیامبر (ص) فرمود: همانجا رهایش کنید. ابن اسحاق می گوید: جسد امیة بن خلف میان زرهش چنان ورم کرد که همه آن را انباشته کرد و چون خواستند او را حرکت دهند از هم فرو پاشید. همانجا رهایش کردند و چندان خاک و سنگ بر او ریختند که زیر آن پنهان شد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به لاشه عتبه نگریست که به سوی چاه می بردند، عتبه هم مردی فربه و آبله رو بود. در این هنگام چهره ابو حذیفه پسر عتبه در هم شد. پیامبر (ص) فرمود: ترا چه می شود، مثل آنکه از آنچه بر سر پدرت آمده است ناراحتی گفت: ای رسول خدا (ص) به خدا سوگند که اینچنین نیست، ولی من برای پدرم عقل و شرفی می دیدم و امیدوار بودم همان عقل و شرف او را به اسلام هدایت فرماید. و چون این آرزو بر آورده نشد و آنچه را بر سرش آمد دیدم افسرده شدم و به خشم آمدم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص147
ابو بکر هم گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند که عتبه در عشیره خود از دیگران بهتر بود و با زور به این راه کشانده شد و سرنوشت شوم و مرگ او را به این معرکه انداخت. پیامبر (ص) گفت: سپاس خداوند را که چهره ابو جهل را خوار ساخت و او را کشت و ما را از او آسوده فرمود. همه اجساد مشرکان را در چاه انداختند. در حالی که آنان کشته شده و بر زمین افتاده بودند. پیامبر (ص) میان کشتگان حرکت می کرد و ابو بکر نام هر یک از آنان را می گفت. پیامبر (ص) سپاس و ستایش خداوند را بر زبان می آورد و عرضه می داشت: سپاس خدایی را که آنچه را به من وعده فرمود بر آورد که پیروزی بر یکی از این دو گروه- کاروان یا لشکر قریش- را به من نوید داده بود. سپس کنار چاه ایستاد و نام یک یک آنان را بر زبان آورد و چنین گفت: «ای عتبة بن ربیعة، ای شیبة بن ربیعه، ای امیة بن خلف، ای ابو جهل بن هشام آیا آنچه را که خداوندتان وعده فرموده بود راست و حق دیدید؟ من که آنچه را خدایم وعده داده بود به حق و درست دیدم، شما چه بد مردمی برای پیامبرتان بودید، مرا تکذیب کردید و مردم تصدیقم کردند، بیرونم کردید و مردم پناهم دادند و شما با من جنگ کردید و حال آنکه مردم یاریم دادند.» حاضران گفتند: ای رسول خدا با مردمی که مرده اند سخن می گویی فرمود: همانا دانستند که آنچه خدایشان وعده فرمود حق است. ابن اسحاق در کتاب مغازی خود می گوید: عایشه هم این خبر را نقل می کرده و می گفته است مردم می گویند: پیامبر (ص) فرموده است: «همانا آنچه را برای ایشان گفتم شنیدند.» و حال آنکه چنین نبوده و پیامبر (ص) گفته است: «همانا دانستند آنچه خدایشان وعده فرموده است حق است.» محمد بن اسحاق می گوید: حمید طویل از انس بن مالک برای من نقل کرد که می گفته است: چون رسول خدا (ص) کشتگان را مورد خطاب قرار داد مسلمانان گفتند: ای رسول خدا آیا قومی را که گندیده شده اند مورد خطاب قرار می دهی فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید ولی ایشان یارای پاسخ دادن به من را ندارند. می گوید [ابن ابی الحدید]: ممکن و جایز است که کسی به عایشه بگوید وقتی که جایز و ممکن باشد که آنان با آنکه مرده اند بدانند و علم پیدا کنند همان گونه هم ممکن است که ایشان بشنوند، و اگر عایشه بگوید من نگفتم آنان در حالی که مرده اند علم پیدا می کنند، بلکه ارواح آنان به پیکرهایشان باز می گردد و در همان حال که در چاه- گور-
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص148
هستند، عذاب را می بینند و علم پیدا می کنند که آنچه رسول خدا (ص) به آنان بیم و وعید می داد بر حق است. به عایشه پاسخ داده می شود هر گاه ارواح آنان باز گردد چه مانعی دارد که گفتار پیامبر (ص) را هم بشنوند و بنابراین راهی برای انکار سخن مردم که گفته اند پیامبر (ص) فرموده است آنچه را به ایشان گفتم شنیدند باقی نمی ماند. البته ممکن است سخن عایشه را به طریق سخنان فلاسفه تأیید کرد که می گویند نفس پس از مفارقت از بدن امکان علم پیدا کردن دارد ولی امکان شنیدن ندارد، زیرا احساس منوط به داشتن ابزار حس است و پس از مرگ ابزارها و اندامها فاسد می شود، اما علم نیازمند به اندام نیست که نفس، فقط با جوهر خود می تواند علم پیدا کند. واقدی می گوید: شکست قریش و پشت به جنگ دادن آنان هنگام زوال خورشید و نیمرزو بود. پیامبر (ص) همچنان در بدر ماند و به عبد الله بن کعب دستور داد غنایم را جمع و بار کند و به تنی چند از یاران خود فرمود او را یاری دهند، و چون نماز عصر را در بدر گزارد حرکت کرد و پیش از نماز مغرب در اثیل فرود آمد و شب را همانجا گذراند. شماری اندک از یارانش زخمی بودند و فرمود: امشب چه کسی از ما پاسداری می کند قوم خاموش ماندند، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ذکوان بن عبد قیس. فرمود: بنشین. آنگاه سخن خود را تکرار فرمود، مردی برخاست: پیامبر (ص) پرسید تو کیستی گفت: ابن عبد القیس. فرمود: بنشین. اندکی درنگ فرمود و برای بار سوم سخن خود را تکرار کرد، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ابو سبع. پیامبر (ص) سکوت و درنگ کرد و سپس فرمود: هر سه تن برخیزید. ذکوان بن عبد قیس به تنهایی برخاست. پیامبر (ص) فرمود: دو تن دیگر کجایند ذکوان گفت: ای رسول خدا فقط خود من بودم که امشب هر سه بار پاسخ دادم. پیامبر (ص) فرمود: خدایت حفظ کند و ذکوان آن شب را شب زنده داری و پاسداری کرد و اواخر شب پیامبر (ص) از اثیل کوچ فرمود. واقدی می گوید: و روایت شده است که پیامبر (ص) نماز عصر را در اثیل گزارد و چون رکعت نخست را خواند لبخند زد و چون سلام داد از سبب لبخندش پرسیدند، فرمود: میکائیل در حالی که بر بالش گرد و خاک نشسته بود از کنارم گذشت و بر من لبخند زد و گفت: من در تعقیب آن قوم بودم. در همین حال جبریل (ع) در حالی که سوار
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص149
بر مادیانی بود که موهای کاکلش گره خورده بود و گرد و غبار دندانهای پیشین او را فرو گرفته بود پیش من آمد و گفت: ای محمد خدای من مرا پیش تو گسیل داشته و فرمان داده است تا راضی نشوی از تو جدا نشوم، آیا راضی شدی گفتم: آری. واقدی می گوید: پیامبر (ص) همچنان اسیران را با خود می آورد و چون به منطقه عرق الظبیه رسید به عاصم بن ثابت بن ابی الافلح فرمان داد گردن عقبة بن ابی معیط بن ابی عمرو بن امیة بن عبد شمس را بزند. عقبة را عبد الله بن سلمه عجلانی اسیر گرفته بود. عقبة گفت: ای وای بر من ای گروه قریش چرا فقط باید من از میان کسانی که اینجایند کشته شوم رسول خدا (ص) فرمود: به سبب دشمنی تو با خدا و رسولش. عقبة گفت: ای محمد منت نهادن تو بهتر است مرا هم مانند یکی دیگر از افراد قوم من قرار بده. اگر آنان را کشتی مرا هم بکش و اگر بر ایشان منت نهادی بر من هم منت بنه و اگر از ایشان فدیه گرفتی من هم یکی از ایشان خواهم بود. ای محمد چه کسی سرپرست کودکان من خواهد بود فرمود: آتش. ای عاصم او را ببر و گردنش را بزن و عاصم چنان کرد. و پیامبر (ص) خطاب به عقبه فرمود: به خدا سوگند تا آنجا که می دانم چه بد مردی بودی، کافر به خدا و پیامبر (ص) و کتاب خدا و آزار دهنده پیامبرش بودی، خداوند را که ترا کشت و چشم مرا از کشتن تو روشن فرمود سپاسگزارم. محمد بن اسحاق می گوید: عکرمة برده آزاد کرده ابن عباس، از ابو رافع نقل کرده که می گفته است: من برده عباس بن عبد المطلب بودم، اسلام میان ما نفوذ پیدا کرده بود. عباس و همسرش ام الفضل مسلمان شده بودند. عباس هیبت قوم خود را می داشت و مخالفت با آنان را خوش نمی داشت و اموال بسیار داشت که میان قومش پراکنده بود و به همین سبب اسلام خود را پوشیده می داشت. ابو لهب دشمن خدا از رفتن به جنگ بدر خود داری کرده بود و به جای خویش عاص بن هشام بن مغیره را فرستاده بود و چنین بود که هر کس به بدر نرفته بود از سوی خود کسی را گسیل داشته بود. و چون خبر کشته شدن افراد قریش در بدر رسید خداوند ابو لهب را خوار و زبون ساخت و ما در دل خویش احساس قدرت و عزت می کردیم. ابو رافع گوید: من مردی ضعیف بودم که تیر می تراشیدم و معمولًا کنار حجره زمزم تیرها را می تراشیدم، و به خدا سوگند در حالی که نشسته بودم و تیر می تراشیدم و ام الفضل هم کنار من نشسته بود و از خبری که رسیده بود خوشحال بودیم ناگهان ابو لهب که برای بدی و شر گام بر می داشت آمد و کنار حجره زمزم نشست و پشت او به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص150
پشت سرم قرار داشت. همان گونه که او نشسته بود گفته شد ابو سفیان بن حارث بن عبد المطلب که همراه مشرکان در جنگ بدر شرکت کرده بود آمده است. ابو لهب به ابو سفیان بن حارث گفت: ای برادر زاده پیش من بیا که به خدا سوگند خبر درست پیش تو است. ابو رافع می گوید: ابو سفیان کنار ابو لهب نشست و مردم هم گرد او ایستاده بودند. ابو لهب گفت: ای برادر زاده به من بگو کار مردم چگونه بود گفت: به خدا قسم خبری نبود، همینکه با آنان رویاروی شدیم شانه های خود را در اختیارشان گذاشتیم، به هر گونه که خواستند ما را کشتند و اسیر کردند. به خدا سوگند با وجود این مردم را سرزنش نمی کنیم که مردانی سپید چهره را بر اسبان ابلق میان زمین و آسمان دیدیم که هیچ چیز را باقی نمی گذاشتند و هیچ چیز در برابرشان یارای مقاومت نداشت. ابو رافع می گوید: در همین حال من ریسمانهای کنار حجره زمزم را تکان دادم و گفتم: به خدا سوگند که آنان فرشتگان بودند. ابو لهب دست یازید و مرا بر زمین افکند و زانوهای خود را روی سینه ام نهاد و شروع به زدن من کرد و من مردی ناتوان بودم. در این هنگام ام الفضل برخاست و یکی از چوبهای حجره را برداشت و چنان بر سر ابو لهب زد که سر او را بسیار بد شکست و خطاب به ابو لهب گفت: اینک که سالار ابو رافع- عباس- غایب است او را ناتوان و زبون پنداشته ای. ابو لهب برخاست و خوار و زبون پشت کرد و رفت و به خدا سوگند فقط هشت شب زنده ماند و خداوند او را گرفتار عدسه کرد و کشت. پسرانش لاشه او را دو یا سه شبانه روز به حال خود رها کردند و به خاک نسپردند تا آنکه در خانه خود متعفن شد و قریش از بیماری عدسه و واگیری آن همان گونه بیم داشتند که مردم از طاعون. سرانجام مردی از قریش به پسران ابو لهب گفت: ای وای بر شما آزرم نمی دارید که لاشه پدرتان در خانه اش متعفن شده است و او را به خاک نمی سپارید گفتند: ما از سرایت این بیماری بیم داریم. گفت: بروید من هم همراهتان می آیم، و به خدا سوگند که جسدش را غسل ندادند و ترسیدند به آن دست بزنند و فقط از دور مقداری آب بر او پاشیدند و سپس آن را بیرون آوردند و بالای مکه بردند و در
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص151
شکافی افکندند و آن قدر شن و سنگ از دور بر آن پاشیدند که پوشیده شد. محمد بن اسحاق می گوید: عباس در جنگ بدر حاضر شد و با دیگر اسیران اسیر گردید. او را ابو الیسر کعب بن عمرو که فردی از قبیله بنی سلمه بود اسیر گرفت. چون شب فرا رسید و اسیران در بند بودند پیامبر (ص) نتوانست در آن شب بخوابد تا آنکه یارانش پرسیدند که ای رسول خدا شما را چه می شود که نمی خوابید فرمود: صدای ناله عباس را می شنوم، برخاستند و بندهای عباس را گشودند و پیامبر (ص) خوابید. گوید، ابن عباس، که خدایش رحمت کناد، می گفته است: ابو الیسر مردی کوچک اندام و عباس مردی کشیده قامت و تنومند بود. پیامبر (ص) به ابو الیسر فرمود: چگونه عباس را اسیر گرفتی گفت: ای رسول خدا، مردی مرا در اسیر گرفتن او یاری داد که پیش از آن او را ندیده بودم و آن مرد چنین و چنان بود. پیامبر (ص) فرمود: «ترا بر آن کار فرشته ای بزرگوار یاری داده است.» محمد بن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) در همان آغاز جنگ بدر فرموده بود نباید هیچ کس از بنی هاشم کشته شود. می گوید: این موضوع را زهری برای من از عبد الله بن ثعلبه هم سوگند بنی زهره و همچنین عباس بن عبد الله بن معبد بن عباس از قول یکی از خویشاوندان خود از عبد الله بن عباس، که خدایش رحمت کناد، برای من نقل کردند که پیامبر (ص) به اصحاب خود فرموده است: می دانم که مردانی از بنی هاشم و خاندانهای دیگر را به زور به جنگ آورده اند، ما را نیازی به کشتن آنان نیست. هر کس از شما با کسی از بنی هاشم رویاروی شد او را نکشد و هر کس با ابو البختری رویاروی شد او را نکشد و هر کس با عباس عموی پیامبر (ص) رویاروی شد او را نکشد که او با زور و اکراه به جنگ آمده است، ابو حذیفة پسر عتبة بن ربیعه گفت: آیا باید پدران و برادران و خویشاوندان خود را بکشیم و عباس را رها کنیم به خدا سوگند اگر من با او رویاروی شوم با شمشیر بر چهره اش خواهم زد. پیامبر (ص) این سخن را شنید و به عمر بن خطاب فرمود: ای ابو حفص- عمر می گوید: به خدا سوگند این نخستین بار بود که پیامبر (ص) به من کنیه ابو حفص داد- آیا باید چهره عموی رسول خدا (ص) را شمشیر زد عمر گفت: ای رسول خدا اجازه فرمای با شمشیر گردن ابو حذیفة را بزنم که به خدا سوگند منافق شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص152
گوید: ابو حذیفه پس از آن می گفته است، به خدا سوگند من از عذاب خداوند درباره آن سخن که روز بدر گفتم در امان نیستم، مگر اینکه خداوند با روزی کردن شهادت این گناه مرا بپوشاند، و او در جنگ یمامه شهید شد. محمد بن اسحاق می گوید: چون پیامبر (ص) با ابو بکر و عمر و سعد بن معاذ درباره اسیران رایزنی فرمود عمر نسبت به اسیران خشونت بسیار نشان داد و گفت: ای رسول خدا در آنچه اشاره می کنم از من اطاعت فرمای که من از هیچ خیر خواهی در مورد شما فروگذار نیستم نخست عمویت عباس را پیش بیاور و به دست خود گردنش را بزن و عقیل را هم به برادرش علی بسپار تا گردنش را بزند و هر اسیری را به نزدیکترین خویشاوندش بسپر تا او را بکشد. پیامبر (ص) این پیشنهاد را بسیار ناخوش داشت و آن را نپسندید. محمد بن اسحاق می گوید: و چون اسیران را به مدینه آوردند رسول خدا (ص) به عباس فرمود: ای عباس فدیه خودت و دو برادر زاده ات عقیل بن ابی طالب و نوفل بن حارث را بپرداز و چون توانگری فدیه هم پیمان خود عقبة بن عمرو را هم پرداخت کن. عباس گفت: ای رسول خدا من مسلمان بودم و این قوم به زور مرا آوردند. فرمود: خداوند به اسلام تو داناتر است و اگر آنچه می گویی بر حق است خداوندت پاداش خواهد داد ولی ظاهر کار تو این است که بر ضد مایی، و اینک فدیه بپرداز. هنگامی که عباس اسیر شده بود پیامبر (ص) بیست وقیه طلایی را که همراه داشت از او گرفته بود. عباس گفت: همان را از فدیه من حساب کن. پیامبر (ص) فرمود: آن غنیمتی است که خداوند به ما ارزانی فرموده است. گفت: ای رسول خدا من مالی ندارم. فرمود: آن مالی که هنگام بیرون آمدن از مکه به همسرت ام الفضل دختر حارث سپردی و هیچ کس با شما دو تن نبود، کجاست؟ بعد هم به ام الفضل گفتی: اگر در این سفر کشته شدم از این مال چه مقدار از آن فضل و چه مقدار از آن عبد الله و چه مقدار از آن قثم باشد. عباس گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است هیچ کس غیر از من و ام الفضل این موضوع را نمی داند و علم دارم که تو رسول خدایی. و عباس فدیه خود و دو برادر زاده و هم پیمانش را پرداخت کرد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) از اثیل، زید بن حارثه و عبد الله بن رواحه را برای مژده دادن به مردم به مدینه گسیل فرمود. آنان روز یکشنبه هنگام ظهر به مدینه رسیدند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص153
عبد الله بن رواحه در منطقه عقیق از زید بن حارثه جدا شد تا به بخشهای بالای مدینه رود. عبد الله بن رواحه بانگ برداشت که ای گروه انصار شما را مژده باد به سلامت پیامبر (ص) و کشته و اسیر شدن مشرکان، هر دو پسر ربیعه هر دو پسر حجاج و ابو جهل و زمعة بن اسود و امیة بن خلف کشته شدند و سهیل بن عمرو که دارای دندانهای نیش آشکار بود با گروهی بسیار اسیر شد. عاصم بن عدی می گوید: برخاستم و عبد الله بن رواحه را کناری کشیدم و گفتم: ای پسر رواحه آیا آنچه می گویی حقیقت دارد گفت: آری به خدا سوگند و به خواست خدا فردا رسول خدا (ص) خواهد آمد و اسیران در بند کشیده شده همراهش خواهند بود. عبد الله بن رواحه سپس به یک یک خانه های انصار در منطقه بالای مدینه مراجعه کرد و کودکان هم همراهش می دویدند و می گفتند: ابو جهل تبهکار کشته شد تا آنکه به خانه های خاندان امیة بن زید رسیدند. زید بن حارثه هم در حالی که سوار بر ناقه قصوای پیامبر (ص) بود برای مژده دادن به دیگر مردم مدینه آمد و چون به مصلای مدینه رسید، همچنانکه سوار بر ناقه بود، فریاد برآورد که عتبه و شیبه پسران ربیعه و دو پسر حجاج و ابو جهل و ابو البختری و زمعة بن اسود و امیة بن خلف کشته شدند و سهیل بن عمرو نیش دار همراه گروه بسیاری اسیر شد. مردم سخن زید را تصدیق نمی کردند و می گفتند: زید گریخته است و این سخن مسلمانان را خشمگین ساخت و به بیم انداخت. گوید: زید هنگامی به مدینه رسید که در بقیع مردم از صاف کردن گور رقیه دختر رسول خدا (ص) برمی گشتند، مردی از منافقان به اسامة بن زید گفت: سالار شما و کسانی که همراهش بودند کشته شده اند و مردی از منافقان به ابو لبابة بن عبد المنذر گفت: یاران شما چنان پراکنده شدند که دیگر هرگز جمع نخواهند شد و بزرگان اصحاب شما و خود محمد کشته شده اند و این ناقه محمد است و آن را می شناسیم و این زید بن حارثه هم از ترس نمی داند چه می گوید و گریزان آمده است. ابو لبابة به او گفت: خداوند این سخن ترا تکذیب فرماید. یهودیان هم گفتند: زید گریزان آمده است. اسامة بن زید می گوید: من آمدم و با پدر خویش خلوت کردم و به او گفتم آیا آنچه می گویی بر حق است گفت: آری، به خدا سوگند پسرکم راست می گویم و من قویدل شدم و پیش آن منافق برگشتم و گفتم: تو شایعه پراکنی و یاوه سرایی نسبت به رسول خدا و مسلمانان می کنی چون رسول خدا (ص) بیاید بدون تردید ترا پیش او می بریم و گردنت را خواهد زد. گفت: ای ابو محمد این چیزی بود که شنیدم مردم می گفتند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص154
واقدی می گوید: اسیران در حالی که شقران بر آنان گماشته بود آمدند. کسانی را که شمرده و نام برده اند چهل و نه اسیرند، اما شمار ایشان بدون هیچ شک هفتاد تن بوده است که نام دیگران برده نشده است. مردم به استقبال پیامبر (ص) رفتند و در روحاء شادباش پیروزی گفتند. روی شناسان خزرج هم به استقبال شتافتند. سلمة بن سلامة بن وقش به آنان گفت: چیزی نبود که قابل شاد باش باشد، به خدا سوگند فقط گروهی ناتوان کله طاس را کشتیم. پیامبر (ص) لبخند زد و فرمود: ای برادر زاده آنان سر شناسان بودند که اگر آنان را می دیدی از ایشان می ترسیدی و هر فرمانی می دادند، اطاعت می کردی و اگر کارهای خود را با کار آنان می سنجیدی، کوچک می شمردی و با وجود این چه بد مردمی نسبت به پیامبر (ص) خود بودند، سلمه گفت: از خشم خدا و پیامبرش به خدا پناه می برم و ای رسول خدا شما از هنگامی که در روحاء بودیم همچنان از من روی گردانی. پیامبر (ص) فرمود: آن سخنی که به مرد عرب گفتی که خودت با ناقه ات در آمیخته ای و ناقه از تو آبستن است ناسزا و دشنام دادی و چیزی که آن را نمی دانستی بر زبان آوردی. اما آنچه درباره این قوم گفتی بدون توجه یا به عمد نعمتی بزرگ از نعمتهای خدا را کوچک شمردی. پیامبر (ص) عذر سلمه را پذیرفت و او از بزرگان اصحاب بود. واقدی می گوید: زهری روایت می کند که ابو هند بیاضی، برده آزاد کرده و وابسته فروة بن عمرو، رسول خدا (ص) را ملاقات کرد و خیکی که از خرمای آمیخته با کشک و روغن پر بود به ایشان هدیه داد و پیامبر (ص) فرمود: «همانا ابو هند مردی از انصار است، به او زن بدهید و از خانواده اش زن بگیرید.» واقدی همچنین می گوید: اسید بن حضیر هم به دیدار رسول خدا (ص) آمد و گفت: ای رسول خدا سپاس خداوندی که ترا پیروز و چشمت را روشن فرمود. ای رسول خدا، به خدا سوگند که من گمان نمی کردم با دشمن رویاروی می شوی و می پنداشتم فقط موضوع کاروان است و به همین سبب در بدر شرکت نکردم. اگر گمان می کردم رویارویی با دشمن است، هرگز از شرکت در آن باز نمی ایستادم. پیامبر (ص) فرمود: راست می گویی. گوید: عبد الله بن قیس هم در تربان به دیدار پیامبر (ص) شتافت و عرضه داشت: ای رسول خدا سپاس و ستایش خدا را بر سلامت و پیروزی تو، من آن هنگام که شما رفتید تب داشتم و آن تب تا دیروز از تنم بیرون نرفت و اینک به دیدارت شتافتم. فرمود: خدایت پاداش دهاد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص155
واقدی می گوید: سهیل بن عمرو که همراه مالک بن دخشم که او را به اسیری گرفته بود حرکت می کرد، چون به تنوکه که میان سقیا و ملل است رسیدند، به مالک گفت: برای قضای حاجت آزادم بگذار. مالک همچنان کنار او ایستاد. سهیل گفت: شرم دارم، اندکی از من فاصله بگیر. مالک فاصله گرفت، سهیل دست خویش را از بند بیرون کشید و راه خود را گرفت و رفت. چون دیر کرد مالک بن دخشم روی به مردم کرد و فریاد برآورد و مردم به تعقیب سهیل پرداختند و پیامبر (ص) هم به تن خویش به تعقیب او پرداخت و فرمود هر کس او را پیدا کند بکشدش. قضا را پیامبر (ص) خود او را یافت که خویش را میان خار بن ها مخفی کرده بود، فرمان داد دستهایش را به گردنش بستند و او را به مرکب خود بست و سهیل تا رسیدن به مدینه یک قدم هم سوار نشد. واقدی می گوید: اسحاق بن حازم بن عبد الله بن مقسم از جابر بن عبد الله انصاری برایم نقل کرد که می گفته است: پیامبر (ص) در حالی که سوار بر ناقه قصوای خود بود اسامة بن زید را دید. او را سوار کرد و جلو خود نشاند. در همان حال سهیل بن عمرو دستهایش بر گردنش بسته بود. و کنار ناقه حرکت می کرد و چون اسامه سهیل را دید گفت: ای رسول خدا این ابو یزید است فرمود: آری این همان است که در مکه نان اطعام می کرد. بلاذری می گوید: اسامة بن زید که در آن هنگام نوجوانی بود گفت: ای رسول خدا این همان کسی است که در مکه به مردم ثرید- تریت- می داد و آن را با سین تلفظ کرد. می گوید [ابن ابی الحدید]: این نوعی لکنت معکوس است. چون معمولا سین را به صورت «ث» تلفظ می کنند ولی اسامه «ث» را به سین تلفظ کرده است. بعضی هم می گویند اسامه گفت: این کسی است که به مردم در مکه شرید می دهد و آن را «شین» ضبط کرده اند. بلاذری همچنین می گوید: مصعب بن عبد الله زبیری از قول مشایخ خود نقل می کرد که چون اسامه در آن روز سهیل بن عمرو را دید گفت: ای رسول خدا این همان است که در مکه به مردم ترید می خوراند پیامبر (ص) فرمود: آری، این ابو یزید است که در مکه خوراک اطعام می کرد ولی در راه خاموش کردن پرتو خداوند کوشش می کرد و خداوند بر او چیره شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص156
گوید: امیة بن ابی الصلت ثقفی درباره او چنین سروده است: ای ابا یزید، دهش و بخشش ترا گسترده می بینم و آسمان جود تو باران فراوان فرو می ریزد. گوید: مالک بن دخشم که سهیل را در جنگ بدر اسیر گرفته بود در مورد او چنین سروده است: سهیل را اسیر گرفتم و از میان همه امتها کسی را با او عوض نمی کنم، خندف- نام مادر قبیله قریش- می داند که به هنگام زور و ستم جوانمردترین جوانانش سهیل است. با شمشیر برّان خویش بر او چندان ضربه زدم که خمیده شد و خود را در برابر این لب شکری به زحمت انداختم. سهیل چون لب بالایش شکافته بود، دندانهای نیش او آشکار و به همین سبب به ذو الانیاب مشهور بود. واقدی می گوید: چون اسیران به مدینه رسیدند سوده، دختر زمعه همسر پیامبر (ص)، برای شرکت در سوگواری خاندان عفراء برای عوف و معوذ پیش آنان رفته بود و این پیش از آن بود که حکم حجاب نازل شود. سوده می گوید: کسی پیش ما آمد و گفت: اینک اسیران را آوردند، من به خانه خود رفتم که پیامبر (ص) هم آنجا بود. ناگاه ابو یزید سهیل بن عمرو را دیدم که در گوشه خانه نشسته و دستهایش به گردنش بسته است و به خدا سوگند همینکه آنچنان دیدم نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: ای ابو یزید، چگونه تسلیم شدید و تن به اسیری دادید، ای کاش با بزرگواری می مردید و به خدا سوگند ناگاه سخن پیامبر (ص) مرا به خود آورد که از درون حجره می فرمود: «ای سوده آیا بر ضد خدا و رسولش تحریض و ترغیب می کنی» گفتم: ای رسول خدا سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است همینکه ابو یزید را دیدم که دستهایش به گردنش بسته است نتوانستم خود داری کنم و این سخن را بر زبان آوردم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص157
واقدی می گوید: خالد بن الیاس برای من از قول ابو بکر بن عبد الله بن ابی جهم نقل کرد که می گفته است: در آن روز خالد بن هشام بن مغیره و امیة بن ابی حذیفه وارد خانه ام سلمه شدند، ام سلمه هم در سوگواری خاندان عفراء شرکت کرده بود. به او گفتند اسیران آمدند. او آمد و به خانه خود رفت و با آن دو هیچ سخنی نگفت و برگشت و پیامبر (ص) را در خانه عایشه پیدا کرد و گفت: ای رسول خدا این پسر عموهای من خواسته اند به خانه من بیایند و از ایشان میزبانی کنم و بر سرشان روغن بمالم و از اندوه ایشان بکاهم و من دوست نمی دارم پیش از اجازه گرفتن از شما هیچ یک از این کارها را انجام دهم. پیامبر (ص) فرمود: «من هیچ یک از این کارها را ناخوش نمی دارم، هر چه مصلحت می دانی انجام بده.» واقدی می گوید: محمد بن عبد الله از زهری برای من نقل کرد که ابو العاص بن ربیع می گفته است: در دست گروهی از انصار اسیر بودم، خدایشان خیر دهاد که چون چاشت یا شام می خوردیم نان را که پیش آنان کمیاب بود و بیشتر خوراکشان خرما بود به من اختصاص می دادند و خودشان خرما می خوردند. گاه سهم کسی فقط پاره نانی می شد همان را به من می داد. ولید بن ولید بن مغیره هم همین گونه می گفته و می افزوده است آنان ما را بر مرکبهای خود سوار می کردند و خود پیاده می رفتند. محمد بن اسحاق در کتاب خود می گوید: ابو العاص بن ربیع بن عبد العزی بن عبد شمس داماد پیامبر (ص) و شوهر زینب دختر رسول خدا (ص) بود. ابو العاص در زمره چند تنی از مردان مکه بود که مشهور به ثروت و امانت و بازرگانی بودند، ابو العاص پسر هاله دختر خویلد و خواهر خدیجه بود. ربیع بن عبد العزی شوهر هاله بود. ابو العاص برای خاله خود خدیجه همچون پسر بود و خدیجه پیش از بعثت از پیامبر (ص) تقاضا کرد زینب را به ازدواج ابو العاص درآورد و پیامبر (ص) مخالف خواسته خدیجه رفتار نمی فرمود و دختر خود زینب را به ازدواج او در آورد. چون خداوند محمد (ص) را به پیامبری گرامی داشت خدیجه و همه دختران رسول خدا (ص) به آن حضرت ایمان آوردند و گواهی دادند که هر چه آورده است بر حق است و آیین او را پذیرفتند، اما
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص158
ابو العاص به شرک خود باقی ماند. پیامبر (ص) همچنین پیش از بعثت یکی از دو دختر خود رقیه یا ام کلثوم را به همسری عتبة بن ابی لهب در آورد. چون وحی بر آن حضرت نازل شد و قوم خود را به فرمان خدا فرا خواند از او دوری جستند و به یکدیگر گفتند شما محمد را از غم و اندوه رهانیده اید، دخترانش را به همسری گرفته اید و هزینه آنان را از دوش او برداشته اید، دخترانش را پیش او برگردانید و او را به آنان سرگرم و اندوهگین سازید. آنان پیش ابو العاص بن ربیع رفتند و گفتند: از همسرت دختر محمد جدا شو، ما هر دختری از قریش را که بخواهی به همسری تو در می آوریم. گفت: هرگز خداوند چنین نخواهد و من از همسر خود جدا نمی شوم و هیچ دوست ندارم که به جای او زنی دیگر از قریش همسر من باشد. و رسول خدا (ص) هر گاه از ابو العاص نام می برد او را از لحاظ رعایت حق دامادی ستایش می فرمود. آنان سپس پیش آن تبهکار، عتبة بن ابی لهب، رفتند و به او گفتند: دختر محمد را طلاق بده و ما هر دختری از قریش را که بخواهی به همسری تو در می آوریم. او گفت: اگر دختر ابان بن سعید بن عاص یا دختر سعید بن عاص را به ازدواج من در آورید از او جدا می شوم. آنان دختر سعید بن عاص را به همسری او در آوردند و او که هنوز با دختر پیامبر (ص) عروسی نکرده بود او را طلاق داد و خداوند بدین گونه به قصد گرامی داشتن آن دختر و زبون ساختن عتبه او را از چنگ عتبه نجات داد و پس از عتبه عثمان بن عفان با او ازدواج کرد. پیامبر (ص) در مکه مغلوب بود و نمی توانست حلالی را به اجرا در آورد و از حرامی جلوگیری فرماید و با آنکه طبق حکم اسلام میان زینب و ابو العاص جدایی پدید آمده بود ولی پیامبر (ص) در مکه قادر به اجرای این حکم نبود که آن دو را از یکدیگر جدا فرماید. ناچار زینب با مسلمانی خویش همچنان به زندگی با ابو العاص که بر شرک خود بود ادامه می داد، تا آنکه پیامبر (ص) به مدینه هجرت فرمود و زینب در مکه همراه ابو العاص ماند. چون قریش به جنگ بدر آمدند، ابو العاص هم با آنان آمد و همراه دیگر اسیران اسیر شد و او را به حضور پیامبر آوردند و با اسیران دیگر همانجا بود و چون اهل مکه برای فدیه اسیران خود اموالی فرستادند، زینب هم برای فدیه اسیر خود یعنی شوهرش اموالی فرستاد که ضمن آن گلو بندی بود که خدیجه مادرش شب زفاف به او هدیه داده بود. همینکه پیامبر (ص) آن را دید بر حال زینب سخت رقت آورد و به مسلمانان فرمود: اگر مصلحت بدانید اسیرش را رها کنید و فدیه ای را که فرستاده است برای او برگردانید. مسلمانان گفتند: آری ای رسول خدا چنین می کنیم. ما جانها و اموال خویش را فدای تو می سازیم، و آنچه را که
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص159
زینب فرستاده بود برای او برگرداندند و ابو العاص را به پاس زینب بدون دریافت فدیه آزاد ساختند. می گوید [ابن ابی الحدید]: من این خبر را در حضور ابو جعفر یحیی بن ابی زید بصری، که خدایش رحمت کناد، خواندم، گفت: آیا گمان می کنی ابو بکر و عمر این موضوع را نمی دانسته اند و آنجا حضور نداشته اند آیا اقتضای کرم و احسان این نبوده است که آن دو هم دل فاطمه را در مورد فدک خشنود سازند و از مسلمانان بخواهند که آن را به فاطمه ببخشند. مگر منزلت فاطمه در نظر رسول خدا (ص) از منزلت زینب خواهرش کمتر بوده است و حال آنکه فاطمه بانوی بانوان جهانیان است. و تازه این در موردی است که برای فاطمه حقی به ارث یا بخشش فدک را به او ثابت نشده باشد. من به ابو جعفر نقیب گفتم: فدک به موجب خبری که ابو بکر آن را روایت می کرده است حقی از حقوق مسلمانان شده بوده است، و برای ابو بکر جایز نبوده است که آن را از ایشان بگیرد. نقیب گفت: فدیه ابو العاص بن ربیع هم حقی از حقوق مسلمانان بوده است و پیامبر (ص) آن را از ایشان گرفت. گفتم: رسول خدا (ص) صاحب شریعت است. و حکم، حکم اوست و ابو بکر چنان نیست. گفت: من که نگفتم ابو بکر آن را به زور از مسلمانان می گرفت و به فاطمه می داد بلکه می گویم ای کاش از مسلمانان می خواست که از حق خود در آن مورد منصرف می شدند و آن را می بخشیدند همان گونه که پیامبر (ص) در مورد فدیه ابو العاص رفتار فرمود. آیا می پنداری اگر ابو بکر می گفت این دختر پیامبر شماست و آمده است چند خرما بن می خواهد، آیا به این کار خشنود نیستید آیا مسلمانان فاطمه را از آن منع و محروم می ساختند گفتم: قاضی القضاة عبد الجبار بن احمد هم همین گونه گفته است که ابو بکر و عمر بر طبق میزان کرم و بزرگداشت کار پسندیده نکرده اند، هر چند که از لحاظ دینی کارشان پسندیده باشد. محمد بن اسحاق می گوید: چون رسول خدا (ص) ابی العاص را رها فرمود، آن چنان که ما تصور می کنیم از او عهد گرفت یا با او شرط فرمود یا آنکه خود ابو العاص قول داد که زینب را به مدینه خواهد فرستاد. این موضوع را نه پیامبر (ص) و نه ابو العاص
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص160
آشکار نساختند ولی پس از آنکه ابو العاص آزاد شد و به مکه رفت پیامبر (ص) اندکی بعد زید بن حارثه و مردی از انصار را به مکه گسیل داشت و فرمود فلان جا باشید. زینب خواهد آمد، با او همراهی کنید و او را پیش من آورید. آن دو به سوی مکه حرکت کردند و این یک ماه پس از جنگ بدر بود، یا حدود یک ماه، و چون ابو العاص به مکه رسید به زینب گفت می تواند به پدر ملحق شود و زینب آماده شد. محمد بن اسحاق می گوید: از خود زینب برای من نقل شده است که می گفته است: در همان حال که من برای پیوستن به پدرم آماده می شدم هند دختر عتبة مرا دید و گفت: ای دختر محمد به من خبر رسیده است که می خواهی پیش پدر خویش بروی. گفتم: چنین قصدی ندارم. گفت: ای دختر عمو از من پوشیده مدار و اگر ترا نیازی به مال یا چیز دیگری است که برای سفرت لازم است من می توانم بر آورم. از من آزرم مکن که میان زنان کینه هایی که میان مردان موجود است وجود ندارد. زینب می گفته است: به خدا سوگند در آن هنگام او را راستگو دیدم و گمان کردم آنچه می گوید عمل خواهد کرد ولی از او ترسیدم و منکر شدم که چنان قصدی دارم. چون آماده شدم و از کارهای خود آسوده گردیدم برادر شوهرم کنانة بن ربیع مرا راه انداخت. محمد بن اسحاق می گوید: کنانة بن ربیع برای زینب شتری آورد و او را سوار کرد و کمان و تیردان خویش را برداشت و روز روشن لگام شتر را به دست گرفت و زینب هم میان کجاوه ای بود که برای او فراهم شده بود. زنان و مردان قریش در این باره به گفتگو پرداختند و یکدیگر را سرزنش کردند و ترسیدند که دختر محمد بر آن حال از میان ایشان کوچ کند و قریش شتابان به تعقیب او پرداختند و در ذو طوی به او رسیدند. نخستین کسانی که به زینب رسیدند هبّار بن اسود بن عبد المطلب بن اسد بن عبد العزی بن قصیّ و نافع بن عبد القیس فهری بودند. هبّار با نیزه زینب را که در هودج بود سخت به وحشت انداخت. زینب که بار دار بود گرفتار خونریزی شد و پس از بازگشت به مکه کودک خود را سقط کرد و به همین سبب پیامبر (ص) روز فتح مکه خون هبّار را حلال فرمود. می گوید [ابن ابی الحدید]: این خبر را هم بر نقیب ابو جعفر، که خدایش رحمت
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص161
کناد، خواندم، گفت: در صورتی که پیامبر (ص) خون هبّار را حلال فرموده باشد آن هم به جرم اینکه زینب را ترسانده و موجب سقط کودکش شده است بدیهی و روشن است که اگر پیامبر (ص) زنده می بود خون کسانی را که فاطمه را ترساندند تا کودکش را سقط کند حلال می فرمود. گفتم: آیا این موضوع را که گروهی می گویند فاطمه چندان وحشت کرد که محسن را سقط کرد از قول تو روایت کنم گفت: نه تأیید آن و نه بطلانش را از قول من نقل کن. زیرا در این مورد متوقفم و اخبار در نظر متعارض یکدیگرند. واقدی می گوید: کنانة بن ربیع زانو بر زمین زد و تیردان خویش را مقابل خود نهاد. تیری از آن گرفت و در چله کمان خود نهاد و گفت: به خدا سوگند می خورم امروز هیچ مردی به هودج زینب نزدیک نخواهد شد مگر اینکه او را هدف تیر قرار خواهم داد. ناچار مردم از گرد او دور شدند. گوید: در این هنگام ابو سفیان بن حرب همراه بزرگان قریش پیش آمد و گفت: ای مرد تیرهای خود را نگه دار تا با تو سخن گوییم. کنانة از تیر اندازی خود داری کرد. ابو سفیان جلو آمد و کنار او ایستاد و گفت: کار درست و پسندیده نکردی که آشکارا و در قبال چشم مردم این زن را با خود بیرون آوردی و حال آنکه خودت از بدبختی و سوگ ما و آنچه از محمد پدر این زن به ما رسیده است آگاهی و اینک که دختر محمد را آشکارا می خواهی پیش او ببری مردم چنین گمان می کنند که این نشانه زبونی و سستی ماست و به جان خودم سوگند که ما را نیازی به بازداشت این زن از پیوستن به پدرش نیست. وانگهی از این زن خونی نمی خواهیم، اکنون او را برگردان و چون هیاهو آرام گرفت و مردم گفتند او را برگرداندیم، آرام و پوشیده او را ببر و به پدرش ملحق ساز. کنانة بن ربیع زینب را به مکه برگرداند و زینب چند شب در مکه ماند و چون هیاهو آرام شد، او را بر شترش سوار کرد و شبانه بیرون آورد و به زید بن حارثه و همراهش سپرد و آن دو او را به حضور پیامبر (ص) بردند. محمد بن اسحاق می گوید: سلیمان بن یسار از ابو اسحاق دوسی از ابو هریره نقل می کند که می گفته است: پیامبر (ص) سریه ای را برای تصرف کاروانی از قریش که در آن کالاها و تنی چند از قریش بودند گسیل فرمود. من هم از افراد آن سریه بودم. پیامبر فرمود: اگر به هبّار بن اسود و نافع بن عبد قیس دست یافتید هر دو را در آتش بسوزانید. فردای آن روز کسی را پیش ما گسیل داشت و فرمود: به شما دستور داده بودم که اگر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص162
آن دو مرد را گرفتید بسوزانید و سپس اندیشیدم که برای هیچ کس جز خداوند متعال شایسته و سزاوار نیست کسی را با آتش عذاب کند، بنابراین اگر بر آن دو دست یافتید آن دو را بکشید و مسوزانید. می گوید [ابن ابی الحدید]: این حق برای جبریان وجود دارد که کسی از ایشان بگوید، مگر این نسخ چیزی پیش از رسیدن وقت عمل به آن نیست و عدلیان- معتزله- این را روا نمی شمرند. این سؤال دشواری است و پاسخی برای آن وجود ندارد مگر اینکه اصل این خبر را دفع کنیم یا به ضعف یکی از راویانش یا ابطال احتجاج به آن از این روی که خبر واحد است یا به گونه دیگری، و آن این است که ما برای پیامبر در احکام شریعت قائل به اجتهادیم و بسیاری از مشایخ ما هم بر همین عقیده اند و مذهب قاضی ابو یوسف، دوست ابو حنیفة، هم همین گونه است. به علاوه حدیث سوره براءة و نخست فرستادن آن با ابو بکر و سپس گسیل داشتن علی (ع) و گرفتن آن را از او در بین راه و خواندن آن برای اهل مکه هم همین گونه است، با آنکه در آغاز ابو بکر مأمور بود که آن نامه را برای مردم بخواند. اما بلاذری در این مورد چنین روایت کرده است که هبّار بن اسود از کسانی بوده است که هنگام بردن زینب از مکه به مدینه متعرض او شده است و رسول خدا (ص) به همه افراد سریه هایی که گسیل داشته فرموده است اگر بر او دست یافتند او را بسوزانند و سپس فرموده است با آتش جز خداوند شکنجه نمی کند و فرمان داد اگر بر او دست یافتند هر دو دست و هر دو پایش را قطع کنند و او را بکشند و بر او دست نیافتند. روز فتح مکه هم هبّار گریخت و سپس در مدینه، و گفته شده است در جعرانة- نام جایی است- پس از آنکه پیامبر (ص) از جنگ حنین فراغت یافت، به حضور رسول خدا (ص) آمد و مقابل ایشان ایستاد شهادتین بر زبان آورد و اسلامش پذیرفته شد و رسول خدا (ص) فرمان داد هیچ کس متعرض او نشود. سلمی کنیز پیامبر (ص) به هبّار گفت: خداوند هیچ چشمی را به تو روشن مدارد. پیامبر (ص) فرمود: «آرام بگیر که اسلام امور پیش از خود را محو کرده است.» بلاذری می گوید: زبیر بن عوّام می گفته است: پس از آن همه خشونت پیامبر (ص) نسبت به هبّار آن حضرت را می دیدم که با آزرم و بزرگواری سر خود را پایین می افکند
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص163
و هبّار از ایشان پوزش می خواست و آن حضرت از او. محمد بن اسحاق می گوید: ابو العاص همچنان بر شرک خود در مکه باقی ماند و زینب نزد پدرش در مدینه مقیم بود و اسلام میان آن دو جدایی انداخته بود- بر یکدیگر حرام بودند- تا آنکه پیش از فتح مکه ابو العاص با اموال خود و اموالی که قریش به مضاربه به او داده بودند برای بازرگانی به شام رفت و او مردی امین بود و چون از بازرگانی خود در شام آسوده شد و بازگشت به سریه ای که پیامبر (ص) گسیل فرموده بود برخورد که اموالش را گرفتند و خودش از چنگ ایشان گریخت. آن گروه اموال او را با خود به حضور پیامبر (ص) آوردند. ابو العاص شبانه بیرون آمد و خود را به مدینه و خانه زینب رساند و از او پناه خواست و زینب او را پناه داد. ابو العاص در طلب اموالی که افراد آن سریه از او گرفته بودند آمده بود. همینکه پیامبر (ص) تکبیرة الاحرام نماز صبح را فرمود و مردم هم تکبیر گفتند و اقتدا کردند زینب از صفه زنان با صدای بلند گفت: ای مردم من ابو العاص را پناه داده ام. پیامبر (ص) پس از آنکه نماز صبح را گزارد و سلام داد روی به مردم کرد و فرمود: ای مردم آیا شما هم آنچه را من شنیدم، شنیدید گفتند: آری. فرمود: همانا سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، من هم از آنچه گذشت تا همان هنگام که شما صدا را شنیدید اطلاع نداشتم و البته هر کس می تواند به دیگری پناه دهد. پیامبر (ص) آنگاه پیش دختر خود زینب رفت و فرمود: دختر جان او را گرامی بدار و پسندیده میزبانی کن و مبادا به تو دست یازد که تو بر او حلال نیستی. سپس پیام داد افراد آن سریه که اموال ابو العاص را گرفته بودند پیش ایشان آیند و به آنان فرمود: وضعیت این مرد را نسبت به ما می دانید و اموالی از او گرفته اید، اگر احسان کنید و اموالش را برگردانید ما این کار را دوست می داریم و اگر نخواهید غنیمتی است که خداوند به شما ارزانی فرموده است و شما سزاوارتر بر آن هستید، گفتند: ای رسول خدا اموالش را به او برمی گردانیم. و همه اموال و کالاهای او را به او پس دادند. و چنان بود که مردی ریسمانی را و دیگری مشک آب خشکیده و دیگری آفتابه حتی چوبهای سر مشکهای او را می آورد و می داد و همه اموال و کالاهای او را پس دادند و هیچ چیزی را از دست نداد
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص164
ابو العاص آنگاه به مکه رفت و چون به شهر رسید همه اموال افراد قریش را که برای مضاربه به او داده بودند به ایشان باز گرداند و چون از آن کار آسوده شد به آنان گفت: ای گروه قریش آیا برای کسی از شما مالی پیش من مانده است که نگرفته باشد گفتند: نه و خدایت پاداش دهاد که ترا با وفا و کریم یافته ایم. گفت: اینک گواهی می دهم که پروردگاری جز خداوند یکتا نیست و محمد رسول خداست. به خدا سوگند چیزی مرا از مسلمان شدن باز نداشت مگر بیم از این تصور شما که من می خواهم اموال شما را بخورم و با خود ببرم. اینک که خداوند اموالتان را به سلامت به شما برگرداند گواهی می دهم که مسلمان شده و از آیین محمد پیروی کرده ام، و سپس شتابان بیرون آمد و خود را به حضور پیامبر (ص) رساند. محمد بن اسحاق می گوید: داود بن حصین از عکرمه از ابن عباس برای من نقل کرد که پیامبر (ص) پس از شش سال زینب را با همان عقد و نکاح نخست و بدون عقد مجدد به ابو العاص برگرداند. واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) از کار اسیران فراغت یافت و خداوند عز و جل در جنگ بدر میان کفر و ایمان را مشخص فرمود. مشرکان و منافقان و یهودیان زبون شدند و در مدینه هیچ یهودی و منافقی باقی نماند مگر اینکه خاضع شد. گروهی از منافقان می گفتند ای کاش با محمد بیرون می رفتیم و به غنیمتی می رسیدیم. یهودیان با خود می گفتند او همان کسی است که نشانه هایش را در کتابهای خود دیده ایم و به خدا سوگند از این پس پرچمی برای او برافراشته نمی شود مگر اینکه پیروز خواهد شد. کعب بن اشرف گفت: امروز دل زمین بهتر از روی آن است اینان همه اشراف و سروران مردم و پادشاهان عرب و اهل منطقه امن و حرم بودند که کشته شدند. کعب به مکه رفت و به خانه وداعة بن ضبیره وارد شد و آنجا اشعاری در نکوهش مسلمانان و مرثیه کشته شدگان مشرکان در بدر سرود و از جمله چنین گفت: آسیاب بدر برای نابودی اهل آن به گردش آمد، آری که برای امثال بدر باید. گریست و اشک ریخت. بزرگان مردم بر گرد حوض آن کشته شدند. از خیر و نیکی دور نباشید همانا پادشاهان کشته شدند. مردمی که من در قبال به قدرت
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص165
رسیدن ایشان زبون می شوم می گویند ابن اشرف به صورت کعبی که بی تابی می کند در آمده است... واقدی می گوید: این ابیات را عبد الله بن جعفر و محمد بن صالح و ابن ابی الزناد برای من املاء کردند، چون کعب بن اشرف این ابیات را سرود، مردم در مکه آنها را از او فرا گرفتند و بهانه قرار دادند و مرثیه سرایی های خود را که قبلا از بیم شماتت مسلمانان حرام کرده بودند، آشکار ساختند. پسرکان و دخترکان در مکه این ابیات را می خواندند و قریش یک ماه بر کشتگان خود مویه کرد و هیچ خانه ای در مکه باقی نماند مگر آنکه در آن سوگواری و مویه بود. زنان موهای خود را آشفته کردند، گاه اسب و شتر مرد کشته شده را می آوردند و میان خود بر پا می داشتند و بر گردش مویه می کردند. زنان سوگوار به کوچه ها می آمدند و در کوچه ها پرده زده بودند و پشت آن سوگواری می کردند و مردم مکه خواب عاتکه و جهیم بن صلت را تصدیق می کردند. واقدی می گوید: کسانی از قریش که برای پرداخت فدیه اسیران به مدینه آمدند چهارده و گفته شده است پانزده مرد بوده اند و نخستین کس که آمد مطلب بن ابو وداعه بود و بقیه هم سه شب پس از او به مدینه آمدند. گوید: اسحاق بن یحیی برای من نقل کرد که از نافع بن جبیر پرسیدم میزان فدیه اسیران چه قدر بود گفت: از همه بیشتر چهار هزار درهم بود و سپس سه و دو هزار و هزار درهم، مگر نسبت به گروهی که مال نداشتند و پیامبر (ص) بر آنان منت نهاد و ایشان را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. پیامبر (ص) در مورد ابو وداعه فرموده بود او را در مکه پسر زیرک توانگری است که فدیه او را هر چه هم گران باشد خواهد پرداخت. چون او به مدینه آمد فدیه پدر خود را چهار هزار درهم پرداخت. ابو وداعه نخستین اسیری بود که فدیه اش پرداخت شد و قریش به مطلب پسر ابو وداعه که او را در حال آماده شدن برای رفتن پیش پدرش دیدند، گفتند: شتاب مکن که می ترسیم در مورد اسیران کار ما را خراب کنی و چون محمد درماندگی ما را ببیند میزان فدیه را بالا ببرد و گران کند و بر فرض که تو توانگری همه قوم به توانگری تو نیستند. او گفت: من تا هنگامی که شما برای پرداخت فدیه نرفته اید نخواهم رفت و بدین گونه با آنان خدعه کرد و همینکه آنان غافل شدند شبانه بر مرکب خود سوار شد و در چهار شب خود را به مدینه رساند و فدیه پدر خویش را چهار هزار درهم پرداخت کرد. چون قریش او را در این مورد نکوهش کردند گفت: من نمی توانستم پدر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص166
خود را در حال اسیری رها کنم و شما آسوده و بی خیال باشید. ابو سفیان بن حرب گفت: این پسر نوجوان به خویش و اندیشه خود شیفته است و کار را بر شما تباه می کند، من که به خدا سوگند برای پسرم عمرو فدیه نخواهم پرداخت، اگر چه یک سال هم در اسارت بماند مگر اینکه محمد خود او را آزاد کند. به خدا سوگند چنین نیست که از همه شما تهیدست تر باشم ولی دوست ندارم کاری را که موجب دشواری برای شما می شود انجام دهم و عمرو هم مانند یکی دیگر از اسیران شما خواهد بود. واقدی می گوید: نام کسانی که برای آزادی اسیران آمدند چنین است، از خاندان عبد شمس، ولید بن عقبة بن ابی معیط و عمرو بن ربیع برادر ابو العاص بن ربیع، از خاندان نوفل بن عبد مناف، جبیر بن مطعم، از خاندان عبد الدار بن قصیّ، طلحة بن ابی طلحه، از خاندان اسد بن عبد العزی بن قصی، عثمان بن ابی حبیش، از خاندان مخزوم عبد الله بن ابی ربیعه و خالد بن ولید و هشام بن ولید بن مغیرة و فروة بن سائب و عکرمة بن ابی جهل، از خاندان جمع ابیّ خلف و عمیر بن وهب از خاندان سهم مطلب بن ابی وداعه و عمرو بن قیس، از خاندان مالک بن حسل، مکرز بن حفص بن احنف، همه ایشان برای پرداخت فدیه خویشاوندان و وابستگان خود به مدینه آمدند. جبیر بن مطعم می گفته است از همان هنگام که برای پرداخت فدیه به مدینه رفتم اسلام در دل من جا گرفت و چنان بود که شنیدم پیامبر، که درود خداوند بر او و خاندانش باد، در نماز مغرب سوره «و الطور» را خواند و از همان لحظه اسلام در دل من رخنه کرد.
سخن درباره نام اسیران بدر و کسانی که آنان را اسیر کردند:
واقدی می گوید: از بنی هاشم عباس بن عبد المطلب که او را ابو الیسر کعب بن عمرو اسیر کرد و عقیل بن ابی طالب که او را عبید بن اوس ظفری اسیر کرد و نوفل بن حارث بن عبد المطلب که او را جبّار بن صخر اسیر کرد و هم پیمانی از بنی هاشم که از قبیله فهر بود به نام عتبة، چهار تن. از خاندان مطلب بن عبد مناف، سائب بن عبید و عبید بن عمرو بن علقمه، دو تن که هر دو را سلمة بن اسلم بن حریش اشهلی اسیر کرد. واقدی می گوید: این موضوع را ابن ابی حبیبة برای من نقل کرد و گفت برای آزادی آن دو کسی نیامد و چون مالی نداشتند پیامبر (ص) بدون دریافت فدیه آزادشان فرمود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص167
از خاندان عبد شمس بن عبد مناف، عقبة بن ابی معیط که به فرمان رسول خدا (ص) او را عاصم بن ثابت بن ابی الافلح گردن زد، او را عبد الله بن ابو سلمه عجلانی اسیر کرده بود. حارث بن ابی وجزة بن ابی عمرو بن امیه را سعد بن ابی وقاص اسیر کرده بود و ولید بن عقبة بن ابی معیط برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم فدیه او را پرداخت کرد. واقدی می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) فرمان داد اسیران را رد کنند و سپس میان اصحاب خود قرعه کشید، ابن حارث باز هم در سهم سعد بن ابی وقاص که خودش او را اسیر کرده بود قرار گرفت. عمرو بن ابی سفیان که علی بن ابی طالب (ع) او را اسیر کرد در قرعه کشی در سهم رسول خدا (ص) قرار گرفت و پیامبر (ص) او را بدون دریافت فدیه با سعد بن نعمان بن اکال از بنی معاویه که برای عمره به مکه رفته بود و زندانی شد و مشرکان رهایش نمی کردند مبادله فرمود. محمد بن اسحاق در کتاب المغازی خود روایت می کند که عمرو بن ابی سفیان را علی (ع) در جنگ بدر اسیر کرد، مادر عمرو، دختر عقبة بن ابی معیط بود. عمرو همچنان در دست پیامبر (ص) باقی ماند و به ابو سفیان گفتند آیا فدیه پسرت عمرو را نمی پردازی گفت: آیا باید هم خون بدهم و هم مال پسرم حنظله را کشتند حالا فدیه عمرو را هم بدهم تا رهایش کنند، در دست آنان باشد و تا هر وقت می خواهند او را نگهدارند. در همان حال که عمرو در مدینه زندانی بود، سعد بن نعمان بن اکّال از قبیله بنی عمرو بن عوف که پیر مردی بود و از آنچه ابو سفیان نسبت به او انجام دهد بیم نداشت، همراه یکی از زنان خود برای انجام عمره به مکه آمد قریش هم عهد کرده بودند که متعرض حاجیان و عمره گزاران نشوند، ولی ابو سفیان او را گرفت و در مکه به عوض پسر خود عمرو زندانی کرد و برای گروهی از مردم مدینه این شعر را فرستاد: ای خویشاوندان ابن اکّال فریاد خواهی او را پاسخ دهید شما که پیمان بسته اید این سرور سالخورده را رها نکنید. ولی خاندان عمرو بن عوف زبون و فرو مایه اند اگر این قید و بند را از اسیر خود برندارند. چون این شعر و خبر به اطلاع خاندان عمرو بن عوف رسید به حضور پیامبر (ص) رفتند و خبر را به اطلاع ایشان رساندند و تقاضا کردند عمرو پسر ابو سفیان را در اختیار ایشان بگذارد تا او را با سعد بن نعمان مبادله کنند و رسول خدا (ص) چنان فرمود و آنان عمرو را به مکه و پیش ابو سفیان فرستادند و او هم سعد را آزاد کرد. حسان بن ثابت در
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص168
پاسخ ابو سفیان چنین سروده است: اگر سعد آزاد می بود آن روز در مکه پیش از آنکه اسیر شود بسیاری از شما را می کشت، با شمشیر تیز برنده و کمانی که از چوب نبع ساخته شده است و چون تیر از آن رها می شود بانگ ناله اش برمی خیزد. ابو العاص بن ربیع را خراش بن صمه اسیر کرد و برادرش عمرو بن ربیع برای پرداخت فدیه او آمد. فدیه هم پیمانی از ایشان به نام ابو ریشه را نیز عمرو بن ربیع پرداخت و عمرو بن ازرق را هم عمرو بن ربیع آزاد کرد. عمرو بن ازرق پس از قرعه کشی در سهم تمیم، برده آزاد کرده خراش بن صمه، قرار گرفته بود. عقبة بن حارث حضرمی را عمارة بن حزم اسیر کرد ولی پس از قرعه کشی در سهم ابی بن کعب قرار گرفت و عمرو بن ابو سفیان بن امیه فدیه او را پرداخت. و ابو العاص بن نوفل بن عبد شمس که عمار بن یاسر او را اسیر کرد و برای آزادی و پرداخت فدیه او پسر عمویش آمد، جمعا هشت تن. از خاندان نوفل بن عبد مناف، عدی بن خیار که خراش بن صمه او را اسیر کرد و عثمان بن عبد شمس برادر زاده عتبة بن غزوان که هم پیمان ایشان بود و او را حارثة بن نعمان اسیر کرده بود، و ابو ثور که او را ابو مرثد غنوی اسیر کرده بود، جمعا سه تن که هر سه تن را جبیر بن مطعم با پرداخت فدیه آزاد کرد. از خاندان عبد الدار بن قصی ابو عزیز بن عمیر که او را ابو الیسر اسیر گرفت اما در قرعه کشی در سهم محرز بن نضله قرار گرفت. واقدی می گوید: ابو عزیز برادر پدر و مادری مصعب بن عمیر بود و مصعب به محرز بن نضله گفت: او را ارزان از دست ندهی که مادری بسیار توانگر در مکه دارد. ابو عزیز به مصعب گفت: ای برادر سفارش تو نسبت به برادرت چنین است مصعب گفت: محرز برادر من است نه تو، و مادرش برای فدیه او چهار هزار درهم فرستاد و این پس از آن بود که پرسیده بود بیشترین مبلغی که برای افراد قریش فدیه پرداخته اند چقدر است، گفته بودند چهار هزار درهم و او چهار هزار درهم را فرستاد. اسود بن عامر بن حارث بن سباق که او را حمزة بن عبد المطلب اسیر کرده بود، جمعا دو تن که برای آزادی و پرداخت فدیه آن دو طلحة بن ابی طلحه به مدینه آمد. از خاندان اسد بن عبد العزی بن قصی، سائب بن ابی حبیش بن مطلب بن اسد بن عبد العزی که او را عبد الرحمان بن عوف اسیر کرد و عثمان بن حویرث بن عثمان بن اسد
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص169
بن عبد العزی که او را حاطب بن ابی بلتعه اسیر کرد، و سالم بن شمّاخ که او را سعد بن ابی وقاص اسیر کرد و برای پرداخت فدیه این سه تن عثمان بن ابی حبیش آمد و برای هر یک چهار هزار درهم فدیه پرداخت. از خاندان تمیم بن مره مالک بن عبد الله بن عثمان که او را قطبه بن عامر بن حدیده اسیر گرفت و او در مدینه به حال اسیر درگذشت. از خاندان مخزوم، خالد بن هشام بن مغیره که او را سواد بن غزیه اسیر کرد، و امیة بن ابی حذیفة بن مغیره که او را بلال اسیر کرد، و عثمان بن عبد الله بن مغیرة که در جنگ نخله گریخته بود و او را واقد بن عبد الله تمیمی در جنگ بدر اسیر کرد و به او گفت: سپاس خداوندی را که امروز مرا بر تو که در جنگ نخله گریختی پیروز فرمود. برای پرداخت فدیه این سه تن عبد الله بن ابی ربیعه آمد و برای هر یک چهار هزار درهم فدیه داد. ولید بن ولید بن مغیره که او را عبد الله بن جحش اسیر کرد، برای پرداخت فدیه او دو برادرش خالد و هشام پسران ولید آمدند، هشام می خواست برای فدیه او سه هزار درهم بپردازد ولی عبد الله بن جحش از پذیرفتن آن خودداری کرد. خالد به برادر خود هشام گفت: چون ولید برادر مادری تو نیست چنین می کنی و حال آنکه به خدا سوگند هر چه عبد الله بگوید برای آزادی ولید انجام می دهم. چون فدیه او را به چهار هزار درم پرداختند، او را با خود از مدینه آوردند و چون به ذو الحلیفه رسیدند ولید گریخت و به حضور پیامبر (ص) بازگشت و مسلمان شد. به او گفتند: کاش پیش از آنکه فدیه ات پرداخت می شد مسلمان می شدی گفت: خوش نداشتم تا همچون افراد قوم خود فدیه نپرداخته ام، مسلمان شوم. واقدی می گوید: و گفته شده است ولید بن ولید را سلیط بن قیس مازنی اسیر گرفته است، و قیس بن سائب که او را عبدة بن حسحاس اسیر کرد و چون می پنداشت ثروتمند است او را مدتی پیش خود باز داشت تا آنکه برادرش فروة بن سائب برای پرداخت فدیه او آمد و مدتی ماند و سرانجام همان چهار هزار درم را پرداخت ولی مقداری از فدیه او کالا بود. از خاندان ابو رفاعة، صیفی بن ابی رفاعة بن عائذ بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، که او را مردی از مسلمانان اسیر کرد و چون مالی نداشت مدتی همانجا ماند و سرانجام آن مرد او را رها کرد. و ابو المنذر بن ابی رفاعة بن عائذ که واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است و فدیه او دو هزار درهم پرداخت شد. و عبد الله بن سائب بن عائذ بن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص170
عبد الله که کنیه اش ابو عطاء بود و او را سعد بن ابی وقاص اسیر کرد و فدیه او هزار درهم پرداخت شد. و مطلب بن حنطب بن حارث بن عبید بن عمیر بن مخزوم که او را ابو ایوب انصاری اسیر کرد و چون مالی نداشت پس از مدتی ابو ایوب او را آزاد کرد. و خالد بن اعلم عقیلی هم پیمان بنی مخزوم و هموست که این بیت را سروده و گفته است: چنان نیستیم که از پاشنه های پای ما خون بریزد بلکه همواره بر پشت پاهایمان خون می چکد- یعنی هیچ گاه پشت به جنگ نمی دهیم و همیشه رویاروییم- . محمد بن اسحاق می گوید: همو نخستین کسی بود که پشت به جنگ داد و گریخت، او را خبّاب بن منذر بن جموح اسیر کرد و برای پرداخت فدیه او عکرمة بن ابی جهل آمد. جمعا ده تن. از خاندان جمح عبد الله بن ابیّ بن خلف که او را فروة بن ابی عمرو بیاضی اسیر کرد پدرش ابیّ بن خلف برای پرداخت فدیه او آمد و فروة مدتی از قبول فدیه خود داری کرد، و ابو عزه عمرو بن عبد الله بن وهب که رسول خدا (ص) او را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود. او شاعری بد زبان بود و پیامبر (ص) پس از اینکه در جنگ احد او را اسیر گرفتند کشت. واقدی ننوشته است چه کسی او را در جنگ بدر اسیر کرده است. وهب بن عمیر بن وهب که او را رفاعة بن رافع زرقی اسیر گرفت و پدرش عمیر بن وهب برای پرداخت فدیه او آمد که چون مسلمان شد پیامبر (ص) پسرش را بدون دریافت فدیه آزاد فرمود، و ربیعة بن دراج بن عنبس بن وهبان بن وهب بن حذاقة بن جمح که فقیر بود و چیزی اندک از او گرفته و آزاد شد و واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است، وفا که، برده آزاد کرده امیة بن خلف، که سعد بن ابی وقاص اسیرش کرد، جمعا پنج تن. از خاندان سهم بن عمرو، ابو وداعة بن ضبیرة و او نخستین اسیری بود که فدیه اش پرداخت شد. پسرش مطلب برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم پرداخت و واقدی ننوشته است چه کسی او را اسیر کرده است. و فروة بن قیس بن عدی بن حذافة بن سعید بن سهم که او را ثابت بن اقزم اسیر گرفت و عمرو بن قیس برای پرداخت فدیه او آمد و چهار هزار درهم پرداخت کرد. و حنظلة بن قبیصة بن حذاقة بن سعد که عثمان بن مظعون او را اسیر کرد و حجاج بن حارث بن قیس بن سعد بن سهم که او را نخست عبد الرحمان بن عوف اسیر کرد و گریخت و سپس ابو داود مازنی او را به اسیری گرفت، جمعا چهار تن.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص171
از خاندان مالک بن حسل، سهیل بن عمرو بن عبد شمس بن عبدود بن نصر بن مالک، که او را مالک بن دخشم اسیر کرد و برای پرداخت فدیه او مکرز بن حفص بن احنف آمد و در مورد مبلغ به توافق رسید که چهار هزار درهم بپردازد. گفتند: مال را بیاور، گفت: آری اینک مردی را به جای مردی دیگر یا پایی را به جای پای دیگر در بند کنید- مرا به جای او بگیرید- چنان کردند و سهیل را آزاد ساختند و مکرز بن حفص را پیش خود باز داشتند، تا آنکه سهیل از مکه مال را فرستاد و عبد الله بن زمعة بن قیس بن نصر بن مالک که او را عمیر بن عوف، برده آزاد کرده سهیل بن عمرو، اسیر گرفته بود، و عبد العزّی بن مشنوء بن وقدان بن عبد شمس بن عبدود که او را نعمان بن مالک اسیر کرد. نام عبد العزّی را پس از اینکه مسلمان شد پیامبر (ص) به عبد الرحمان تغییر داد، جمعا سه تن. از خاندان فهر طفیل بن ابی قنیع که جمعا چهل و شش اسیرند. در کتاب واقدی آمده است اسیرانی که شمار و نامشان شناخته شده است چهل و نه تن بوده اند ولی واقدی توضیح دیگری درباره این جمله خود نداده است. واقدی همچنین از قول سعید بن مسیب نقل می کند که گفته است: شمار اسیران هفتاد تن بوده است و شمار کشته شدگان بیش از هفتاد است جز اینکه اسیران معروف و شناخته شده همینها که نام بردیم هستند و مورخان نامهای اسیران دیگر را ثبت نکرده اند.
سخن درباره کسانی از مشرکان که در بدر اطعام کردند:
واقدی می گوید: آنچه مورد اتفاق است و در آن خلافی نیست این است که آنان نه تن بوده اند، از خاندان عبد مناف، حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف، و عتبه و شیبه پسران ربیعة بن عبد شمس. از خاندان اسد بن عبد العزی، زمعة بن اسود بن مطلب بن اسد و نوفل بن خویلد که معروف به ابن العدویه است. از خاندان مخزوم، ابو جهل عمرو بن هشام بن مغیرة. از خاندان جمح، امیة بن خلف. از خاندان سهم، نبیه و منبه پسران حجاج که همین نه تن هستند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص172
واقدی می گوید: سعید بن مسیب می گفته است: هیچ کس در بدر اطعام نکرد مگر آنکه کشته شد. واقدی همچنین می گوید: گروهی دیگر را هم در زمره اطعام کنندگان در بدر نام برده اند که در مورد آنان اختلاف است، مثل سهیل بن عمرو و ابو البختری و کسان دیگری غیر آن دو. گوید: اسماعیل بن ابراهیم از موسی بن عقبه برای من نقل کرد که می گفته است: نخستین کس که برای مشرکان شتر کشت ابو جهل بود که در مرّ الظهران ده شتر کشت و پس از او امیة بن خلف در عسفان نه شتر کشت. سپس سهیل بن عمرو در قدید ده شتر کشت. از آنجا به سوی آبهای کنار دریا رفتند، راه را گم کردند و همانجا یک روز ماندند و شیبة برای ایشان نه شتر کشت. سپس به ابواء رسیدند و قیس جمحی برای آنان نه شتر کشت و پس از او عتبه ده شتر کشت و سپس حارث بن عمرو برای آنان نه شتر کشت و ابو البختری کنار آب بدر ده شتر و پس از او مقیس بن ضبابه هم کنار آب بدر نه شتر کشتند و آنگاه جنگ آنان را به خود مشغول داشت. واقدی می گوید: ابن ابی الزناد می گفت: به خدا سوگند گمان نمی کردم که مقیس یارای کشتن یک شتر داشته باشد. واقدی سپس افزوده است که من قیس جمحی را نمی شناسم، ولی ام بکر از قول پسرش مسور بن مخرمة نقل می کند که می گفته است معمولًا چند تن در طعام دادن شرکت می کردند که به نام یکی از ایشان نسبت داده و در مورد دیگران سکوت می شد. محمد بن اسحاق روایت می کند که عباس بن عبد المطلب هم در بدر از اطعام کنندگان بوده است و همچنین طعیمة بن عدی که او و حکیم و حارث بن عامر بن نوفل با یکدیگر نوبت داشتند و ابو البختری هم با حکیم بن حزام نوبت داشت. نضر بن حارث بن کلدة بن علقمه بن عبد مناف بن عبد الدار هم از اطعام کنندگان بود. ابن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) کشته شدن حارث بن عامر را خوش نمی داشت و روز جنگ بدر فرمود: هر کس از شما بر او دست یافت او را برای یتیمان خاندان نوفل رها کند. قضا را او در معرکه کشته شد.
سخن درباره مسلمانانی که در جنگ بدر شهید شدند:
واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر برای من نقل کرد و گفت: از زهری پرسیدم در بدر چند تن از مسلمانان کشته شدند گفت: چهارده تن، شش تن از مهاجران و هشت تن از انصار.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص173
گوید: از خاندان مطلب بن عبد مناف، عبیدة بن حارث که او را شیبة بن ربیعة کشته است و در روایت واقدی عتبه او را کشته است و پیامبر (ص) عبیده را در منطقه صفراء به خاک سپردند. از خاندان زهره، عمیر بن ابی وقاص که او را عمرو بن عبدود سوار کار احزاب کشته است و عمیر بن عبدود ذو الشمالین هم پیمان بنی زهرة بن خزاعة که او را ابو اسامة جشمی کشته است. از خاندان عدی بن کعب، عاقل بن ابو البکیر که اصل او از قبیله سعد بن بکر و هم پیمان بنی عدی است و او را مالک بن زهیر جشمی کشته است و مهجع برده آزاد کرده عمر بن خطاب که او را عامر بن حضرمی کشته است و گفته شده است مهجع نخستین کسی از مهاجران است که کشته شده است. از خاندان حارث بن فهر، صفوان بن بیضاء که او را طعیمة بن عدی کشته است و اینان شش تنی هستند که از مهاجران در جنگ بدر شهید شده اند. از انصار، از خاندان عمرو بن عوف، مبشر بن عبد المنذر که او را ابو ثور کشته است و سعد بن خیثمه که او را عمرو بن عبدود و نیز گفته شده طعیمة بن عدی کشته است و از خاندان عمرو بن نجّار، حارثة بن سراقه که حبان بن عرقه تیری به او زد که به حنجره اش خورد و او را کشت. از خاندان مالک بن نجار، عوف و معوذ دو پسر عفراء که آن دو را ابو جهل کشته است. از خاندان سلمه بن حرام، عمیر بن حمام بن جموح که او را خالد بن اعلم عقیلی کشته است و گفته می شود عمیر بن حمام نخستین شهید از انصار است و نیز گفته شده است نخستین شهید انصار حارث بن سراقة است. از خاندان زریق، رافع بن معلی که او را عکرمة بن ابی جهل کشته است از خاندان حارث بن خزرج، یزید بن حارث بن قسحم که او را نوفل بن معاویه دیلی کشته است و این هشت تن شهیدان انصارند. واقدی می گوید: عکرمة از ابن عباس نقل می کند که می گفته است: انسة برده آزاد کرده پیامبر (ص) هم در جنگ بدر کشته شده است. و روایت شده است که معاذ بن ماعص در جنگ بدر زخمی شد و از همان زخم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص174
در مدینه درگذشت و عبید بن سکن هم زخمی شد و زخمش چرکین گردید و چون به مدینه آمد از همان زخم درگذشت.
سخن درباره کسانی از مشرکان که در بدر کشته شدند و نام کشندگان ایشان:
واقدی می گوید: از خاندان عبد شمس بن عبد مناف، حنظلة پسر ابو سفیان بن حرب که او را علی بن ابی طالب (ع) کشته است. و حارث بن حضرمی که او را عمار بن یاسر کشته است. و عامر بن حضرمی که او را عاصم بن ثابت بن ابی الافلح کشته است. و عمیر بن ابی عمیر و پسرش که از موالی خاندان عبد شمس بودند عمیر بن ابی عمیر را سالم برده آزاد کرده ابو حذیفه کشته است و واقدی نام کشنده پسر او را ننوشته است. و عبیدة بن سعید بن عاص که او را زبیر بن عوام کشته است. و عاص بن سعید بن عاص که او را علی (ع) کشته است. و عقبة بن ابی معیط را به فرمان رسول خدا (ص) عاصم بن ثابت گردن زد و او را اعدام کرد. بلاذری روایت کرده است که او را پس از اعدام بر دار کشیدند و او نخستین بردار کشیده در اسلام است و ضرار بن خطاب درباره او چنین سروده است: ای چشم بر عقبة بن ابان که شاخه تنومند قبیله فهر و سوار کار همه دلیران بود بگری. و عتبة بن ربیعة که او را حمزة بن عبد المطلب کشته است و شیبة بن ربیعة که او را عبیدة بن حارث و حمزه و علی کشته اند و هر سه در کشتن او شریکند، و ولید بن عتبة بن ربیعه که او را علی بن ابی طالب علیه السّلام کشته است. و عامر بن عبد الله هم پیمان ایشان که او را هم علی (ع) کشته است و نیز گفته شده است سعد بن معاذ او را کشته است، جمعا دوازده تن. از خاندان نوفل به عبد مناف، حارث بن نوفل که او را خبیب بن یساف کشته است، و طعیمة بن عدی که کنیه اش ابو الریان بوده است به روایت واقدی، حمزة بن عبد المطلب و به روایت محمد بن اسحاق، علی (ع) او را کشته اند. بلاذری روایت غریبی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص175
نقل کرده و گفته است طعیمة بن عدی در جنگ بدر اسیر شد و پیامبر (ص) به دست حمزه او را اعدام کرد، جمعا دو تن. از خاندان اسد بن عبد العزی، زمعة بن اسود که او را ابو دجانه کشته است و هم گفته اند که او را حارث بن جذع کشته است، و پسرش حارث بن زمعة که او را علی، (ع)، کشته است. و عقیل بن اسود بن مطلب که او را علی و حمزه کشته اند و هر دو در کشتن او شرکت داشته اند. واقدی می گوید: ابو معشر برای من نقل کرد که علی، (ع)، به تنهایی او را کشته است و هم گفته اند ابو داود مازنی به تنهایی او را کشته است، و ابو البختری که همان عاص بن هشام است، و او را مجذر بن زیاد، و گفته اند ابو الیسر کشته اند. و نوفل بن خویلد بن اسد بن عبد العزی که همان ابن العدویه است و او را علی (ع) کشته است، جمعا پنج تن. از خاندان عبد الدار بن قصی، نضر بن حارث بن کلدة که علی (ع) به فرمان پیامبر (ص) او را با شمشیر گردن زد. نضر را مقداد بن عمرو اسیر کرده بود و او به مقداد وعده داده بود که با فدیه گرانی خود را آزاد خواهد کرد و چون او را پیش آوردند که گردنش را بزنند، مقداد گفت: ای رسول خدا، من عائله مندم و دین را هم بسیار دوست می دارم. پیامبر (ص) عرضه داشت: پروردگارا مقداد را از فضل خود بی نیاز فرمای، ای علی برخیز و گردنش را بزن. و زید بن ملیص، که برده آزاد کرده عمرو بن هاشم بن عبد مناف بود و اصل او از خاندان عبد الدار است، او را علی (ع) و نیز گفته شده است بلال کشته اند، جمعا دو تن. از خاندان تیم بن مرة، عمیر بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرة که او را علی (ع) کشته است و عثمان بن مالک بن عبید الله بن عثمان که صهیب او را کشته است، جمعا دو تن. ضمنا بلاذری عثمان بن مالک را نام نبرده است. از خاندان مخزوم بن یقظه، از اعقاب مغیرة بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، ابو جهل عمرو بن هشام بن مغیره که معاذ بن عمرو بن جموح و معوذ و عوف پسران عفراء بر او ضربت زدند و عبد الله بن مسعود سرش را از تن جدا کرد. و عاص بن هاشم بن مغیره، دایی عمر بن خطاب، که او را عمر کشته است. و عمرو بن یزید بن تمیم تمیمی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص176
هم پیمان ایشان که او را عمار بن یاسر و هم گفته شده است علی (ع) کشته است. از اعقاب ولید بن مغیرة، ابو قیس ولید بن ولید برادر خالد بن ولید که او را علی، (ع)، کشته است. و از اعقاب فاکه بن مغیره، ابو قیس فاکه بن مغیره که او را حمزة بن عبد المطلب و گفته شده است حباب بن منذر کشته اند. از اعقاب امیة بن مغیره، مسعود بن ابی امیه که او را علی بن ابی طالب (ع) کشته است. از اعقاب عائذ بن عبد الله بن عمیر بن مخزوم، از تیره بنی رفاعة، امیة بن عائذ بن رفاعة که سعد بن ربیع او را کشته است، و ابو المنذر بن ابی رفاعه که سعد بن عدی عجلانی او را کشته است، و عبد الله بن ابی رفاعه که علی (ع) او را کشته است و زهیر بن ابی رفاعة که ابو اسید ساعدی او را کشته است، و سائب بن ابی رفاعة که عبد الرحمان بن عوف او را کشته است. از اعقاب ابو السائب مخزومی، که همان صیفی بن عائذ بن عبد الله بن عمر بن مخزوم است، سائب بن ابی السائب که او را زبیر بن عوام کشته است، و اسود بن عبد الاسد بن هلال بن عبد الله بن عمر بن مخزوم که او را حمزة بن عبد المطلب کشته است و هم پیمانی از ایشان به نام عمرو بن شیبان که او را یزید بن قیس کشته است و هم پیمان دیگری به نام جبار بن سفیان که برادر عمرو بن سفیان است و او را ابو بردة بن نیار کشته است. از اعقاب عمران بن مخزوم، حاجز بن سائب بن عویمر بن عائذ که علی (ع)، او را کشته است. بلاذری روایت می کند که ابن حاجز و برادرش عویمر بن سائب را علی بن ابی طالب (ع) کشته است، و عویمر بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم که نعمان بن ابی مالک او را کشته است. جمعا نوزده تن. از خاندان جمح بن عمرو بن هصیص، امیة بن خلف که او را خبیب بن یساف و بلال با یکدیگر کشته اند. واقدی می گوید: معاذ بن رفاعة بن رافع می گفته است او را ابو رفاعة بن رافع کشته است، و علی بن امیة بن خلف که او را عمار بن یاسر کشته است، و اوس بن مغیرة بن لوذان که او را علی (ع) و عثمان بن مظعون کشته اند و هر دو در کشتن او شرکت داشته اند، جمعا سه تن.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص177
از خاندان سهم، منبه بن حجاج که او را علی (ع) کشت و نیز گفته شده است ابو اسید ساعدی او را کشته است، و نبیه بن حجاج که او را علی (ع) کشته است و عاص بن منبه بن حجاج که او را هم علی (ع) کشته است، و ابو العاص بن قیس بن عدی بن سعد بن سهم که ابو دجانه او را کشت. واقدی می گوید: ابو معشر برای من از قول اصحاب خود نقل کرد که او را هم علی (ع) کشته است، و عاص بن ابی عوف بن صبیرة بن سعید بن سعد که او را ابو دجانه کشته است، جمعا پنج تن. و از خاندان عامر بن لوی از اعقاب مالک بن حسل، معاویة بن عبد قیس که از هم پیمانان ایشان است و عکاشة بن محصن او را کشته است و هم پیمانی دیگر به نام معبد بن وهب از قبیله کلب که او را ابو دجانه کشته است، جمعا دو تن. بنا به روایت واقدی همه مشرکانی که در جنگ بدر کشته یا اعدام شده اند پنجاه و دو مردند که علی (ع) از این گروه بیست و چهار تن را کشته یا در کشتن آنها شرکت داشته است. روایات بسیاری نقل شده است که شمار مشرکان کشته شده در بدر هفتاد تن بوده اند ولی آنانی که شناخته و نام برده شده اند همین ها هستند که نام بردیم.در روایات شیعه آمده است که زمعة بن اسود بن مطلب را علی کشته است ولی روایات مشهور حاکی از آن است که او حارث بن زمعه را کشته است و زمعة را ابو دجانه کشته است.
سخن درباره مسلمانانی که در جنگ بدر حاضر شدند:
واقدی می گوید: شمار آنان و هشت نفری که غایب بودند و پیامبر (ص) سهم آنان را از غنایم پرداخت، سیصد و سیزده مرد بوده است، واقدی می گوید: که همین شمار در اغلب روایات آمده است. او افزوده است که در جنگ بدر از مسلمانان هیچ کس غیر از افراد قرشی و هم پیمان ایشان و افراد انصار و هم پیمان یا وابستگان ایشان شرکت نکرده است. همچنین مشرکانی که در جنگ بدر شرکت کردند فقط قرشی یا هم پیمان یا وابسته ایشان بودند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص178
گوید: شمار مسلمانان قرشی و وابستگان و هم پیمانان ایشان هشتاد و شش تن و شمار انصار و وابستگان و هم پیمانان ایشان دویست و بیست و هفت تن بودند. تفصیل اسامی مسلمانانی که در بدر شرکت داشتند در کتابهای محدثان آمده است و من از نقل آن در این موضع خود داری می کنم.
داستان جنگ احد:
فصل چهارم در شرح جنگ احد است و ما به عادت خود که در جنگ بدر داشتیم، نخست آن را از کتاب مغازی واقدی، که خدایش رحمت کناد، می آوریم و سپس افزونیهایی را که ابن اسحاق و بلاذری آورده اند، به مقتضای حال ذکر می کنیم. واقدی می گوید: چون مشرکانی که در بدر شرکت کرده بودند به مکه بازگشتند، کالاهایی را که ابو سفیان بن حرب همراه کاروان از شام آورده بود در دار الندوه موجود دیدند. قریش همواره همین گونه رفتار می کردند. ابو سفیان هم به سبب حاضر نبودن صاحبان کالا آن را از جای خود تکان نداد و پراکنده نساخت. اشراف قریش، اسود بن عبد المطلب بن اسد، جبیر بن مطعم، صفوان بن امیة، عکرمة بن ابی جهل، حارث بن هشام، عبد الله بن ابی ربیعه و حویطب بن عبد العزی پیش ابو سفیان رفتند و گفتند: ای ابو سفیان بنگر این کالاهایی را که آورده و نگه داشته ای، می دانی که اموال مردم مکه و کالاهای قریش است و همگی خوشحال خواهند بود که بتوانند با آن لشکری گران به جنگ محمد گسیل دارند و خود به خوبی می دانی که چه کسانی از پدران و پسران و خاندان ما کشته شده اند، ابو سفیان گفت: قریش به این کار راضی هستند گفتند: آری. گفت: من نخستین کس هستم که به این خواسته پاسخ مثبت می دهم و خاندان عبد مناف هم با من هم عقیده اند و به خدا سوگند که من خود خونخواه سوگوار و کینه توزم که پسرم حنظله و اشراف قوم من در بدر کشته شده اند. اموال و کالاهای آن کاروان همچنان بر جای ماند تا آماده خروج برای احد شدند و آن هنگام آنها را فروختند و تبدیل به طلا کردند. همچنین گفته شده است که آنان به ابو سفیان گفتند
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص179
کالاها را بفروش و سودش را کنار بگذار. شمار شتران آن کاروان هزار شتر بود و ارزش اموال پنجاه هزار دینار. قریش معمولا در بازرگانی خود از هر دینار یک دینار سود می برد و مقصد بازرگانی ایشان در شام، غزّه بود و از آن به جای دیگر نمی رفتند. ابو سفیان کالاهای خاندان زهره را به بهانه اینکه آنان از میان راه جنگ بدر برگشته اند توقیف کرده بود. ابو سفیان آماده پرداخت اموال خاندان مخرمة بن نوفل و اعقاب پدری او و خاندان عبد مناف بن زهره بود ولی مخرمة از پذیرش آن خود داری کرد، مگر اینکه همه اموال بنی زهره پرداخت شود. اخنس هم اعتراض کرد و گفت: چرا باید از میان همه فقط کالاهای بنی زهره تسلیم نشود. ابو سفیان گفت: چون ایشان از همراهی با قریش برگشته اند. اخنس گفت: این تو بودی که به قریش پیام فرستادی برگردید که ما کاروان را از خطر رهاندیم و بیهوده بیرون نروید، و ما برگشتیم، و بدین گونه بنی زهره اصل سرمایه خویش را گرفتند. برخی از مردم مکه هم که ناتوان بودند و عشیره و حمایت کننده ای نداشتند تمام سرمایه و سود خود را گرفتند. واقدی می گوید: این مسأله نشان می دهد که آن قوم فقط سود سرمایه خود را برای هزینه لشکر کشی پرداخته اند و خداوند در مورد ایشان این آیه را نازل فرموده است: «همانا آنان که کافرند مالهای خود را هزینه می کنند که از راه خدا باز دارند...» تا آخر آیه. واقدی می گوید: چون تصمیم به حرکت گرفتند، گفتند: میان اعراب می رویم و از ایشان یاری می جوییم که پرستندگان بت منات از فرمان ما سرپیچی و از یاری ما خود داری نمی کنند، آنان از همه عرب پیوند خویشاوندی ما را بیشتر رعایت می کنند و از احابیش- هم پیمانان قریش از قبیله قاره- وفادارتر و فرمانبردارترند. و بر این عقیده شدند که چهار تن را برای دعوت اعراب بفرستند و آنان میان قبایل بروند و از ایشان یاری بجویند. عمرو بن عاص و هبیرة بن وهب و ابن زبعری و ابو عزه جمحی را نامزد این کار کردند. ابو عزه نپذیرفت و گفت: محمد در جنگ بدر بر من منّت نهاده است و من هم سوگند خورده و پیمان بسته ام که هرگز دشمنی را بر ضد او یاری ندهم. صفوان بن امیه پیش او رفت و گفت: برای انجام این کار برو. او نپذیرفت و گفت: من در جنگ بدر با محمد پیمان بسته ام که هرگز دشمنی را بر ضد او یاری ندهم و من باید به پیمانی که با او
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص180
بسته ام وفادار باشم. او بر من منت نهاده و آزادم کرده است و حال آنکه نسبت به هیچ اسیری چنان نکرده است یا او را کشته است یا از او فدیه گرفته است. صفوان به او گفت: همراه ما بیا، اگر به سلامت ماندی آنچه مال بخواهی به تو خواهم داد و اگر کشته شدی زن و فرزند و نانخورهای تو همراه نانخورهای خود من خواهند بود، ولی ابو عزه همچنان نپذیرفت، فردای آن روز صفوان و جبیر بن مطعم با یکدیگر پیش او رفتند و صفوان همان سخن خود را تکرار کرد و او نپذیرفت. جبیر بن مطعم به ابو عزه گفت: نمی پنداشتم چندان زنده بمانم که ببینم ابو وهب صفوان پیش تو آید و تقاضایی کند و تو نپذیری، حرمت او را پاس دار. ابو عزه گفت: خواهم آمد. گوید: ابو عزه میان قبایل عرب بیرون شد و آنان را فرا می خواند و جمع می کرد و این ابیات را می سرود: ای پسران رزمنده و پایدار پرستندگان منات، شما حمایت کنندگانید و پدرتان هم حمایت کننده است- از اعقاب حام پسر نوح هستید- مرا تسلیم نکنید که اسلام همه جا را فرا گیرد و تسلیم کردن روا نیست و نصرت خود را برای سال آینده به من وعده مدهید. گروههای جنگجو همراه ابو عزّه حرکت کردند و اعراب را بر انگیختند و گرد آوردند و چون به مردم ثقیف رسیدند آنان هم جمع شدند و آمدند. چون قریش تصمیم به حرکت گرفت و اعرابی که با آنان همراه بودند آماده و فراهم شدند برای بردن زنان اختلاف نظر پیدا شد. صفوان بن امیه گفت: زنان را با خود ببرید و من نخستین کس خواهم بود که این کار را می کنم و زنان شایسته تر هستند تا کشتگان بدر را به یاد شما آورند و شما را حفظ کنند. موضوع بدر موضوعی تازه است و ما مردمی خونخواه و تن به مرگ داده ایم نمی خواهیم به دیار خود برگردیم مگر اینکه انتقام خون خود را بگیریم یا در آن کشته شویم. عکرمة بن ابی جهل و عمرو عاص به صفوان گفتند، ما نخستین کسان هستیم که دعوت ترا می پذیریم. نوفل بن معاویه دیلی در این باره مخالفت کرد و گفت: ای گروه قریش این کار شما درست نیست که زنهای خود را به مقابله دشمنتان ببرید، من در امان نیستم که پیروزی از ایشان نباشد و در آن صورت درباره زنان خود رسوا می شوید. صفوان گفت: جز آنچه گفته ام هرگز نخواهد شد، نوفل پیش ابو سفیان بن حرب رفت و سخن خود را به او گفت. هند دختر عتبه فریاد برآورد و به نوفل گفت: تو
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص181
روز جنگ بدر جان به سلامت بردی و پیش زنانت برگشتی، آری ما حتما می آییم تا جنگ را ببینیم. در جنگ بدر کنیزکان آوازه خوان را از جحفه برگرداندند و بسیاری از دوستان محبوب کشته شدند. ابو سفیان به نوفل گفت: من با قریش مخالفت نمی کنم که یکی از ایشانم. هر کاری انجام دهند من هم انجام می دهم، و زنان را با خود بردند. ابو سفیان دو زن خود را همراه برد، هند دختر عتبة بن ربیعة و امیمة دختر سعد بن وهب بن اشیم بن کنانة را. صفوان بن امیه هم دو زن خود را همراه برد، برزه دختر مسعود ثقفی را که مادر عبد الله اکبر است و بغوم دختر معذل از قبیله کنانه را که مادر عبد الله اصغر است. طلحة بن ابی طلحه هم همسر خود سلافة دختر سعد بن شهید را که از قبیله اوس است و مادر چهار پسرش مسافع و حارث و کلاب و جلاس است. عکرمة بن ابی جهل هم همسر خود ام حکیم دختر حارث بن هشام را با خود برد و حارث بن هشام هم همسر خود فاطمه دختر ولید بن مغیره را همراه برد. عمرو بن عاص همسر خود هند دختر منبه بن حجاج را که مادر عبد الله بن عمرو عاص است همراه برد و محمد بن اسحاق گفته است نام آن زن ریطة بوده است. خناس دختر مالک بن مضرب که از خاندان مالک بن حسل است همراه پسر خود ابو عزیز بن عمیر که برادر مصعب بن عمیر و از خاندان عبد الدار است بیرون آمد. حارث بن سفیان بن عبد الاسد هم همسرش رملة دختر طارق بن علقمه کنانی را همراه برد. کنانة بن علی بن ربیعة بن عبد العزی بن عبد شمس بن عبد مناف هم همسر خود ام حکیم دختر طارق را همراه برد. سفیان بن عویف همسر خود قتیله دختر عمرو بن هلال را همراه برد. نعمان بن عمرو و برادر مادریش جابر که معروف به مسک الذئب است، مادر خود دغنیه را همراه بردند. غراب بن سفیان بن عویف هم همسر خود عمرة دختر حارث بن علقمه کنانی را با خود برد و او همان زنی است که چون پرچم قریش سرنگون شد آن را دوباره بر افراشت و قریش گرد پرچم خود جمع شدند و حسان بن ثابت در این باره چنین سروده است: اگر پرچم آن زن حارثی نمی بود قریش چنان به بردگی می افتاد که در بازارها به کمترین ارزش فروخته می شدند. گویند: سفیان به عویف با ده تن از پسران خویش برای جنگ احد بیرون آمد و افراد قبیله بنی کنانة هم بسیار جمع شده بودند. روزی که از مکه بیرون آمدند پرچمهای ایشان سه پرچم بود که در دار الندوه آن را فراهم کرده و برافراشته بودند. پرچمی را سفیان بن عویف برای بنی کنانة بر دوش می کشید و پرچم احابیش را مردی از خودشان بر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص182
دوش می کشید و پرچم قریش که طلحة بن ابی طلحه بر دوش داشت. واقدی می گوید: و گفته شده است که قریش و همه افرادی که به آنان پیوسته بودند از بنی کنانه و احابیش و دیگران همگی یک پرچم داشتند که طلحة بن ابی طلحه بر دوش می کشید و همین در نظر ما ثابت تر است. گوید: قریش هنگامی که بیرون آمد با کسانی که به ایشان پیوسته بودند سه هزار تن بودند. از ثقیف صد تن همراهشان بود، و با ساز و برگ و سلاح بسیار بیرون آمدند. دویست اسب را یدک می کشیدند و هفتصد تن از ایشان زره بر تن داشتند و سه هزار شتر همراهشان بود. همینکه قریش مصمم به حرکت شدند، عباس بن عبد المطلب نامه ای نوشت و آن را بست و مهر و موم کرد و مردی از بنی غفار را اجیر کرد و با او شرط کرد که در سه شبانه روز خود را به پیامبر (ص) برساند. عباس در آن نامه به پیامبر (ص) خبر داده بود که قریش تصمیم به حرکت به سوی تو گرفته اند هر چه می خواهی به هنگام رسیدن آنان انجام دهی انجام بده. شمارشان سه هزار تن است که دویست اسب یدک می کشند، هفتصد تن زره دار هستند و شمار شترانشان سه هزار است و سلاح بسیار فراهم ساخته اند. آن مرد غفاری چون به مدینه رسید پیامبر (ص) را در مدینه نیافت و چون دانست که آن حضرت در قباء است آنجا رفت و بر در مسجد قباء پیامبر (ص) را دید که در حال سوار شدن بر خر خود بود. نامه را به ایشان سپرد. ابی بن کعب نامه را برای پیامبر (ص) خواند و آن حضرت از ابی خواست مطلب را پوشیده بدارد. پیامبر (ص) به منزل سعد بن ربیع رفت و پرسید: در خانه کسی هست سعد گفت: نه، خواسته خود را بیان فرمای. رسول خدا (ص) موضوع نامه عباس را به او فرمود. سعد گفت: ای رسول خدا امیدوارم در این کار خیر باشد. در مدینه یهودیان و منافقان شروع به شایعه پراکنی و یاوه سرایی کردند و گفتند خبر خوشی برای محمد نرسیده است. پیامبر (ص) پس از آنکه از سعد بن ربیع خواست که موضوع را پوشیده بدارد به مدینه برگشت. و همینکه پیامبر (ص) از خانه سعد بن ربیع بیرون آمد، همسر سعد به او گفت: پیامبر (ص) به تو چه فرمود گفت: ای بی مادر ترا با این چه کار او گفت: من سخنان شما را گوش می دادم و آن موضوع را برای سعد بازگو کرد. سعد «الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لله» بر زبان آورد و سپس گریبان همسرش را گرفت و گفت: دیگر نبینم که سخنان ما را دزدیده گوش کنی، مخصوصا وقتی که من به رسول خدا
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص183
می گویم خواسته خود را بیان فرمای. وی آنگاه همراه او دوان دوان در پی پیامبر (ص) حرکت کرد تا کنار پل به پیامبر (ص) رسیدند و همسرش از نفس افتاده بود. سعد گفت: ای رسول خدا زن من از آنچه فرموده بودی پرسید من از او پوشیده داشتم. او گفت: من خود سخن پیامبر (ص) را شنیدم و تمام خبر را برای من نقل کرد، ترسیدم که از این زن چیزی و از آن سخن مطلبی آشکار شود و گمان بری که من راز ترا آشکار ساخته ام. پیامبر فرمود: او را رها کن، و خبر میان مردم شایع شد که قریش حرکت کرده است. در این هنگام عمرو بن سالم خزاعی همراه تنی چند از خزاعه، که چهار تن بودند، از مکه بیرون آمدند و هنگامی که قریش در ذو طوی بودند به آنان رسیدند. عمرو بن سالم و همراهانش آن خبر را به رسول خدا (ص) دادند و برگشتند و قریش را از دور در رابغ دیدند که فاصله اش تا مدینه چهار شب راه است و خود را از آنان پوشیده داشتند. واقدی می گوید: و چون ابو سفیان به ابواء رسید، خبر دار شد که عمرو بن سالم و همراهانش عصر روز پیش از آنجا آهنگ مکه کرده اند. گفت: به خدا سوگند می خورم که آنان پیش محمد رفته اند و خبر مسیر ما و شمارمان را به او داده اند و او را از ما بر حذر داشته اند و مسلمانان هم اکنون در دژهای استوار خود جای گرفته اند و گمان نمی کنم در این راه که می رویم بتوانیم چیزی از آنان به چنگ آوریم. صفوان بن امیه گفت: اگر آنان به مقابله ما نیایند ما آهنگ نخلستانهای اوس و خزرج می کنیم و آنها را از بن در می آوریم و آنان را در حالی ترک می کنیم که اموالشان از میان رفته است، و این کار را هرگز نمی کنند و اگر به مقابله ما آیند شمار و سلاح ما از شمار و سلاح ایشان بیشتر است. وانگهی ما اسب داریم و ایشان اسب ندارند و ما با کینه و خونخواهی جنگ می کنیم و حال آنکه آنان از ما خونی نمی خواهند. واقدی می گوید: ابو عامر فاسق هم از همان هنگام که پیامبر (ص) به مدینه هجرت فرمود همراه پنجاه تن از قبیله اوس به مکه و پیش قریش رفت و قریش را تحریض می کرد و می گفت آنان بر حق هستند و آنچه محمد آورده باطل است. چون قریش به جنگ بدر آمد، ابو عامر با آنان همراهی نکرد و چون قریش آهنگ جنگ احد کرد، همراه آنان آمد و به قریش گفت: اگر من پیش قوم خود برسم حتی دو تن از آنان با شما مخالفت نخواهند کرد، وانگهی پنجاه تن از ایشان همراه من هستند. قریش سخنان او را تصدیق کردند و به یاری دادنش طمع بستند. واقدی می گوید: زنان در حالی که با خود دایره زنگی داشتند بیرون آمدند و در
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص184
هر منزلی که می رسیدند مردان را تحریض می کردند و کشته شدگان در بدر را به یادشان می آوردند و قریش هم در هر آبشخوری فرو می آمد و از شترانی که در کاروان ابو سفیان بوده است می کشتند و می خوردند و با مصرف زاد و توشه فراوانی که جمع کرده بودند خود را تقویت می کردند. واقدی می گوید: و چون قریش از ابواء می گذشت گروهی از آنان گفتند شما زنان را همراه خود آورده اید و ما بر آنان بیمناکیم. بیایید گور مادر محمد را نبش کنیم که به هر حال زنان ناموسند و اگر یکی از زنان شما اسیر شد، به محمد خواهیم گفت اینک استخوانهای مادرت با ماست و اگر او آن چنان که مدعی است نسبت به مادرش نیکوکار باشد، زنان اسیر شما را با آن مبادله خواهد کرد و اگر بر زنان شما دست نیابد، باز هم در قبال استخوانهای مادرش، اگر نسبت به او مهربان باشد، مال بسیاری خواهد داد. ابو سفیان با خردمندان قریش در این باره رایزنی کرد و گفتند: اصلا در این باره هیچ سخنی مگو که اگر ما چنین کنیم بنی بکر و خزاعه همه مردگان ما را از گور بیرون می کشند. واقدی می گوید: قریش بامداد روز پنجشنبه که همین روز بیرون آمدن ایشان از مکه بود در ذو الحلیفه بودند، و خروج ایشان از مکه روز پنجم شوال سی و دومین ماه هجرت پیامبر بود. چون به ذو الحلیفه رسیدند سوارانی از آنان بیرون آمدند و در زمین پستی فرود آمدند. پیامبر (ص) شب پنجشنبه دو جاسوس به نام آنس و مونس پسران فضاله را گسیل فرمود و آن دو در عقیق به قریش برخوردند و همراه آنان آمدند و همینکه سواران قریش در آن زمین فرود آمدند، آن دو خود را به پیامبر (ص) رساندند و خبر دادند. مسلمانان میان آن زمین که نامش وطاء بود و احد و جرف تا عرصه، که امروز به آن عرصه البقل می گویند، زراعت کاشته بودند و ساکنان آن مناطق افراد قبایل بنی سلمه و حارثه و ظفر و عبد الاشهل بودند. در آن روزگار در جرف آب نسبتا روی زمین بود، هر چند مقدارش کم بود و شترهای آبکش ساعتی معطل می شدند ولی پس از اینکه معاویه قناتهای منطقه غابه را حفر کرد، آبهای این منطقه فروکش کرد. مسلمانان شب پنجشنبه ابزار و وسایل کشاورزی خود را به مدینه منتقل کرده بودند. مشرکان که آمدند شتران و اسبهای خود را میان زراعت مسلمانان رها کردند، در آن هنگام زراعت خوشه بسته و نزدیک درو کردن بود. اسید بن حضیر در منطقه عرض بیست شتر آبکش داشت که زراعت جو او را آبیاری می کردند. مسلمانان در مورد کارگران و شتران آبکش و ابزار کشاورزی خود رعایت احتیاط را کرده بودند. مشرکان روز پنجشنبه را تا شب همانجا
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص185
ماندند، شب جمعه شتران خویش را علف تازه و همان ساقه های جو دادند و روز جمعه اسبها و شتران را در مزارع رها کردند، آنچنان که وقتی از منطقه عرض بیرون شدند، در آن هیچ سبزه ای نبود. واقدی می گوید: و چون قریش فرود آمدند و بارهای خود را گشودند و آرام گرفتند، پیامبر (ص) پنهانی حباب بن منذر بن جموح را برای کسب خبر گسیل فرمود. او میان ایشان رفت و آنان را تخمین زد و به هر چه می خواست نظر افکند. پیامبر (ص) به او فرموده بود هنگامی که برگشتی نزد هیچ یک از مسلمانان به من گزارش مده مگر اینکه دشمن را اندک ببینی. حباب برگشت و در خلوت به پیامبر (ص) گفت: شمارشان را سه هزار تن یا کمی بیشتر و کمتر تخمین زدم، اسبهای آنان دویست اسب است و افرادی را که زره داشتند حدود هفتصد تن تخمین زدم. پیامبر (ص) پرسید: آیا زنی هم دیدی گفت: آری زنانی دیدم که همراه خود دایره و طبل داشتند. فرمود: می خواهند زنان آن قوم را تحریض کنند و کشته شدگان بدر را فریادشان آورند و خبر آنان این گونه به من رسیده است و هیچ سخنی درباره ایشان مگو، خداوند ما را بسنده و بهترین کارگزار است. بار خدایا به تو پناه می برم و به نیروی تو امیدوارم. واقدی می گوید: سلمة بن سلامة بن وقش روز جمعه از مدینه بیرون رفت، چون نزدیک عرض رسید ناگاه به طلیعه سواران مشرکان برخورد که ده سوار بودند و آنان از پی او تاختند. سلمه بالای تپه ای در سنگلاخ مدینه ایستاد و گاهی به آنان سنگ می انداخت و گاهی تیر تا آنکه از گرد او پراکنده شدند و چون سواران پشت کردند سلمه به مزرعه خود که پایین عرض بود رفت و شمشیر و زره آهنی خود را که گوشه مزرعه زیر خاک پنهان کرده بود بیرون آورد و دوان دوان خود را به قبیله عبد الاشهل رساند و آنچه را دیده بود به قوم خود خبر داد. واقدی می گوید: رسیدن قریش روز پنجشنبه پنجم شوال و جنگ احد روز شنبه هفتم شوال بود. سران و روی شناسان اوس و خزرج، سعد بن معاذ، اسید بن حضیر، و سعد بن عبادة شب جمعه را از بیم شبیخون مشرکان همراه گروهی که همگی مسلح بودند در مسجد و کنار خانه پیامبر (ص) گذراندند و آن شب مدینه را پاسداری دادند تا شب را به صبح آوردند. پیامبر (ص) شب جمعه خوابی دید و چون صبح شد و مردم جمع شدند برای ایشان خطبه ای ایراد فرمود. واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتاده از محمود بن لبید برای
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص186
من نقل کرد که پیامبر (ص) بر منبر ظاهر شد و پس از ستایش خداوند چنین فرمود: «ای مردم من خوابی دیده ام، به خواب چنین دیدم که گویی من در دژی استوار قرار دارم و شمشیرم ذو الفقار از قبضه شکسته و شکاف برداشته است و دیدم گاو نری کشته شد و من قوچی را از پی خود می کشم.» مردم گفتند: «ای رسول خدا خواب خود را چگونه تعبیر فرمودی» فرمود: «آن زره و دژ استوار مدینه است و همانجا درنگ کنید، اما شکستن شمشیرم از جای دسته اش اندوه و سوگی است که به خود من می رسد، گاوی هم که کشته شد نشانی از کشته شدن برخی از یاران من است. قوچی که از پی خود می کشم سالار و دلاور لشکر دشمن است که به خواست خداوند متعال او را خواهیم کشت.» واقدی می گوید: از ابن عباس روایت شده است که پیامبر (ص) فرمودند: «اما شکستن شمشیرم نشانه کشته شدن مردی از اهل بیت من است.» واقدی می گوید: مسور بن مخرمة روایت کرده است که پیامبر (ص) می فرموده است: «در خواب در شمشیر خود رخنه ای دیدم و آن را خوش نداشتم، و آن نشانه زخمی بود که بر چهره آن حضرت رسید.» واقدی می گوید: پیامبر (ص) فرمود: «آرای خود را به من بگویید» و خود به مناسبت همین خوابی که دیده بود چنان مصلحت می دانست که از مدینه بیرون نرود و دوست می داشت که با رأی او موافقت شود و همان گونه که آن خواب را تعبیر فرموده بود، در مدینه بماند. عبد الله بن ابیّ برخاست و گفت: ای رسول خدا ما در جاهلیت در همین شهر جنگ می کردیم. زنان و کودکان را در این خانه ها قرار می دادیم و مقداری سنگ در اختیارشان می نهادیم و به خدا سوگند گاهی مدت یک ماه پسر بچه ها برای مقابله با دشمن پاره سنگ فراهم می آوردند و خانه های اطراف مدینه را به گونه ای متصل به یکدیگر می ساختیم که از هر سو چون حصاری می بود. زنان و کودکان از فراز کوشکها و پشت بامها به دشمن سنگ می انداختند و ما خودمان در کوچه ها با شمشیر جنگ می کردیم. ای رسول خدا شهر ما دست نخورده است و هرگز از هم پاشیده نشده است. ما هرگاه در برابر دشمن از مدینه بیرون رفته ایم آنان بر ما پیروز شده اند و هرگاه دشمن بر ما وارد شده است بر او پیروز شده ایم. اینک ای رسول خدا دشمن را به حال خود رها فرمای که اگر همانجا اقامت کنند چنان است که در بدترین زندان اقامت کرده اند و اگر بازگردند خوار و زبون بر می گردند و به خیری دست نمی یابند. ای رسول خدا این رأی مرا بپذیر و بدان که من این اندیشه را از بزرگان و خردمندان قوم خود ارث برده ام و آنان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص187
خردمندان کار آزموده و مرد میدان جنگ بوده اند. واقدی می گوید: اندیشه و رأی پیامبر (ص) و رأی بزرگان اصحاب آن حضرت از مهاجر و انصار هم همین گونه و چون اندیشه عبد الله بن ابیّ بود و پیامبر (ص) خطاب به مسلمانان فرمود: در مدینه درنگ کنید، زنها و کودکان را در کوشکها بگذارید و اگر دشمن بر ما وارد شد در کوچه های مدینه که ما به پیچ و خم آن از دشمن آشناتریم با آنان جنگ می کنیم و از فراز بامها و کوشکها آنان را سنگ باران خواهند کرد. خانه های مدینه را هم از هر سو پیوسته به یکدیگر ساخته بودند و همچون دژی استوار بود. در این هنگام نوجوانانی که در جنگ بدر شرکت نکرده بودند و رغبت به شهادت داشتند و رویارویی با دشمن را دوست می داشتند، گفتند: ما را به رویارویی دشمن ما ببر و از پیامبر (ص) خواستند به مقابله دشمن بیرون رود. برخی از کامل مردان خیر خواه مانند حمزة بن عبد المطلب و سعد بن عبادة و نعمان بن مالک بن ثعلبه و کسانی دیگر از اوس و خزرج هم گفتند: ای رسول خدا بیم داریم که دشمن گمان برد ما از ترس رویارویی با آنان بیرون رفتن از مدینه را خوش نمی داریم و این موجب گستاخی ایشان شود. شما در جنگ بدر فقط همراه سیصد مرد بودی و خداوندت به آنان پیروزی بخشید و حال آنکه امروز مردمی بسیاریم و آرزوی چنین روزی را داشته ایم و خداوند آن را در کنارمان فراهم آورده است. این گروه جامه جنگی پوشیده و شمشیر بسته بودند و همچون دلیران می نمودند و پیامبر (ص) اصرار آنان را در این باره خوش نمی داشت. ابو سعید خدری گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند که یکی از دو کار پسندیده و خیر بهره ما خواهد شد. یا خداوند ما را بر آنان پیروز می فرماید که همان چیزی است که می خواهیم و خداوند آنان را برای ما زبون می فرماید و این جنگ هم مانند جنگ بدر می شود و جز گروهی اندک و پراکنده از دشمن باقی نمی ماند، فرض دیگر این است که خداوند شهادت را به ما ارزانی می دارد، به خدا سوگند برای ما مهم نیست کدام یک صورت بگیرد که هر دو خیر است. به ما خبر نرسیده که پیامبر (ص) پاسخی به او فرموده باشد، ابو سعید سکوت کرد. حمزة بن عبد المطلب گفت: سوگند به کسی که بر محمد (ص) قرآن را نازل فرموده است. من امروز چیزی نخواهم خورد تا با شمشیر خود بیرون از مدینه با آنان به چالاکی نبرد کنم و گفته می شود که حمزه روز جمعه و شنبه روزه بود و با حال روزه با دشمن نبرد کرد. نعمان بن مالک بن ثعلبه، که از بنی سالم است، گفت: ای رسول خدا من گواهی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص188
می دهم که آن گاو کشته شده که در خواب دیده ای نشانی از کشتگانی از یاران تو است و به خواست خدا من هم از آنانم، چرا ما را از بهشت محروم می فرمایی هر چند سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست من وارد بهشت خواهم شد. پیامبر (ص) فرمود: به چه چیزی وارد بهشت می شوی گفت: من خدا و رسولش را دوست می دارم، روز جنگ هم نمی گریزم. فرمود: راست می گویی، و او در آن روز به شهادت رسید. ایاس بن اوس بن عتیک گفت: ای رسول خدا ما فرزندان عبد الاشهل هم جزئی از همان گاو کشته شده ایم. ای رسول خدا امیدواریم ما میان آن قوم کشته شویم و آنان میان ما، ما به بهشت رویم و آنان به دوزخ روند. وانگهی ای رسول خدا من دوست نمی دارم قریش پیش اقوام خود برگردند و بگویند محمد را در کوشکها و حصارهای یثرب محاصره کردیم و این مایه گستاخی ایشان گردد، آنان تمام کشتزارهای ما را پایکوب کرده و از میان برده اند. اگر هم اکنون از آبروی خود دفاع نکنیم دیگر امکان کشاورزی نداریم و چرا محصور شویم و حال آنکه در دوره جاهلی اعراب به جنگ ما می آمدند و تا با شمشیرهای خود به سراغ آنان نمی رفتیم و آنان را از خود نمی راندیم طمع ایشان بریده نمی شد. امروز ما بر این کار سزاوارتریم که خداوند ما را به وجود تو مدد فرموده است و سرنوشت خویش را شناخته ایم و نباید خویشتن را در خانه های خود محصور کنیم. خیثمه، پدر سعد بن خیثمه برخاست و گفت: ای رسول خدا قریش یک سال درنگ کرد و در این مدت اعراب را از صحراها، و هم پیمانان غیر عرب خود را جمع کرد و در حالی که اسبها را یدک می کشند و شتران را باره خود ساخته اند، کنار ما فرود آمده اند و ما را در خانه هایمان محاصره کرده اند، اگر همین گونه بر گردند و با آنان مقابله نشود چنان بر ما گستاخ خواهند شد که بر ما مکرر حمله می آورند و بر اطراف ما ویرانی بار می آورند و جاسوسان و کمینها برای ما می گمارند. وانگهی زراعت ما را از میان برده اند و اگر اعراب اطراف ببینند که ما برای جنگ با اینان بیرون نرفتیم، در ما طمع می بندند، و شاید خداوند ما را بر آنان پیروز فرماید و این لطف عادت خداوند است که بر ما ارزانی می فرماید، یا صورت دیگری اتفاق می افتد که آن شهادت است. در جنگ بدر با آنکه به شرکت در آن سخت آرزومند بودم و با پسرم قرعه کشیدم، قرعه من پوچ در آمد و قرعه او بیرون آمد که شهادت روزی او شد و من خود بر شهادت حریص تر بودم. دیشب پسرم را به بهترین صورت در خواب دیدم که میان جویبارها و درختان میوه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص189
بهشت می خرامید و به من می گفت: به ما بپیوند و در بهشت با ما رفاقت کن که من آنچه را پروردگارم به من وعده فرموده بود بر حق یافتم. و ای رسول خدا، به خدا سوگند که مشتاق همدمی با او در بهشت شده ام، سالخورده ام و استخوانهایم پوک شده و شیفته دیدار خداوند خویشم، دعا فرمای تا خداوند شهادت را روزی من فرماید و همدمی سعد را در بهشت به من ارزانی فرماید. رسول خدا (ص) برای او همچنان دعا فرمود و خیثمه در جنگ احد شهید شد. انس بن قتادة گفت: ای رسول خدا، به یکی از دو کار پسندیده و خوب دست می یابیم، یا شهادت یا پیروزی و غنیمت. پیامبر (ص) فرمود: من بر شما از هزیمت می ترسم. و چون آنان چیزی جز بیرون رفتن از مدینه و جنگ را نپذیرفتند، پیامبر (ص) روز جمعه نماز جمعه گزارد و آنان را موعظه و امر به کوشش فرمود، و به آنان خبر داد تا هنگامی که صبر و شکیبایی داشته باشند پیروز خواهند بود. مردم از اینکه پیامبر (ص) به آنان فرمود که به جنگ خواهند رفت، شاد شدند. گروه بسیاری هم از اصحاب پیامبر (ص) این موضوع را ناخوش داشتند. پیامبر (ص) فرمان داد برای رویارویی با دشمن آماده شوند و سپس با مردم نماز عصر را گزارد. مردم و ساکنان نواحی بالای مدینه از هر سوی گرد آمده بودند و زنان بر پشت بامها و کوشکها رفته بودند. تمام افراد قبیله عمرو بن عوف و وابستگان ایشان و قبیله نبیت و وابستگان ایشان سلاح پوشیده آمده بودند. پیامبر (ص) وارد خانه خود شد، ابو بکر و عمر هم همراه آن حضرت رفتند و در پوشیدن لباس و بستن عمامه به ایشان کمک کردند. مردم از کنار حجره تا منبر پیامبر (ص) برای آن حضرت صف بسته بودند و منتظر بیرون آمدن ایشان بودند. سعد بن معاذ و اسید بن حضیر پیش مردم آمدند و گفتند: هر چه می خواستید به رسول خدا (ص) پیشنهاد کردید و گفتید و او را به اکراه وادار به خروج کردید و حال آنکه فرمان از آسمان بر او نازل می شود، کار را به خود آن حضرت واگذارید و به هر چه فرمانتان می دهد کار کنید و میل و خواسته او را در هر چه می بینید، اطاعت کنید. در همان حال که مردم در این گفتگو بودند و برخی می گفتند سخن درست همان است که سعد می گوید و برخی معتقد به بیرون رفتن از مدینه بودند و برخی هم آن را خوش نمی داشتند پیامبر (ص) در حالی که جامه های جنگی خویش را پوشیده بود بیرون آمد. پیامبر (ص) زرهی روی جامه های خود پوشیده بود و کمر خود را با حمایل چرمی شمشیر خویش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص190
بسته بود. بعدها این کمربند چرمی در دست خاندان ابو رافع برده آزاد کرده پیامبر (ص) باقی ماند. پیامبر (ص) عمامه بسته و شمشیر بر دوش آویخته بود. و همینکه از خانه بیرون آمد همگی پشیمان شدند و از اصراری که ورزیده بودند پوزش خواستند و گفتند شایسته نبوده است که با تو مخالفت کنیم، اینک به هر گونه که می خواهی رفتار فرمای، و در خور ما نیست که ترا به کاری واداریم در صورتی که فرمان به دست خداوند و سپس دست تو است. حضرت فرمود: شما را به آن کار فرا خواندم. مخالفت کردید. اکنون بدانید برای پیامبر (ص) پس از اینکه جامه جنگی پوشید روا نیست که جامه جنگ را از تن خود بیرون آورد تا خداوند میان او و دشمنانش حکم فرماید. گوید: پیامبران پیش از آن حضرت هم هر گاه جامه جنگی و سلاح می پوشیدند آن را از تن بیرون نمی آوردند تا خداوند میان آنان و دشمن حکم فرماید. پیامبر (ص) سپس به مسلمانان فرمود: بنگرید آنچه به شما فرمان می دهم همان را پیروی کنید، در پناه نام خدا حرکت کنید و در صورتی که شکیبایی ورزید پیروزی از آن شما خواهد بود. می گوید [ابن ابی الحدید]: هر کس به احوال مسلمانان در این جنگ و درنگ و سستی و اختلاف نظرشان درباره بیرون شدن از مدینه یا اقامت در آن و ناخوش داشتن پیامبر (ص) بیرون رفتن از مدینه و سپس بیرون شدن با دلتنگی دقت کند و بنگرد که چگونه همان کسانی که به بیرون رفتن از مدینه رأی داده بودند پشیمان شدند و سپس گروهی بسیاری از شرکت در جنگ خود داری کردند و به مدینه برگشتند، خواهد دانست که اصلا امکان پیروز شدن بر دشمن برای آنان فراهم نبوده است که شرط نخست پیروزی به عزم استوار و کوشش و اتفاق سخن و بینش در جنگ بستگی دارد. هر کس در این باره تأمل کند می بیند که احوال مسلمانان در این جنگ کاملا بر عکس احوال ایشان در جنگ بدر است. احوال قریش در جنگ بدر شبیه احوال مسلمانان در جنگ احد بوده است و به همین سبب قریش در بدر شکست خورده است. واقدی می گوید: مالک بن عمرو نجّاری همان روز جمعه درگذشت و چون پیامبر وارد خانه خود شد و جامه جنگ پوشیده بیرون آمد، جنازه مالک را در محلی که جنازه ها را می گذاشتند نهاده بودند و پیامبر (ص) بر جنازه او نماز گزارد و سپس مرکب خود را خواست و برای رفتن به احد سوار شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص191
واقدی می گوید: در آن هنگام جعیل بن سراقه به حضور پیامبر (ص) که آهنگ احد داشت آمد و گفت: ای رسول خدا به من گفته شده است که تو فردا کشته می شوی. جعیل سخت غمگین بود و آه سرد می کشید، پیامبر (ص) با دست خود به نرمی به سینه او زد و فرمود: مگر همه روزگار فردا نیست. گوید: آنگاه پیامبر (ص) سه نیزه خواست و سه پرچم بست، لوای قبیله اوس را به اسید بن حضیر و لوای خزرج را به حباب بن منذر بن جموح و نیز گفته شده است به سعد بن عبادة و لوای مهاجران را به علی بن ابی طالب (ع) و هم گفته شده است به مصعب بن عمیر سپرد. آنگاه اسب خود را خواست و سوار شد، کمان را بر دوش افکند و نیزه به دست گرفت. پیکان نیزه ها را در آن روزگار مس اندود می ساختند. مسلمانان هم سلاح پوشیده بودند و صد تن از ایشان بر روی جامه زره پوشیده بودند. همینکه رسول خدا (ص) سوار شد، دو سعد، یعنی سعد بن معاذ و سعد بن عباده، پیش روی آن حضرت می دویدند و هر دو زره بر تن داشتند و مردم بر جانب چپ و راست پیامبر (ص) حرکت می کردند. پیامبر (ص) منطقه بدایع و کوچه های حسی را پیمود و به شیخان رسید. شیخان نام دو کوشک بود که در دوره جاهلی پیر مردی کور و پیر زنی کور که افسانه سرایی می کردند در آنها زندگی می کردند و به همین سبب شیخان نام داشت. پیامبر (ص) همینکه بالای گردنه رسید، برگشت و نگریست و فوجی گران را دید که هیاهو داشتند. فرمود: اینان کیستند گفتند: هم پیمانان یهودی ابن ابیّ هستند. پیامبر (ص) فرمود: ما از اهل شرک برای جنگ با مشرکان یاری نمی جوییم. پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و در شیخان سپاه خویش را سان دید. گروهی از نوجوانان را ملاحظه فرمود که عبد الله بن عمر بن خطاب، زید بن ثابت، اسامة بن زید، نعمان بن بشیر، زید بن ارقم، براء بن عازب، اسید بن ظهیر، عرابة بن اوس، ابو سعید خدری، سمرة بن جندب و رافع بن خدیج از جمله آنان بودند. واقدی می گوید: پیامبر (ص) همه آنان را رد فرمود. رافع بن خدیج می گوید من که دو موزه بر پای کرده بودم به قد بلندی وانمود کردم، ظهیر بن رافع هم به پاس خاطر من گفت: ای رسول خدا رافع تیر انداز است و پیامبر (ص) به من اجازه شرکت داد. همینکه پیامبر (ص) به من اجازه فرمود، سمرة بن جندب به مری بن سنان شوهر مادر خود گفت: پدر جان پیامبر (ص) رافع بن خدیج را اجازه فرمود و مرا برگرداند و حال آنکه من حاضرم با رافع کشتی بگیرم. مریّ گفت: ای رسول خدا رافع بن خدیج را اجازه شرکت در جنگ دادی و پسر مرا برگرداندی و حال آنکه پسر من با او کشتی می گیرد و او را به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص192
زمین می زند. پیامبر (ص) فرمود کشتی بگیرند و کشتی گرفتند. سمره، رافع را بر زمین زد و پیامبر (ص) او را هم اجازه فرمود. واقدی می گوید: ابن ابی آمد و در گوشه لشکرگاه فرود آمد. هم پیمانان او و منافقانی که همراهش بودند به او گفتند تو رأی صحیح دادی و برای او خیر خواهی کردی و به او خبر دادی که رأی نیاکان گذشته ات همین گونه بوده است و با اینکه رأی خود محمد هم همچون رأی تو بود ولی از پذیرفتن آن خود داری کرد و از این نوجوانانی که همراه اویند اطاعت کرد. مسلمانان به نفاق و دو رویی ابن ابی برخوردند، رسول خدا (ص) آن شب را در همان شیخان گذراند. ابن ابی هم شب را میان یاران خود گذراند. پیامبر (ص) هنگامی که از سان دیدن سپاه آسوده شد. خورشید غروب کرد. بلال اذان مغرب را گفت و پیامبر (ص) با یاران خود نماز گزارد و سپس اذان عشا را گفت و حضرت نماز عشا را گزارد. رسول خدا (ص) میان بنی نجار فرود آمده بود و محمد بن مسلمه را همراه پنجاه مرد به پاسداری گماشت و آنان بر گرد لشگر پاسداری می دادند و پیامبر آخر شب آهنگ حرکت کرد. مشرکان چه هنگامی که پیامبر (ص) آخر شب حرکت کرد و چه هنگامی که در شیخان فرود آمده بود او را دیده بودند، و اسبها و دیگر مرکوبهای خود را جمع کردند و عکرمة بن ابی جهل را همراه گروهی از سواران به سرپرستی پاسداران گماشتند. اسبهای آنان در آن شب همواره شیهه می کشیدند و آرام نمی گرفتند، پیشاهنگان ایشان چندان نزدیک شدند که به سنگلاخ متصل به مدینه رسیدند ولی سواران آنان برگشتند و از آنجا فراتر نیامدند که هم از آن سنگلاخ و هم از محمد بن مسلمه بیم داشتند. واقدی می گوید: پیامبر (ص) پس از اینکه نماز عشاء را گزارد فرمود: امشب چه کسی نگهبانی از ما را بر عهده می گیرد مردی گفت: من. رسول خدا (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ذکوان بن عبد قیس. فرمود: بنشین. دوباره سخن خود را تکرار فرمود، مردی برخاست. پیامبر (ص) پرسید: تو کیستی گفت: ابو سبع. فرمود: بنشین. و برای بار سوم سخن خود را تکرار فرمود. مردی برخاست. پیامبر (ص) فرمود: تو کیستی گفت: پسر عبد قیس. پیامبر (ص) اندکی درنگ فرمود و سپس گفت هر سه برخیزید، ذکوان برخاست. پیامبر (ص) پرسید دو دوست تو کجایند ذکوان گفت: من خود بودم که هر سه بار پاسخ دادم. فرمود: برو که خدایت حفظ فرماید.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص193
می گوید [ابن ابی الحدید]: این موضوع عینا در جنگ بدر هم آمده بود و ظاهر حال این است که اینجا تکرار شده و مربوط به یک جنگ است و ممکن است در هر دو جنگ اتفاق افتاده باشد، ولی بعید می نماید. واقدی می گوید: ذکوان زره پوشید و سپر خود را برداشت و آن شب بر گرد لشکر می گشت و گفته شده است که فقط از پیامبر (ص) پاسداری می داده و از ایشان جدا نشده است. گوید: پیامبر (ص) خوابید و چون آخر شب شد بر خاست و هنگام سحر فرمود: راهنمایان کجایند و چه کسی ما را در راه هدایت می کند و از پشت ریگزارها ما را کنار دشمن می رساند ابو خیثمه حارثی گفت: من این کار را انجام می دهم و نیز گفته شده است اوس بن قیظی یا محیّصه عهده دار آن شده است. واقدی می گوید: در نظر ما صحیح تر و ثابت تر همان ابو خیثمه است. او پیامبر (ص) را که بر اسب خود سوار بود همراهی کرد، نخست محله بنی حارثه را پیمود و سپس وارد محله اموال شد و از میان کشتزار و نخلستان مربع بن قیظی که مردی کور و منافق بود گذشت و همینکه پیامبر (ص) وارد کشتزار او شد، مربع برخاست و خاک بر چهره مسلمانان می پراند و می گفت: اگر تو پیامبر خدایی وارد کشتزار من مشو که ورود به آن را برای تو حلال نمی دارم. محمد بن اسحاق می گوید: گفته شده است که مربع مشتی خاک برداشته و گفته است: ای محمد به خدا سوگند اگر می دانستم که این خاک بر چهره دیگران برخورد نمی کند با آن به چهره تو می زدم. واقدی می گوید: سعد بن زید اشهلی با کمانی که در دست داشت بر سر او زد و سرش را شکافت و خون جاری شد. برخی از افراد بنی حارثه که مانند مربع منافق بودند خشمگین شدند و گفتند: ای بنی عبد الاشهل این کار از دشمنی شما با ما سرچشمه می گیرد که هیچ گاه آن را رها نمی کنید. اسید بن حضیر گفت: به خدا سوگند که چنین نیست بلکه سرچشمه آن نفاق شماست و به خدا سوگند همین است که نمی دانم پیامبر (ص) موافق
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص194
است یا نه و گرنه گردن او و گردن همه کسانی را که اندیشه شان مانند اوست می زدم. گوید: پیامبر (ص) آنان را از بگو و مگو باز داشت و همگان خاموش شدند. محمد بن اسحاق می گوید: پیامبر (ص) فرمود: رهایش کنید که مربع بن قیظی کور چشم کور دل است. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به راه خود ادامه داد و در همان حال که می رفتند اسب ابو بردة بن نیار دم خود را بلند کرد و به قلاب شمشیر ابو برده گیر کرد و شمشیرش بیرون کشیده شد. پیامبر (ص) فرمود: ای شمشیر دار، اینک شمشیر خویش را غلاف کن. که می پندارم امروز به زودی شمشیرها فراوان بیرون کشیده خواهد شد، گوید: پیامبر (ص) فال نیک زدن را دوست می داشت و فال بد زدن را خوش نمی داشت. گوید: پیامبر (ص) از شیخان یک زره بر تن داشت و چون به احد رسید زره دیگری و مغفر و بالای مغفر کلاه خود پوشید، و همینکه پیامبر (ص) از شیخان حرکت کرد مشرکان سپاه خود را آراستند و موضع گیری کردند و در جایی که امروز زمین ابن عامر قرار دارد، رسیدند و درنگ کردند. پیامبر (ص) هم چون به احد رسید، جایی که امروز پل است، وقت نماز صبح فرا رسید. پیامبر (ص) مشرکان را می دید، به بلال فرمان داد اذان بگوید و نماز صبح را با یاران خود در حالی که صف بسته بودند گزارد. عبد الله بن ابی با فوجی که او همچون شتر مرغ پیشاپیش آنان می دوید، از آنجا برگشتند. عبد الله بن عمرو بن حرام از پی آنان رفت و بانگ برداشت و گفت: من خدا و دین و پیامبرتان را فرا یادتان می آورم مگر شما شرط و پیمان نبستید که همچنان که از خود و زن و فرزندتان دفاع می کنید از او هم دفاع کنید ابن ابیّ گفت: من گمان نمی کنم که میان آنان جنگی صورت گیرد و تو هم ای ابو جابر اگر از من اطاعت کنی باید برگردی که اهل رأی و خرد همگان برگشته اند. ما از او درون شهر خویش دفاع می کنیم و من رأی درست را به او گفتم ولی او فقط اطاعت از نوجوانان را پذیرفت. عبد الله بن ابیّ پیشنهاد عبد الله بن عمرو را نپذیرفت و خود و یارانش وارد کوچه های مدینه شدند. عبد الله بن عمرو به آنان گفت خدایتان شما را از رحمت خود دور فرماید. همانا خداوند پیامبر (ص) و مؤمنان را از کمک شما بی نیاز خواهد فرمود. ابن ابی در حالی که می گفت: آیا باز هم با من مخالفت و از کودکان اطاعت خواهد کرد به مدینه برگشت. عبد الله بن عمرو هم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص195
شتابان و دوان دوان برگشت و خود را به پیامبر (ص) که در حال آراستن صفهای خود بود رساند و همینکه گروهی از یاران پیامبر (ص) کشته شدند، عبد الله بن ابی شاد شد و سرزنش آشکار ساخت و گفت: محمد از من نافرمانی و از کسانی که اندیشه ندارند فرمانبرداری کرد. پیامبر (ص) شروع به آراستن صفهای یاران خویش کرد، پنجاه مرد تیر انداز را به سرپرستی عبد الله بن جبیر بر کوه عینین گماشت و گفته شده است فرمانده آنان سعد بن ابی وقاص بوده است و حال آنکه همان عبد الله بن جبیر درست است. کوه احد را پشت سر خویش و دهانه عینین را بر جانب چپ و مدینه را رو به روی خود قرار دادند، مشرکان آمدند و مدینه را پشت سرخویش و احد را رو به روی خود قرار دادند و گفته شده است پیامبر (ص) عینین را پشت سر خویش قرار داده و پشت به آفتاب ایستاده است و مشرکان رو به آفتاب بوده اند. ولی همان سخن اول در نظر ما ثابت است که احد پشت سر پیامبر قرار داشته است و آن حضرت روی به مدینه بوده است. گوید: پیامبر (ص) نهی فرمود که پیش از فرمان او کسی جنگ را آغاز کند. عمارة بن یزید بن سکن گفت: با آنکه کشتزارهای اوس و خزرج مورد چرا قرار گرفته و از میان رفته است هنوز هم ضربه نزنیم. مشرکان صفهای خود را آراستند. بر میمنه خود خالد بن ولید و بر میسره خود عکرمة بن ابی جهل را گماشتند. دویست سوار کار داشتند که بر آنان صفوان بن امیه و گفته شده است عمرو بن عاص را گماشتند و بر تیر اندازان خود که یک صد تن بودند عبد الله بن ابی ربیعه را فرماندهی دادند. رأیت خود را بر طلحة بن ابی طلحة سپردند و نام ابو طلحه عبد الله بن عبد العزی بن عثمان بن عبد الدار بن قصی است. در این هنگام ابو سفیان فریاد برآورد که ای پسران عبد الدار ما می دانیم که شما برای پرچمداری از ما سزاوارترید و آنچه روز بدر بر سر ما آمد از سرنگونی پرچم بود و مسلمانان هم از پرچم خود به پیروزی رسیدند، اینک شما فقط مواظب پرچم خود باشید و ما را با محمد وا گذارید که ما قومی خونخواه و تن به مرگ داده ایم و خونی را که هنوز تازه است مطالبه می کنیم. و گفت: چون پرچمها سرنگون شود دیگر دوام و قوامی نخواهد بود. بنی عبد الدار از سخنان ابو سفیان خشمگین شدند و گفتند مگر ما پرچم خویش را رها می کنیم، هرگز چنین نخواهد بود و در مورد حفاظت پرچم به زودی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص196
خواهی دید و به نشانه خشم نیزه های خود را به جانب او گرفتند و ابو سفیان را احاطه کردند و اندکی درشتی نسبت به او نشان دادند. ابو سفیان گفت: آیا می خواهید پرچمی دیگر هم قرار دهیم گفتند: آری، ولی آن را باید مردی از بنی عبد الدار بر دوش کشد و هرگز جز این نخواهد بود. واقدی می گوید: پیامبر (ص) هم در حالی که پیاده حرکت می فرمود صفها را می آراست که کاملا مستقیم باشد و می گفت: فلانی اندکی جلو بیا، و فلانی اندکی عقب برو و اگر شانه مردی را می دید که از صف بیرون است آن را عقب می کشید، همان گونه که چوبه های تیر را راست می کنند آنان را بر یک خط قرار داد و چون صفها همه مستقیم شد، پیامبر فرمود: لوای مشرکان را کدام خاندان بر دوش می کشند گفته شد خاندان عبد الدار. فرمود: ما در وفاداری از آنان شایسته تریم. مصعب بن عمیر کجاست گفت: اینجا هستم. پیامبر (ص) فرمود: پرچم را بگیر، او پرچم را گرفت و پیشاپیش رسول خدا (ص) می برد. بلاذری می گوید: پیامبر (ص) پرچم را از علی (ع) گرفت و به مصعب بن عمیر که از خاندان عبد الدار بود سپرد. واقدی می گوید: سپس پیامبر (ص) برخاست و برای مردم خطبه خواند و آن حضرت، که سلام و درود خدا بر او باد، چنین فرمود: ای مردم شما را سفارش می کنم به آنچه خدای من در کتاب خود مرا سفارش فرموده است و آن عمل به طاعت و دوری جستن از محرمات اوست. امروز شما در منزل مزد گرفتن و اندوختن هستید، البته آنانی که وظیفه خویش را فرایاد آرند و جان بر شکیبایی و باور و کوشش و اندوه زدایی گمارند که جهاد با دشمن سخت و ناخوش است و کسانی که بر آن شکیبایی ورزند اندک هستند، مگر آنان که برای هدایت خویش مصمم باشند. همانا خداوند همراه کسی است که او را فرمانبردار باشد و شیطان همراه کسی است که خدا را نافرمانی کند. کردار خود را با صبر و شکیبایی در جهاد آغاز کنید و بدین گونه آنچه را که خدایتان وعده فرموده است بخواهید. بر شما باد که آنچه را می گویم عمل کنید که سخت آرزومند رهنمونی شمایم. اختلاف و ستیزه گری و پراکندگی مایه سستی و ناتوانی و از چیزهایی است که خداوند دوست نمی دارد و در آن صورت یاری و پیروزی ارزانی نمی فرماید. ای مردم بر دل من
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص197
چنین خطور کرده است که هر کس از کار حرام برای به دست آوردن رضایت خدا منصرف شود خداوند گناهش را می آمرزد و هر کس یک بار بر من درود فرستد خداوند و فرشتگانش بر او ده بار درود می فرستند. هر کس، چه مسلمان و چه کافر، نیکی کند مزدش بر عهده خداوند است که در این جهان یا آن جهان پرداخت خواهد شد. و هر کس به خدا و روز رستاخیز گرویده است بر اوست که در نماز جمعه حاضر شود، بجز کودکان و زنان و بیماران و بردگان. و هر کس خود را از نماز جمعه بی نیاز بداند خداوند از او بی نیازی می جوید و خدای بی نیاز ستوده است. هیچ کاری را نمی دانم که شما را به خداوند نزدیک کند مگر اینکه آن را به شما گفته ام که به آن عمل کنید و هیچ کاری را نمی دانم که شما را به دوزخ نزدیک کند مگر اینکه شما را از آن باز داشته ام، همانا جبریل امین (ع) بر روح من القاء فرموده است که هیچ کس نمی میرد مگر اینکه به کمال روزی خود می رسد و هیچ چیز از آن کاسته نمی شود هر چند دیر انجام پذیرد. اینک از پروردگار خویش بترسید و در طلب روزی خود پسندیده اقدام کنید و دیر رسیدن روزی شما را بر آن وادار نکند که با سرپیچی از فرمان خدا در طلب آن برآیید که به نعمتهایی که در پیشگاه خداوند است نمی توان رسید جز به فرمانبرداری از او. و خداوند حلال و حرام را برای شما روشن فرموده است، البته میان حلال و حرام اموری محل شبهه است که بسیاری از مردم آن را نمی دانند مگر کسانی که در پرده عصمت قرار گیرند. هر کس آن امور شبهه ناک را ترک کند دین و آبروی خویش را حفظ کرده است و هر کس در آن بیفتد همچون چوپانی است که کنار قرقگاهی است و ممکن است در آن منطقه ممنوعه بیفتد و مرتکب گناه شود. و هیچ پادشاهی نیست مگر اینکه او را قرقگاهی است و قرقگاه خداوند کارهایی است که آنها را حرام فرموده است. هر مؤمنی نسبت به مؤمنان دیگر چون سر نسبت به پیکر است که چون به درد آید همه بدن به خاطر آن به درد می آید و سلام بر شما باد. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از مطلب بن عبد الله برای من نقل کرد که نخستین کسی که آتش جنگ را میان دو گروه برافروخت ابو عامر بود که نام اصلی او عبد عمرو است. او با پنجاه تن از قوم خود که همراهش بودند و گروهی از بردگان قریش پیش آمد و بانگ برداشت که ای اوسیان من ابو عامرم. افراد قبیله اوس گفتند: درود و خوشامد بر تو مباد ای تبهکار. گفت: پس از رفتن من بر سر قوم من شر و بدی رسیده است. گوید: بردگان مردم مکه هم با او بودند، آنان و مسلمانان ساعتی به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص198
یکدیگر سنگ انداختند و سرانجام ابو عامر و یارانش پشت به جنگ دادند و گفته شده است که بردگان جنگ نکرده اند و قریش به آنان فرمان داده بودند که فقط از اردوگاه پاسداری کنند. واقدی می گوید: پیش از آنکه دو گروه با یکدیگر برخورد کنند زنان مشرکان جلو صفهای ایشان دایره زنگی و طبل می زدند و سپس به پشت صفها برگشتند. همینکه مشرکان به مسلمانان نزدیک شدند زنها عقب رفتند و پشت صفها قرار گرفتند و هر مردی را که پشت به جنگ می داد تحریض می کردند که برگردد و کشته شدگان بدر را فرایادشان می آوردند. قزمان که از منافقان مدینه بود از شرکت در جنگ احد خود داری کرده بود، فردای آن روز- صبح شنبه- زنان بنی ظفر او را سرزنش کردند و گفتند: ای قزمان همه مردان به جنگ رفتند و تو باقی ماندی، از آنچه کردی شرمگین نیستی آزرم کن که گویی تو زنی که همه قوم تو بیرون رفته اند و تو باقی مانده ای و شروع به حفاظت و تیمار او کردند. قزمان که معروف به شجاعت بود به خانه خود رفت کمان و تیر دان و شمشیر خود را برداشت و شتابان بیرون رفت. هنگامی به پیامبر (ص) رسید که آن حضرت سرگرم مرتب کردن صفهای مسلمانان بود. او از پشت صفها آمد و خود را به صف اول رساند و در آن جای گرفت. او نخستین کس از مسلمانان بود که تیر انداخت. تیرهایی که او می انداخت همچون نیزه بود و هر تیری که می انداخت همچون شتر فریاد و نعره می کشید و سپس دست به شمشیر برد و کارهایی برجسته انجام داد و سرانجام خود کشی کرد و پیامبر (ص) هر گاه از او نام می برد، می فرمود: از دوزخیان است. گوید: چون مسلمانان روی به گریز نهادند او نیام شمشیر خود را شکست و می گفت: مرگ پسندیده تر از گریز است. ای اوسیان شما هم برای حفظ تبار خود جنگ کنید و همین گونه که من رفتار می کنم رفتار کنید. گوید: او با شمشیر کشیده خود را میان مشرکان می انداخت. آنچنان که می گفتند کشته شد دوباره آشکار می شد و می گفت: من جوانمرد قبیله ظفرم و هفت تن از مشرکان را کشت و زخمهای بسیار برداشت و بر زمین افتاد. در این هنگام قتادة بن نعمان از کنارش گذشت و او را صدا زد و گفت: ای ابو الغیداق قزمان گفت: گوش به فرمانم. قتاده گفت: شهادت بر تو گوارا باد. قزمان گفت: ای ابو عمرو به خدا سوگند من برای دین جنگ نکردم، بلکه فقط برای حفظ خودمان که دیگر قریش آهنگ ما نکند و کشتزار ما را پایمال نسازد. گوید: چون زخمهایش او را آزار می داد خود را کشت. و پیامبر (ص)
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص199
فرمود: «خداوند این دین را به مرد تبهکاری تأیید فرمود.» واقدی می گوید: پیامبر (ص) روی به تیر اندازان کرد و فرمود: شما مواظب پشت سر ما باشید که می ترسم از پشت سر مورد حمله قرار گیریم. بنابراین شما در جای خود استوار بمانید و حرکت مکنید، حتی اگر دیدید که ما آنان را چنان شکست دادیم که وارد لشکرگاه ایشان شدیم، باز هم از جای خود جدا مشوید و اگر دیدید کشته می شویم، باز هم بر جای بمانید و لازم نیست از ما دفاع کنید. بار خدایا من ترا بر ایشان گواه می گیرم، و فرمود: سواران و اسبهای دشمن را تیر باران کنید که اسب و سوار در قبال تیر نمی تواند پیشروی کند. مشرکان دو گروه اسب سوار داشتند، گروهی بر جانب راست، به فرماندهی خالد بن ولید، و گروهی بر جانب چپ، به فرماندهی عکرمة بن ابی جهل. پیامبر (ص) هم برای سپاه خود میمنه و میسره قرار داد و لوای بزرگ را به مصعب بن عمیر سپرد و لوای اوسیان را به اسید بن حضیر و لوای خزرج را به سعد بن عبادة و نیز گفته شده است به حباب بن منذر سپرد. تیراندازان همچنان پشت سر مسلمانان را حمایت می کردند و سواران دشمن را تیر باران می کردند و سواران دشمن گریزان پشت به جنگ دادند. یکی از مسلمانان تیر انداز می گفته است من به تیرهای خودمان نگاه می کردم که هیچ کدام به هدر نمی رفت یا به اسب می خورد یا به سوار. دو گروه به یکدیگر نزدیک شدند. مشرکان طلحة بن ابی طلحه را که پرچمدارشان بود پیش فرستادند و صفهای خود را آراستند و زنها پشت سر مردان ایستاده بودند و کنار شانه های آنان دایره و دف می زدند. هند و یارانش شروع به تحریض مردان کردند و آنان را به جنگ وا می داشتند و نام کشته شدگان بدر را بر زبان می آوردند و چنین می سرودند: ما دختران طارقیم که روی تشکچه ها راه می رویم، اگر پیشروی کنید دست
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص200
در آغوش شما می آوریم و اگر پشت به جنگ کنید از شما دوری می جوییم. دوری کسی که دوستدار و شیفته شما نیست. واقدی می گوید: طلحة به میدان آمد و هماورد خواست و بانگ برداشت چه کسی با من مبارزه می کند علی (ع) فرمود: آیا با من نبرد می کنی گفت: آری. آن دو میان دو صف به نبرد پرداختند و پیامبر (ص) در حالی که دو زره و مغفر و کلاهخود پوشیده بود، زیر پرچم نشسته بود و می نگریست، همینکه آن دو رویاروی شدند علی (ع) چنان ضربتی با شمشیر بر سر طلحه زد که سر او را شکافت و به ریش او رسید. طلحه به خاک افتاد و علی (ع) برگشت. گفتند: چرا سرش را جدا نکردی گفت: چون به زمین افتاد، عورتش را برهنه به من نشان داد- نمایان شد- خویشاوندی مرا به شفقت وا داشت، وانگهی یقین دارم که خداوند او را خواهد کشت. و او پهلوان سپاه دشمن بود. واقدی می گوید: و روایت شده است که نخست طلحه به علی (ع) حمله کرد و با شمشیر ضربتی بر او زد که علی آن را با سپر خویش گرفت و آن ضربه کاری نکرد و سپس علی (ع) بر طلحه که زره و مغفر داشت حمله کرد و ضربتی با شمشیر بر او زد که هر دو پای او را قطع کرد و چون خواست سرش را ببرد طلحه او را به حق خویشاوندی سوگند داد که چنان نکند و علی او را رها فرمود و سرش را نبرید. واقدی می گوید: و گفته شده است که علی (ع) سر او را بریده است و نیز گفته اند یکی دیگر از مسلمانان در آوردگاه بر او گذشت و سرش را برید. چون طلحه کشته شد رسول خدا (ص) شاد شد و تکبیر بلندی گفت و همه مسلمانان با او تکبیر گفتند و سپس یاران رسول خدا (ص) بر فوجهای مشرکان حمله بردند و چنان بر چهره های ایشان زدند که صفهای مشرکان از هم پاشیده شد و کسی جز همان طلحة بن ابی طلحه کشته نشد. واقدی می گوید: پس از کشته شدن طلحه برادرش عثمان بن ابو طلحه، که کنیه اش ابو شیبة بود، پرچم را گرفت و چنین رجز می خواند: بر پرچمدار است که به شایستگی نیزه را خون آلود کند یا آن را درهم شکند. و همچنان با پرچم پیشروی می کرد. زنان پشت سر او همچنان دایره و دف می زدند و بر جنگ تحریض و ترغیب می کردند. حمزة بن عبد المطلب، که رحمت خدا بر او باد، چنان ضربتی بر دوش او زد که دوش و دست او را قطع کرد و شمشیر تا تهیگاهش رسید و ریه اش آشکار شد. حمزه در حالی که می گفت: من پسر ساقی حاجیانم، برگشت. پس از او پرچم را برادرش ابو سعد بن ابی طلحه گرفت. سعد بن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص201
ابی وقاص تیری بر او زد که به سبب برهنه بودن گلوی او با آنکه زره بر تن داشت ولی مغفرش بی دامنه بود و گلویش را نپوشانده بود، به حنجره اش خورد و زبانش چون زبان سگ بیرون افتاد. واقدی می گوید: و روایت شده است، همینکه ابو سعد بن ابی طلحه رأیت را به دست گرفت زنان پشت سرش ایستادند و می گفتند: ای بنی عبد الدار ضربه بزنید، ای پشتیبانان درماندگان ضربه بزنید، با شمشیرهای برّان ضربه بزنید. سعد بن ابی وقاص می گوید: بر او حمله کردم، نخست دست راست او را بریدم. او پرچم را با دست چپ گرفت، بر دست چپش ضربه زدم و آن را بریدم. او پرچم را با دو بازوی خود گرفت و خود را روی آن خرم کرد، من با گوشه کمان خود مغفر او را از زرهش جدا کردم و آن را پشت سرش افکندم و سپس ضربتی بر او زدم و او را کشتم و شروع به بیرون آوردن زره و دیگر جنگ ابزار او کردم. سبیع بن عبد عوف و تنی چند همراه او به من حمله آوردند و مرا از آن کار بازداشتند. جامه های جنگی او بهترین نوع جامه های مشرکان بود، زرهی فراخ و مغفر و شمشیری بسیار خوب، ولی به هر حال میان من و آن کار مانع شدند. واقدی می گوید همین خبر دوم صحیح تر است. می گوید [ابن ابی الحدید]: چه تفاوت فاحشی میان علی و سعد بن ابی وقاص است. سعد درباره جامه جنگی متأسف می شود و بر از دست دادن آن اندوهگین می شود، و آن یکی در جنگ خندق عمرو بن عبدود را که سوار کار و دلیر نامدار قریش است می کشد و از برهنه کردن و بیرون آوردن جامه های جنگی او چشمپوشی می کند و چون به او می گویند چرا جامه های جنگی او را که بهترین است رها کردی، می گوید: خوش نداشتم جامه های جنگی او را که اینجا غریب است از تنش بیرون آورم. گویی حبیب در این شعر خود علی (ع) را در نظر داشته که می گوید: همانا شیران، شیران بیشه به روز نبرد همت ایشان در مورد از پای درآوردن دلیران است نه درباره ابزار جنگی و جامه.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص202
واقدی می گوید: پس از ابو سعد بن ابی طلحه پرچم مشرکان را مسافع بن ابی طلحه در دست گرفت. عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح تیری بر او زد که سبب مرگ او شد او را که هنوز زنده بود پیش مادرش سلافه دختر سعد بن شهید که همراه زنان به احد آمده بود بردند. پرسید: چه کسی به تو تیر زد گفت: نمی دانم. همین قدر شنیدم که می گوید: بگیر که من پسر اقلح هستم. مادرش گفت: آری به خدا سوگند اقلحی بوده است، یعنی از خاندان من بوده است و مادر مسافع از قبیله اوس بوده است. واقدی می گوید: و روایت شده است که چون عاصم به او تیر انداخت، گفت: بگیر که من پسر کسره هستم و این عنوانی بود که در دوره جاهلی به آنان داده بودند و به آنان فرزندان کسر الذهب می گفتند. او به مادرش گفت: نفهمیدم چه کسی بر من تیر زد جز اینکه شنیدم می گوید: بگیر که من پسر کسره ام. سلافة گفت: به خدا سوگند از قبیله اوس بوده است، یعنی از قبیله خودم. در آن هنگام سلافه عهد کرد که باید در کاسه سر عاصم بن ثابت شراب بیاشامد و برای هر کس که سر عاصم را بیاورد صد شتر جایزه قرار داد. می گوید [ابن ابی الحدید]: و چون مشرکان در جنگ رجیع عاصم بن ثابت را کشتند خواستند سرش را جدا کنند و پیش سلافه ببرند. آن روز گروه بسیاری زنبوران عسل از بدن و سر عاصم حمایت کردند و چون شب فرا رسید، پنداشتند زنبورها در شب نخواهند بود. سیلی گران آمد بدن و سر او را با خود برد و همه مورخان در این مورد اتفاق نظر دارند. واقدی می گوید: پس از مسافع، پرچم را برادرش کلاب بن طلحة بن ابی طلحه در دست گرفت. زبیر بن عوّام او را کشت. پس از او پرچم را جلاس بن طلحة بن ابی طلحه به دست گرفت. او را طلحة بن عبید الله کشت. سپس پرچم را ارطاة بن عبد شرحبیل بر دوش کشید و علی بن ابی طالب (ع) او را کشت. آنگاه شریح بن قانط پرچم را برداشت و کشته شد و دانسته نشد قاتل او کیست. سپس پرچم را صواب، غلام خاندان عبد الدار، در دست گرفت و در مورد قاتل او اختلاف است. گفته شده است علی بن ابی طالب (ع) او را کشته است و نیز گفته شده است سعد بن ابی وقاص و گفته شده است قزمان او را کشته است و این صحیح تر اقوال است
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص203
واقدی می گوید: قزمان خود را به صواب رساند و بر او حمله کرد و دست راستش را قطع کرد. او پرچم را به دست چپ گرفت. دست چپش را هم قطع کرد. صواب پرچم را با دو بازو و ساعد خود گرفت و خود را روی پرچم خم کرد و گفت: ای خاندان عبد الدار آیا پسندیده کوشش کردم و قزمان بر او حمله کرد و او را کشت. واقدی می گوید: گفته اند که خداوند متعال پیامبر (ص) خویش و یارانش را در هیچ موردی مانند جنگ احد پیروزی نداده است، ولی مسلمانان از فرمان رسول خدا (ص) سرپیچی کردند و به ستیز پرداختند. در صورتی که پرچمداران مشرکان همه کشته شدند و آنان چنان پراکنده شدند که پشت سر خود را نگاه نمی کردند و زنان ایشان پس از آنکه دایره و طبل می زدند، بانگ شیون برداشته بودند. واقدی می گوید: گروه بسیاری از صحابه که در جنگ احد شرکت داشته اند هر یک نقل کرده اند که به خدا سوگند هند و زنانی را که همراهش بودند دیدیم که در حال گریزند و برای اسیر گرفتن آنان هیچ مانعی نبود، ولی از تقدیر خداوند گریزی نیست. خالد بن ولید هرگاه می خواست آهنگ جانب چپ لشکر رسول خدا (ص) کند تا از آنجا نفوذ کند و از سمت سفح به مسلمانان حمله کند، تیر اندازان او را با تیر باران بر می گرداندند. این کار چند بار تکرار شد. سرانجام در مسلمانان از جانب تیر اندازان رخنه افتاد و با آنکه پیامبر (ص) به آنان فرمان داده بود که به هیچ صورت جای خود را ترک نکنید و مواظب پشت سر ما باشید و اگر دیدید ما به جمع آوری غنایم پرداختیم، شما شرکت نکنید و اگر دیدید کشته می شویم ما را یاری مدهید، همینکه مسلمانان مشرکان را که در حال گریز بودند تعقیب کردند و سلاح بر آنان نهادند و ایشان را از لشکرگاه بیرون راندند و شروع به غارت کردند، برخی از تیر اندازان به برخی دیگر گفتند چرا بی جهت و بدون لزوم اینجا مانده اید خداوند دشمن را شکست داد و این برادران شما لشکرگاه ایشان را غارت می کنند، شما هم به لشکرگاه مشرکان وارد شوید و با برادران خودتان غنیمت بگیرید. برخی دیگر گفتند: رسول خدا (ص) به شما فرموده است «مواظب پشت سر ما باشید و اگر ما به جمع غنیمت پرداختیم شما در آن کار با ما شرکت مکنید» برخی دیگر گفتند: مقصود پیامبر (ص) این نبوده است، اینک که خداوند دشمن را زبون ساخت و شکست داد وارد لشکرگاه شوید و با برادران خود به غارت بپردازید. و چون در این مورد اختلاف نظر پیدا کردند، عبد الله بن جبیر فرمانده ایشان که در آن روز با پوشیدن جامه سپید مشخص بود برای آنان خطبه خواند و ایشان را به اطاعت از فرمان پیامبر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص204
تشویق کرد و گفت: نافرمانی نکنید، ولی آنان سرپیچی کردند و رفتند و جز شمار اندکی که به ده تن نمی رسیدند با او باقی ماندند که از جمله ایشان حارث بن انس بن رافع بود. او می گفت: ای قوم پیمان پیامبرتان را یاد آورید و از فرمانده خود اطاعت کنید. نپذیرفتند و به لشکرگاه مشرکان رفتند و به غارت پرداختند و دهانه کوه را رها کردند. صفهای مشرکان شکسته شد و بار و بنه آنان از هم پاشید، مسیر باد هم تغییر کرد. هنگامی که صفهای مشرکان در هم ریخت باد صبا می وزید ولی به صورت دبور تغییر کرد. خالد بن ولید به خالی شدن دهانه کوه و اندکی افرادی که آنجا باقی مانده بودند نگریست و با سواران خود به آنجا حمله برد. عکرمة بن ابی جهل هم با سواران خود او را همراهی کرد و از پی او روان شد و هر دو با سواران خویش به تیر اندازان حمله کردند. تیر اندازانی که باقی مانده بودند چندان تیر انداختند تا همگی از پای در آمدند. عبد الله بن جبیر چندان تیر انداخت که تیرهایش تمام شد، سپس چندان نیزه زد که نیزه اش شکست. آنگاه نیام شمشیر خود را شکست و با شمشیر چندان جنگ کرد که کشته شد. جعیل بن سراقه و ابو بردة بن نیار هم پس از اینکه کشته شدن عبد الله بن جبیر را دیدند گریختند و آن دو آخرین افرادی بودند که برگشتند و به مسلمانان پیوستند. واقدی می گوید: رافع بن خدیج روایت می کند و می گوید همینکه خالد تیر اندازان را کشت با سواران خود به ما حمله آورد و عکرمة بن ابی جهل هم از پی او بود. آنان با ما به جنگ پرداختند صفهای ما از هم گسیخت. ابلیس که به صورت جعیل بن سراقه در آمده بود، سه بار فریاد کشید که محمد کشته شده است. این موضوع که ابلیس به صورت جعیل در آمده بود برای او که همراه مسلمانان به سختی جنگ می کرد گرفتاری بزرگی شد. جعیل کنار ابو بردة بن نیار و خّوات بن جبیر جنگ می کرد. رافع بن خدیج گوید: به خدا سوگند ما هیچ پیروزی سریعتر از پیروزی مشرکان بر خودمان در آن روز ندیده ایم. مسلمانان آهنگ کشتن جعیل بن سراقه کردند و می گفتند: این همان کسی است که فریاد بر آورد محمد کشته شده است. خوات بن جبیر و ابو بردة بن نیار به نفع او گواهی دادند و گفتند: هنگامی که آن فریاد برآمده است جعیل کنار آن دو سرگرم جنگ بوده است و فریاد برآورنده کسی غیر او بوده است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص205
واقدی می گوید: رافع بن خدیج می گفته است ما به سبب بد نفسی خودمان و سرپیچی از فرمان رسول خدا (ص) گرفتار شدیم و مورد حمله قرار گرفتیم، و مسلمانان در هم ریختند و از ترس و شتاب بدون آنکه بدانند چه می کنند شروع به کشتن و ضربت زدن به خودشان کردند. در آن روز اسید بن حضیر دو زخم برداشت که یکی را ابو برده بدون اینکه بفهمد چه کار می کند به او زده بود و گفته بود بگیر که من جوانمرد انصاری هستم. ابو زغنه هم در میدان جنگ سرگرم حمله بود، ناشناخته و نادانسته به ابو بردة دو ضربت زد و گفت: بگیر که من ابو زغنه ام، و سپس او را شناخت، پس از آن هرگاه ابو بردة او را می دید می گفت: ببین با من چه کردی، ابو زغنه می گفت: تو هم بدون آنکه بفهمی اسید بن حضیر را زخمی کردی، ولی این زخم در راه خدا بوده است. چون این موضوع را به رسول خدا (ص) گفتند فرمود: آری در راه خدا بوده است و ای ابو برده پاداش آن برای تو خواهد بود، آن چنان که گویی یکی از مشرکان به تو زخم زده باشد، و هر کس کشته شده باشد شهید است. واقدی می گوید: دو پیر مرد فرتوت، حسیل بن جابر- الیمان- و رفاعة بن وقش، همراه زنان بالای پشت بامها بودند. یکی از آن دو با محبت به دیگری گفت: ای بی پدر من و تو چرا می خواهیم زنده بمانیم و به خدا سوگند همین امروز و فردا خواهد بود که ما در کام مرگ فرو خواهیم شد و از عمر ما جز اندکی باقی نمانده است، چه خوب است شمشیرهای خود را برداریم و به پیامبر (ص) ملحق شویم، شاید خداوند شهادت را روزی ما فرماید. گوید: آن دو به رسول خدا (ص) پیوستند. رفاعة بن وقش را مشرکان کشتند، ولی حسیل بن جابر را، هنگامی که مسلمانان در هم ریختند، بدون اینکه او را بشناسند، بر او شمشیر می زند. پسرش حذیفه می گفت: این پدر من است، مواظب پدرم باشید ولی کسی توجه نداشت تا کشته شد. حذیفة خطاب به مسلمانان گفت: «خدایتان بیامرزد که او مهربان ترین مهربانان است.» آخر چه کار کردید پیامبر (ص) برای حذیفه آرزوی خیر بیشتری فرمود و فرمان داد خونبهای او را از اموال مسلمانان بپردازند. و گفته شده است کسی که حسیل بن جابر- الیمان- را کشته است عتبة بن مسعود بوده است و حذیفه خونبهای پدر خود را به مسلمانان بخشید. واقدی می گوید: حباب بن منذر بن جموح فریاد می کشید که ای خاندان سلمة
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص206
گروهی از مردم به سوی او آمدند و گفتند: گوش به فرمانیم ای فراخواننده به سوی خدا گوش به فرمان جبار بن صخر بدون آنکه بفهمد ضربتی سنگین بر سر او زد. سرانجام مسلمانان شعار خودشان را، که بمیران بمیران بود، آشکار ساختند و از حمله به یکدیگر دست برداشتند. واقدی می گوید: نسطاس غلام ضرار بن امیه از کسانی بود که در جنگ احد همراه مشرکان شرکت کرد، سپس اسلام آورد و مسلمانی پسندیده بود. او می گفته است: من از کسانی بودم که آن روز در لشکرگاه باقی ماندم و از همه بردگان کسی جز وحشی و صواب، غلام خاندان عبد الدار، در جنگ شرکت نکرد. گوید: ابو سفیان خطاب به قریش فریاد برآورد که غلامان خود را برای حفظ اموال بگمارید و باید آنان برای نگهبانی بارهای شما قیام کنند. ما بارها را یکجا جمع کردیم و بر شتران پای بند زدیم و قریش برای جنگ و آرایش نظامی خود رفتند و میمنه و میسره خود را تشکیل دادند. ما روی بارها را با سفره های چرمی پوشاندیم، قوم به یکدیگر نزدیک شدند و ساعتی جنگ کردند. ناگاه یاران ما گریختند و مسلمانان وارد لشکرگاه ما شدند و ما کنار بارها بودیم. مسلمانان ما را محاصره کردند و من هم از جمله کسانی بودم که اسیر شدم. مسلمانان لشکرگاه را به بدترین صورت غارت کردند و مردی از آنان گفت: اموال صفوان بن امیه کجاست گفتم: او چیزی جز اندازه هزینه خود بر نداشته که آن هم در همین بارهاست. او مرا با خود کشید تا آنکه از صندوقچه یکصد و پنجاه مثقال طلا بیرون آوردم. یاران ما گریخته بودند و ما از آنان نا امید شده بودیم، زنها هم سخت به وحشت افتاده و در خیمه ها آماده تسلیم شدن بودند، ن و اموال تاراج شده در دست مسلمانان قرار گرفت. نسطاس می گفته است: در همان حال که ما تسلیم بودیم ناگاه متوجه کوه شدم که سوارانی شتابان از آنجا می آیند، وارد آوردگاه شدند و کسی هم نبود که آنان را برگرداند. تیر اندازان دهانه کوه را رها کرده و برای تاراج آمده بودند و تیر اندازان به تاراج سر گرم بودند و من آنان را می دیدم که کمانها و تیردانها را زیر بغل گرفته و چیزی که به تاراج برده بودند در دست داشتند. سواران ما همینکه حمله آوردند به گروهی که در کمال آسودگی خیال سر گرم تاراج بودند هجوم بردند و چنان شمشیر بر آنان نهادند که از ایشان کشتاری سخت کردند و مسلمانان به هر سو پراکنده شدند و آنچه را به تاراج برده بودند ریختند و رها کردند و از اردوگاه ما دور شدند. اسیران ما را هم رها کردند و ما همه کالاهای خود را پیدا کردیم. بدون آنکه چیزی از آن را از دست داده باشیم، طلاها را هم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص207
در آوردگاه یافتیم، من متوجه مردی از مسلمانان شدم که صفوان بن امیه با او چنان درگیر شده و ضربتی به او زده بود که پنداشتم مرد. چون نزدیک او رسیدم هنوز رمقی داشت. با خنجر خود بر آن مسلمان ضربتی زدم که در افتاد و سرش را بریدم. بعد که درباره او پرسیدم گفتند: مردی از خاندان ساعده بوده است، و سپس خداوند مرا به اسلام هدایت فرمود. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از اسحاق بن عبد الله از عمر بن حکم برایم روایت کرد که می گفته است: هیچ یک از اصحاب پیامبر (ص) را نمی شناسم که در جنگ احد چیزی غارت کرده یا زری به دست آورده باشد و پس از هجوم دوباره مشرکان برایش باقی مانده باشد مگر دو تن که یکی از ایشان عاصم بن ثابت بن اقلح است که همیانی در لشکرگاه پیدا کرد که در آن پنجاه دینار بود و آن را از زیر پیراهن به تهیگاه خود بست. عباد بن بشر هم کیسه چرمی با خود آورد که در آن سیزده مثقال طلا بود. و آن را در گریبان پیراهن خود که کمرش را بسته و بالای آن زره پوشیده بود انداخته بود. آن دو آنها را به حضور پیامبر (ص) آوردند و آن حضرت از آن خمس برنداشت و به خودشان بخشید. واقدی می گوید: یعقوب بن ابی صعصعه از موسی بن ضمرة از پدرش نقل می کرد که چون شیطان «ازبّ العقبة» بانگ برداشت که محمد بدون تردید کشته شده است و این به خواست خداوند بود. مسلمانان بر دست و پای بمردند و از هر سو پراکنده شدند و به کوه بر رفتند. نخستین کس که مژده سلامت پیامبر (ص) را داد کعب بن مالک بود. کعب می گوید: من پیامبر (ص) را شناختم و فریاد برآوردم که این رسول خداوند است و پیامبر (ص) با انگشت خویش به دهانش اشاره می کرد که خاموش باشم. واقدی می گوید: عمیره، دختر عبد الله بن کعب بن مالک، از پدرش نقل می کند که می گفته است: پدرم می گفت چون مردم از هم پاشیده شدند من نخستین کس بودم که پیامبر (ص) را شناختم و به مسلمانان مژده دادم که زنده و برپاست. من پیامبر (ص) را از چشمهایش از زیر مغفر شناختم و بانگ برداشتم که ای گروه انصار مژده دهید که این پیامبر (ص) است و رسول خدا (ص) به من اشاره می کرد که خاموش باش. گوید: پیامبر (ص) کعب را فرا خواند، جامه های جنگی او را گرفت و پوشید و جامه های جنگی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص208
خود را به کعب پوشاند. کعب در آن روز جنگ نمایانی کرد که هفده زخم برداشت. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از اعرج نقل می کرد که می گفته است: چون شیطان فریاد کشید که همانا محمد کشته شد، ابو سفیان بن حرب گفت ای گروه قریش کدام یک از شما محمد را کشته است ابن قمئة گفت: من او را کشتم. گفت: باید بر بازوی تو بازوبند و نشان ببندیم، همان گونه که ایرانیان نسبت به دلیران خود انجام می دهند. آنگاه ابو سفیان همراه ابو عامر فاسق در آوردگاه شروع به گردش کرد که ببیند آیا جسد پیامبر (ص) میان کشتگان هست. چون به جسد خارجة بن زید بن ابو زهیر رسیدند، ابو عامر به ابو سفیان گفت: می دانی این کیست گفت: نه. گفت: ابن خارجة بن زید سالار قبیله حارث بن خزرج است و چون از کنار جسد عباس بن عبادة بن نضله که کنار جسد خارجه بود گذشتند، پرسید: این را می شناسی گفت: نه. گفت: این ابن قوقل است، شریفی از خاندان شرف است، سپس از کنار جسد ذکوان بن عبد قیس گذشتند. گفت: این هم از سروران ایشان است. و چون از کنار جسد حنظله پسر ابو عامر گذشتند ابو سفیان ایستاد و پرسید: این کیست گفت: این برای من از همه ایشان گرامی تر و عزیزتر است، این پسرم حنظله است. ابو سفیان گفت: ما جایگاه کشته شدن محمد را نمی بینم، اگر کشته شده بود جسدش را می دیدیم. ابن قمئه دروغ گفته است. در این هنگام ابو سفیان خالد بن ولید را دید از او پرسید آیا کشته شدن محمد برای تو روشن است گفت: نه خودم او را دیدم که همراه تنی چند از یارانش از کوه بالا می رفتند. ابو سفیان گفت: این درست است، ابن قمئه یاوه می گوید و پنداشته که محمد را کشته است. می گوید [ابن ابی الحدید]: این جنگ را از مغازی واقدی بر نقیب ابو یزید، که خدایش رحمت کناد، خواندم و گفتم: در این جنگ بر سر ایشان چه آمده است و آن را بسیار بزرگ می شمرم. گفت: به چه سبب و از چه رو آن را بزرگ می شمری. موضوع چنین بوده است که پس از کشته شدن پرچمداران قریش افرادی که در قلب لشکر مسلمانان بوده اند به قلب لشکر مشرکان حمله برده اند و آنان را در هم شکسته اند و اگر دو پهلوی لشکر اسلام که به فرماندهی اسید بن حضیر و حباب بن منذر بود ایستادگی می کردند، مسلمانان شکست نمی خوردند ولی افراد دو پهلوی لشکر مسلمانان هم به قلب لشکر مشرکان حمله بردند و خود را ضمیمه افراد قلب لشکر کردند و لشکر پیامبر (ص) فقط به صورت یک فوج در آمد و در همان حال افراد قلب لشکر قریش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 209
ایستادگی استواری کردند. چون افراد دو پهلوی لشکر قریش دیدند کسی در برابر آنان نیست حمله خود را از پشت لشکر مسلمانان آغاز کردند و گروهی بسیار از ایشان آهنگ تیر اندازانی کردند که قرار بود پشتیبان لشکر مسلمانان باشند و همه آنان را کشتند و شمار تیر اندازان که پنجاه تن بود تاب ایستادگی در قبال خالد و عکرمه را که با دو هزار تن حمله کرده بودند نداشت. وانگهی گروه بسیاری از آن پنجاه تن هم برای شرکت در تاراج مرکز خود را رها کرده بودند و به غارت روی آورده بودند. نقیب ابو یزید، که خدایش رحمت کناد، گفت: آن کسی که در آن روز مسلمانان را شکست داد و به کمال پیروزی دست یافت خالد بن ولید بود. خالد سوار کاری دلیر بود که سوار کاران آزموده و خونخواه بسیار همراهش بودند. او کوه را دور زد و از دهانه ای که تیر اندازان می بایست آن را حفظ کنند به پشت سر مسلمانان نفوذ کرد. افراد قلب لشکر مشرکان هم پس از شکست برگشتند و مسلمانان را احاطه کردند و مسلمانان میان ایشان محاصره شدند و همگی به یکدیگر در آویختند و چنان شد که از بسیاری گرد و خاک مسلمانان یکدیگر را نمی شناختند و برخی از ایشان با شمشیر به پدر یا برادر خود حمله می برد و بیم و شتاب هم دست به دست داد و پس از اینکه نخست پیروز بودند شکست بر ایشان افتاد و نظیر این کار همواره در جنگها صورت می گیرد. به او، که خدایش رحمت کناد، گفتم: پس از اینکه مسلمانان شکست خوردند و هر کس که باید بگریزد گریخت پیامبر (ص) در چه حالی بود؟ گفت: با تنی چند از یاران خود که از آن حضرت حمایت می کردند پایداری فرمود. پرسیدم پس از آن چه شده است؟ گفت: گروه اندکی از انصار همچنان پایداری کردند و یک گروه از مسلمانان هم پس از فرار بر گشتند و بدان گونه گروه مسلمانان از مشرکان شناخته شدند و مسلمانان بر یک جانب بودند و باز جنگ در گرفت و دو گروه درگیر شدند. پرسیدم: پس از آن چه شد گفت: مسلمانان همچنان از پیامبر (ص) دفاع و حمایت می کردند ولی شمار مشرکان برایشان بیشی می گرفت و همچنان از مسلمانان می کشتند تا آنجا که فقط اندکی از روز باقی ماند و پیروزی همچنان از مشرکان بود. پرسیدم: سپس چه شد گفت: کسانی که باقی مانده بودند دانستند که یارای ایستادگی با مشرکان ندارند و به کوه بر رفتند و پناه گرفتند. به نقیب گفتم: پیامبر (ص) چه کرد گفت: آن حضرت هم بر کوه شد. گفتم: آیا می توان گفت که آن حضرت هم فرار کرده است گفت: فرار در مورد کسی گفته می شود که در دشت و صحرا از مقابل دشمن کاملا بگریزد، اما کسی که در
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص210
دامنه کوه سرگرم جنگ است و کوه بر او مشرف است، اگر در دامنه کوه برای خود موفقیتی نبیند و بر فراز کوه رود گریخته نامیده نمی شود. نقیب، که خدایش رحمت کناد، ساعتی خاموش ماند و سپس گفت: حال بر همین گونه بوده است که گفتم، اگر می خواهی این عمل را فرار بگویی، بگو، که پیامبر (ص) روز هجرت در حالی که از شرّ مشرکان می گریخت از مکه هجرت فرمود و هیچ عیب و کاستی بر او در این مورد نیست. به نقیب گفتم: واقدی از قول یکی از صحابه روایت می کند که می گفته است در جنگ احد تا هنگامی که دو گروه از یکدیگر جدا شدند پیامبر (ص) یک وجب هم از جای خود تکان نخورد. گفت: کسی را که این روایت را نقل کرده است رهایش کن، هر چه می خواهد بگوید، سخن صحیح همین است که من برای تو گفتم و سپس افزود آخر چگونه ممکن است گفته شود پیامبر (ص) تا هنگامی که دو گروه از یکدیگر دست برداشته اند همچنان بر جای خود ایستاده بوده است و حال آنکه دو گروه از یکدیگر جدا نشدند، مگر پس از آنکه ابو سفیان پیامبر (ص) را که بالای کوه بود مورد خطاب قرار داد و آن سخنان را گفت و همینکه دانست پیامبر (ص) زنده و بر فراز کوه است و سواران نمی توانند به سوی پیامبر (ص) بالا روند و اگر هم پیادگان بخواهند به کوه بروند به پیروزی بر پیامبر (ص) دست نخواهد یافت، زیرا بیشتر یاران پیامبر (ص) در حالی که تا پای جان ایستادگی می کردند همراهش بودند، و مشرکان نمی توانستند از ایشان یک تن را بکشند مگر اینکه دو تن یا سه تن از خودشان کشته شود و مسلمانان چون راه گریزی نداشتند و بر فراز کوه محصور بودند ایستادگی و از جان خود پاسداری می کردند، از رفتن بالای کوه خودداری کردند و به همان اندازه که در جنگ از مسلمانان کشته بودند قناعت کردند و امیدوار شدند که در جنگ دیگری پیروزی کامل بر پیامبر (ص) خواهند یافت، و باز گشتند و آهنگ مکه کردند. واقدی از ابو سبرة از اسحاق بن عبد الله بن ابی فروة از ابو الحویرث از نافع بن جبیر نقل می کند که می گفته است: از مردی از مهاجران شنیدم که می گفت: در جنگ احد حضور داشتم و خود دیدم که تیر از هر جانب می آمد و پیامبر (ص) وسط میدان ایستاده بود و تیرها همه از کنارش می گذشت و به ایشان نمی خورد. عبد الله بن شهاب زهری را دیدم که فریاد می کشید مرا به محمد راهنمایی کنید که اگر او از این معرکه جان به در برد من جان به در نخواهم برد. در همان حال پیامبر (ص) بدون اینکه هیچ کس با او باشد، کنار
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص211
عبد الله بن شهاب بود، و عبد الله از آنجا گذشت و صفوان بن امیه او را دید و گفت: خاک بر سرت مگر نمی توانستی به محمد ضربتی بزنی و این غده را قطع کنی و حال آنکه خداوند او را در دسترس تو قرار داد. ابن شهاب به صفوان گفت: تو او را دیدی؟ گفت: آری و تو کنارش بودی. ابن شهاب گف: به خدا سوگند که او را ندیدم و به خدا سوگند می خورم که او از ما محفوظ نگه داشته شده است. ما چهار تن بودیم که پیمان برای کشتن او بستیم و به جستجوی او پرداختیم ولی موفق نشدیم. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة، از نملة بن ابی نملة- که نام اصلی ابو نمله عبد الله بن معاذ و معاذ برادر مادری براء بن معرور است- برای من نقل کرد که می گفته است: چون مسلمانان در جنگ احد پراکنده و منهزم شدند، پیامبر (ص) را دیدم که فقط تنی چند از یارانش از مهاجر و انصار همراهش بودند و آن حضرت را با خود کنار درّه بردند. مسلمانان در آن هنگام نه پرچم بر افراشته ای داشتند و نه جمعی بودند، و فوجهای مشرکان می آمدند و می رفتند و جمع و پراکنده می شدند و کسی آنان را دفع نمی کرد، یعنی هیچ کس را نمی دیدند که با آنان رویاروی شود. واقدی می گوید: ابراهیم بن محمد بن شرحبیل عبدری- یعنی عبد الداری- از قول پدر خویش برای من نقل کرد که می گفته است: لوای مسلمانان را مصعب بن عمیر بر دوش داشت و چون مسلمانان به جولان آمدند مصعب همچنان پایدار بود. ابن قمئه که سوار بر اسب بود پیش آمد و ضربتی بر دست راست او زد که آن را قطع کرد، مصعب این آیه را تلاوت کرد: «و نیست محمد مگر پیامبری که پیش از وی پیامبران گذشته شدند.» و لوا را به دست چپ گرفت و خود را روی آن خم کرد، ضربت دیگری بر او زد و دست چپش هم قطع شد. مصعب با دو بازوی خود پرچم را به سینه خویش فشرد و همان آیه را تلاوت می فرمود. برای بار سوم با نیزه بر او حمله شد و چنان ضربه ای بود که نیزه شکست و مصعب در افتاده و رأیت سقوط کرد. همان دم دو مرد از خاندان عبد الدار برای گرفتن پرچم پیشی گرفتند- سویبط بن حرمله و ابو الروم، پرچم را ابو الروم گرفت و تا هنگام بازگشت مسلمانان به مدینه در دست او بود. واقدی می گوید: و گفته اند چون جنگ سخت و پیامبر (ص) زخمی شد و دشمن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص212
آن حضرت را احاطه کرد، مصعب بن عمیر و ابو دجانه از آن حضرت دفاع می کردند و چون زخم پیامبر (ص) بسیار شد فرمود: «چه کسی جان خود را می فروشد» پنج جوان انصاری به یاری آمدند که عمارة بن زیاد بن سکن هم از ایشان بود. او چندان جنگ کرد تا آنکه از کار باز ماند. گروهی از مسلمانان باز آمدند و چندان پیکار کردند که دشمنان خدا را پراکنده ساختند. پیامبر (ص) به عمارة بن زیاد فرمود نزدیک من بیا و او را که چهارده زخم بر تن داشت به پاهای خود تکیه داد و عماره در گذشت. پیامبر (ص) مسلمانان را بر می انگیخت و به جنگ تحریض می فرمود. گروهی از مشرکان مسلمانان را هدف تیر قرار می دادند که از جمله ایشان حیان بن عرقه و ابو اسامه جشمی بودند و پیامبر (ص) به سعد بن ابی وقاص فرمود: «تیر بینداز پدر و مادرم فدایت.» حیان بن عرقه تیری انداخت که به دامن جامه ام ایمن خورد و آن را برگرداند و بدن ام ایمن که برای آب دادن به زخمیها در معرکه آمده بود برهنه و نمایان شد. حیان سخت خندید و این موضوع بر پیامبر (ص) گران آمد و تیری بدون پیکان را برداشت و به سعد بن ابی وقاص داد و فرمود همین تیر را بینداز. سعد چنان کرد و آن تیر به گودی گلوی حیان خورد و او بر پشت افتاد و عورتش آشکار شد. سعد بن ابی وقاص می گوید: پیامبر (ص) چنان خندید که دندانهایش آشکار شد و سپس فرمود سعد انتقام ام ایمن را گرفت، خداوند دعایت را مستجاب و تیر ترا استوار بدارد. در آن هنگام مالک بن زهیر جشمی، که برادر ابو اسامه بود، مسلمانان را سخت تیر باران می کرد. او و ریان بن عرقه شتابان خود را پشت صخره ها پنهان می کردند و به یاران پیامبر (ص) تیر می انداختند و بسیاری از یاران پیامبر را کشتند. در همان حال سعد بن ابی وقاص مالک بن زهیر را دید که سرش را از پشت سنگی بیرون آورد تا تیر بیندازد. سعد تیری به او زد که به چشمش خورد و از پشت سرش بیرون آمد. مالک بن زهیر با تمام قامت به آسمان جهید و سقوط کرد و خداوند عزّ و جلّ او را کشت. واقدی می گوید: پیامبر (ص) آن روز با کمان خود چندان تیر انداخت که زه آن پاره شد و قتادة بن نعمان آن را گرفت و آن کمان پیش او بود. در آن روز چشم قتادة تیر خورد و از حدقه بیرون آمد و برگونه اش آویخته ماند. قتادة می گوید: به حضور پیامبر رفتم و گفتم: ای رسول خدا همسری جوان و زیبا دارم، دوستش می دارم و دوستم دارد، می ترسم که این زخم چشم مرا ناخوش بدارد. پیامبر (ص) چشم مرا بر جای خود نهاد و چون حال نخست و بینا شد و هیچ ساعتی از شب یا روز ناراحتی ندارد. قتادة پس از آنکه سالخورده شده بود می گفت: این چشم من قوی تر است و از چشم دیگرش زیباتر بود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص213
واقدی می گوید: پیامبر (ص) به تن خویش جنگ فرمود و چندان تیر انداخت که تیرهایش تمام شد و سرکمانش شکست و پیش از شکستن سر کمان زه آن هم پاره شد و کمان آن حضرت در حالی که فقط یک وجب از زه آن آویخته بود، در دستش باقی ماند. عکاشة بن محصن کمان را گرفت که زهش را متصل کند، پس از آنکه دقت کرد گفت: ای رسول خدا این زه نمی رسد. پیامبر (ص) فرمود: آن را بکش خواهد رسید. عکاشه می گوید: سوگند به کسی که او را به حق مبعوث فرموده است همان زه را کشیدم و توانستم دو یا سه بار هم آن را به کنار کمان پیچ بدهم. پیامبر (ص) کمان را گرفت و دوباره شروع به تیر اندازی فرمود و ابو طلحه همچون سپری پیشاپیش و جلو پیامبر (ص) قرار داشت تا آنکه دیدم کمان شکست و قتادة بن نعمان آن را گرفت. واقدی می گوید: در جنگ احد ابو طلحه تیرهای تیردان خود را بیرون آورد و جلو پیامبر (ص) نهاد خودش هم تیر انداز و دارای صدای بسیار بلندی بود و پیامبر (ص) می فرمود: «همانا صدای ابو طلحه میان لشکر بهتر از چهل مرد است.» در تیردان ابو طلحه پنجاه تیر بود که مقابل پیامبر (ص) ریخته بود و فریاد می کشید که ای رسول خدا جانم فدای تو باد و همچنان تیر می انداخت. پیامبر (ص) پشت سر ابو طلحه ایستاده بود و سر خود را از فاصله سر و دوش ابو طلحه بیرون می آورد و به هدف و جایی که تیر اصابت می کرد می نگریست، تا تیرهای ابو طلحه تمام شد و او به پیامبر می گفت: گلوی من فدای گلوی تو باد خدای مرا فدای تو گرداند. گویند پیامبر گاهی قطعه چوبی از زمین بر می داشت و می فرمود: ای ابو طلحه تیر بینداز، و ابو طلحه آن را همچون تیر خوبی به کار می برد. واقدی می گوید: تیر اندازان نامبردار میان اصحاب رسول خدا (ص) عبارت بودند از سعد بن ابی وقاص، ابو طلحه، عاصم بن ثابت، سائب بن عثمان بن مظعون، مقداد بن عمرو، زید بن حارثه، حاطب بن ابی بلتعه، عتبة بن غزوان، خراش بن صمّه، قطبه بن عامر بن حدیده، بشر بن براء بن معرور، ابو نائله سلکان بن سلامه و قتادة بن نعمان. واقدی می گوید: ابو رهم غفاری را تیری به گلو خورد. به حضور پیامبر (ص) آمد و رسول خدا (ص) آب دهان خود را به زخم مالید که کاملا بهبود یافت و پس از آن ابو رهم به منحور- گلو بریده- مشهور شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص214
ابو عمرو محمد بن عبد الواحد زاهد لغوی که غلام ثعلب بوده است، و محمد بن حبیب در امالی خود روایت کرده اند که چون بیشتر یاران پیامبر (ص) روز احد از حضور آن حضرت گریختند، فوجهای دشمن بسیار آهنگ جنگ با پیامبر (ص) کردند. فوجی از اعقاب عبد مناف بن کنانه، که چهار پسر ابو سفیان بن عویف، یعنی خالد و ابو الشعثاء و ابو الحمراء و غراب، میان ایشان بودند، حمله آوردند. پیامبر (ص) به علی فرمود: این فوج را از من کفایت کن. علی (ع) به آن فوج که حدود پنجاه تن بودند حمله کرد. علی پیاده بود و چندان ضربت زد که پراکنده شدند و باز جمع شدند و علی (ع) همچنان با شمشیر نبرد می کرد تا آنکه هر چهار پسر سفیان بن عویف را کشت و شش تن دیگر را هم که نام ایشان معلوم نیست کشت. جبرئیل (ع) به پیامبر (ص) گفت: ای محمد این مواسات است و فرشتگان از مواسات این جوانمرد در شگفتند. پیامبر (ص) فرمود: چه چیزی او را از مواسات باز می دارد که او از من و من از اویم. جبریل (ع) فرمود: من هم از شمایم. گوید: در آن هنگام سروشی از سوی آسمان بدون اینکه شخصی دیده شود شنیده شد که چند بار چنین می گفت: شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی نیست. و چون از رسول خدا پرسیدند این کیست که چنین می گوید فرمود: جبریل است. می گوید [ابن ابی الحدید]: این خبر را گروهی از محدثان نقل کرده اند و از اخبار مشهور است و در برخی از نسخه های مغازی محمد بن اسحاق آن را دیده ام و در برخی از نسخه های مغازی نیامده است. از شیخ خود عبد الوهاب بن سکینة، که خدایش رحمت کناد، درباره این خبر پرسیدم، گفت: خبر صحیحی است. گفتم: چرا در کتابهای صحاح نیامده است گفت: مگر کتابهای صحاح تمام اخبار صحیح را نقل کرده است، چه بسیار از احادیث صحیح را که مؤلفان و گرد آورندگان کتابهای صحاح از قلم انداخته اند. واقدی می گوید: عثمان بن عبد الله بن مغیره مخزومی در حالی که اسب ابلق خود را به تاخت و تاز در آورده و مجهز به همه سلاحها بود، به قصد گرفتن و کشتن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص215
پیامبر (ص) به سوی آن حضرت آمد، این هنگامی بود که پیامبر (ص) به سوی درّه می رفت. عثمان بن عبد الله فریاد می کشید که اگر تو رستگار شوی و جان به سلامت بری من جان به سلامت نخواهم برد. پیامبر (ص) ایستاد، قضا را اسب عثمان در یکی از گودالهایی که ابو عامر فاسق برای مسلمانان کنده بود فرو شد و بر روی در آمد و عثمان از آن پایین افتاد. اسب از گودال بیرون آمد و یکی از یاران پیامبر (ص) آن را گرفت. حارث بن صمّه به جنگ عثمان بن عبد الله رفت، ساعتی با شمشیر جنگ کردند و حارث پای عثمان را که زره خود را تا کمر بالا زده بود، قطع کرد و عثمان به زانو درآمد و حارث سرش را برید و جامه های جنگی او را که زرهی خوب و مغفر و شمشیری نیکو بود برداشت و شنیده نشده است لباس جنگی کس دیگری از مشرکان غیر از او را بیرون آورده باشند. پیامبر (ص) به جنگ آن دو می نگریست و پرسید: که آن مرد کیست گفتند: عثمان بن عبد الله بن مغیره است. فرمود: سپاس خداوندی که او را هلاک فرمود. عثمان بن عبد الله را عبد الله بن جحش در سریه نخله اسیر کرده و به مدینه و حضور پیامبر (ص) آورده بود و او فدیه پرداخته و پیش قریش برگشته بود و با آنان در جنگ احد شرکت کرد و کشته شد. عبید بن حاجز عامری که از افراد خاندان عامر بن لوی بود همینکه کشته شدن عثمان بن عبد الله بن مغیره را دید همچون جانوری درنده شتابان پیش آمد و ضربتی بر دوش حارث بن صمه زد که حارث زخمی بر زمین افتاد و یارانش او را از معرکه بیرون بردند. ابو دجانه به جنگ عبید بن حاجز رفت و ساعتی با یکدیگر مبارزه کردند و هر یک با سپر شمشیر دیگری را رد می کرد، سرانجام ابو دجانه کمر عبید را گرفت و او را محکم بر زمین کوبید و همچنان که گوسپند را می کشند سرش را با شمشیر برید و برگشت و به پیامبر (ص) پیوست. واقدی می گوید: روایت شده است که سهل بن حنیف با تیر اندازی شروع به دفاع از پیامبر (ص) کرد و پیامبر (ص) فرمود: به سهل تیر بدهید که تیر اندازی برای او سهل و آسان است. گویند پیامبر (ص) به ابو الدرداء نگریست که ایستادگی می کند و حال آنکه مردم از هر سو می گریزند، فرمود عویمر- ابو الدرداء- نیکو سواری است. واقدی می گوید: برخی هم گفته اند که ابو الدرداء در جنگ احد حضور نداشته است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص216
واقدی می گوید: حارث بن عبید الله بن کعب بن مالک می گوید کسی که خود شاهد بوده است برای من نقل کرد که ابو سبرة بن حارث بن علقمه با یکی از مشرکان به جنگ پرداخت و رویاروی شد. ضربه هایی رد و بدل کردند که هر یک خود را از ضربه دیگری حفظ می کرد، گویی دو جانور درنده بودند که گاه حمله می کردند و گاه از حمله باز می ایستادند. سپس دست به گریبان شدند و هر دو بر زمین افتادند ولی ابو سبرة توانست روی رقیب بنشیند و با شمشیر سر او را برید. همان گونه که گوسپند را سر می برند، و از روی جسد او برخاست در همین حال خالد بن ولید، در حالی که سوار بر اسب سیاهی با پیشانی و ساقهای سپید بود و نیزه بلندی در دست داشت رسید و چنان از پشت سر به ابو سبرة نیزه زد که پیکان آن از سینه ابو سبرة بیرون آمد و او مرده بر زمین افتاد و خالد بن ولید برگشت و گفت: من ابو سلیمانم. واقدی می گوید: در آن روز طلحة بن عبید الله برای دفاع از پیامبر (ص) جنگی سخت کرد. طلحه می گفته است، دیدم که چون یاران پیامبر (ص) گریختند و دشمنان بسیار شدند، پیامبر (ص) را از هر سو احاطه کردند و من نمی دانستم در کدام سمت ایستادگی کنم، آیا جلو باشم یا به سمت چپ و راست یا مواظب پشت سر پیامبر، ناچار با شمشیرگاه از این سو و گاه از آن سو، دفاع می کردم تا مشرکان از گرد رسول خدا (ص) پراکنده شدند. پیامبر (ص) در آن روز به روایتی فرمود: همانا بهشت بر طلحه واجب شد. به روایتی دیگر فرمود: همانا طلحه آنچه را بر عهده داشت، انجام داد. واقدی می گوید: روایت شده است که سعد بن ابی وقاص از طلحه نام برد و گفت: خدایش رحمت کناد، که در جنگ احد از همه ما بیشتر از رسول خدا (ص) دفاع کرد. گفتند: ای ابو اسحاق چگونه بود گفت: او همواره به رسول خدا (ص) پیوسته بود و حال آنکه ما گاهی از کنار رسول خدا (ص) پراکنده می شدیم و گاه به حضورش برمی گشتیم و خودم طلحه را دیدم که بر گرد پیامبر (ص) می گردید و خود را برای آن حضرت همچون سپری قرار داده بود. واقدی همچنین می گوید: که از طلحه پرسیدند ای ابو محمد بر سر این انگشت تو چه آمده است گفت: مالک بن زهیر جشمی، که تیرش خطا نمی کرد، تیری به قصد پیامبر (ص) انداخت، دست خود را سپر چهره رسول خدا (ص) قرار دادم، تیر او به انگشت کوچکم خورد و آن را شل کرد. واقدی می گوید: طلحه همینکه تیر خورد گفت: آخر پیامبر (ص) فرمود: «اگر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 217
بسم الله می گفت در حالی که مردم می دیدند وارد بهشت می شد». و سپس فرمود: هر کس دوست دارد به مردی از اهل بهشت که در دنیا گام برمی دارد بنگرد به طلحة بن عبید الله نظر افکند. طلحه از کسانی است که تعهد خود را انجام داد. طلحه خودش می گفته است: هنگامی که مسلمانان به هزیمت رفتند و برگشتند، در آن فاصله مردی از خاندان عامر بن لوی که نامش شیبة بن مالک بن مضرب بود و بر اسبی سرخ و سپید پیشانی سوار و سراپا پوشیده از آهن بود و نیزه خود را بر زمین می کشید پیش آمد و فریاد می کشید که من دارای مهره های سپید دریایی هستم، محمد را به من نشان دهید. من نخست اسب او را پی کردم که از پا در آمد، آنگاه نیزه اش را گرفتم و به او نیزه ای زدم که به حدقه چشمش فرو شد و همچون گاو بانگ برآورد، از جای خود تکان نخوردم تا آنکه پای خود را بر گونه اش نهادم و جامه مرگ بر او پوشاندم. واقدی می گوید: در جنگ احد دو ضربه بر سر طلحه خورده بود که به شکل صلیب در آمده بود. مردی از مشرکان آن دو ضربه را بر او زده بود یکی در حالی که به او روی آورده بود و دیگری در حالی که از او برگشته بود و از زخمهای او خون جاری بود. ابو بکر می گوید: همینکه پیش پیامبر (ص) آمدم فرمود: مواظب پسر عمویت باش. به سراغ طلحه رفتم که بیهوش افتاده بود و خون روان بود. بر چهره اش آب زدم به هوش آمد و پرسید رسول خدا (ص) در چه حال است و چه کرد گفتم: خوب است و همان حضرت مرا پیش تو گسیل فرموده است. گفت: سپاس خدا را هر مصیبتی پس از او بزرگ است. واقدی می گوید: ضرار بن خطاب فهری می گفته است: در یکی از سفرهای عمره طلحه بن عبید الله او را دیدم کنار مروه سرش را می تراشید و به نشان آن دو ضربه که به شکل صلیب بود می نگریستم، ضرار افزوده است به خدا سوگند من آن دو ضربه را بر او زده بودم. او به رویارویی من آمد، ضربتی بر او زدم سپس با اینکه از کنار من گذشته بود، دوباره بر او حمله کردم و ضربتی دیگر بر سرش زدم. واقدی می گوید: در جنگ جمل پس از اینکه علی (ع) گروهی را کشت و وارد بصره شد، مردی عرب پیش آن حضرت آمد و برابرش ایستاده و سخن گفت و به طلحه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص218
دشنام داد. علی (ع) بر او بانگ زد و او را از ادامه سخن باز داشت و فرمود: تو در جنگ احد نبودی تا اهمیت خدمت او به اسلام و مقام او را در محضر پیامبر (ص) درک کرده باشی. آن مرد سر شکسته و خاموش شد. یکی دیگر از قوم پرسید خدمت و گرفتاری او در جنگ احد چگونه بود که خدایش رحمت کناد علی (ع) فرمود: آری، خدایش رحمت کناد، خودم او را دیدم که خویشتن را سپر رسول خدا (ص) قرار داده بود و شمشیرها پیامبر (ص) را فرا گرفته بود و تیر از هر سو می رسید و او همچون سپری برای رسول خدا (ص) بود که با جان خود از او دفاع می کرد. مرد دیگری گفت: جنگ احد چنان جنگی بود که در آن یاران رسول خدا (ص) کشته شدند و پیامبر (ص) زخمی شد. علی (ع) فرمود: شهادت می دهم که خودم شنیدم پیامبر (ص) می فرمود: کاش من هم همراه یاران خود در دامنه کوه کشته می شدم. سپس علی (ع) فرمود: در آن روز من در ناحیه ای دشمن را می راندم و دور می کردم و ابو دجانه در ناحیه دیگری، تا خداوند همه گرفتاریها را رفع فرمود. در آن روز من یکه و تنها به گروهی خشن از دشمن که سلاح کامل بر تن داشتند و عکرمة بن ابی جهل هم با آنان بود برخوردم، با شمشیر کشیده خود را میان ایشان انداختم آنان مرا احاطه کردند، من هم چندان شمشیر زدم تا توانستم از میان ایشان بیرون آیم و دوباره حمله کردم و توانستم از همانجا که حمله کرده بودم باز گردم، ولی مرگ و اجل من به تأخیر افتاد و خداوند متعال کار شدنی را مقدر فرموده و به انجام می رساند. واقدی می گوید: جابر بن سلیم از عثمان بن صفوان از عمارة بن خزیمة از قول کسی که به حباب بن منذر بن جموح می نگریسته است برایم نقل کرد که می گفته است: او چنان گرداگرد دشمن بر می آمد و حمله می کرد که گویی بر گله گوسپندان حمله می کند و دشمنان چنان او را محاصره کرده بودند که گفته شد حباب کشته شد و همان دم او در حالی که شمشیر در دست داشت آشکار شد و دشمن از گرد او پراکنده شد. او بر هر گروهی که حمله می کرد به سوی جمع خود می گریختند و سرانجام حباب پیش پیامبر (ص) برگشت و حباب در آن روز با دستار سبزی که بر مغفر خود بسته بود مشخص بود. واقدی می گوید: روز جنگ احد عبد الرحمان پسر ابو بکر- که همراه مشرکان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص219
بود- سوار بر اسب به میدان آمد و در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود و چیزی جز دو چشمش دیده نمی شد مبارز طلبید و بانگ برداشت که من عبد الرحمان پسر عتیق هستم چه کسی به نبرد می آید ابو بکر برخاست و شمشیر خود را بیرون کشید و گفت: من با او نبرد می کنم. پیامبر (ص) فرمود: شمشیرت را در نیام کن و به جای خود برگرد و ما را از خود بهره مند ساز. پیامبر (ص) فرمود: من برای شماس بن عثمان مثلی بهتر از سپر نمی شناسم، مقصود آن حضرت آن بود که در آن روز او بسیار پسندیده از آن حضرت دفاع کرده بود. پیامبر به هر سو که می نگریست شماس را روبروی خود می دید که با شمشیر خود دفاع می کند و چون پیامبر (ص) از هر سو محاصره شد، شماس خود را همچون سپری قرار داد تا به شهادت رسید و این است معنای سخن پیامبر (ص) که فرموده است: «برای شماس مثلی بهتر از سپر نمی یابم.» واقدی می گوید: پس از آنکه مسلمانان در اثر حمله خالد بن ولید از پشت سر به آنان گریختند، نخستین کس از مسلمانان که پس از گریز بازگشت قیس بن محرث بود که همراه گروهی از انصار که تا محله بنی حارثه عقب نشسته بودند برگشت. آنان که شتابان برگشته بودند با مشرکان روبه رو شدند و خود را میان آنان انداختند و به جنگ پرداختند و هیچ یک نگریختند تا همگان شهید شدند، قیس بن محرث همچنان به مشرکان با شمشیر خود ضربت می زد و تنی چند از آنان را کشت. سرانجام او را از هر طرف با نیزه مورد هجوم قرار دادند و کشتند، چهارده زخم عمیق نیزه و ده زخم شمشیر روی بدنش دیده می شد. واقدی می گوید: عباس بن عبادة بن نضله که معروف به ابن قوقل بود و خارجة بن زید بن ابی زهیر و اوس بن ارقم بن زید هم با یکدیگر بودند. عباس بن عباده فریاد می کشید و می گفت: ای گروه مسلمانان شما را به خدا که خدا و پیامبرتان را فرایاد آورید، این گرفتاری را فقط به سبب نافرمانی از پیامبرتان دچار شده اید، به شما وعده پیروزی داد ولی پایداری و شکیبایی نکردید. عباس سپس مغفر خویش را از سر برداشت و زره خود را از تن در آورد و به خارجة بن زید گفت: آیا مغفر و زره مرا نمی خواهی خارجه گفت: نه، من هم می خواهم همان کاری را بکنم که تو می خواهی انجام دهی، آن دو خود را میان دشمن انداختند، عباس می گفت: اگر رسول خدا (ص) کشته شود و کسی از ما زنده بماند، عذر ما در پیشگاه خداوند چیست خارجه می گفت: هیچ عذر و بهانه ای در
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص220
پیشگاه خداوند نخواهیم داشت. عباس را سفیان بن عبد شمس سلمی کشت، عباس هم دو زخم کاری به او زده بود، سفیان از معرکه گریخت و یک سالی از آن دو زخم رنجه بود و بعد بهبود یافت. خارجه را نیزه داران احاطه کردند و بیش از ده زخم برداشت و در میدان افتاد. صفوان بن امیه از کنار او گذشت و او را شناخت و گفت این از سران یاران محمد است و سر او را که هنوز رمقی داشت برید. اوس بن ارقم هم کشته شد. صفوان گفت: خبیب بن یساف را که دیده است و همچنان در جستجوی او بود و بر او دست نیافت، او پیکر خارجه را مثله کرد و گفت: این از کسانی بود که در جنگ بدر مردم را بر پدرم- امیة بن خلف- شوراند و افزود: هم اکنون که بزرگانی از یاران محمد را کشتم، تسکین یافتم که من ابن قوتل و ابن ابی زهیر و اوس بن ارقم را کشتم. واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: چه کسی این شمشیر را از من می گیرد که حق آن را ادا کند گفتند: ای رسول خدا حق آن چیست فرمود: با آن دشمن را ضربه بزند. عمر گفت: ای رسول خدا، من، پیامبر (ص) از او روی برگرداند و دوباره سخن خود را تکرار فرمود. زبیر برخاست و گفت: من، پیامبر (ص) از او هم روی برگرداند و چنان شد که عمر و زبیر دلتنگ شدند. پیامبر (ص) برای بار سوم سخن خود را فرمود، ابو دجانه گفت: من، و حق آن را ادا می کنم. پیامبر (ص) شمشیر را به او داد و ابو دجانه در رویارویی با دشمن حق آن را چنان که باید ادا کرد. یکی از آن دو مرد عمر یا زبیر گفت: باید ببینم این مرد که پیامبر (ص) شمشیر را به او داد و مرا محروم ساخت چه می کند. گوید: از پی او رفتم و به خدا سوگند هیچ کس را ندیدم که بهتر از او با آن شمشیر جنگ کند. او را دیدم که چندان با آن شمشیر ضربت زد که کند شد و چون ترسید که ضربه آن کاری نباشد آن را با سنگ تیز کرد و باز شروع به ضربت زدن به دشمن کرد تا آن شمشیر همچون داس خمیده شد. گوید: هنگامی که پیامبر (ص) شمشیر را به ابو دجانه داد او میان دو صف با ناز و غرور راه می رفت. پیامبر (ص) که متوجه شد فرمود: خداوند این گونه راه رفتن را خوش نمی دارد مگر در این گونه موارد. گوید: چهار تن از یاران پیامبر به هنگام جنگ و حمله نشان داشتند، یکی ابو دجانه بود که دستاری سرخ می بست و قوم او می دانستند هر گاه آن دستار را بر سر می بندد نیکو جنگ می کند. علی (ع) با پارچه پشمی سپیدی نشان می زد، و زبیر با دستاری زرد، و حمزه با پر شتر مرغ نشان می زدند. ابو دجانه می گفته است: در آن روز زنی از دشمن را دیدم که حمله می کرد و سخت هجوم می برد. من که او را مرد می پنداشتم شمشیر را برای زدن او بالا بردم، ولی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص221
همینکه دانستم زن است دست نگه داشتم و خوش نداشتم که با شمشیر رسول خدا (ص) به زنی ضربه بزنم و آن زن عمره دختر حارث بود. واقدی می گوید: کعب بن مالک می گفته است، در جنگ احد زخمی شدم و بر زمین افتادم ولی همینکه دیدم مشرکان، مسلمانان کشته شده و در افتاده را به بدترین وضع مثله می کنند برخاستم و خود را از میان کشته شدگان بیرون کشیدم و به گوشه ای پناه بردم. در همان حال خالد بن اعلم عقیلی در حالی که کاملا مسلح بود به مسلمانان حمله آورد و می گفت آنان را احاطه کنید همان گونه که پشم و کرک گوسپند را در برگرفته است. او که سرا پا پوشیده در آهن بود فریاد می کشید که ای گروه قریش محمد را مکشید، او را اسیر بگیرید تا به او نشان دهیم که چه کارها کرده است. در همین حال قزمان آهنگ او کرد و چنان ضربتی با شمشیر بر دوش او زد که ریه اش آشکار شد و من آن را دیدم. قزمان شمشیرش را بیرون کشید و رفت. مرد دیگری از مشرکان که فقط دو چشم او را می دیدم آشکار شد، قزمان بر او حمله کرد و ضربتی زد که او را دو نیم کرد و معلوم شد ولید بن عاص بن هشام مخزومی بوده است. کعب می گفته است: در آن روز با خود می گفتم مردی به این شجاعت در شمشیر زدن ندیده ام ولی سرانجام او آن چنان شد. به کعب می گفتند: سرانجام او چه شد می گفت: خودکشی کرد و دوزخی شد. واقدی می گوید: ابو النمر کنانی می گفته است: روز جنگ احد من همراه مشرکان بودم، مسلمانان پراکنده شدند. در آغاز کار وزش باد به سود مسلمانان بود، من با ده برادر خود در جنگ شرکت کرده بودم که چهار تن از ایشان کشته شدند و ما پراکنده شدیم و پشت به جنگ دادیم و من به ناحیه جماء رسیده بودم و اصحاب پیامبر (ص) به تاراج لشکرگاه پرداختند. ناگاه دیدم سواران ما برگشتند و حمله کردند، گفتم به خدا سوگند سواران چیزی دیده اند که حمله می کنند، ما هم پیاده چنان حمله کردیم که چون سواران بودیم. مسلمانان را دیدم که درهم افتاده اند و به یکدیگر ضربت می زنند و بدون اینکه صف و پرچمی داشته باشند جنگ می کنند و نمی دانند به چه کسی ضربت می زنند. پرچم مشرکان بر دوش یکی از مردان خاندان عبد الدار بود و من شعار یاران پیامبر (ص) را که «بمیران بمیران» بود می شنیدم و با خود می گفتم یعنی چه و پیامبر (ص) را دیدم که یارانش برگرد اویند و تیرها از چپ و راست و رو به روی آن حضرت می بارید و پشت سرش فرو می ریخت. من در آن هنگام پنجاه تیر انداختم و برخی از یاران پیامبر (ص) را تیر زدم و سپس خداوند مرا به اسلام هدایت فرمود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص222
واقدی می گوید: عمرو بن ثابت بن وقش از کسانی بود که نسبت به اسلام شک و تردید داشت و چون قوم او درباره اسلام با او سخن می گفتند می گفت: اگر بدانم آنچه می گویید حق است لحظه ای در پذیرش آن درنگ نمی کنم. روز جنگ احد در حالی که پیامبر (ص) در احد بود او مسلمان شد و شمشیر خود را برداشت و خود را به مسلمانان رساند و چندان جنگ کرد که سخت زخمی شد و میان کشتگان در افتاد، چون او را پیدا کردند هنوز رمقی داشت. پرسیدند چه چیزی ترا به میدان آورد گفت: اسلام. من به خدا و رسولش ایمان آوردم و شمشیر خویش را برداشتم و در معرکه حاضر شدم و خداوند شهادت را بهره من فرمود. عمرو در دستهای مسلمانان درگذشت. و پیامبر (ص) فرمود: «او بدون تردید از اهل بهشت است.» واقدی می گوید: ابو هریره در حالی که مردم گرد او جمع بودند می گفته است به من خبر دهید از مردی که حتی یک سجده هم برای خدا نکرده است و وارد بهشت شده است و مردم سکوت کردند. ابو هریره می گفت: او عمرو بن ثابت بن وقش از قبیله عبد الاشهل است. واقدی می گوید: مخیرق یهودی از دانشمندان یهود بود. روز شنبه ای که پیامبر (ص) در احد بود. به یهودیان گفت: به خدا سوگند شما می دانید که محمد پیامبر است و یاری دادن او بر شما واجب است. یهودیان گفتند: ای وای تو، امروز شنبه است. گفت: دیگر شنبه معنایی ندارد، سلاح خود را برگرفت و خود را به پیامبر (ص) رساند و جنگ کرد و کشته شد. پیامبر (ص) فرمود: مخیرق بهترین یهودیان است. هنگامی که مخیرق به احد می رفت وصیت کرد و گفت: اگر من کشته شدم اموال من همه از محمد (ص) است که به هرگونه می خواهد در راه خدا هزینه کند و آن اموال منشأ اصلی صدقات پیامبر (ص) شد. واقدی می گوید: حاطب بن امیه مردی منافق بود. پسرش یزید بن حاطب از مسلمانان راستین بود که در جنگ احد همراه پیامبر (ص) شرکت کرد و سخت زخمی شد. قوم او، او را در حالی که هنوز رمقی داشت به خانه اش منتقل کردند. پدرش که دید اهل خانه بر او می گریند گفت: به خدا سوگند که شما این کار را بر سر او آوردید. گفتند: چگونه گفت: او را فریفتید و به خودش مغرور کردید تا بیرون رفت و کشته شد. اینک هم فریبی دیگر پیش گرفته و او را به بهشت وعده می دهید، آری به بهشتی می رود که بر آن گیاهان گور خواهد رست. گفتند: خدایت بکشد. گفت: کشته شده اوست، و هرگز به اسلام اقرار نکرد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص223
واقدی می گوید: قزمان برده و مزدوری از خاندان ظفر بود که نمی دانستند از چه قبیله ای است، او که فقیر و بدون زن و فرزند بود، به شجاعت معروف بود و در جنگهایی که میان آنان صورت گرفته بود مشهور شده و دوستدار ایشان بود. او در جنگ احد شرکت داشت و جنگی نمایان کرد و شش یا هفت تن از مشرکان را کشت و زخمی شد. به پیامبر گفتند: قزمان سخت زخمی شده است، لابد شهید است. فرمود: نه، که از دوزخیان است. مسلمانان پیش قزمان آمدند و گفتند: ای ابو الغیداق شهادت بر تو گوارا باد. گفت: به چه چیز مرا مژده می دهید، به خدا سوگند ما فقط برای حفظ حسب و نسب جنگ کردیم. گفتند: ترا به بهشت مژده می دهیم. گفت: به دانه سپنج و گیاهانی که بر گور می روید، به خدا سوگند که ما برای بهشت و دوزخ جنگ نکردیم و فقط برای حفظ حسب و نسب خود جنگ کردیم. سپس تیری از تیردان خود بیرون آورد و شروع به ضربه زدن به خود کرد و چون دید پیکان آن مؤثر نیست شمشیر خود را برداشت و خود را با شکم روی آن انداخت به طوری که سرش از پشت او بیرون آمد و چون این موضوع را به پیامبر (ص) گفتند فرمود: او از دوزخیان است. واقدی می گوید: عمرو بن جموح مردی لنگ بود. روز جنگ احد چهار پسر داشت که چون شیر همراه پیامبر (ص) در جنگها شرکت می کردند. خانواده عمرو می خواستند او را از شرکت در جنگ باز دارند و گفتند تو لنگی و بر تو تکلیفی نیست و پسرانت همراه پیامبر (ص) رفته اند. عمرو گفت: بسیار خوب که آنان به بهشت بروند و من پیش شما بنشینم همسرش هند دختر عمرو بن حزام می گوید: او را دیدم که سپرش را برداشته و در حالی که پشت به ما کرده است می گوید: پروردگارا مرا با خواری و نا امیدی پیش خانواده ام بر مگردان، یکی از خویشاوندان از پی او رفت تا با او سخن گوید که از شرکت در جنگ خودداری کند، نپذیرفت و به حضور پیامبر (ص) رفت و گفت: ای
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص224
رسول خدا قوم من می خواهند مرا از این راه و بیرون آمدن با تو باز دارند، به خدا سوگند آرزومندم با همین پای لنگ خود در بهشت گام بردارم. پیامبر (ص) فرمود: خداوند ترا معذور داشته است و جهاد بر تو واجب نیست. او اصرار کرد. پیامبر (ص) به قوم او و پسرانش فرمود: بر شما واجب نیست او را منع کنید، شاید خداوند شهادت را روزی او فرماید. او را آزاد گذاشتند و او در آن روز شهید شد. ابو طلحه می گفته است: همینکه مسلمانان منهزم و پراکنده شدند و سپس برگشتند عمرو بن جموح را در رده نخست دیدم که لنگ لنگان قدم بر می داشت و می گفت: به خدا سوگند مشتاق بهشتم و یکی از پسرانش را دیدم که در پی او می دوید و هر دو شهید شدند. عایشه همسر پیامبر (ص) در آن روز همراه گروهی از زنها برای کسب خبر بیرون آمده بود و در آن هنگام هنوز احکام حجاب نازل نشده بود. چون کنار سنگلاخ مدینه رسید و از محله بنی حارثه به جانب صحرا سرازیر شد، هند دختر عمرو بن حزام و خواهر عبد الله بن عمرو بن حزام را دید که جنازه شوهرش عمرو بن جموح و برادرش عبد الله بن عمرو- پدر جابر بن عبد الله- و پسرش خلاد را بر شتری بار کرده و عازم مدینه است. عایشه به هند گفت: خبر اصلی پیش تو است، بگو پشت سرت چه خبر است هند گفت: خیر است، رسول خدا (ص) سلامت است و با سلامتی او هر مصیبتی اندک و قابل تحمل است، البته خداوند گروهی از مؤمنان را به شهادت نایل فرمود، و این آیه را تلاوت کرد: «خداوند کافران را با خشم آنان باز برد و پیروزی نیافتند و خداوند مؤمنان را از جنگ کفایت فرمود و خداوند قوی و عزیز است.» می گوید [ابن ابی الحدید]: هر چند این روایت همین گونه وارد شده است ولی به نظر من همه این آیه را نخوانده بلکه گفته باشد «و خداوند کافران را به خشم آنها باز برد» و گرنه چگونه ممکن است سخن او همان سخن خداوند باشد که پس از جنگ خندق نازل شده و جنگ خندق پس از جنگ احد بوده است و بدین سبب به راستی بعید است که چنین گفته باشد. گوید: عایشه به هند گفت: این جنازه ها کیستند گفت: برادرم و پسرم و همسرم که کشته شده اند. پرسید: آنها را کجا می بری گفت: به مدینه تا به خاک سپارم و شتر خویش را هی کرد، ولی شتر به زانو در آمد. عایشه گفت: شاید به سبب سنگینی اجساد طاقت
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص225
حمل آنها را ندارد هند گفت: نه، این چیزی نیست، که گاهی به اندازه بار دو شتر را می کشد خیال می کنم سبب دیگری دارد. گوید: بر شتر نهیب زد، حیوان به پا خاست ولی همینکه روی او را به جانب مدینه کرد باز زانو بر زمین زد و چون روی شتر را به جانب احد کرد. شتابان آهنگ رفتن به احد کرد. هند پیش پیامبر (ص) برگشت و موضوع را به عرض رساند. پیامبر (ص) فرمود: شتر مأمور است، آیا عمرو بن جموح هنگام خروج از منزل سخنی نگفت هند گفت: چون آهنگ احد کرد، روی به قبله ایستاد و عرضه داشت پروردگارا مرا به خانه ام بر مگردان و شهادت روزی من فرمای. پیامبر (ص) فرمود: به همین سبب این شتر حرکت نمی کند، ای گروه انصار میان شما افرادی هستند که چون خدا را سوگند دهند، خداوند سوگندشان را می پذیرد و یکی از ایشان همین عمرو بن جموح است. آنگاه به هند فرمود: ای هند از هنگامی که برادرت کشته شده است فرشتگان بر او سایه افکنده و منتظرند که کجا به خاک سپرده می شود. سپس پیامبر (ص) همچنان منتظر ماند تا آن سه جنازه را در گور نهادند و فرمود: ای هند شوهرت عمرو و پسرت خلاد و برادرت عبد الله در بهشت دوستان یکدیگرند. هند گفت: ای رسول خدا دعا فرمای که شاید خداوند مرا هم با ایشان قرار دهد. واقدی می گوید: جابر بن عبد الله می گفته است: در جنگ احد گروهی صبوحی زدند و شهید شدند و پدر من هم از ایشان بود. و جابر می گفته است: نخستین شهید مسلمانان در جنگ احد پدرم بود که او را سفیان بن عبد شمس پدر ابو الاعور سلمی کشت و پیامبر (ص) پیش از هزیمت مسلمانان بر او نماز گزارد. همچنین جابر می گوید: چون پدرم به شهادت رسید عمه ام شروع به گریستن کرد. پیامبر (ص) فرمود: چه چیزی او را به گریستن وا داشته است که فرشتگان با بالهای خود بر پیکر عبد الله سایه افکنده اند تا دفن شود. عبد الله بن عمرو بن حزام می گفته است: چند روز پیش از جنگ احد مبشر بن عبد المنذر یکی از شهیدان بدر را در خواب دیدم که به من می گفت: تو چند روز دیگر پیش ما خواهی آمد. گفتم: تو کجایی گفت: در بهشت هستم و هر جا می خواهیم می خرامیم. گفتم: مگر تو در جنگ بدر کشته نشده ای گفت: چرا ولی بعد زنده شدم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص226
چون عبد الله این خواب را برای پیامبر (ص) نقل کرد، فرمود: «ای ابو جابر این نشانه شهادت است.» واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: عبد الله بن عمرو بن حزام و عمرو بن جموح را در یک گور به خاک بسپرید. و گفته می شود آن دو را در حالی یافتند که به شدت مثله و پاره پاره شده بودند، آن چنان که همه اندامهای آنان را بریده بودند و بدنهای ایشان شناخته نمی شد. بدین سبب پیامبر (ص) فرمود: آن دو را در یک گور دفن کنید. و گفته شده است از جهت دوستی و محبتی که میان آن دو بوده است پیامبر (ص) چنان دستوری داده و فرموده است: «این دو را که در این دنیا دوست یکدیگر بودند، در یک گور دفن کنید.» عبد الله بن عمرو بن حزام مردی سرخ و سپید و میانه بالا و دارای سر طاس بود و عمرو بن جموح مردی کشیده قامت بود و جسد آن دو را با همین نشانیها شناختند. گور آنان در مسیر سیل قرار داشت و شکافته شد، بر آنها دو پارچه خط دار کفن کرده بودند که همچنان بر جای بود. به چهره عبد الله زخمی رسیده بود که دستش روی آن قرار داشت و چون دستش را از روی زخم برداشتند، خون جاری شد و همینکه دستش را روی آن نهادند، خون بند آمد. واقدی می گوید: جابر بن عبد الله می گفته است: جسد پدرم را چهل و شش سال پس از دفن او- که گورش بر اثر سیل شکافته شد- دیدم که گویی خواب بود و در چهره و اندام او هیچ بیشی و کمی دیده نمی شد. از جابر پرسیدند: آیا کفنهای او را هم دیدی گفت: او فقط در قطیفه پشمی کفن شده بود که سر و چهره و بالا تنه اش را پوشانده بود و بر پاهای او بوته های اسپند ریخته بودند که آن قطیفه و بوته های اسپند همچنان بر حال خود بودند. جابر با اصحاب پیامبر (ص) مشورت کرد که بر بدن پدرش مشک و مواد خوشبو بریزد و آنان مخالفت کردند و گفتند هیچ تغییری ندهید. گفته می شود: هنگامی که معاویه می خواست قناتی را برای مدینه احداث کند، که همان قنات کظامه است، جارچی او در مدینه جار کشید تا هر کس در جنگ احد شهیدی داشته است حاضر شود. مردم کنار گورهای شهیدان خود آمدند و ایشان را تر و تازه دیدند، به پای یکی از شهیدان بیل خورد و خون تازه بیرون آمد، ابو سعید خدری چنان ناراحت شد که گفت: پس از این کار زشت، هیچ کار زشتی زشت شمرده نخواهد شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص227
گوید: عبد الله بن عمرو بن حزام و عمرو بن جموح را در یک گور و خارجة بن زید بن ابی زهیر و سعد بن ربیع را هم در یک گور یافتند. گور عبد الله و عمرو چون در مسیر قنات بود به جای دیگر منتقل شد، گور خارجه و سعد که از مسیر آن بر کنار بود به حال خود باقی ماند و بر آن خاک ریختند و صاف کردند. گوید: هر یک وجب که از خاک می کندند، بوی مشک بر می خاست. گوید: پیامبر (ص) به جابر فرمود: ای جابر آیا به تو مژده ای بدهم گفت: آری که پدر و مادرم فدای تو باد. فرمود: خداوند متعال پدرت را زنده کرد و با او سخن گفت و فرمود هر تقاضایی که از خدای خود داری بکن. عرضه داشت بار خدایا آرزومندم که باز گردم و همراه پیامبرت جنگ کنم و کشته شوم. باز زنده شوم و همراه پیامبرت جنگ کنم. حق تعالی فرمود: «قضای محتوم من آن است که آنان به جهان برنگردند.» واقدی می گوید: نسیبه دختر کعب که همسر غزیة بن عمرو و مادر عمارة بن غزیه و عبد الله بن زید است، خودش و شوهرش و دو پسرش در جنگ احد شرکت کردند. او از آغاز روز مشک آبی برداشت و زخمیان را آب می داد و در آن روز ناچار به جنگ کردن شد و نیکو پایداری کرد و دوازده زخم نیزه و شمشیر برداشت. ام سعد دختر سعد بن ربیع می گفته است: پیش او رفتم و گفتم: خاله جان داستان خودت را برای من بگو. گفت: من از آغاز صبح به احد رفتم تا ببینم مردم چه می کنند، مشک آبی همراه داشتم، به حضور پیامبر (ص) رسیدم که میان یاران خود بود و مسلمانان بر کار سوار بودند و وزش باد هم به سود ایشان بود. همینکه مسلمانان گریختند، من گرد رسول خدا (ص) می گشتم و شروع به جنگ کردم گاه با شمشیر و گاه با تیر و کمان از پیامبر (ص) دفاع می کردم تا آنکه سخت زخمی شدم. ام سعد می گوید: بر شانه اش نشانه زخم عمیقی را دیدم که همچنان گود بود، پرسیدم: ای ام عمارة چه کسی این زخم را به تو زده است گفت: هنگامی که مسلمانان از گرد رسول خدا (ص) پراکنده شدند، ابن قمئة، در حالی که فریاد می کشید: محمد را به من نشان دهید اگر او برهد من رهایی نخواهم یافت. مصعب بن عمیر و تنی چند که همراهش بودند به مقابله او پرداختند. من هم همراه آنان بودم و او این ضربه را به من زد، با وجود این من هم بر او چند ضربه زدم ولی دشمن خدا دو زره بر تن داشت و کارگر نیفتاد. من گفتم: دستت چه شده است گفت: در جنگ یمامه همینکه اعراب مسلمانان را به هزیمت راندند و انصار بانگ برداشتند گرد آیید و گرد آمدند، من هم با
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص228
ایشان بودم تا آنکه کنار حدیقة الموت (بوستان مرگ) رسیدیم و ساعتی آنجا جنگ کردیم و ابو دجانه بر در آن باغ کشته شد. من وارد باغ شدم و قصدم این بود که دشمن خدا مسیلمه را بکشم. مردی راه را بر من بست و ضربتی به دستم زد که آن را برید و به خدا سوگند آن ضربه مرا از کار باز نداشت، و اعتنایی به آن نکردم تا آنکه کنار جسد مسیلمه رسیدم که کشته افتاده بود. در همان حال پسرم عبد الله بن زید مازنی را دیدم که شمشیر خود را با جامه خویش پاک می کند، پرسیدم: آیا تو او را کشتی گفت: آری، برای سپاس خدای عزّ و جل سجده کردم و برگشتم. واقدی می گوید: ضمرة بن سعید از قول مادر بزرگ خود که در جنگ احد برای آب دادن حضور داشته است نقل می کرد که می گفته است: خودم شنیدم پیامبر (ص) در آن روز می فرمود: مقام نسیبه دختر کعب در امروز بهتر و برتر از مقام فلان و بهمان است. پیامبر (ص) در آن روز او را می دید که جامه خود را استوار بر کمر خویش بسته و سخت جنگ می کند و نسیبه در آن جنگ سیزده زخم برداشت. می گوید [ابن ابی الحدید]: ای کاش راوی این روایت از آن دو تن پوشیده و با کنایه سخن نمی گفت که گمانها به امور مختلف و متشابه نرود و از امانت محدث آن است که حدیث را همان گونه که گفته شده است نقل کند و چیزی از آن را پوشیده ندارد، چرا این راوی نام این دو مرد را پوشیده داشته است. همان بانو می گوید: و چون مرگ نسیبه فرا رسید من از کسانی بودم که او را غسل دادیم و نشانه های زخمهای او را یک یک شمردم، سیزده نشان زخم بود. و گویی هم اکنون می بینم که ابن قمئة چگونه ضربتی بر دوش او زد که بزرگترین زخم او بود و یک سال آن را معالجه می کرد، و بلافاصله پس از جنگ احد منادی پیامبر (ص) برای شرکت در جنگ حمراء الأسد جار کشید، نسیبه جامه خود را محکم بر خود بست که حرکت کند ولی از شدت خونریزی از زخمهایش نتوانست، ما شب قبل را برای زخمبندی زخمیها درنگ کرده بودیم، و چون پیامبر (ص) از حمراء الاسد برگشت به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص229
خانه خود نرفت تا آنکه عبد الله بن کعب مازنی را برای احوالپرسی از او فرستاد، و چون عبد الله با خبر سلامتی او برگشت، پیامبر (ص) شاد شد. واقدی می گوید: عبد الجبار بن عمارة بن غزیه برای من نقل کرد که ام عمارة می گفته است خود خویشتن را جایی دیدم که مردم از اطراف پیامبر (ص) پراکنده شدند و جز تنی چند که شمارشان به ده نمی رسید باقی نماندند، من و پسرانم و شوهرم برگرد رسول خدا (ص) بودیم از او دفاع می کردیم و مردم در حال گریز از کنار او می گذشتند. من سپر نداشتم، پیامبر (ص) مردی را دید که سپر داشت و می گریخت، فرمود: ای سپر دار سپرت را به کسی بده که جنگ می کند، او سپرش را انداخت و من آن را برداشتم و با آن برای پیامبر (ص) سپرداری می کردم و سواران دشمن بر ما حمله آوردند و اگر آنان هم پیاده می بودند از عهده آنان بر می آمدیم. در همان حال مردی که بر اسب سوار بود به من حمله آورد و ضربتی زد که چون با سپر آن را رد کردم، کارگر نیفتاد، او پشت کرد و من پی اسب او را زدم که بر پشت در افتاد. پیامبر (ص) شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت: ای پسر عماره مادرت را دریاب، پسرم مرا یاری داد و آن مرد را کشتم. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عمرو بن یحیی از پدرش از عبد الله بن زید مازنی نقل می کرد که می گفته است: روز جنگ احد من بر بازوی چپ خود زخمی برداشتم و مردی که کشیده قامت و همچون خرما بنی بود آن زخم را بر من زد، ولی بر من نپیچید و از کنارم گذشت. خونریزی بازوی من بند نمی آمد، پیامبر (ص) به من فرمود: زخم خود را ببند. مادرم که پارچه هایی را برای بستن زخم آماده داشت و آن را به بند کمر خود بسته بود پیش آمد و زخم مرا بست. پیامبر (ص) همچنان ایستاده بود و می نگریست، مادرم همینکه زخم را بست گفت: پسرکم برخیز و بر دشمن ضربه بزن. پیامبر (ص) فرمود: ای ام عمارة چه کسی این تاب و توان ترا دارد. در همین حال مردی که بر بازوی من زخم زده بود باز آمد و پیامبر (ص) فرمود ای ام عماره همین شخص ضارب پسر تو است. مادرم به مقابله او رفت و شمشیری بر ساق پایش زد که به زانو در آمد و پیامبر (ص) چنان لبخند زد که دندانهایش آشکار شد و فرمود: انتقام خود را گرفتی و ما با سلاح خود بر آن مرد هجوم بردیم و او را کشتیم. پیامبر (ص) فرمود: سپاس خداوندی را که ترا پیروزی داد و چشمت را روشن فرمود و خونبهای ترا به تو نشان داد. واقدی می گوید: موسی بن ضمرة بن سعید از قول پدرش نقل می کند که می گفته است: به روزگار خلافت عمر بن خطاب برای او عباهای زنانه ای آوردند که یکی از آنها
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص230
بسیار خوب و فراخ بود. یکی از حاضران گفت: ارزش این عبا چنین و چنان است و خوب است آن را برای صفیه دختر ابی عبید که همسر عبد الله بن عمر است و از ازدواج آن دو چیزی نگذشته است بفرستی. عمر گفت: آن را برای کسی می فرستم که از او سزاوارتر است و او ام عمارة، نسیبة دختر کعب است. و شنیدم پیامبر (ص) روز جنگ احد می فرمود: هر گاه به چپ و راست می نگریستم او را می دیدم که برای دفاع از من جنگ می کند. واقدی می گوید: مروان بن سعید بن معلی روایت می کند و می گوید از ام عماره پرسیدند: آیا زنان قریش هم همراه مردان و همسران خود در جنگ و کشتار شرکت کردند گفت: پناه به خدا می برم، نه، به خدا سوگند من هیچ زنی از آنان را ندیدم که تیری بیندازد یا سنگی بزند ولی همراه آنان دایره و طبل بود که می زدند و کشته شدگان بدر را نام می بردند و سرمه دان و دوکدان همراه داشتند و هر گاه مردی پشت به جنگ و سستی می کرد یکی از زنها سرمه دان و دوکدانی به او می داد و می گفت تو همچون زن هستی. من خودم ایشان را دیدم که دامن خود را به کمر زده بودند و می گریختند و مردانی که اسب داشتند آنان را به فراموشی سپردند و خودشان را بر پشت اسبها از معرکه نجات دادند و زنها پیاده از پی ایشان می دویدند و میان راه به زمین می افتادند. و خودم هند دختر عتبه را که زنی سنگین وزن بود دیدم که از ترس سواران همراه زنی دیگر در گوشه ای نشسته بود و قدرت راه رفتن نداشت، تا آنکه قریش برگشتند و شمارشان بر ما افزون شد و به ما رساندند آنچه را که رساندند. ما این گرفتاری را که در آن روز به سبب سرپیچی تیر اندازان خودمان از فرمان پیامبر (ص) بر سر ما آمد در پیشگاه خدا حساب خواهیم کرد. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عبد الرحمان بن عبد الله بن ابی صعصعه از حارث بن عبد الله از عبد الله بن زید بن عاصم برای من نقل کرد که می گفته است: همراه پیامبر (ص) در جنگ احد شرکت کردم، همینکه مردم از اطراف پیامبر (ص) پراکنده شدند من خود را نزدیک آن حضرت رساندم. فرمود: ای پسر عماره گفتم: آری. فرمود: سنگ بینداز. من در حضور پیامبر (ص) سنگی به مردی از مشرکان انداختم که به چشم اسب او خورد، اسب چنان بر خود پیچید که سرانجام بر زمین خورد و سوار خود را درافکند و من چندان سنگ بر او انداختم که رویش تلی از سنگ پدید آمد و پیامبر (ص) می نگریست و لبخند می زد. ناگهان پیامبر (ص) متوجه زخمی بر دوش مادرم شد و فرمود مادرت، مادرت زخمش را ببند. خداوند بر شما خاندان برکت خویش را
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص231
فرو ریزد، همانا مقام مادرت امروز بهتر از مقام فلان و بهمان بود و مقام ناپدریت- یعنی شوهر مادرش- از مقام فلان بهتر بود، خدای خاندان شما را رحمت فرماید. مادرم گفت: ای رسول خدا، برای ما دعا فرمایید تا خداوند ما را در بهشت رفیقان تو قرار دهد و پیامبر فرمود: «بار خدایا آنان را رفیقان من در بهشت قرار بده.» مادرم گفت: دیگر اهمیت نمی دهم که از دنیا چه بر سر من آید. واقدی می گوید: حنظلة بن ابی عامر با جمیله دختر عبد الله بن ابی بن سلول ازدواج کرد و مراسم زفاف او در شبی بود که بامدادش جنگ احد اتفاق افتاد. حنظلة از پیامبر (ص) اجازه گرفته بود که آن شب را پیش همسر خود بگذراند و پیامبر (ص) اجازه فرموده بود. حنظله چون نماز بامداد را گزارد آهنگ رفتن به حضور پیامبر (ص) کرد. جمیله به او چسبید و حنظله باز گشت و با او بود و پس از نزدیکی با او بیرون آمد. جمیله پیش از آنکه شوهرش با او همخوابی کند به چهار تن از قوم خود پیام داد بیایند و آنان را گواه اقرار شوهرش که با او نزدیکی کرده است قرار داد. بعدها از جمیله پرسیدند: چرا بر او گواه گرفتی گفت: چنان به خواب دیدم که آسمان شکافته و حنظله وارد آن شد و آسمان به هم آمد. با خود گفتم این نشان شهادت است، و گواه گرفتم که او با من نزدیکی کرده است. جمیله از حنظله به عبد الله بن حنظله بار دار شد و بعدها ثابت بن قیس او را به همسری گرفت و محمد بن ثابت بن قیس از او متولد شد. حنظلة بن ابی عامر سلاح خویش را بر داشت و در احد خود را به پیامبر (ص) رساند و رسول خدا (ص) در آن هنگام صفها را مرتب می فرمود. چون مشرکان پراکنده شدند، حنظلة بن ابی عامر راه را بر ابو سفیان بن حرب بست و با شمشیر اسب او را پی کرد، ابو سفیان بر زمین افتاد و شروع به فریاد کشیدن کرد که ای گروه قریش من ابو سفیان بن حرب هستم و می خواست صدای خود را به مردانی که می گریختند و توجهی به او نداشتند برساند. حنظله هم می خواست سرش را ببرد تا آنکه اسود بن شعوب او را دید و با نیزه بر حنظله حمله کرد و نیزه ای کارگر بر او زد. حنظله در همان حال که نیزه بر او بود به سوی اسود بر گشت ولی اسود ضربت دیگری بر او زد و او را کشت. ابو سفیان پیاده گریخت و به یکی از سواران قریش رسید که او پیاده شد و ابو سفیان را بر ترک خود سوار کرد و این معنی اشعاری است که ابو سفیان سروده و پایداری و صبر خود را و اینکه فرار نکرده در آن گنجانیده است و آن ابیات را محمد بن اسحاق آورده است که چنین شروع می شود: اگر می خواستم اسب سیاه تندروی مرا از معرکه نجات می داد و نعمتها را برای ابن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص232
شعوب حمل نمی کردم... واقدی می گوید: ابو عامر راهب از کنار پیکر پسر خویش حنظله که کنار پیکر حمزة بن عبد المطلب و عبد الله بن جحش افتاده بود گذشت و گفت: هر چند که پیش از کشته شدن ترا از این مرد- یعنی رسول خدا (ص)- بر حذر می داشتم، ولی به خدا سوگند که تو نسبت به پدر نیکوکار بودی و در زندگی خود نیک خلق بودی و مرگت همراه مرگ بزرگان و گزیدگان قومت بود. اگر خداوند به این کشته یعنی حمزه خیر دهد یا به یکی دیگر از یاران محمد (ص) خیر دهد ترا هم پاداش عنایت خواهد کرد. سپس فریاد بر آورد که ای گروه قریش هر چند که حنظله با من و شما مخالفت کرد و در این راه خیری ندید ولی نباید مثله شود و بدین سبب بود که دیگران را مثله کردند و حنظله را رها کردند و مثله نشد. هند دختر عتبه نخستین کس بود که جسد یاران پیامبر (ص) را مثله کرد و به زنان دیگر هم فرمان مثله کردن و بریدن گوش و بینی کشتگان را داد، و هیچ زنی باقی نماند مگر اینکه از آن اعضای بریده برای خود دو دستبند و دو بازوبند و دو خلخال درست کرد، جز جسد حنظله که او را مثله نکردند و پیامبر (ص) فرمود: «فرشتگان را دیدم که پیکر حنظله بن ابی عامر را میان آسمان و زمین با آب ابر و در سینیهای سیمین غسل می دهند.» ابو اسید ساعدی می گوید: رفتیم و پیکر او را دیدم که از سرش آب می چکید و من به حضور پیامبر (ص) برگشتم و خبر دادم. پیامبر (ص) کسی را پیش زن حنظله فرستاد و پرسید. گفته بود، هنگامی که از خانه بیرون آمد جنب بود. واقدی می گوید: وهب بن قابوس مزنی با برادر زاده اش حارث بن عقبه بن قابوس با گوسپندانی که همراه داشتند از کوه مزینه فرود آمدند و چون مدینه را خلوت دیدند سبب آن را پرسیدند که مردم کجایند گفتند: به احد رفته اند و رسول خدا (ص) برای جنگ با مشرکان قریش در احد است. آن دو گفتند: دیگر نباید معطل شد و بیرون آمدند و خود را در احد به حضور پیامبر (ص) رساندند و دیدند که دو گروه سرگرم جنگ هستند و پیروزی از رسول خدا (ص) و یاران اوست. آن دو هم همراه مسلمانان به تاراج پرداختند که ناگاه سواران قریش همراه خالد بن ولید و عکرمة بن ابی جهل بر مسلمانان از پشت سر حمله آوردند و مردم در هم ریختند، آن دو جنگی سخت کردند. در این هنگام گروهی از کافران روی آوردند، پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از عهده این گروه بر می آید وهب بن قابوس گفت: من، ای رسول خدا و برخاست و چندان بر ایشان تیر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص233
انداخت که بازگشتند. وهب هم باز آمد. در این هنگام گروهی دیگر از دشمنان آشکار شدند، پیامبر فرمود: چه کسی با این فوج نبرد می کند وهب همچنان گفت: من، ای رسول خدا و برخاست و با شمشیر چندان جنگ کرد که عقب نشستند و بازگشت. و فوجی دیگر پیش آمد. پیامبر (ص) فرمود: چه کسی از عهده ایشان بر می آید باز هم وهب گفت: من، ای رسول خدا پیامبر (ص) فرمود: برخیز و ترا به بهشت مژده باد. مزنی شاد برخاست و گفت: به خدا سوگند که هیچ فروگذار نخواهم کرد و با شمشیر خود را میان آنان افکند و ضربه می زد و رسول خدا (ص) و مسلمانان به او می نگریستند و او از آن سوی فوج بیرون رفت و پیامبر (ص) فرمود: بار خدایا بر او رحمت آور. مزنی باز میان آن فوج برگشت و این کار را چند بار تکرار کرد. سرانجام دشمن او را احاطه کرد و شمشیرها و نیزه های ایشان او را فرو گرفت و کشته شد و نشان بیست زخم نیزه که هر یک به تنهایی کشنده بود بر پیکرش یافتند و او را به بدترین صورت مثله کردند. سپس برادر زاده اش برخاست و جنگی همچون جنگ عموی خویش کرد تا کشته شد. عمر بن خطاب می گفته است بهترین مرگی که دوست دارم بر آن بمیرم، همان مرگ مزنی است. واقدی می گوید: بلال بن حارث مزنی می گفته است در جنگ قادسیه همراه سعد بن ابی وقاص بودیم، پس از اینکه خداوند پیروزی را بهره ما قرار داد و غنایم میان ما تقسیم شد، نام جوانی از خاندان قابوس مزنی از قلم افتاده بود. من هنگامی که سعد بن ابی وقاص از خواب برخاست- ظاهرا مقصود خواب نیمروزی است- پیش او رفتم و آن جوان را هم با خود بردم. سعد گفت: تو بلال هستی گفتم: آری، گفت: خوش آمدی، این کیست که همراه تو است گفتم: مردی از قوم من است. سعد به آن جوان گفت: تو با آن مزنی که روز جنگ احد کشته شد چه نسبتی داری گفت: برادر زاده اویم. سعد گفت: خوش آمدی و درود بر تو باد، خدای چشمت را روشن بدارد، من از آن مرد در جنگ احد حالتی دیدم که هرگز از هیچ کس ندیده ام، مشرکان از هر سو ما را احاطه کرده بودند و پیامبر (ص) میان ما بود و فوجهای دشمن از هر سو پدید می آمدند. پیامبر (ص) چشم به مردم دوخته بود و می فرمود: چه کسی از عهده این فوج بر می آید و هر بار مزنی می گفت: من، ای رسول خدا. و هر بار فوجی را به عقب می راند. فراموش نمی کنم آخرین بار که او گفت: من حاضرم، پیامبر (ص) به او فرمود برخیز و ترا به بهشت مژده باد. او برخاست، من هم از پی او روان شدم، خدا می داند که من هم آن روز مانند او خواهان شهادت بودم، ما خود را میان ایشان انداختیم و صف آنان را در هم شکستیم و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص234
باز میان آنان برگشتیم و آنان او را، که خدایش رحمت کناد، کشتند و به خدا سوگند دوست می داشتم که من هم همراه او کشته می شدم، ولی مرگ من به تأخیر افتاد. سعد بن ابی وقاص همان دم سهم او را از غنایم پرداخت کرد و بیشتر هم داد و به او گفت: اگر می خواهی همراه ما باش و اگر می خواهی پیش اهل خود برگرد. بلال می گوید: آن جوان دوست داشت برگردد و برگشت. واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص می گفته است: گواهی می دهم که خودم پیامبر (ص) را دیدم بر بالین مزنی که شهید شده بود، ایستاد است و می فرمود: خدای از تو خوشنود باد که من از تو خوشنودم. آنگاه با آنکه آن حضرت زخمی و ایستادن برایش دشوار بود، همچنان کنار گور او ایستاد تا او را که بردی بر تن داشت که دارای خط و نشان سرخ بود در گور نهادند و پیامبر (ص) آن برد را با دست خویش بر سر و روی او انداخت و بقیه اش را روی بدنش کشید که تا نیمه ساق پایش رسید و سپس به ما فرمان داد بوته های اسپند جمع کردیم و در همان حال که او در گور بود، روی پاهایش را با آن پوشاندیم. آنگاه پیامبر (ص) برگشت. سعد می گفته است: هیچ حالی برای من بهتر از آن نیست که چون او بمیرم و خدا را بر همان حال دیدار کنم که مزنی خدا را دیدار کرد. واقدی می گوید: پیش از جنگ احد یتیمی از انصار که در مورد خرما بنی با ابو لبابة بن عبد المنذر اختلاف داشت، داوری پیش رسول خدا (ص) آورد و پیامبر (ص) که حق را با ابو لبابة دید. به نفع او حکم فرمود. پسرک یتیم برای آن خرما بن بی تابی کرد، پیامبر (ص) از ابو لبابة خواست آن را به یتیم بدهد. نپذیرفت. پیامبر (ص) به ابو لبابة فرمود آن را به پسرک ببخش و در قبال آن برای تو خرما بنی در بهشت خواهد بود، باز هم نپذیرفت. ثابت بن دحداحه گفت: ای رسول خدا اگر مصلحت می دانی من خرما بنی از خود به یتیم بدهم. فرمود: در قبال آن خرما بنی برای تو در بهشت خواهد بود، ثابت بن دحداحة پیش ابو لبابة رفت و آن خرما بن را از او به نخلستانی خرید و آن را به پسرک داد. پیامبر (ص) فرمود: «چه بسیار خرما بنهای پربار که برای پسر دحداحه در بهشت خواهد بود.» برای او این احتمال می رفت که با دعای پیامبر (ص) به شهادت خواهد رسید و او در جنگ احد شهید شد. واقدی می گوید: ضرار بن خطاب که سوار بر اسب بود و نیزه های بلند همراه خود
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 235
می کشید از صف مشرکان جلو آمد و به عمرو بن معاذ زخمی کاری زد. عمرو به تعقیب او پرداخت ولی بر روی در افتاد، ضرار با نیشخند به او گفت: مردی را که حور العین را به همسری تو در آورد نباید از دست بدهی و نابود کنی. ضرار می گفته است: در جنگ احد ده تن از یاران محمد را به ازدواج حور العین در آوردم. واقدی می گوید: از مشایخ حدیث پرسیدم که آیا ضرار ده تن را کشته است گفتند: خبری که به ما رسیده این است که او سه تن را کشته است. ضرار در جنگ احد هنگامی که مسلمانان می گریختند با نیزه خود ضربتی آرام به عمر بن خطاب زد و گفت: ای پسر خطاب، این برای تو نعمت قابل سپاسگزاری است و من نمی خواهم ترا بکشم. واقدی می گوید: ضرار بن خطاب بعدها هر گاه موضوع جنگ احد را بیان می کرد از انصار نام می برد و برای آنان طلب رحمت و آمرزش می کرد و شجاعت و ارزش آنان و استقبال ایشان را از مرگ می ستود و می گفت: اشراف قوم من در جنگ بدر کشته شدند. پرسیدم: ابو جهل را چه کسی کشته است گفتند: ابن عفراء. پرسیدم: امیة بن خلف را چه کسی کشته است گفتند: خبیب بن یساف، پرسیدم: عقبة بن ابی معیط را چه کسی کشته است گفتند: عاصم بن ثابت. و در مورد هر کس که پرسیدم چه کسی او را کشته است یکی از انصار را نام بردند. و چون پرسیدم: سهیل بن عمرو را چه کسی اسیر کرده است گفتند: مالک بن دخشم. چون به جنگ احد آمدیم با خود گفتم اگر مسلمانها در حصارهای مرتفع خود بمانند که ما را به آن دسترسی نیست ناچار چند روزی می مانیم و برمی گردیم، ولی اگر از حصارهای خود بیرون آیند، انتقام خود را می گیریم که شمار ما بیشتر از شمار ایشان است وانگهی ما مردمی خونخواه هستیم، زنها را هم با خود آورده ایم که کشتگان جنگ بدر را به یاد ما آوردند و ما دارای اسبهای بسیاری هستیم که آنان ندارند و اسلحه و ساز و برگ ما از اسلحه ایشان افزون است. سرانجام تقدیر چنان شد که بیرون آمدند و رویاروی قرار گرفتیم و به خدا سوگند در قبال آنان پایداری نکردیم شکست خوردیم و پشت به جنگ دادیم و گریختیم. من با خود گفتم اینکه از جنگ بدر هم سخت تر شد. و به خالد بن ولید گفتم: بر این قوم حمله کن. گفت: مگر راهی برای حمله می بینی ناگاه متوجه شدم کوهی که تیر اندازان بر آن بودند خالی است. گفتم: ای خالد به پشت سرت نگاه کن، او سر اسب را برگرداند و ما هم همراه او حمله کردیم و چون به کوه رسیدیم هیچ کس را که اهمیتی داشته باشد، بر آن ندیدیم. تنی چند دیدیم که ایشان را کشتیم و به لشکرگاه مسلمانان وارد شدیم. آنان آسوده خاطر سرگرم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص236
تاراج کردن لشکرگاه ما بودند که ما اسبها را بر ایشان تاختیم و آنان از هر سو گریزان شدند و ما شمشیر بر آنان نهادیم و هر گونه خواستیم انجام دادیم. من به جستجوی بزرگان اوس و خزرج که کشندگان یاران ما بودند پرداختم. هیچ کس را ندیدم که گریخته بودند ولی به اندازه دوشیدن ناقه ای طول نکشید که انصار یکدیگر را فرا خواندند و برگشتند و با ما در آویختند. ما که سوار بر اسب بودیم در قبال آنان ایستادگی کردم و ایشان هم در قبال ما ایستادگی کردند و جانفشانی نمودند و اسب مرا پی کردند و من پیاده شدم و ده تن از ایشان را کشتم. از یکی از آنان مرگ دردناکی را برای خود تصور کردم، او که با من دست به گریبان شده بود و از من جدا نمی شد، چندان ایستادگی کرد که من بوی خون را استشمام کردم. تا آنکه نیزه ها از هر سو او را فرو گرفت و از پای در آمد. سپاس خدای را که آنان را با شهید شدن به دست من گرامی فرمود و مرا با کشته شدن به دست آنان خوار نفرمود. واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: چه کسی از ذکوان بن عبد قیس خبر دارد علی (ع) فرمود: من سواری را دیدم که از پی او اسب می تاخت تا به او رسید و می گفت من رهایی نمی یابم اگر تو رهایی یابی، و با اسب بر ذکوان که پیاده بود حمله برد و ضربتی بر او زد و می گفت: بگیر که من پسر علاجم و ذکوان را کشت. من به سوار حمله کردم و با شمشیر ضربتی بر پایش زدم که آن را از نیمه رانش قطع کردم و سپس او را از اسب پایین کشیدم و کشتم و دیدم ابو الحکم بن اخنس بن شریق بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفی است. واقدی می گوید: علی (ع) می گفته است: چون در جنگ احد مردم روی به گریز نهادند امیة بن ابی حذیفة بن مغیره در حالی که زره بر تن داشت و سراپا پوشیده از آهن بود و جز دو چشم او چیزی دیده نمی شد، جلو آمد و گفت: امروز در قبال جنگ بدر. مردی از مسلمانان به مقابله او پرداخت، امیة او را کشت. من آهنگ امیه کردم و با شمشیر بر فرق سرش زدم او کلاهخود بر سر داشت و زیر کلاهخود مغفر پوشیده بود، ضربت من به سبب کوتاهی قامتم کارگر نیفتاد و او با شمشیر بر من ضربتی زد که آن را با سپر خویش گرفتم و شمشیرش در سپرم گیر کرد، من بر او که دامن زرهش را بر کمر زده بود، شمشیری زدم که پای او را قطع کرد. او به زمین افتاد و چندان کوشش کرد که شمشیر خود را از سپرم بیرون کشید و همچنانکه بر زانو در آمده بود، شروع به شمشیر زدن کرد. من متوجه شدم که قسمتی از زره او که زیر بغلش بود پاره است، شمشیرم را همانجا فرو بردم او در افتاد و مرد و من برگشتم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص237
واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ احد ضمن رجز خواندن و شعار دادن نسب خویش را بیان می کرد و می فرمود: «من پسر عاتکه ها هستم» و نیز می فرمود: «من پیامبری هستم که هرگز دروغ نگفته است، من پسر عبد المطلبم.» واقدی می گوید: در آن روز عمر بن خطاب همراه گروهی از مسلمانان در گوشه ای نشسته بود. انس بن نضر بن ضمضم عموی انس بن مالک از کنار آنان گذشت و پرسید: چه چیزی شما را از کار فرو نشانده است گفتند: پیامبر (ص) کشته شده است. گفت: زندگی پس از او به چه کار شما می آید برخیزید و همان گونه که او کشته شد شما هم کشته شوید. سپس خود برخاست و با شمشیر چندان جنگ کرد که کشته شد. عمر بن خطاب می گفته است آرزومندم که خداوند او را به صورت امتی یکتا مبعوث کند، گوید تنها بر چهره او نشان هفتاد ضربه بود و شناخته نشد تا آنکه خواهرش او را شناخت. واقدی می گوید: گفته اند که مالک بن دخشم بر خارجة بن زید بن زهیر گذشت که کناری نشسته بود و سیزده زخم کاری بر امعاء و احشاء او خورده بود. مالک گفت: چه نشسته ای مگر نمی دانی محمد کشته شده است خارجه گفت: بر فرض که محمد (ص) کشته شده باشد، خداوند زنده است نه کشته می شود و نه می میرد، محمد (ص) رسالت پروردگار خویش را تبلیغ فرمود، تو برو از دین خود پاسداری کن. گوید: مالک بن دخشم بر سعد بن ربیع هم که دوازده زخم کاری کشنده برداشته بود گذشت و گفت: آیا می دانی که محمد کشته شده است سعد گفت: گواهی می دهم که محمد (ص) رسالت پروردگار خویش را تبلیغ فرمود، تو از دین خودت پاسداری و برای آن جنگ کن که خداوند زنده ای است که نمی میرد. محمد بن اسحاق می گوید: محمد بن عبد الله بن عبد الرحمان بن ابی صعصعة مازنی که از قبیله بنی نجّار است برای من نقل کرد که پیامبر (ص) روز جنگ احد فرمود: چه کسی می رود ببیند بر سر سعد بن ربیع چه آمده است، آیا در زمره زندگان است یا از مردگان مردی از انصار گفت: ای رسول خدا من این کار را انجام می دهم. او را میان کشتگان پیدا کرد که هنوز رمقی داشت. آن مرد به سعد گفت: رسول خدا (ص) به من
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص238
فرمان داده است جستجو کنم و ببینم تو از زندگانی یا از مردگان. سعد گفت: من از مردگانم، سلام مرا به پیامبر (ص) برسان و بگو سعد می گوید خدایت به تو از جانب ما بهترین پاداشی را که از سوی امتی به پیامبرش می دهد عنایت فرماید، و از سوی من به قوم خودت هم سلام برسان و به آنان بگو سعد بن ربیع می گوید تا هنگامی که چشمی از شما باز است اگر به پیامبر (ص) شما آسیبی برسد هیچ عذری در پیشگاه خداوند نخواهید داشت، گوید هنوز از کنار او حرکت نکرده بودم که در گذشت. به حضور پیامبر (ص) آمدم و خبر دادم. فرمود: بار خدایا از سعد بن ربیع راضی باش. واقدی می گوید: عبد الله بن عمار از حارث بن فضیل خطمی برای من نقل کرد که به هنگامی که مسلمانان پراکنده و بر دست و پای مرده بودند، ثابت بن دحداحه شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت: ای گروه انصار پیش من آیید، پیش من که من ثابت بن دحداحه ام، بر فرض که محمد (ص) کشته شده باشد، خداوند زنده ای است که هرگز نمی میرد، شما برای حفظ دین خود جنگ کنید که خداوند یاور و پیروزی بخش شماست. تنی چند از انصار برخاستند و به او پیوستند و او با مسلمانانی که همراهش شده بودند شروع به حمله کرد. فوجی گران از دشمن که سران ایشان همچون خالد بن ولید و عمرو بن عاص و عکرمة بن ابی جهل و ضرار بن خطاب همراهشان بودند به مقابله ایشان آمدند و نبرد کردند. خالد بن ولید با نیزه به ثابت حمله کرد و چنان نیزه ای زد که ثابت کشته در افتاد و آن افراد انصار هم که با او بودند کشته شدند. گفته می شود: این گروه آخرین افراد مسلمان بودند که در جنگ احد کشته شدند. عبد الله زبعری ضمن قصیده ای موضوع جنگ احد را چنین سروده است: هان که باید از دو چشمت اشکها ریزان شود که در ریسمان جوانی گسستگی آشکار شد... ابن زبعری همچنین در قصیده مشهور دیگری اینچنین سروده است:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص239
ای غراب البین- کلاغی که بانگ جدایی سر می دهد- شنیدی و بگو و همانا بر کاری که انجام یافته است مویه گری می کنی، همان خیر و شر را نهایتی است و گور توانگر و بینوا یکسان و هموار است، هر خیر و نعمتی زوال می یابد و پیشامدهای روزگار همه را بازی می دهد... [تا آنجا که می گوید] ای کاش سالارهای پیر من که در بدر بودند- کشته شدند- اینک بیتابی خزرج را از برخورد ضربه های نیزه می دیدند... می گوید [ابن ابی الحدید]: بسیاری از مردم معتقدند که این بیت این قصیده که می گوید «کاش سالارهای پیر من که در بدر بودند...» از یزید بن معاویه است، کسی که خوش نمی دارم از او نام ببرم. به من گفت: این بیت از یزید است. به او گفتم: یزید هنگامی که سر امام حسین (ع) را پیش او بردند به این شعر تمثل جسته است و سراینده شعر ابن زبعری است. دلش به این گفته من آرام نگرفت تا آنکه برایش توضیح دادم و گفتم مگر نمی بینی که می گوید «خزرج از ضربه های نیزه بیتاب و توان شد.» و از امام حسین (ع) افراد قبیله خزرج دفاع نکرده و در جنگ شرکت نداشته اند، و اگر شعر از یزید می بود، شایسته بود بگوید «بنی هاشم از ضربه های نیزه بیتاب و توان شدند.» یکی از حاضران گفت: شاید این بیت را یزید پس از داستان حره گفته باشد. گفتم: آنچه نقل شده این است که یزید این شعر را هنگامی که سر امام حسین (ع) را پیش او برده اند خوانده است. همچنین نقل شده است که این شعر از ابن زبعری است بنابراین جایز نیست آنچه را که نقل شده است رها کنیم و به آنچه نقل نشده است استناد شود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص240
درباره این شعر این را هم بگویم که من در حال نوجوانی که در نظامیه بغداد تحصیل می کردم به خانه عبد القادر داود واسطی معروف به محب رفتم و او سرپرست کتابخانه نظامیه بود. باتکین رومی هم که به تازگی والی اربل شده بود و جعفر بن مکّی حاجب هم در خانه او بودند. داستان جنگ احد و شعر ابن زبعری و اینکه مسلمانان به کوه پناه بردند و شب فرا رسید و میان ایشان و مشرکان حایل شد، به میان آمد. جعفر بن مکّی به این دو بیت ابو تمام تمثل جست که گفته است: اگر تاریکی و قلّه کوهی که به آن پناه بردند نمی بود گردنهای ایشان بدون قلّه- سر- می شد، آری باید فرا رسیدن تاریکی و کوه ذرود را سپاسگزار باشند و آنان دوستداران تاریکی و کوه ذرود هستند. باتکین گفت: چنین مگو بلکه این آیه را تلاوت کن: «همانا که خداوند وعده خود را برای شما راست گردانید، هنگامی که شما به فرمان خداوند آنان را با شتاب می کشتید تا آنگاه که سستی و نزاع در کار کردید و پس از آنکه آنچه را دوست می داشتید به شما نمود، نافرمانی کردید. برخی از شما دنیا را می خواهد و برخی آخرت را، سپس خداوند شما را از ایشان باز گرداند تا شما را بیازماید و همانا خداوندتان عفو فرمود که خداوند بر مؤمنان دارای بخشایش است.» و باتکین مسلمانی پاک نهاد بود و حال آنکه جعفر، که خداوند نسبت به او مسامحه فرماید، درباره دین او سخنها و طعنه ها گفته می شد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص241
سخن درباره کسانی از قریش که برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند و آنچه در آوردگاه جنگ احد بر آن حضرت آوردند:
واقدی می گوید: از میان افراد قریش عبد الله بن شهاب زهری و ابن قمیئة که یکی از خاندان حارث بن فهر بود و عتبة بن ابی وقاص زهری و ابی بن خلف جمحی با یکدیگر هم پیمان شدند که رسول خدا (ص) را بکشند. چون در جنگ احد خالد بن ولید از پشت سر به مسلمانان حمله کرد و صفها در هم آمیختند و مشرکان بر مسلمانان شمشیر نهادند، عتبة بن ابی وقاص چهار سنگ به رسول خدا (ص) زد و دندانهای پیشین آن حضرت را شکست و چهره رسول خدا را چنان در هم کوفت که حلقه های مغفر در گونه های پیامبر (ص) فرو شد و هر دو لب آن حضرت زخمی گردید. واقدی می گوید: و روایت شده است که عتبة دندانهای پیامبر (ص) را شکسته است، ولی آنچه در نظر ما ثابت است این است که کسی که بر گونه های پیامبر (ص) سنگ زده و آنها را زخمی کرده است ابن قمیئة بوده است و آن کس که بر لب پیامبر (ص) سنگ زده و دندانهای آن حضرت را شکسته است عتبة بن ابی وقاص بوده است. واقدی می گوید: ابن قمیئة روز جنگ احد پیش آمد و می گفت: مرا به محمد راهنمایی کنید، سوگند به کسی که به او سوگند می خورند اگر او را ببینم می کشمش. او
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص242
کنار رسول خدا رسید و شمشیر خود را بالا برد و در همان حال عتبة بن ابی وقاص هم به پیامبر (ص) سنگ انداخت و پیامبر (ص) سوار بر اسب بود و چون دو زره پوشیده بود سنگین بود و از اسب در گودالی که پیش روی اسب قرار داشت در افتاد. واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) در آن گودال افتاد، هر دو زانویش خراشیده و زخمی شد. ابو عامر فاسق میان آوردگاه گودالهایی کنده بود که شبیه خندقهای مسلمانان بود و پیامبر (ص) بدون آنکه متوجه باشد. کنار یکی از آنها ایستاده بود که در آن افتاد و زانوهایش زخمی شد. شمشیر ابن قمیئة کارگر واقع نشد. ولی سنگینی شمشیر و ضربه موجب به زمین افتادن رسول خدا گردید و پیامبر (ص) در حالی که علی (ع) دست او را گرفته بود و طلحه از پشت سر کمک می کرد خود را از گودال بیرون کشید و بر پای ایستاد واقدی می گوید: ضحاک بن عثمان از حمزة بن سعید از ابو بشر مازنی نقل می کند که می گفته است: من که نوجوانی بودم در جنگ احد حضور داشتم. ابن قمیئة را دیدم که شمشیر خود را فراز سر رسول خدا برد و دیدم پیامبر (ص) با دو زانوی خود در گودالی که پیش پایش بود افتاد و از نظر پوشیده ماند. من که نوجوان بودم شروع به فریاد کشیدن کردم تا آنکه دیدم مردم به سوی پیامبر (ص) دویدند و نگریستم که طلحة بن عبید الله کمر بند پیامبر (ص) را گرفت تا از جای برخاست. واقدی می گوید: و گفته شده است آن کسی که چهره پیامبر (ص) را زخمی کرده است ابن شهاب زهری بوده است و کسی که دو دندان رسول خدا را شکسته و لبهای ایشان را زخمی کرده است عتبة بن ابی وقاص بوده است و آن کسی که گونه های پیامبر (ص) را چنان زخمی کرد که حلقه های مغفر در آن فرو شد ابن قمیئة بوده است. از شکاف زخمی که بر پیشانی پیامبر (ص) رسیده بود چندان خون روان شد که ریش آن حضرت را از خون خیس کرد. سالم، برده آزاد کرده و وابسته ابو حذیفة، خون را از چهره رسول خدا می زدود و می گفت: چگونه ممکن است مردمی که نسبت به پیامبر خود که ایشان را به سوی خدا فرا می خواند این چنین می کنند رستگار شوند. در این هنگام خداوند متعال این گفتار خود را نازل فرمود که می فرماید: «نیست برای تو از امر چیزی یا توبه دهد ایشان را یا عذاب کند ایشان را که ستمکارانند.» واقدی می گوید: سعد بن ابی وقاص روایت کرده است که پیامبر (ص) در آن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص243
هنگام فرمود: خشم خداوند بر قومی که دهان رسول خدا را خون آلود کردند شدید است. خشم خداوند بر قومی که چهره رسول خدا را زخم و خونی کردند سخت است. خشم خداوند بر مردی که پیامبر (ص) او را بکشد، سخت است. سعد می گوید: این نفرین پیامبر (ص) تا حدودی خشم مرا نسبت به برادرم تسکین داد و چندان به کشتن او حریص بودم که به هیچ چیز چنان حرصی نداشتم و هر چند تا آنجا که می دانستم مردی بدخو و نسبت به پدر سرکش و نا فرمان بود، دو بار صفهای مشرکان را شکافتم و به جستجوی برادرم پرداختم تا او را بکشم ولی او همچون روباه از من می گریخت. بار سوم پیامبر (ص) به من فرمود: ای بنده خدا چه می خواهی آیا می خواهی خودت را به کشتن دهی و من خود داری کردم. پیامبر (ص) سپس عرضه داشت پروردگارا امسال را بر هیچ یک از ایشان تمام مفرمای. سعد بن ابی وقاص می گوید: به خدا سوگند آن سال بر هیچ یک از کسانی که به پیامبر (ص) سنگ زده و او را زخمی کرده بود به پایان نرسید. عتبة بن ابی وقاص مرد، در مورد ابن قمیئة اختلاف است، برخی گفته اند او در آوردگاه کشته شده است و برخی گفته اند او در جنگ احد تیری به مصعب بن عمیر زد که به مصعب خورد و او را کشت و در همان حال می گفت: بگیر که من پسر قمیئة ام. رسول خدا (ص) فرمود: خداوند خوار و زبونش فرماید. ابن قمیئة در حالی که می خواست ماده بزی را بدوشد، ماده بز او را شاخ زد و کشت و جسد او را میان کوهها پیدا کردند و این به سبب نفرین پیامبر (ص) بر او بود. ابن قمیئة هنگامی که پیش یاران خود برگشته بود گفته بود که او محمد (ص) را کشته است. او یکی از افراد خاندان ادرم و از قبیله بنی فهر بود. بلاذری نام عبد الله بن حمید بن زهیر بن حارث بن اسد بن عبد العزی بن قصی را هم در زمره کسانی که در جنگ احد برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند آورده است. بلاذری همچنین می گوید آن کسی که پیشانی پیامبر (ص) را زخمی کرد و شکست ابن شهاب بوده است که همان عبد الله بن شهاب زهری است و او نیای محدث و فقیه مشهور محمد بن مسلم بن عبید الله بن عبد الله بن شهاب است. ابن قمیئة هم مردی بی دندان و دارای چانه کوتاه و ناقص بود. نه بلاذری و نه واقدی نام اصل ابن قمیئة را ننوشته اند.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص244
می گوید [ابن ابی الحدید]: از نقیب ابو جعفر درباره نام او پرسیدم، گفت: عمرو بوده است. گفتم: آیا همان عمرو بن قمیئة شاعر است گفت: نه، کس دیگری است. گفتم: بنی زهره را چه چیز واداشته است که در جنگ احد با آنکه داییهای پیامبر (ص) شمرده می شوند، آن کارهای گران را انجام دادند. به ویژه ابن شهاب و عتبة بن ابی وقاص. گفت: ای برادر زاده، ابو سفیان آنان را تحریک کرد و به هیجان آورد و به انجام بدی وادار کرد، که آنان در جنگ بدر از میان راه به مکه برگشتند و در آن جنگ حاضر نشدند. ابو سفیان کالاهای ایشان در کاروان را توقیف کرد و به ایشان نپرداخت و سفلگان مردم مکه را برایشان شوراند و آنان بنی زهره را سرزنش می کردند که چرا بازگشته اند و آنان را به ترس و محافظه کاری در کار محمد (ص) متهم می کردند و چنان اتفاق افتاد که ابن شهاب و عتبه در جنگ احد حضور داشتند و از آنان چنان کارها سر زد. بلاذری می گوید: عتبة بن ابی وقاص همان روز جنگ احد گرفتار دردی سخت شد که پس از تحمل رنج بسیار درگذشت و ابن قمیئة در معرکه کشته شد و هم گفته شده است که او را بزی شاخ زد و از آن درگذشت. بلاذری می گوید: واقدی چگونگی مرگ ابن شهاب زهری را ننوشته است و گمان می کنم فراموش کرده است. یکی از افراد قریش برای من نقل کرد که عبد الله بن شهاب را در راه بازگشت به مکه افعی گزید و مرد. بلاذری می گوید: از یکی از افراد خاندان بنی زهرة در مورد ابن شهاب پرسیدم، منکر آن شد که پیامبر (ص) بر او نفرین فرموده باشد یا آنکه او پیشانی پیامبر (ص) را شکسته باشد و گفتند: آن کس که چهره پیامبر (ص) را زخمی کرده است عبد الله بن حمید اسدی بوده است عبد الله بن حمید فهری را هر چند واقدی در زمره کسانی که برای کشتن پیامبر (ص) پیمان بستند نام نبرده است ولی چگونگی کشته شدن او را نقل کرده است. واقدی می گوید: عبد الله بن حمید بن زهیر همینکه پیامبر (ص) را دید که از ضربت ابن قمیئة از اسب سقوط کرد. در حالی که سراپا پوشیده از آهن بود، اسب خود را به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 245
تاخت و تاز درآورد و می گفت: من پسر زهیرم، محمد را به من نشان دهید که به خدا سوگند او را می کشم یا در آن راه کشته می شوم، ابو دجانه راه را بر او بست و گفت: پیش بیا و با کسی که با جان خود جان محمد را حفظ می کند جنگ کن. ابو دجانه اسب او را پی کرد و اسب به زانو در آمد و سپس با شمشیر بر او ضربه زد و گفت: بگیر که من پسر خرشه ام و او را کشت. پیامبر (ص) ایستاده بود و بر او می نگریست و می فرمود: بار خدایا از پسر خرشة راضی باش که من از او خوشنودم. این روایت واقدی است که بلاذری هم آن را نقل کرده و گفته است، عبد الله بن حمید را ابو دجانه کشته است. اما محمد بن اسحاق می گوید: کسی که عبد الله بن حمید را کشته است علی بن ابی طالب (ع) است و شیعه هم همین عقیده را دارند. واقدی و بلاذری هر دو گفته اند: که گروهی را عقیده بر این است که عبد الله حمید در جنگ بدر کشته شده است و همان سخن نخست صحیح است که او در جنگ احد کشته شده است و بسیاری از محدثان روایت کرده اند که چون پیامبر (ص) بر زمین افتاد و برخاست به علی (ع) فرمود: این گروه را که آهنگ من دارند کفایت کن. و علی بر آنان حمله کرد و ایشان را به هزیمت راند و از میان ایشان عبد الله بن حمید را که از خاندان اسد بن عبد العزی بود کشت. آنگاه گروهی دیگر بر پیامبر (ص) حمله آوردند، باز به علی فرمود: ایشان را از من کفایت کن. و علی بر آنان حمله برد و آنان از برابرش گریختند و علی (ع) از میان آنان امیة بن ابی حذیفة بن مغیره مخزومی را کشت. گوید: در مورد ابیّ بن خلف واقدی نقل می کند که او در حالی که اسب خود را به شدت می تاخت پیش آمد و چون نزدیک رسول خدا رسید گروهی از اصحاب پیامبر (ص) راه را بر او بستند که او را بکشند. پیامبر (ص) فرمود: کنار روید و خود در حالی که زوبین در دست داشت برخاست و بر او زوبین انداخت و زوبین به فاصله ای که میان کلاهخود و زره ابی بن خلف قرار داشت برخورد و او را از اسب در افکند و یکی از دنده هایش شکست. گروهی از مشرکان او را که بد حال بود در ربودند و با خود بردند و چون به مکه بر می گشتند میان راه مرد. گوید در مورد او این آیه نازل شد که «تو تیر نینداختی آنگاه که تیر انداختی بلکه خدای تیر انداخت» گوید منظور پرتاب کردن زوبین بر اوست.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص246
واقدی می گوید: یونس بن محمد ظفری از عاصم بن عمر از عبد الله بن کعب بن مالک از پدرش برای من نقل کرد که می گفته است: ابیّ بن خلف برای پرداخت فدیه پسرش به مدینه آمد و پسرش در جنگ بدر اسیر شده بود. ابیّ به پیامبر (ص) گفت: مرا اسبی است که هر روز پیمانه بزرگی ذرت می دهمش تا ترا بر آن بکشم. پیامبر (ص) فرمود: نه که به خواست خداوند متعال من ترا در حالی که سوار بر آن خواهی بود می کشم. و گفته شده است: ابیّ این سخن را در مکه گفته بود و چون در مدینه به اطلاع پیامبر (ص) رسید فرمود: نه که به خواست خداوند متعال من او را در حالی که سوار بر آن اسب است خواهم کشت. گوید: پیامبر (ص) هیچ گاه در جنگ به پشت سر خود بر نمی گشت و توجهی نمی فرمود، در جنگ احد به یاران خود فرمود: بیم آن دارم که ابی بن خلف مرا از پشت سر مورد حمله قرار دهد، هرگاه او را دیدید مرا آگاه کنید. ناگاه ابیّ در حالی که بر اسب خود با تاخت می آمد آشکار شد و پیامبر (ص) را دید و شناخت و با صدای بلند فریاد کشید که ای محمد اگر تو نجات یابی من نجات نخواهم یافت. یاران پیامبر (ص) گفتند: ای رسول خدا هر کار که می خواستی به هنگام آمدن ابیّ انجام دهی انجام بده که فرا رسید و اگر اجازه فرمایی یکی از ما بر او حمله برد پیامبر (ص) نپذیرفت و ابی نزدیک آمد. پیامبر (ص) زوبین را از حارث بن صمّه گرفت و سپس همچون شتر خشمگین به جنبش در آمد و ما همچون مگس از اطراف او پراکنده شدیم و هر گاه پیامبر (ص) به تلاش و کوشش می افتاد. هیچ کس چنو نبود و زوبین را به گردن ابی، که بر اسبش سوار بود، پرتاب فرمود. ابی از اسب سقوط نکرد ولی همچون گاو خوار می کشید و به خرخر افتاد. یارانش به او گفتند: ای ابا عامر ترا باکی نیست و اگر این زوبین به چشم یکی از ما می خورد چندان زیانی نمی رساند. گفت سوگند به لات و عزّی که این ضربت که بر من رسید اگر به همه مردم ذو المجاز می رسید همگی می مردند، مگر محمد نگفته است او را خواهم کشت. قریش او را از معرکه با خود بردند و این کار آنان را از تعقیب رسول خدا (ص) باز داشت و آن حضرت با عمده یاران خود به دامنه کوه رسید.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص247
واقدی می گوید: و گفته شده است که پیامبر (ص) زوبین را از زبیر گرفت و در همان حال که پیامبر (ص) داشت زوبین را می گرفت، ابیّ بر رسول خدا حمله ور شد که شمشیر زند. مصعب بن عمیر با او رویاروی شد و خود را میان او و پیامبر (ص) قرار داد و با شمشیر به چهره ابیّ زد و پیامبر (ص) هم متوجه نقطه برهنه ای از گردن او شد که میان زره و خود قرار داشت و زوبین را به آنجا پراند و ابی در حالی که خوار می کشید در افتاد. واقدی همچنین می گوید: عبد الله بن عمر می گفته است: ابیّ بن خلف در بطن رابغ به هنگام بازگشت قریش به مکه در گذشت. عبد الله بن عمر می گفته است: مدتی پس از آن در حالی که ساعتی از شب گذشته بود، از بطن رابغ می گذشتم، ناگاه دیدم آتشی بر افروخته شد که از آن ترسیدم، نزدیک رفتم و دیدم مردی که در زنجیر بسته بود از آن بیرون آمد و فریاد می کشید عطش عطش. صدای مرد دیگری را شنیدم که می گفت: آبش مده، این ابیّ بن خلف است که پیامبر (ص) او را کشته است. من گفتم: هان که از رحمت خدا دور باشی. و گفته می شود که ابیّ در سرف در گذشته است.
سخن درباره فرشتگان که آیا در جنگ احد فرود آمده و جنگ کرده اند یا نه:
واقدی می گوید: زبیر بن سعید از عبد الله بن فضل برای من نقل کرد که می گفته است: پیامبر (ص) لوای لشکر خود را به مصعب بن عمیر داد و سپس فرشته ای به صورت مصعب آن را گرفت. پیامبر (ص) در پایان آن روز می فرمود: ای مصعب به پیش فرشته به سوی پیامبر (ص) برگشت و گفت: من مصعب نیستم. و رسول خدا دانست او فرشته ای است که با او تأیید شده است. واقدی می گوید: از ابو معشر هم شنیدم که همین سخن را می گفت. گوید: عبیده دختر نایل از قول عایشه دختر سعد بن ابی وقاص از قول سعد برایم نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد می دیدم به سوی من تیر زده می شود ولی مردی سپید و خوش چهره که او را نمی شناختم آن را از من برمی گرداند و بعدها چنان پنداشتم که او فرشته بوده است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص248
واقدی می گوید: ابراهیم بن سعد از قول پدرش از جدش سعد بن ابی وقاص برای من نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد دو مرد را دیدم که جامه های سپید بر تن دارند، یکی بر جانب راست و دیگری بر جانب چپ رسول خدا به سختی نبرد می کردند، آن دو را نه پیش از آن و نه پس از آن دیدم. گوید: عبد الملک بن سلیمان از قطن بن وهب از عبید بن عمیر برایم نقل کرد که می گفته است چون قریش از جنگ احد برگشتند ضمن گفتگو درباره پیروزیهای خود در انجمنهای خویش می گفتند اسبان ابلق و مردان سپید چهره ای را که در جنگ بدر می دیدیم ندیدیم. گوید: عبید بن عمیر می گفته است: فرشتگان در جنگ احد جنگ نکردند. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از عبد المجید بن سهیل از عمر بن حکم برای من نقل کرد که می گفته است: در جنگ احد حتی یک فرشته هم به یاری رسول خدا نیامد و امداد و حضور فرشتگان در جنگ بدر بود و نظیر همین سخن از عکرمه هم نقل شده است. گوید: مجاهد می گفته است: فرشتگان در جنگ احد حاضر شدند ولی جنگ نکردند و آنان فقط در جنگ بدر جنگ کردند. گوید: و از ابو هریره روایت است که گفته است: خداوند مسلمانان را وعده فرموده بود که اگر پایداری کنند آنان را مدد رساند و چون پراکنده شدند، فرشتگان در آن روز جنگ نکردند.
سخن در چگونگی کشته شدن حمزة بن عبد المطلب رضی الله عنه:
واقدی می گوید: وحشی- قاتل حمزة- برده دختر حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بوده است و هم گفته اند برده جبیر بن مطعم بن عدی بن نوفل بن عبد مناف بوده است. دختر حارث به او گفت: پدرم در جنگ بدر کشته شده است، اگر تو یکی از این سه تن را بکشی آزاد خواهی بود. محمد، علی بن ابی طالب یا حمزة بن عبد المطلب را که من در این قوم کسی جز این سه تن را همپای و همتای پدرم نمی بینم. وحشی گفت: در مورد محمد خودت هم می دانی که من بر او دست نخواهم یافت و یارانش او را هرگز رها نمی کنند، در مورد حمزه هم به خدا سوگند اگر او را در حال خفته بودنش هم ببینم یارای
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص249
بیدار کردنش را ندارم، اما در مورد علی او را تعقیب و جستجو خواهم کرد. وحشی می گوید: به روز جنگ احد در جستجوی علی بودم که در همان حال علی ظاهر شد، او را مردی آزموده و دور اندیش دیدم که فراوان اطراف خود را می پاید. با خود گفتم: این کسی نیست که من در جستجویش باشم، ناگاه متوجه حمزه شدم که سر از پای نشناخته حمله می کند. پشت سنگی برای او کمین کردم. چشم حمزه کم نور بود و صدای نفس او که با خشم بیرون می آمد شنیده می شد. سباع بن ام نیار راه را بر حمزه بست، مادر سباع که کنیز شریف بن علاج بن عمرو بن وهب ثقفی بود در مکه کودکان را ختنه می کرد، کنیه سباع ابو نیار بود. حمزه به او گفت ای پسر زن برنده چوچوله ها کار تو هم به آنجا کشیده است که بر ما حمله کنی و مردم را بر ضد ما یاری دهی پیش آی، حمزه او را چند قدمی با خود کشید و سپس او را افکند و زانو بر سینه اش نهاد و سرش را برید همان گونه که سر گوسپند را می برند. آنگاه مرا دید و به سوی من خیز برداشت و همینکه به مسیل رسید پایش لغزید و در همین حال من زوبین خود را به حرکت در آوردم و رها کردم و چنان به تهیگاه حمزه خورد که از مثانه اش بیرون آمد. گروهی از یارانش گرد او جمع شدند و شنیدم که او را صدا می زنند و می گویند ابو عمارة و او پاسخ نمی دهد. گفتم: به خدا سوگند که این مرد مرده است، و سوگند هند را در مرگ پدر و برادر و عمویش به یاد آوردم. یاران حمزه همینکه یقین به مرگ او پیدا کردند از کنار جسدش پراکنده شدند و مرا ندیدند. من دویدم و شکم حمزه را دریدم و جگرش را بیرون کشیدم و خود را به هند دختر عتبه رساندم و گفتم: اگر قاتل پدرت را کشته باشم به من چه می دهی گفت: هر چه می خواهی بخواه. گفتم: این جگر حمزه است. آن را به دندان گزید و پاره ای از آن را جوید و از دهان بیرون انداخت و نفهمیدم که نتوانست بجود و بخورد یا خوشش نیامد. آنگاه زر و زیور و جامه های خود را بیرون آورد و به من داد و گفت: چون به مکه رسیدیم ترا ده دینار خواهد بود. سپس به من گفت: جای کشته شدنش را به من نشان بده و نشانش دادم. اندامهای نرینه و گوشها و بینی او را برید و از آنها برای خود گوشوار و دستبند و خلخال درست کرد و آنها را و جگر حمزه را با خود به مکه آورد. واقدی می گوید: عبد الله بن جعفر از ابن ابی عون از زهری از عبید الله بن عدی بن خیار برای من نقل کرد که می گفته است: به روزگار عثمان بن عفان در شام به جهاد رفتیم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص250
پس از نماز عصر به شهر حمص رسیدیم و پرسیدیم: وحشی کجاست گفتند: در این ساعت نمی توانید او را ببینید که هم اکنون سرگرم باده گساری است و تا صبح شراب می آشامد. ما که هشتاد تن بودیم به خاطر دیدار او شب را همانجا ماندیم. پس از آنکه نماز صبح را خواندیم به خانه وحشی رفتیم. پیر مردی فرتوت شده بود و برای او تشکچه ای که فقط خودش روی آن جا می گرفت گسترده بودند. به او گفتیم درباره کشتن حمزه و مسیلمه برای ما حرف بزن، خوشش نیامد و سکوت کرد. گفتیم: ما فقط به خاطر تو دیشب را اینجا مانده ایم. گفت: من برده جبیر بن مطعم بن عدی بودم. چون مردم برای جنگ احد راه افتادند مرا خواست و گفت: حتما به یاد داری و دیدی که طعیمة بن عدی را در جنگ بدر حمزة بن عبد المطلب کشت و از آن روز تاکنون زنهای ما گرفتار اندوه شدیدی هستند، اگر حمزه را بکشی آزاد خواهی بود. من با مردم بیرون آمدم و با خود چند زوبین داشتم، هرگاه از کنار هند دختر عتبه می گذشتم می گفت: ای ابا دسمه امروز باید انتقام بگیری و دلها را خنک کنی. چون به احد رسیدیم حمزه را دیدم که سخت به مردم حمله می کند و سر از پا نمی شناسد، من برای او پشت درختی کمین کردم، حمزه مرا دید و آهنگ من کرد ولی همان دم سباع خزاعی راه را بر او بست، حمزه آهنگ او کرد و گفت: تو هم ای پسر برنده چوچوله ها کارت به آنجا کشیده که به ما حمله کنی، جلو بیا. حمزه به او حمله کرد و پاهایش را کشید و او را بر زمین کوبید و کشت و شتابان آهنگ من کرد ولی گودالی پیش پای او قرار داشت که لغزید و در آن افتاد. من زوبینی پرتاب کردم که به زیر نافش خورد و از میان دو پایش بیرون آمد و او را کشت. خود را به هند دختر عتبه رساندم و خبر دادم. او جامه های گرانبها و زر و زیور خود را به من داد، بر ساقهای پای هند دو خلخال از مهره های ظفار بود و دو دستبند سیمین و چند انگشتری بر انگشتان پای خود داشت که همه را به من بخشید. اما در مورد مسیلمه، ما وارد حدیقة الموت شدیم و همینکه مسیلمه را دیدم بر او زوبین پرتاب کردم. در همان حال مردی از انصار هم بر او شمشیر زد و خدای تو داناتر است که کدام یک از ما دو تن او را کشته ایم، البته من شنیدم که زنی از بالای دیوار فریاد می کشید که مسیلمه را آن برده حبشی کشت. عبید الله بن عدی- راوی این روایت- می گوید: به وحشی گفتم: آیا مرا
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص251
می شناسی؟ نگاهش را به من دوخت و گفت: تو پسر عدی از عاتکه دختر عیص نیستی گفتم: چرا، گفت به خدا سوگند من پس از اینکه ترا از گهواره ات برداشتم و با قنداق به مادرت دادم که شیرت دهد دیگر ندیده ام هنوز لاغری و سپیدی پاهایت را در نظر دارم که گویی همین امروز بوده است. محمد بن اسحاق در کتاب مغازی روایت می کند که هند در آن روز خود را بالای سنگی که مشرف بر آوردگاه بود رساند و با صدای بلند این ابیات را خواند: ما شما را در قبال جنگ بدر مکافات کردیم و جنگ پس از جنگ دارای سوزش و التهاب است، مرا از عتبه و برادرم و عمویش و پسر نوجوانم یارای شکیبایی نیست، خود را تسکین دادم و نذرم را برآوردم، ای وحشی جوشش سینه ام را شفا بخشیدی و در تمام عمر سپاسگزاری از وحشی بر عهده من است تا آنگاه که استخوانهایم در گورم از هم بپاشد. هند دختر اثاثة بن مطلب بن عبد مناف او را چنین پاسخ داده است: ای هند تو در جنگ بدر و جز آن خوار و زبون شدی ای دختر مرد فرومایه و مکار کافر... محمد بن اسحاق می گوید: و از جمله اشعار دیگری که هند دختر عتبه در جنگ احد رجز خوانی کرده است این ابیات است: در جنگ احد دل خود را از حمزه تسکین دادم و شکمش را از ناحیه جگرش دریدم، این کار اندوه گران و درد انگیز مرا زدود، جنگ شما را همچون باران آمیخته با تگرگ فرو گرفت ما همچون شیران بر شما حمله آوردیم. محمد بن اسحاق می گوید: صالح بن کیسان برای من نقل کرد که گفته اند، عمر بن خطاب به حسان بن ثابت گفت: ای ابا الفریعة ای کاش شنیده بودی که هند چه می گفت، و ای کاش سر مستی او را دیده بودی که چگونه روی سنگی ایستاده بود و رجز خوانی می کرد، و ای کاش می شنیدی که چگونه کاری را که نسبت به حمزه انجام داده است باز گو می کرد. حسان گفت: به خدا سوگند همان هنگام که در کوشک و برج بودم، زوبین را دیدم که در هوا به حرکت آمد و با خود گفتم: این سلاح از اسلحه عرب نیست و گویا همان زوبین به حمزه پرتاب شده است و دیگر چیزی نمی دانم. اینک برخی از گفتار هند را برای من بگو تا شر او را از شما کفایت کنم. عمر برخی از اشعار هند را برای حسان خواند و حسان ابیات زیر را در هجو هند دختر عتبه سرود:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص252
آن زن فرومایه سر مستی و شادی کرد و خوی او فرومایگی است که با کفر سر مستی کرده است... حسان همچنین ابیات زیر را هم در نکوهش هند سروده است: این کودکان فرومایه که در ریگزارهای «اجیاد» و میان خاکها افتاده اند و بر خاک می غلتند از کیست... با ابیات دیگری که چون فحش و دشنام است از آوردن آن می گذرم. واقدی از قول صفیه دختر عبد المطلب نقل می کند که می گفته است: در جنگ احد ما زنها در برجها و پشت بامها مدینه بودیم، حسان بن ثابت هم همراه ما در برج فارع بود، تنی چند از یهود به سوی برج آمدند و آهنگ برجها کردند. من به حسان گفتم: ای ابن فریعه کاری بکن. گفت: به خدا سوگند من نمی توانم جنگ کنم. در همین حال یک یهودی شروع به بالا آمدن از برج کرد. من به حسان گفتم: شمشیرت را به من بده و ترا کاری نباشد، چنان کرد، من گردن آن یهودی را زدم و سرش را میان دیگران پرتاب کردم که چون آن را دیدند پراکنده شدند. صفیه می گوید: در آغاز روز همچنان که در برج فارع و مشرف بر برجهای دیگر بودم می نگریستم، ناگاه زوبینها را دیدم، با خود گفتم مگر دشمن زوبین هم دارد و نمی دانستم که همین زوبین به برادرم- حمزه- پرتاب شده است. صفیه می گوید: در آخر روز طاقت نیاوردم و خودم را به حضور پیامبر (ص) رساندم، من همان هنگام که در برج بودم از طرز رفتار حسان که به دورترین نقطه برج پناه برد دانستم که مسلمانان شکست خورده و پراکنده شده اند. او همینکه متوجه شد دوباره دولت از مسلمانان است برگشت و کنار دیوار برج ایستاد. همینکه من همراه گروهی از زنان انصار نزدیک رسیدیم، یاران پیامبر (ص) را پراکنده دیدم و نخستین کسی را که دیدم برادر زاده ام علی بود. او به من گفت: عمه جان برگرد که برخی از جنازه ها برهنه اند. گفتم: رسول خدا در چه حال است گفت: خوب است. گفتم: او را به من نشان بده تا ببینمش، علی اشاره ای پوشیده کرد و من خود را پیش آن حضرت که زخمی شده بود رساندم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص253
واقدی می گوید: پیامبر (ص) روز احد شروع به پرس و جو درباره حمزه کرد و می فرمود: عمویم چه کرد از حمزه چه خبر حارث بن صمّه به جستجوی او رفت و چون دیر کرد، علی بن ابی طالب (ع) به آن منظور رفت و در همان حال این ابیات را می خواند: «پروردگارا حارث بن صمه از دوستان وفادار و نسبت به ما متعهد است در پی کار مهمی سرگشته و گم گشته است گویا در جستجوی بهشت است.» تا آنکه علی (ع) پیش حارث رسید و حمزه را کشته دید برگشت و پیامبر (ص) را آگاه ساخت. پیامبر (ص) پیاده آمد و کنار جسد حمزه ایستاد و فرمود: هرگز جایی که برای من خشم برانگیزتر از اینجا باشد نایستاده ام، در این هنگام صفیه آشکار شد، پیامبر (ص) به زبیر فرمود: مادرت را از من دور کن و در همان حال مشغول کندن گور برای حمزه بودند. زبیر به مادر گفت: مادر جان برگرد که برخی از جنازه ها برهنه اند. گفت: من تا پیامبر (ص) را نبینم بر نمی گردم و همینکه آن حضرت را دید گفت: ای رسول خدا برادرم حمزه کجاست فرمود: میان مردم است. صفیه گفت: تا او را نبینم برنمی گردم. زبیر می گوید: من مادر خود را همانجا روی زمین نشاندم تا جسد حمزه به خاک سپرده شد. پیامبر (ص) فرمود: اگر نه این بود که زنان ما افسرده می شدند، جسد عمویم را به خاک نمی سپردم و برای درندگان و پرندگان می گذاشتم تا روز قیامت از میان شکم و چینه دان آنان محشور شود. واقدی می گوید: و روایت شده است که چون صفیه آمد، انصار میان او و پیامبر حائل شدند. رسول خدا فرمود: رهایش کنید و آزادش بگذارید. صفیه آمد و کنار پیامبر نشست و هرگاه که او بلند می گریست پیامبر (ص) هم بلند می گریست و هرگاه آهسته می گریست پیامبر (ص) هم آهسته گریه می کرد. فاطمه علیها السلام هم شروع به گریستن کرد که پیامبر (ص) هم از گریه او گریست و سپس فرمود: هرگز مصیبتی به بزرگی سوگ حمزه بر من نرسیده است. آنگاه خطاب به صفیه و فاطمه فرمود: شما را مژده باد که هم اکنون جبریل (ع) به من خبر داد که برای ساکنان آسمانهای هفتگانه چنین نوشته اند که حمزة بن عبد المطلب شیر خدا و شیر رسول خداست. واقدی می گوید: و چون پیامبر (ص) دید که حمزه را به سختی مثله کرده اند سخت اندوهگین شد و فرمود: اگر بر قریش پیروز شوم سی تن از ایشان را مثله خواهم کرد و خداوند این آیه را بر او نازل فرمود: «اگر مکافات می کنید همان گونه و اندازه مکافات
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص254
کنید که مکافات شده اید و اگر شکیبایی کنید به مراتب برای شکیبایان بهتر است.» پیامبر (ص) فرمود: حتماً شکیبایی می کنیم و هیچ یک از قریش را مثله نفرمود. واقدی می گوید: ابو قتاده انصاری برخاست و چون اندوه شدید پیامبر (ص) را دید شروع به دشنام دادن به قریش کرد و پیامبر (ص) سه بار به او فرمود بنشین. سپس فرمود: ای ابو قتاده قریش اهل امانت هستند هر کس بی مورد و یاوه به آنان دشنام دهد خداوند دهانش را به خاک می مالد. شاید هم اگر عمر طولانی داشته باشی اعمال و کارهای خودت را در قبال اعمال و کارهای ایشان کوچک بشماری، اگر نه این بود که قریش سرمست می شد، خبر می دادم که چه منزلتی در پیشگاه خداوند دارد. ابو قتاده گفت: ای رسول خدا، به خدا سوگند که چون آنان نسبت به پیامبر (ص) خدا چنین کردند من به پاس خاطر خدا و رسولش خشم گرفتم. فرمود: آری راست می گویی که بد مردمی نسبت به پیامبر (ص) خود بودند. واقدی می گوید: پیش از آنکه جنگ احد شروع شود، عبد الله بن جحش گفت: ای رسول خدا می بینی که کار این قوم به کجا کشیده است، من از خداوند چنین مسألت کردم و عرضه داشتم بار خدایا سوگندت می دهم که چون فردا با دشمن رویاروی شویم آنان مرا بکشند و شکم مرا بدرند و مرا مثله کنند و تو از من بپرسی به چه سبب با تو چنین کردند و من عرضه دارم در راه تو. اینک ای رسول خدا از تو تقاضای دیگری دارم و آن این است که پس از من سرپرستی اموالم را بر عهده بگیری، فرمود: آری. عبد الله به جنگ رفت و کشته شد و به بدترین صورت مثله شد. او با حمزه در یک گور به خاک سپرده شد و پیامبر (ص) سرپرستی میراث او را بر عهده گرفت و برای مادرش مزرعه ای در خیبر خرید. واقدی می گوید: حمنة دختر جحش و خواهر عبد الله پیش آمد، پیامبر فرمودند: ای حمنه خود دار باش و سوگ خود را در پیشگاه خدا محاسبه کن. گفت: ای رسول خدا در کدام مورد فرمود: نسبت به دایی خودت حمزه. حمنه گفت: الَّذینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لله، خدایش رحمت فرماید و بیامرزد و شهادت بر او گوارا باد. پیامبر (ص) دوباره فرمود:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص255
سوگ خود را در پیشگاه خدا محاسبه کن. پرسید: در چه مورد و برای چه کسی فرمود: برادرت عبد الله. حمنه همچنان انا لله گفت و افزود: خدایش رحمت فرماید و بیامرزد و شهادت بر او گوارا باد. پیامبر (ص) برای بار سوم فرمود: سوگ خود را در پیشگاه خداوند محاسبه کن. پرسید در چه مورد و برای چه کسی فرمود: در مورد شوهرت مصعب بن عمیر. حمنه گفت: وای بر اندوه من، و گفته اند که گفته است: وای بر بیوگی. محمد بن اسحاق در کتاب خود می گوید: حمنه فریاد بر آورد و ولوله انداخت. واقدی می گوید: پیامبر (ص) فرمود: شوهر برای زن چنان منزلتی دارد که هیچ کس را چنان منزلتی نیست. ابن اسحاق هم این سخن پیامبر (ص) را همین گونه نقل کرده است. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به حمنه فرمود: چرا چنین گفتی گفت: یتیمی پسرانش را به یاد آوردم و مرا به بیم انداخت. پیامبر (ص) دعا فرمود که خداوند متعال سرپرست و جانشین پسندیده ای برای آنان فراهم فرماید. حمنه سپس با طلحة بن عبید الله ازدواج کرد و محمد بن طلحه را برای او زایید، طلحة بن عبید الله از همه مردم نسبت به فرزندان مصعب مهربان تر و خوش رفتارتر بود.
سخن درباره کسانی که در جنگ احد با پیامبر (ص) پایداری کردند:
واقدی می گوید: موسی بن یعقوب از قول عمه اش از مادرش از مقداد نقل می کند که می گفته است: روز جنگ احد همینکه مردم برای جنگ صف کشیدند پیامبر (ص) زیر پرچم مصعب بن عمیر نشست و چون پرچمداران قریش کشته و مشرکان در حمله اول فراری شدند و مسلمانان بر لشکرگاه آنان حمله بردند و تاراج کردند، برای بار دوم مشرکان حمله آوردند و مسلمانان را از پشت سر غافلگیر ساختند. مصعب بن عمیر که پرچمدار پیامبر (ص) بود کشته شد. رأیت خزرج را سعد بن عباده در دست گرفت و پیامبر (ص) زیر آن ایستاد و یارانش گرد او ایستاده بودند. پیامبر (ص) پرچم مهاجران را به ابو الروم داد که یکی از افراد خاندان عبد الدار بود، مقداد می گوید: رأیت اوسیان را همراه اسید بن حضیر دیدم. مشرکان ساعتی جنگ و کشتار کردند و صفها از هم پاشیده و در هم آمیخته بود و مشرکان همان شعار خود را که «زنده باد عزّی و زنده باد هبل» بود
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص256
تکرار می کردند و به خدا سوگند کشتاری سخت از ما کردند و نسبت به پیامبر (ص) هم آنچه توانستند انجام دادند. سوگند به کسی که او را به حق مبعوث فرموده است پیامبر (ص) از جای خود یک وجب هم تکان نخورد و همچنان رویاروی دشمن باقی ماند. گاهی گروهی از یارانش پیش او می رفتند و گاه پراکنده می شدند و من همواره رسول خدا را بر پا می دیدم که یا با کمان خود تیر می انداخت یا سنگ پرتاب می کرد، تا آنکه دشمنان کناره گرفتند و دو گروه از یکدیگر جدا شدند. گروهی که با پیامبر (ص) ایستادگی کردند فقط چهارده مرد بودند، هفت تن از مهاجران و هفت تن از انصار. مهاجران عبارت بودند از علی (ع) و ابو بکر و عبد الرحمان بن عوف و سعد بن ابی وقاص و طلحة بن عبید الله و ابو عبیدة بن جراح و زبیر بن عوّام، و انصار عبارت بودند از حباب بن منذر و ابو دجانة و عاصم بن ثابت بن ابی الافلح و حارث بن صمّه و سهل بن حنیف و سعد بن معاذ و اسید بن حضیر. واقدی می گوید: و روایت شده است که سعد بن عبادة و محمد بن مسلمه هم در آن روز پایداری کردند و نگریختند و افرادی که این موضوع را روایت می کنند، آن دو را به جای سعد بن معاذ و اسید بن حضیر نام می برند. واقدی می گوید: هشت تن هم در آن روز با پیامبر (ص) بیعت ایستادگی تا مرگ را کردند که سه تن از مهاجران و پنج تن از انصار بودند. مهاجران، علی (ع) و طلحه و زبیر بودند و انصار ابو دجانة و حارث بن صمّة و حباب بن منذر و عاصم بن ثابت و سهل بن حنیف بودند. هیچ یک از ایشان در جنگ احد کشته نشد و دیگر مسلمانان همگی گریختند و پیامبر (ص) از پی آنان ایشان را فرا می خواند و برخی از مسلمانان نزدیک مهراس رسیدند. واقدی همچنین می گوید: عتبة بن جبیر، از یعقوب بن عمیر بن قتادة برایم نقل کرد که می گفته است، به روز جنگ احد سی مرد همراه پیامبر (ص) پایداری کردند و هر یک از ایشان می گفت: جان و آبروی من فدای جان و آبروی تو باد، و سلام بر تو باد، سلام جاودانه نه برای بدرود. می گوید [ابن ابی الحدید]: در مورد عمر بن خطاب اختلاف است که آیا در
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص257
جنگ احد پایداری کرده است یا نه. ولی همه راویان اتفاق نظر دارند که عثمان پایداری نکرده است. واقدی می گوید: عمر پایداری نکرده است، ولی محمد بن اسحاق و بلاذری او را در زمره کسانی قرار داده اند که پایداری کرده و نگریخته است و همگان در این مورد اتفاق نظر دارند که ضرار بن خطاب فهری با نیزه بر سر عمر زد و گفت: ای پسر خطاب، شکر این نعمت را داشته باش که سوگند خورده ام هیچ مردی از قریش را نکشم. این موضوع را محمد بن اسحاق و دیگران هم روایت کرده اند و در آن اختلاف ندارند ولی اختلاف نظر در این است که آیا ضرار بن خطاب به عمر در حالی که می گریخته و بیمناک بوده است نیزه ای ملایم زده یا در حالی که ثابت قدم و پیشرو بوده است. کسانی که می گویند در حال فرار بوده است نگفته اند که عمر هنگام گریز عثمان گریخته باشد یا به سویی که عثمان رفته است رفته باشد، بلکه می گویند برای پناه بردن به کوه می گریخته است و این عیب و گناهی نیست. زیرا سرانجام همه آنانی هم که با پیامبر ایستادگی کردند به کوه پناه بردند و از دامنه آن بالا رفتند. البته فرق است میان کسانی که در آخر کار و پس از فروکش کردن آتش جنگ به کوه رفته اند و آنانی که ضمن جنگ گریخته اند و به کوه پناه برده اند. اگر عمر در آخر کار به کوه پناه برده باشد، همه مسلمانان حتی پیامبر (ص) همین گونه رفتار کرده اند. ولی اگر عمر هنگامی که آتش جنگ شعله ور بوده است به کوه پناه برده باشد، بدون تردید گریخته است. ولی راویان اهل حدیث در این اختلاف ندارند که ابو بکر نگریخته است و پایدار مانده است، هر چند از او هیچ گونه مشارکت در جنگ و کشت و کشتاری نقل نشده است ولی خود همان پایداری جهاد است و در همان حد است. اما راویان شیعه روایت می کنند که کسی جز علی و طلحه و زبیر و ابو دجانه و سهل بن حنیف و عاصم بن ثابت پایداری نکرده است. برخی از راویان شیعه هم روایت کرده اند که همراه پیامبر (ص) چهارده مرد از مهاجران و انصار پایداری کرده اند ولی ابو بکر و عمر را از آن گروه نمی شمارند. بسیاری از ارباب حدیث روایت کرده اند که عثمان سه روز پس از احد به حضور پیامبر (ص) آمد، پیامبر (ص) از او پرسید: مگر به کجا رسیده بودی و تا کجا عقب نشسته بودی گفت: تا ناحیه اعرض. پیامبر (ص) فرمود: عجب گسترده گریخته ای.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص258
واقدی روایت می کند: به روزگار حکومت عثمان میان او و عبد الرحمن بن عوف کدورت و بگو مگویی صورت گرفت، عبد الرحمن بن عوف به ولید بن عقبه پیام فرستاد که بیاید و چون آمد گفت: پیش برادرت برو و آنچه را به تو می گویم از قول من به او ابلاغ کن که کسی دیگر جز ترا نمی دانم که این پیام را به او برساند. ولید گفت: انجام خواهم داد. گفت: به عثمان بگو عبد الرحمان به تو می گوید من در جنگ بدر شرکت کردم و تو شرکت نکردی و روز جنگ احد پایداری کردم و تو گریختی و در بیعت رضوان- شجرة- من حضور داشتم و تو حضور نداشتی. چون ولید این پیام را گزارد، عثمان گفت: برادرم راست گفته است. من از شرکت در جنگ بدر بازماندم و به پرستاری دختر پیامبر (ص) که بیمار بود سرگرم بودم و پیامبر (ص) سهم مرا از غنیمت منظور فرمود و به منزله کسانی بودم که در جنگ بدر حضور داشتند. روز جنگ احد هم گریختم و پشت به جنگ دادم ولی خداوند در کتاب محکم خود از این گناه درگذشته و عفو فرموده است. اما در مورد بیعت رضوان من به مکه رفته بودم که پیامبر (ص) مرا فرستاده بود و خود فرموده بود که عثمان در اطاعت خدا و رسول اوست و با دست چپ خود از سوی من با دست راست خویش بیعت فرمود و دست چپ پیامبر (ص) از دست راست من بهتر است و چون ولید این پاسخ را برای عبد الرحمان آورد، عبد الرحمان گفت: برادرم راست گفته است. واقدی می گوید: عمر به عثمان بن عفان نگریست و گفت: این از کسانی است که خداوند گناهش را عفو کرده است یعنی کسانی که به هنگام رویاروی شدن دو لشکر از جنگ گریخته و پشت به جنگ داده اند و خداوند از چیزی که عفو فرمود دیگر مؤاخذه نمی فرماید. گوید: مردی از عبد الله بن عمر درباره عثمان پرسید، گفت: او در جنگ احد مرتکب گناهی بزرگ شده است و خداوند او را عفو فرموده است و حال آنکه میان شما مرتکب گناهی کوچک شد و شما او را کشتید. کسانی که می گویند عمر در جنگ احد گریخته است، به این روایت استدلال می کنند که گفته شده است به روزگار حکومت عمر زنی آمد و یکی از بردهایی را که پیش عمر بود مطالبه کرد. همراه او یکی از دختران عمر هم آمد و بردی مطالبه کرد، عمر به آن زن برد را بخشید و دختر خویش را از آن محروم کرد. چون در این باره از او پرسیدند، گفت: پدر آن زن روز احد پایداری کرد و پدر این یکی روز جنگ احد گریخت و پایداری نکرد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص259
و واقدی روایت می کند: که عمر خودش می گفته است: همینکه شیطان فریاد برآورد که محمد کشته شد گفتم: باید به کوه پناه برم و بالا روم گویی همچون بز کوهی بودم. برخی همین سخن را حجت و دلیل گریز عمر می دانند و در نظر من- ابن ابی الحدید- این حجت نیست، زیرا دنباله خبر چنین است که به حضور پیامبر (ص) رسیدم و پیامبر (ص) این آیه را تلاوت می فرمود: «و محمد جز پیامبری نیست که پیش از او پیامبران بودند و در گذشتند» و ابو سفیان در دامنه کوه همراه فوج خود بود و کوشش می کرد که بالای کوه برسد. پیامبر (ص) عرضه داشت بار خدایا ایشان را نسزد که بر ما برتری جویند و آنان پراکنده شدند، و این نشانه آن است که بالا رفتن عمر بر کوه پس از آن بوده که رسول خدا (ص) به کوه رفته و این موضوع برای عمر به منقبت شبیه تر است تا نکوهش. همچنین واقدی نقل می کند و می گوید: ابن ابی سبرة از ابو بکر بن عبد الله بن ابی جهم، که نام اصلی ابو جهم عبید است، برای من نقل کرد که خالد بن ولید در شام می گفت: سپاس خداوندی را که مرا به اسلام هدایت فرمود، همانا خودم عمر بن خطاب را به هنگام فرار مسلمانان و گریز ایشان دیدم که هیچ کس همراه عمر نبود و من همراه فوجی گران و کاملا مسلح بودم، از آن فوج هیچ کس جز من عمر را نشناخت و ترسیدم اگر همراهان را متوجه کنم آهنگ او کنند و من به عمر نگریستم که آهنگ کوه داشت. می گوید [ابن ابی الحدید]: ممکن است این درست باشد و در این مسأله خلافی نیست که عمر جنگ را رها کرده و آهنگ کوه کرده است ولی ممکن است این کار در پایان کار و پس از نا امید شدن مسلمانان از پیروزی صورت گرفته باشد که در آن هنگام همگی آهنگ کوه کردند. وانگهی خالد در مورد عمر بن خطاب متهم است و میان آن دو کینه و ستیز بوده است و بعید نیست که خالد حرکات عمر را مورد نکوهش قرار دهد. صحت این خبر هم که خالد از کشتن عمر خود داری کرد معلوم است که به سبب خویشاوندی نسبی میان آنان بوده است. عمر و خالد از سوی مادر خویشاوندند، مادر عمر حنتمه دختر هاشم بن مغیره است و خالد هم پسر ولید بن مغیره است، بنابراین مادر عمر دختر عموی خالد و خویشاوند نزدیک اوست و خویشاوندی مایه عطوفت و مهربانی است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص260
در سال ششصد و هشت در دروازه دواب بغداد به خانه و حضور محمد بن معد علوی موسوی، فقیه معروف شیعه، که خدایش رحمت کناد، رفتم. کسی پیش او مغازی واقدی را می خواند و چون این عبارت را خواند که «واقدی از قول ابن ابی سبرة از خالد بن رباح از ابو سفیان آزاد کرده ابن ابی احمد نقل می کرد که او گفته است از محمد بن مسلمه شنیدم که می گفت: همین دو گوشم شنید و همین دو چشم من دید که روز جنگ احد مردم به سوی کوه می گریختند و پیامبر (ص) آنان را فرا می خواند و آنان توجهی نمی کردند و شنیدم پیامبر (ص) می فرمود: ای فلان و ای فلان پیش من آیید، من رسول خدایم و هیچ یک از آن دو هم اعتنایی نکردند و رفتند.» در این هنگام ابن معد به من اشاره کرد که گوش بده، گفتم: مگر در این عبارت چه چیزی است گفت: این فلان و بهمان کنایه از عمر و ابو بکر است. گفتم: و جایز است که کنایه از آن دو نباشد بلکه کنایه از دو تن دیگر باشد. گفت: میان صحابه کسی جز آن دو نیست که در مورد فرار و دیگر کارهای نکوهیده نام برده نشوند و گوینده ناچار از به کار بردن کنایه باشد و فقط همان دو تن هستند که این گونه اند. گفتم: این گمانی بیش نیست. گفت: از این جدل و ستیز خود رهایمان کن. ابن معد سپس سوگند یاد کرد که واقدی منظورش ابو بکر و عمر بوده است و اگر کس دیگری غیر از آن دو بود به طور صریح می گفت، و دیدم که بر چهره اش نشانه های ناراحتی از مخالفت من با عقیده اش آشکار شد. واقدی روایت می کند: چون ابلیس فریاد برآورد که محمد کشته شد، مردم پراکنده شدند و برخی از آنان به مدینه رسیدند و نخستین کس که وارد مدینه شد و خبر داد که محمد کشته شد، سعد بن عثمان پدر عبادة بن سعد بود. پس از او مردان دیگری وارد شدند و چون به خانه های خود رفتند زنها گفتند: ای وای که از التزام رکاب پیامبر گریخته اید. ابن ام مکتوم هم که پیامبر (ص) او را برای پیشنمازی در مدینه باقی گذاشته بود به ایشان گفت: از حضور پیامبر (ص) گریخته اند سپس گفت: مرا به راه احد ببرید و چون او را به راه احد بردند، شروع به پرسیدن از هر کسی که با او بر می خورد کرد تا آنکه قومی دیگر رسیدند و او از سلامتی پیامبر آگاه شد و برگشت. از جمله کسانی که گریخته بودند عمر و عثمان و حارث بن حاطب و ثعلبة بن حاطب و سواد بن غزیّه و سعد بن عثمان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص261
و عقبة بن عثمان بودند. در این میان خارجة بن عمر خود را به ملل رسانده بود و اوس بن قیظی همراه تنی چند از بنی حارثه خود را به شقره رسانده بودند. ام ایمن آنان را دید بر چهره شان خاک پاشاند و به یکی از ایشان گفت: بیا این دوک را بگیر و دوک بریس. کسانی که معتقد به فرار کردن عمر هستند به روایت دیگری هم که واقدی در مغازی آورده است استدلال می کنند. واقدی در موضوع صلح حدیبیه می نویسد که عمر در آن هنگام به پیامبر (ص) گفت: مگر به ما نمی گفتی که به زودی وارد مسجد الحرام می شوی و کلید کعبه را می گیری و همراه کسانی که در عرفات وقوف می کنند وقوف خواهی کرد و حال آنکه هنوز قربانیهای ما کنار کعبه نرسیده و قربانی نشد است. پیامبر (ص) فرمود: آیا به شما گفتم در این سفر این چنین خواهد بود؟ عمر گفت: نه. پیامبر فرمود: همانا به زودی وارد مسجد الحرام می شوید و من کلید کعبه را می گیرم و من و شما سرهای خود را در مکه می تراشیم و با وقوف کنندگان در عرفات وقوف می کنیم. سپس پیامبر (ص) روی به عمر فرمود و گفت: آیا روز احد را فراموش کرده اید «هنگامی که به کوه بالا می رفتید و به هیچ کس توجه نداشتید» و من در پی شما، شما را فرا می خواندم. آیا جنگ احزاب را فراموش کرده اید، «هنگامی که دشمن از منطقه بالا و پایین آمدند و چشمها تیره شد و دلها به حنجره ها رسید» آیا روز فلان را فراموش کرده اید و همچنین شروع به بر شمردن فرمود. مسلمانان گفتند: خدای و رسولش درست گفته اند و تو ای رسول خدا به خدا داناتر از مایی، و چون پیامبر (ص) عمرة القضا را انجام داد و سر خود را تراشید فرمود: این است آنچه به شما وعده دادم و چون روز فتح مکه فرا رسید و پیامبر کلید کعبه را گرفت فرمود: عمر بن خطاب را پیش من فرا خوانید و چون عمر آمد پیامبر فرمود: این آن چیزی که به شما گفتم. آنان می گویند اگر عمر در جنگ احد نگریخته بود، پیامبر (ص) خطاب به او نمی فرمود آیا روز جنگ احد را فراموش کرده اید هنگامی که بر کوه بالا می رفتید و می گریختید و بر کسی توجه نمی کردید.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص262
سخن درباره آنچه برای مسلمانان پس از رفتن به کوه پیش آمده است:
واقدی می گوید: موسی بن محمد بن ابراهیم از قول پدرش برای من نقل کرد که چون ابلیس، که نفرین خدا بر او باد، برای آنکه مسلمانان را اندوهگین سازد، بانگ برداشت که محمد کشته شده است، مسلمانان به هر سو پراکنده شدند. مردم از کنار پیامبر (ص) می گذشتند و هیچ کس از ایشان به آن حضرت توجه نمی کرد و حال آنکه پیامبر (ص) در پی آنان، ایشان را صدا می کرد. کار به آنجا کشید که گروهی از مسلمانان تا مهراس گریختند و عقب نشستند. پیامبر (ص) هم برای اینکه یاران خود را فرا خواند، آهنگ دامنه کوه کرد و به دامنه کوه رسید و یارانش در کوه پراکنده بودند و درباره چگونگی کشته شدن کشتگان خویش و خبر کشته شدن پیامبر (ص) که به ایشان رسیده بود، سخن می گفتند. کعب بن مالک می گوید: من نخستین کس بودم که با وجود آنکه پیامبر (ص) مغفر داشت او را شناختم و در همان حال که در دامنه کوه بودم بانگ برداشتم که این رسول خداست که زنده است و آن حضرت با دست خود به دهان خویش اشاره می فرمود که من ساکت و خاموش شوم، آنگاه جامه های جنگی مرا پوشید و جامه های جنگی خود را بیرون آورد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) در حالی که میان دو سعد، یعنی سعد بن عبادة و سعد بن معاذ، حرکت می فرمود بر یاران خویش در دامنه کوه وارد شد و در حالی که زره بر تن داشت اندکی خمیده به جلو حرکت می فرمود و معمولا پیامبر (ص) همواره چنان راه می رفت، و گفته شده است، آن حضرت بر طلحة بن عبید الله تکیه داده بوده است. واقدی همچنین می گوید: پیامبر (ص) به سبب زخمهایی که برداشته بود، نماز ظهر آن روز را نشسته گزاردند. طلحه به پیامبر (ص) گفت: من هنوز نیرویی دارم، برخیز تا ترا بر دوش برم. و آن حضرت را بر دوش گرفت و کنار صخره ای که بر دهانه دره قرار داشت برد و ایشان را بالای آن صخره رساند. پیامبر (ص) همراه کسانی که با ایشان پایداری کرده بودند به سوی یاران خویش رفت. مسلمانان که از دور ایشان را دیدند پنداشتند قریش هستند و پشت به ایشان کردند و بر کوه گریختند. ابو دجانه با عمامه سرخ خود شروع به اشاره کردن به آنان کرد که او را شناختند و همگان یا گروهی از ایشان برگشتند. واقدی می گوید: و روایت شده است که چون پیامبر (ص) همراه چهارده تنی که با آن حضرت ایستادگی کرده بودند آشکار شد و آنان هفت تن از مهاجران و هفت تن از
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص263
انصار بودند، دیگر مسلمانان که آنان را از مشرکان می پنداشتند ترسان شروع به فرار کردند و پیامبر (ص) به ابو بکر که کنارش ایستاده بود لبخند می زد و می فرمود به آنان اشاره کن و ابو بکر شروع به اشاره کردن نمود، ولی آنان برنمی گشتند تا آنکه ابو دجانه عمامه سرخی را که بر سر داشت، برداشت و به کوه بالا رفت و شروع به فریاد کشیدن و علامت دادن کرد تا شناختند. و چنان بود که ابو بردة بن نیار تیری بر کمان نهاده و قصد کرده بود پیامبر (ص) را- که نشناخته بود- هدف قرار دهد و یاران آن حضرت را بزند و چون مسلمانان سخن گفتند و پیامبر (ص) ایشان را فرا خواند، دست نگه داشت. مسلمانان از دیدن پیامبر (ص) چنان شاد شدند که گویی هیچ رنج و اندوهی بر ایشان نرسیده است و از سلامت پیامبر (ص) و سلامتی همراهانش از جنگ مشرکان مسرور شدند. واقدی می گوید: سپس قومی از قریش هم بر کوه بالا رفتند و بر مسلمانان که در دامنه بودند، مشرف گردیدند. رافع بن خدیج می گفته است من در آن هنگام کنار ابو مسعود انصاری بودم و او کشته شدگان قوم خویش را یاد می کرد و از ایشان می پرسید و به او خبر می دادند که سعد بن ربیع و خارجة بن زهیر کشته شده اند و او انا لله و انا الیه راجعون بر زبان می آورد و بر ایشان رحمت می فرستاد. مسلمانان هم از یکدیگر در مورد دوستان و خویشاوندان خود می پرسیدند و به یکدیگر خبر می دادند. در همین حال خداوند مشرکان را برگرداند که آن اندوه را از ایشان بزداید و چون ناگاه فوجهای دشمن را بالای کوه و فراتر از خویش دیدند آنچه را گفتگو می کردند فراموش کردند. پیامبر (ص) ما را فرا خواندند و تشویق به جنگ کردند و به خدا سوگند گویی هم اکنون به فلان و بهمان می نگرم که در پهنه کوه ترسان می گریختند. واقدی همچنین می گوید: عمر می گفته است چون شیطان بانگ برداشت که محمد کشته شد من همچون ماده بزی به کوه گریختم و به حضور پیامبر (ص) رسیدم که این آیه را تلاوت می فرمود: «محمد جز پیامبری نیست که پیش از او هم پیامبران بودند و در گذشتند» و ابو سفیان در دامنه کوه بود. رسول خدا (ص) در حالی که خدای خود را فرا می خواند و دعا می کرد عرضه می داشت پروردگارا ایشان را نسزد که بر ما برتری جویند. و مشرکان پراکنده شدند. واقدی می گوید: ابو اسید ساعدی می گفته است، پیش از آنکه خواب بر ما چیره شود خود را در دامنه کوه چنان افسرده و تسلیم می دیدیم که هر کس به ما حمله می کرد
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص264
تسلیم می شدیم و خداوند خواب را بر ما چیره فرمود و چنان خوابیدیم که سپرهایمان بدون توجه به یکدیگر شاخ به شاخ می شد و سپس خواب از سر ما پرید و چنان شدیم که گویی پیش از آن بر ما اندوهی نرسیده است. گوید: زبیر بن عوام می گفته است: خواب چنان ما را فرا گرفت که هیچ مردی از ما نبود مگر اینکه چانه اش روی سینه اش قرار داشت، و همان طور که میان خواب و بیداری بودم شنیدم معتب بن قشیر که از منافقان بود می گوید: اگر ما فرماندهی می داشتیم اینجا کشته نمی شدیم که در همین هنگام خداوند متعال در مورد او همین آیه را نازل فرمود. گوید: ابو الیسر می گفته است، در آن هنگام همراه تنی چند از قوم خود کنار پیامبر (ص) بودیم و خداوند برای اینکه در امان باشیم خواب را بر ما چیره ساخت و هیچ کس نماند مگر اینکه خر خر می کرد و سپرها روی یکدیگر می افتاد و خود دیدم شمشیر بشر بن البراء بن معرور از دستش بر زمین افتاد و متوجه نشد و پس از اینکه به خود آمد آن را برداشت و دشمن پایین تر از ما و زیر پایمان قرار داشت. شمشیر ابو طلحه هم از دست او افتاد، بر منافقان و اهل شک و تردید در آن روز خواب چیره نشد و خواب فقط بر اهل یقین و ایمان چیره شد و در همان حال که مؤمنان چرت می زدند، منافقان هر چه در دل داشتند می گفتند. می گوید [ابن ابی الحدید]: از ابن نجّار محدث درباره این موضوع پرسیدم و به او گفتم از داستان جنگ احد چنین استنباط می شود که در آغاز کار دولت و پیروزی از مسلمانان بوده است و سپس کار بر زیان آنان گردیده و شیطان فریاد بر آورده است که محمد کشته شد و بیشتر مسلمانان گریخته اند و سپس بیشترشان به حضور پیامبر (ص) بر گشته اند و مدتی طولانی که تا آخر روز طول کشیده است جنگهای بسیار کرده اند. آنگاه از سر ناچاری به کوه پناه برده اند و پیامبر (ص) هم همراه ایشان آهنگ دامنه کوه کرده است و سپس دو گروه از یکدیگر جدا شده اند. هر کس که در داستان احد تأمل کند همین گونه استنباط می کند، ولی برخی روایاتی که واقدی نقل می کند دلالت بر گونه ای دیگر دارد، نظیر این روایت او که چون ابلیس بانگ برداشت که محمد کشته شد
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص265
پیامبر (ص) مسلمانان را صدا می کرد و کسی بر آن حضرت توجه نمی کرد و همگی به کوه بالا می رفتند و آن حضرت هم ناچار آهنگ کوه فرمود و هنگامی به آنان رسید که پراکنده بودند و درباره افرادی که کشته شده بودند مذاکره می کردند. این روایت دلیل آن است که پیامبر (ص) هم از همان اول جنگ و همینکه شیطان بانگ برداشت که محمد کشته شده به کوه رفته است و چنین فهمیده می شود که بانگ برداشتن شیطان هنگامی بوده است که خالد بن ولید از دهانه کوه و از پشت سر مسلمانان بر آنان حمله آورده است و مسلمانان سرگرم تاراج بوده اند و درهم ریخته اند و این چگونه بوده است؟ ابن نجّار گفت: شیطان دوبار بانگ برداشت که محمد کشته شد. یک بار در آغاز جنگ و یک بار در پایان روز و هنگامی که فوجهای دشمن از هر سو پیامبر (ص) را احاطه کرده بودند و یاران آن حضرت کشته شده بودند و جنگ چنان آنان را از میان برده بود که جز اندکی که بیش از ده تن نبودند با او باقی نمانده بودند. این بانگ برداشتن بار دوم از بار نخست دشوارتر بود و در این بار بود که پیامبر (ص) هم به دامنه کوه پناه برد و در بار نخست پیامبر (ص) به دامنه کوه پناه نبرد. بلکه ایستادگی فرمود و یارانش هم از او حمایت کردند. با آنکه در بار نخست پیامبر (ص) مشقت بسیار سنگینی را از ضربات ابن قمیئة و عتبة بن ابی وقاص و کسان دیگری جز آن دو متحمل شد ولی صحنه جنگ را رها نفرمود و این دفعه دوم بانگ برداشتن شیطان بود که پیامبر (ص) دانست مصلحتی برای باقی ماندن در صحنه پیکار باقی نمانده است و به دامنه کوه پناه برد. گفتم: آیا در دفعه دوم هم مسلمانان با مشرکان همچنان درگیر بوده اند تا شیطان بانگ برداشته است که محمد کشته شد گفت: آری، مشرکان پیامبر (ص) را احاطه و یاران باقی مانده آن حضرت را محاصره کرده بودند و مسلمانان با آنان در آویخته بودند و به سبب کمی شمارشان میان مشرکان گم شده بودند. گروهی از مشرکان پنداشتند که پیامبر (ص) را کشته اند، چون کمتر با آن حضرت رویاروی شدند و شیطان هم بانگ برداشت که محمد کشته شد، و حال آنکه آن حضرت کشته نشده بود ولی کار بر مشرکان مشتبه شده بود و پیامبر (ص) را کس دیگری می پنداشتند. بیشترین دفاع را در این حال از پیامبر (ص) علی (ع) و ابو دجانه و سهل بن حنیف انجام دادند و خود پیامبر (ص) هم از خود دفاع می فرمود آن چنان که گروهی را به دست خویش گاه با شمشیر و گاه با تیر زخمی ساخت ولی به سبب گرد و خاک بسیار و آمیختگی مردم با یکدیگر قریش، پیامبر را یکی از مسلمانان می پنداشتند و اگر آن حضرت را درست می شناختند به راستی کار
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص266
دشوار می شد ولی خداوند متعال پیامبر (ص) را از ایشان محفوظ داشت و چشمهای مشرکان را از او منصرف فرمود. و همواره همان سه تن که بر شمردم از آن حضرت دفاع کردند و پیامبر (ص) به تدریج خود را به دامنه کوه رساند و اندک اندک خویش را بر فراز کوه کشاند و آن سه تن هم از پی او بودند و به او پیوستند. گفتم: پس چرا قومی از مشرکان به کوه رفتند و چرا چنین کردند و برگشتند گفت: آنان به خیال خود برای جنگ با مسلمانان باز مانده به کوه رفتند، نه در جستجوی پیامبر، زیرا می پنداشتند که پیامبر (ص) کشته شده است، و همین هم موجب شد که سریع تر از کوه برگردند که با خود گفتند به خواسته اصلی خود رسیدیم و محمد را کشتیم، دیگر چه اصراری بر سخت گیری نسبت به اوس و خزرج و دیگر یاران اوست، خاصه که خالی از خطر برای خودشان هم نبود و ممکن بود کشته شوند. گفتم: وقتی کاری برای آنان خطرناک باشد چرا از ابتدا به کوه بروند گفت: مثل این است که نخست چیزی به خاطرت می رسد و انگیزه ای ترا به انجام کاری وا می دارد و همینکه آن را شروع می کنی افکار و انگیزه های دیگری پیدا می کنی که از تصمیم نخست منصرف می شوی و آن را تمام نمی کنی. گفتم: این درست است ولی چرا آنان آهنگ مدینه و تاراج آن را نکردند گفت: عبد الله بن ابیّ همراه سیصد جنگجو در مدینه بود، وانگهی گروه بسیاری از اوس و خزرج که مسلمان بودند و در جنگ شرکت نکرده بودند و گروهی دیگر از منافقان و یهودیان هم در آن شهر بودند که همگی شجاع و نیرومند بودند و زن و فرزندشان در مدینه بودند و بدیهی است که آنان همگی از آن شهر دفاع می کردند و قریش در امان نبودند که پس از حمله به مدینه پیامبر (ص) همراه با یارانش از پشت سر به ایشان حمله نکند و آنان از دو سو مورد هجوم و محاصره قرار گیرند و رأی درست این بود که از هجوم به مدینه و حمله به آن منصرف شوند. واقدی می گوید: ضحاک بن عثمان از حمزة بن سعید برای من نقل کرد که چون دو گروه از یکدیگر جدا شدند و ابو سفیان تصمیم به بازگشت گرفت، در حالی که بر مادیانی با چشم سیاه فراخ سوار بود، جلو آمد و کنار یاران پیامبر (ص) که در دامنه کوه بودند ایستاد و با صدای بلند فریاد بر آورد که زنده و بلند مرتبه باد هبل. و سپس گفت: پسر ابی کبشة- یعنی پیامبر (ص)- کجاست؟ امروز در قبال جنگ بدر و روزگار نوبت به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص267
نوبت است. در روایت دیگری آمده است که او ابو بکر و عمر را صدا کرد و گفت: پسر ابی قحافه کجاست پسر خطاب کجاست؟ و سپس افزود: پیروزی در جنگ نوبتی است. حنظله ای در قبال حنظله ای، یعنی کشته شدن حنظلة بن ابی عامر در قبال کشته شدن حنظلة بن ابی سفیان، عمر گفت: ای رسول خدا پاسخش را بدهم فرمود: آری پاسخش بده. و چون ابو سفیان گفت: زنده و بلند مرتبه باد هبل، عمر گفت: خداوند بلند مرتبه تر و شکوه مندتر است. و روایت شده است که پیامبر (ص) به عمر فرمود: در پاسخش بگو خداوند بلند مرتبه تر و شکوه مندتر است. ابو سفیان سپس گفت: ما را عزّی است و شما عزّی ندارید و عمر از سوی خود یا به القای پیامبر (ص) پاسخ داد که خداوند مولای ماست و شما را مولایی نیست. ابو سفیان گفت: ای پسر خطاب عزّی نعمت را تمام کرد از او درگذر و دشنامش مده. و سپس گفت: روزگار به نوبت و جنگ و پیروزی در آن نوبتی است. عمر گفت: چنین نیست که کشتگان ما در بهشت خواهند بود و کشتگان شما در آتش. ابو سفیان گفت: شما چنین بگویید و در این صورت ما زیان کرده ایم و بیمناک خواهیم بود. ابو سفیان سپس گفت: ای پسر خطاب پیش من بیا تا با تو سخن گویم. عمر برخاست. ابو سفیان گفت: ترا به حق دینت سوگند می دهم به من بگویی آیا ما محمد را کشته ایم گفت: به خدا نه که او هم اکنون سخن ترا می شنود. ابو سفیان گفت: آری تو در نظر من از ابن قمیئة راستگوتری. ابو سفیان سپس با صدای بلند فریاد کشید و گفت: میان کشتگان خود کسانی را می بینید که آنان را مثله و پاره پاره کرده اند، این کار به خواست بزرگان ما نبوده است. سپس تعصب جاهلی او را گرفت و گفت: البته پس از صورت گرفتن آن ناراحت نشدیم و سرانجام بانگ برداشت که سر سال آینده وعده گاه ما و شما در منطقه بدر الصفراء. عمر درنگ کرد و منتظر ماند ببیند رسول خدا چه می فرماید و پیامبر به عمر فرمود: بگو باشد. ابو سفیان برگشت و با یاران خود شروع به کوچیدن کرد. پیامبر (ص) و مسلمانان ترسیدند که آنان به مدینه هجوم برند و زنان و کودکان کشته شوند. پیامبر (ص) به سعد بن ابی وقاص فرمود: برو خبر ایشان را برای ما بیاور، اگر دیدی بر شتران خود سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند، آهنگ مکه دارند و اگر بر اسبها سوار شدند و شتران را یدک کشیدند، آهنگ حمله به مدینه دارند. و سوگند به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص268
کسی که جان من در دست اوست اگر آهنگ مدینه کنند به سوی آنان حرکت و با ایشان جنگ خواهم کرد. سعد می گوید: شروع به دویدن کردم و با خود تصمیم گرفتم اگر چیزی دیدم که موجب ترس باشد همان دم پیش پیامبر (ص) برگردم. این بود که از همان نخست به حالت دویدن حرکت کردم و در پی مشرکان رفتم و چون به محل عقیق رسیدند، من از دور آنان را می دیدم و تأمل می کرد و دیدم که سوار بر شتران شدند و اسبها را یدک کشیدند. گفتم: این نشان کوچ کردن به سرزمینهای خودشان است. گوید: مشرکان در عقیق اندکی توقف و درباره هجوم به مدینه رایزنی کردند، صفوان بن امیه به ایشان گفت: شما گروهی از آن قوم را کشته اید و اینک که پیروزی یافته اید و خسته و فرسوده هم هستید، برگردید و وارد مدینه مشوید، وانگهی نمی دانید چه پیش می آید. روز جنگ بدر هم با اینکه شما شکست خوردید و آنان پیروز شدند، به خدا سوگند که شما را تعقیب نکردند. گفته شده است پیامبر (ص) هم فرموده است که صفوان بن امیه ایشان را از رفتن به مدینه باز داشته است. سعد بن ابی وقاص همینکه آنان را در حال برگشت دید که وارد صحرای عقیق شدند با سیمایی افسرده به حضور پیامبر (ص) برگشت و گفت: ای رسول خدا آن قوم آهنگ مکه کردند، شتران را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند. پیامبر (ص) فرمود: چه می گویی سعد گفت: همین که گفتم. سعد می گوید: پیامبر (ص) با من خلوت کرد و پرسید: آیا آنچه می گویی راست است گفتم: آری. فرمود: پس چرا ترا چنین افسرده می بینم گفتم: خوش نداشتم برای رفتن و برگشت آنان به مکه با چهره شاد پیش مسلمانان بیایم- نشانی از ناتوانی ما می بود- پیامبر (ص) فرمود: سعد کار آزموده است. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از یحیی بن شبل از ابو جعفر برایم نقل کرد که گفته است: پیامبر (ص) به سعد بن ابی وقاص- هنگامی که می رفت- فرمود: اگر دیدی مشرکان آهنگ مدینه کردند، فقط آرام به خودم بگو و موجب تضعیف و شکستن روحیه و بازوی مسلمانان نشوی. او رفت و چون دید سوار بر شتران شدند و اسبها را یدک کشیدند برگشت و نتوانست خویشتن داری کند و از شادی فریاد برآورد و برگشت آنان را اعلام کرد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص269
واقدی می گوید: به عمرو بن عاص گفته شد، روز جنگ احد مشرکان و مسلمانان چگونه از یکدیگر جدا شدند گفت: چه منظوری دارید و از آن موضوع چه می خواهید خداوند متعال اسلام را آورد و کفر و کافران را نابود فرمود. سپس گفت: چون دوباره بر مسلمانان حمله کردیم و گروهی از ایشان را کشتیم، آنان نخست به هر سو پراکنده شدند و سپس گروهی از ایشان بازگشتند، قریش رایزنی کردند و گفتند: اینک که پیروزی از ماست بهتر است برگردیم که به ما خبر رسیده است عبد الله بن ابیّ همراه یک سوم از مردم بر گشته است و گروهی از اوس و خزرج هم از شرکت در جنگ خود داری کرده اند و در امان نیستیم که آنان بر ما حمله نکنند، وانگهی گروهی از ما زخمی هستیم و اسبهای ما هم به سبب تیر خوردگی از کار مانده اند. این بود که رفتیم و هنوز به روحاء نرسیده بودیم که گروهی از آنان به سراغ ما آمدند و ما هم برگشتیم. واقدی می گوید: اسحاق بن یحیی بن طلحه، از قول عایشه برای من نقل کرد که می گفته است، شنیدم ابو بکر می گفت: در جنگ احد چون سنگ بر چهره پیامبر (ص) خورد دو حلقه از مغفر به گونه آن حضرت فرو شد، من شتابان و دوان دوان خود را به حضور پیامبر (ص) رساندم، در همان حال دیدم کسی هم از سوی مشرق چنان شتابان می آید که گویی در حال پرواز است. گفتم: خدا کند طلحة بن عبید الله باشد و چون با هم پیش پیامبر (ص) رسیدیم، دیدم ابو عبیدة بن جراح است. او بر من پیشدستی کرد و گفت: ای ابو بکر ترا به خدا سوگند می دهم که بگذار این حلقه ها را از چهره پیامبر (ص) من بیرون بکشم. ابو بکر می گوید: او را به حال خود گذاشتم. پیامبر (ص) فرمود: مواظب دوست خود هم باشید و مقصود آن حضرت، طلحة بن عبید الله بود. ابو عبیده یکی از آن حلقه ها را با دندان پیشین خود گرفت و آن را بیرون کشید. حلقه چنان استوار شده بود که ابو عبیده بر پشت به زمین افتاد و یکی از دندانهایش هم کنده شد و سپس حلقه دیگر را با دندان دیگرش گرفت و بیرون کشید که آن هم کنده شد و به این سبب ابو عبیده میان مردم معروف به اثرم- بی دندان پیشین- بود. و گفته شده است کسی که آن دو حلقه را از گونه های پیامبر (ص) بیرون کشید عقبة بن وهب بن کلدة بود و هم گفته اند ابو الیسر بوده است. واقدی می گوید: در نظر ما صحیح تر آن است که عقبة بن وهب بن کلدة بوده است. واقدی می گوید: ابو سعید خدری می گفته است: روز جنگ احد به چهره
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص270
پیامبر (ص) سنگ خورد و دو حلقه از مغفر به گونه هایش فرو شد و چون آن دو حلقه را بیرون کشیدند، از محل زخم همچون دهانه مشک خون بیرون می زد. مالک بن سنان شروع به مکیدن محل زخم کرد و چون دهانش آکنده شد آن را بیرون ریخت. پیامبر فرمود: هر کس دوست دارد به کسی بنگرد که خونش با خون من آمیخته شده است به مالک بن سنان بنگرد. به مالک گفتند: خون می آشامی گفت: آری، خون رسول خدا را می آشامم. و پیامبر (ص) فرمود: «خون هر کس به خون من بیامیزد آتش دوزخ به او نخواهد رسید.» واقدی می گوید: ابو سعید خدری می گفته است، من از جمله کسانی بودم که از محل شیخان برگردانده شدیم و اجازه جنگ به ما داده نشد. میان روز به ما خبر رسید که پیامبر (ص) صدمه دیده است و مردم از گردش پراکنده شده اند. من همراه نوجوانان بنی خدره خود را به حضور پیامبر (ص) رساندیم تا از سلامت ایشان آگاه شویم و خبر آن را برای خانواده های خود ببریم. در بطن قنات مردم را پراکنده دیدیم ولی ما را همت و هدفی جز دیدن پیامبر (ص) نبود و می خواستیم ایشان را ببینیم. همینکه چشم پیامبر (ص) به من افتاد فرمود: سعد بن مالک هستی گفتم: آری پدر و مادرم فدایت باد. نزدیک رفتم و زانوهایش را بوسیدم و آن حضرت سوار بر اسب بود به من فرمود: خداوند در سوگ پدرت پاداشت دهد، و چون به چهره اش نگریستم در هر گونه اش زخمی به اندازه درهمی دیدم و بر پیشانی او هم نزدیک رستنگاه موهایش شکافی بود و از لب پایین ایشان خون می چکید و دندانهای سمت راست هم از ریشه شکسته بود، بر زخم ایشان چیز سیاهی بود، پرسیدم چیست گفتند: بوریای سوخته است پرسیدم، چه کسی گونه های او را زخمی کرده است گفتند: ابن قمیئة. گفتم، پیشانی او را که شکسته است گفتند: ابن شهاب. پرسیدم، لبش را چه کسی زخمی کرده است گفتند: عتبة بن ابی وقاص. من پیشاپیش پیامبر (ص) شروع به دویدن کردم تا بر در خانه اش رسید و نتوانست پیاده شود تا آنکه کمکش کردند و آن وقت بود که هر دو زانویش را زخمی دیدم و بر دو سعد، یعنی سعد بن عبادة و سعد بن معاذ، تکیه داده بود تا وارد خانه اش شد. چون آفتاب غروب کرد و بلال برای نماز مغرب اذان گفت، بر همان حال که بر دو سعد تکیه داده بود، برای نماز بیرون آمد و سپس به خانه اش برگشت. مردم در مسجد چراغ و آتش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص271
بر افروخته بودند و خستگان و زخمیان را زخم بندی می کردند، بلال اذان نماز عشا را گفت و آن به هنگامی بود که سرخی روز از سمت مغرب هم کاملا غروب کرده بود ولی پیامبر (ص) برای نماز بیرون نیامد و بلال همچنان بر در خانه پیامبر (ص) نشسته بود و چون یک سوم از شب گذشت بلال صدا زد که ای رسول خدا نماز. پیامبر (ص) که معلوم شد خوابیده بوده است، برای نماز بیرون آمد و متوجه شدم سبک تر و راحت تر از هنگامی که به خانه رفت حرکت می کند. من هم با پیامبر (ص) نماز عشاء را گزاردم و پیامبر (ص) در حالی که مردان از جایگاه نماز تا کنار حجره صف کشیده بودند به تنهایی حرکت فرمود تا وارد خانه اش شد و من پیش خانواده ام برگشتم و خبر سلامتی پیامبر (ص) را دادم که خدا را سپاس گزاردند و خوابیدند. سران و روی شناسان اوس و خزرج در مسجد پیامبر (ص) ماندند که پاسداری دهند زیرا از شبیخون و بازگشت قریش بیم داشتند. واقدی می گوید: فاطمه علیها السلام همراه تنی چند از زنان بیرون آمده بود و چون چهره پیامبر (ص) را دید آن حضرت را در آغوش کشید و شروع به پاک کردن خون از چهره پیامبر (ص) فرمود و می گفت: خشم خداوند بر مردمی که چهره پیامبرش را خونین و زخم کنند شدید است. علی (ع) هم رفت و از مهراس آبی آورد و به فاطمه فرمود: این شمشیر غیر قابل نکوهش را از من بگیر. پیامبر (ص) را با ریش به خون خضاب بسته شده به علی (ع) نگریست و فرمود: اگر تو امروز نیکو جنگ کردی، عاصم بن ثابت و حارث بن صمّه و سهل بن حنیف هم نیکو جنگ کردند و شمشیر ابو دجانه هم غیر قابل نکوهش است. واقدی این موضوع را بدینگونه روایت کرده است: محمد بن اسحاق می گوید که علی (ع) برای فاطمه دو بیت شعر خواند که چنین بود: ای فاطمه این شمشیر غیر قابل نکوهش است و من فرومایه و ترسو نیستم به جان خودم سوگند در یاری دادن احمد و فرمانبرداری از خداوندی که به بندگان مهربان است سخت کوشیدم. و پیامبر (ص) فرمود: اگر امروز جنگ راستین و پسندیده کردی، سماک بن خرشه و سهل بن حنیف هم با تو نیکو پایداری و جنگ کردند. واقدی می گوید: و چون علی (ع) آب را آورد پیامبر (ص) که سخت تشنه بود، خواست آب بیاشامد، نتوانست وانگهی بویی از آب استشمام کرد که آن را ناخوش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص272
داشت و فرمود: مزه این آب تغییر کرده است. چون خون در دهانش جمع شده بود، مضمضه فرمود و آب را از دهان خویش بیرون ریخت و فاطمه علیها السلام با آن آب خونهای چهره پیامبر (ص) را شست. محمد بن مسلمه همراه زنها که چهارده زن بودند و فاطمه (ع) هم با آنها بود و از مدینه خوراک و آشامیدنی بر پشت خود آورده بودند و زخمیان را آب می دادند و زخم بندی می کردند، به جستجوی آب رفت. واقدی می گوید: کعب بن مالک می گفته است، خودم عایشه و ام سلیم را دیدم که روز جنگ احد مشکهای آب را بر دوش می کشیدند و حمنة دختر جحش تشنگان را آب می داد و زخمیان را زخم بندی می کرد، محمد بن مسلمه پیش زنها آبی نیافت و تشنگی پیامبر (ص) هم شدت پیدا کرد، ناچار با مشک خود به سراغ آب رفت و از قنات حسی که امروز- قرن سوم هجری- کنار قصرهای بنی تمیم قرار دارد، آب گوارا و شیرین برای پیامبر (ص) آورد و رسول خدا از آن نوشید و برای او دعای خیر فرمود. خون چهره پیامبر (ص) بند نمی آمد و آن حضرت می فرمود از این پس هرگز دشمن چنین بر ما چیره نخواهد شد تا آنکه رکن کعبه را استلام کنیم. چون فاطمه دید خون بند نمی آید، شروع به شستن زخمها کرد و علی (ع) با سپر آب می ریخت و چون بند نیامد، قطعه بوریایی برداشت و آن را سوزاند تا خاکستر شد و آن را روی زخمها پاشید و خون بند آمد. گفته شده است با پشم سوخته چنین فرمود. پیامبر (ص) پس از آن زخمهای چهره اش را با استخوانهای پوسیده معالجه می فرمود و نشان آن از میان رفت و سختی و نشانه ضربه ابن قمیئة را بر دوش خود حدود یک ماه و بیشتر تحمل کرد، ولی برای از میان رفتن نشان زخمهای چهره اش همچنان از استخوان پوسیده استفاده می فرمود. واقدی می گوید: پیامبر (ص) پیش از آنکه به مدینه برگردد فرمود: چه کسی خبر سعد بن ربیع را برای ما می آورد که من او را در آن گوشه- و با دست خود اشاره فرمود- دیدمش که دوازده زخم نیزه خورده بود. محمد بن مسلمه و گفته می شود ابیّ بن کعب به آن سو رفت، کسی که رفته بود می گوید: من برای شناسایی کشتگان میان ایشان می گشتم که ناگاه سعد بن ربیع را دیدم که بر خاک افتاده است، صدایش زدم، پاسخ نداد. سپس گفتم: رسول خدا (ص) مرا پیش تو فرستاده است، آهی کشید و چون مرغ نیم بسمل به پر پر آمد و گفت: رسول خدا زنده است؟ گفتم: آری و به ما خبر داد که به تو دوازده زخم نیزه خورده است. گفت: آری، دوازده ضربه نیزه کاری خورده ام. از سوی من به انصار که قوم تو هستند سلام برسان و بگو خدا را و آنچه در شب عقبه با رسول خدا
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص273
پیمان بسته اید، به خدا سوگند اگر تا هنگامی که چشمی از شما باز است به رسول خدا صدمه ای برسد شما را در پیشگاه خداوند عذری نخواهد بود. هنوز من از پیش او تکان نخورده بودم که درگذشت. من پیش پیامبر (ص) برگشتم و خبر دادم و خود دیدم که آن حضرت رو به قبله ایستاد و دستهای خود را بر افراشت و عرضه داشت: «بار خدایا سعد بن ربیع را در حالی که از او خشنود باشی به حضور بپذیر.» واقدی می گوید: سمداء دختر قیس هم که از زنان خاندان دینار بود بیرون آمد. دو پسرش نعمان بن عبد عمرو و سلیم بن حارث در جنگ احد همراه پیامبر (ص) بودند و شهید شدند. چون خبر مرگ دو پسرش را به او دادند، پرسید پیامبر (ص) در چه حال است گفتند: خوب و خدا را شکر همان گونه است که تو دوست داری. گفت: به من نشانش دهید تا خود او را ببینم و پیامبر (ص) را به او نشان دادند گفت: ای رسول خدا هر مصیبتی در قبال سلامت تو ناچیز و در خور تحمل است، و شتری برداشت و جنازه دو پسرش را بر آن نهاد و آهنگ مدینه کرد. در راه عایشه او را دید و پرسید چه خبر است. او را خبر داد و گفت: رسول خدا سلامت است و نمرده است و خداوند گروهی از مؤمنان را به درجه شهادت رساند و خداوند آنان را که کافرند با خشم خودشان برگرداند و خیری ندیدند. عایشه گفت اینها جنازه های کیست گفت: دو پسرم، و بدون معطلی شتر را هی کرد و به راه انداخت تا کنار گور ببرد. واقدی می گوید: پس از بازگشت قریش جسد حمزة بن عبد المطلب نخستین جسدی بود که به حضور پیامبر (ص) آورد شده، یا از جمله نخستین جسدها بود که آوردند. پیامبر (ص) بر او نماز گزارد و فرمود: فرشتگان را دیدم که او را غسل می دهند و این بدان سبب بود که حمزه جنب بوده است. پیامبر (ص) اجساد شهیدان را غسل نداد و فرمود: آنان را با خونها و زخمهایشان بپیچید که هر کس در راه خدا مجروح شود روز قیامت با همان زخم برانگیخته می شود که رنگ آن رنگ خون و بوی آن بوی مشک خواهد بود و فرمود آنان را همین گونه بگذارید که من روز قیامت گواه ایشان خواهم بود. حمزه نخستین کسی بود که پیامبر (ص) بر او چهار تکبیر فرمود و نماز گزارد و سپس
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص274
دیگر شهیدان را آوردند. هر شهیدی را که می آوردند کنار جسد حمزه می نهادند و پیامبر بر آن شهید و حمزه نماز می گزارد و بدینگونه هفتاد مرتبه بر حمزه نماز گزارد که شمار شهیدان هفتاد بود. و گفته شده است: هر نه شهید را که می آوردند و کنار حمزه می نهادند بر آنان و حمزه نماز گزارده می شد و این کار هفت بار تکرار شد و گفته شده است پیامبر (ص) پنج یا هفت یا نه تکبیر بر او فرمود. واقدی می گوید: در این مورد روایت مختلف است، طلحة بن عبید الله و ابن عباس و جابر بن عبد الله می گویند: پیامبر (ص) بر کشتگان احد نماز گزارد و فرمود: «من خود گواه این گروهم» و ابو بکر گفت: مگر ما برادران ایشان نیستیم که همچون ایشان اسلام آوردیم و همچون آنان جهاد کردیم. فرمود: آری، ولی این گروه بهره و نصیبی از این جنگ نبردند وانگهی نمی دانم شما پس از من چه کار خواهید کرد؟ ابو بکر گریست و گفت: مگر ما بعد از تو زنده خواهیم بود و حال آنکه انس بن مالک و سعید بن نسیب می گویند: پیامبر (ص) بر شهیدان احد نماز نگزارد. واقدی می گوید: پیامبر (ص) به خویشاوندان شهیدان فرمود: گورها را گشاد و گود و خوب بکنید، و هر دو یا سه تن را با هم در یک گور دفن کنید و هر کدام را که بیشتر قرآن می دانستند، زودتر به خاک بسپرید. در مورد حمزه همچنان که در گور بود دستور فرمود قطیفه اش را بر او بکشند و آن قطیفه کوتاه بود و چون بر سرش می کشیدند، پاهایش آشکار می شد و چون بر پاهایش می کشیدند، چهره اش برهنه می ماند. مسلمانان گریستند و گفتند: ای رسول خدا عموی رسول خدا کشته می شود و پارچه ای برای کفن او پیدا نمی شود. فرمود: آری شما در سرزمینی سنگلاخ و بدون درخت و کشتزار زندگی می کنید و به زودی شهرهای بزرگ و ییلاقها گشوده می شود و مردم آنجا کوچ می کنند و سپس به خویشاوندان خود پیام می دهند که بروند و حال آنکه اگر بدانند مدینه برای ایشان بهتر است. سوگند به کسی که جان من در دست اوست هیچ کس بر سختی و گرفتاری زندگی مدینه پایداری نخواهد کرد، مگر اینکه من به روز رستاخیز شفیع یا گواه او خواهم بود. واقدی می گوید: به روزگار خلافت عثمان برای عبد الرحمان بن عوف پارچه و خوراک آوردند، گفت: اما برای حمزه و مصعب که هر دو بهتر از من بودند، کفن یافت نشد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص275
واقدی می گوید: پیامبر (ص) از کنار جسد مصعب بن عمیر که شهید شده بود و در قطیفه ای کهنه پیچیده شده بود عبور کرد و فرمود: ترا در مکه دیدم در حالی که هیچ کس حله بهتر و گیسوی پاکیزه تر از تو نداشت و اینک خاک آلوده و ژولیده موی در چنین قطیفه ای هستی و سپس دستور فرمود، به خاکش بسپارند. برادرش ابو الروم و عامر بن ربیعه و سویبطة بن عمرو بن حرمله وارد گور او شدند و به خاکش سپردند و علی (ع) و زبیر و ابو بکر و عمر وارد گور حمزه شدند و در حالی که پیامبر (ص) کنار گور نشسته بود حمزه را به خاک سپردند. واقدی می گوید: مردم یعنی بیشتر آنان شهیدان خویش را به مدینه بردند و گروهی از آنان در بقیع کنار خانه زید بن ثابت و گروهی در محله بنی سلمه به خاک سپرده شدند. در این هنگام منادی رسول خدا (ص) ندا داد که شهیدان را به همانجا که کشته شده اند برگردانید، ولی چون مردم شهیدان خود را به خاک سپرده بودند هیچ جنازه ای برگردانده نشد، مگر یک تن که هنگام رسیدن فرمان هنوز دفن نشده بود و آن هم شماس بن عثمان مخزومی است که او را در حالی که هنوز رمقی داشت به مدینه آوردند و به خانه عایشه بردند. ام سلمه گفت: پسر عموی مرا به خانه کس دیگری غیر از من می برند. پیامبر (ص) فرمود: او را به خانه ام سلمه ببرید و چنان کردند و او در خانه ام سلمه درگذشت. پیامبر (ص) دستور فرمود: جسد او را به احد بردند و آنجا خاک کردند، در همان جامه که بر تن داشت. او یک شبانه روز زنده مانده بود و چیزی نخورد، پیامبر (ص) نه او را غسل داد و نه بر او نماز گزارد. واقدی می گوید: گورهایی که در احد کنار یکدیگر قرار دارد و گروه بسیاری از مردم آن را گورهای شهیدان احد می پندارند، چنان نیست، طلحة بن عبید الله و عبّاد بن تمیم مازنی می گفته اند آنها گورهای گروهی از اعراب است که در خشکسال روزگار حکومت عمر، که به سال خاکستر معروف است، آنجا زندگی می کردند و همانجا مردند و به خاک سپرده شدند. ابن ابی ذئب و عبد العزیز بن محمد هم می گفته اند ما این گورهایی را که کنار یکدیگر است، نمی شناسیم و بدون تردید گورهای مردمی از بادیه نشینان است و می گفتند ما گور حمزه و گور عبد الله بن حزام و گور سهل بن قیس را می شناسیم، و گور دیگری نمی شناسیم. واقدی می گوید: رسول خدا (ص) هر سال به زیارت گورهای شهیدان احد می رفت و چون به دامنه کوه می رسید صدای خود را بلند می فرمود و می گفت: سلام بر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص276
شما باد بر آنچه شکیبایی کردید و خانه آخرت چه نیکوست، ابو بکر و عمر و عثمان هم هر سال یک بار همین کار را می کردند و معاویه هم هرگاه برای انجام حج یا عمره از مدینه می گذشت به زیارت ایشان می رفت. گوید: فاطمه دختر رسول خدا (ص) هر دو سه روز یک بار به زیارت شهدا می رفت و کنار گور آنان می گریست و دعا می کرد. سعد ابن ابی وقاص هم هرگاه به مزرعه خود در غابه می رفت از پشت گورهای شهیدان می گذشت و سه بار می گفت سلام بر شما باد و می گفت هیچ کس تا روز قیامت بر ایشان سلام نمی دهد مگر اینکه پاسخش را می دهند. گوید: پیامبر (ص) از کنار گور مصعب بن عمیر گذشت، توقف فرمود و برای او دعا کرد و آیه بیست و چهارم سوره احزاب را تلاوت کرد که می فرماید: «از مؤمنان مردانی هستند که عهدی را که با خداوند متعال کرده بودند به راستی انجام دادند، گروهی پیمان خویش را تمام و جان فدا کردند و گروهی از ایشان منتظرند و هیچ گونه تغییر و تبدیلی ندادند»، آنگاه فرمود: اینان فردای قیامت در پیشگاه خداوند گواهان خواهند بود، کنار گور آنان و به زیارت ایشان بیایید، و بر ایشان سلام کنید و سوگند به کسی که جان من در دست اوست هیچ کس تا روز قیامت بر ایشان سلام نمی دهد مگر اینکه پاسخش می دهند. ابو سعید خدری هم کنار گور حمزه می ایستاد و دعا می کرد و قرآن می خواند و همین سخن پیامبر (ص) را می گفت. ام سلمه هم، که رحمت خدا بر او باد، در هر ماه یک روز آنجا می رفت و بر شهیدان سلام می داد و تمام روزش را همانجا می ماند. یک روز که همراه غلامش نبهان آمده بود، نبهان بر شهیدان سلام نداد، ام سلمه گفت: ای بدبخت به اینان سلام نمی دهی به خدا سوگند تا روز قیامت هیچ کس بر آنان سلام نمی دهد مگر اینکه پاسخش می دهند. گوید: ابو هریره و عبد الله بن عمر هم به زیارت شهیدان می رفتند و بر آنان سلام می دادند. فاطمه خزاعی می گوید: روزی همراه یکی از خواهران خود بر گور حمزه سلام دادیم و از میان گور آوایی شنیدیم که سلام و رحمت خدا بر شما باد، و هیچ کس نزدیک ما نبود. واقدی می گوید: چون رسول خدا (ص) از دفن ایشان آسوده شد، اسب خود را خواست و سوار شد و مسلمانان که عموما زخمی بودند بر گرد آن حضرت راه افتادند و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص277
هیچ قبیله ای به اندازه دو قبیله بنی سلمه و بنی عبد الاشهل زخمی نداشتند. چون کنار مدینه رسیدند پیامبر (ص) فرمود: به صف بایستید. مردان در دو صف ایستادند و زنها که شمارشان چهارده زن بود پشت سر مردان ایستادند. پیامبر (ص) دستهایش را بر افراشت و به پیشگاه خداوند چنین عرضه داشت: بار خدایا ستایش همه اش از آن تو است، بار خدایا آنچه را که تو بگستری و بگشایی کسی نیست که آن را ببندد، و برای آنچه تو ارزانی داری منع کننده ای نیست، و آنچه را که تو باز داری کسی عطا کننده آن نخواهد بود. آن کس را که گمراه سازی، راهنمایی برایش نیست، و آن کس را که هدایت فرمایی گمراه کننده ای برای او نیست. آنچه را دور سازی، کسی نزدیک کننده نیست و آنچه را نزدیک فرمایی، دور کننده ای برای او نیست. بار خدایا من از برکت و رحمت و فضل و عافیت تو مسألت می کنم. پروردگارا من از تو نعمت پایداری را که نابود و دگرگون نمی شود، مسألت می کنم. بار خدایا ایمنی و توانگری روز بیم و بینوایی را از پیشگاهت مسألت می کنم. خدایا از شر آنچه ارزانی فرموده و باز داشته ای به تو پناه می برم. پروردگارا ما را مسلمان بمیران، خدایا ایمان را محبوب ما قرار بده، و آن را در دل ما بیارای و زینت بخش و کفر و تبهکاری و سرکشی را برای ما و در نظرمان ناخوشایند فرمای و ما را از رهنمون شدگان قرار بده. خدایا کافران اهل کتاب را که پیامبران ترا تکذیب می کنند و خلق را از راه تو باز می دارند شکنجه فرمای. خدایا پلیدی و عذاب بر ایشان فرو فرست آمین. واقدی می گوید: پیامبر (ص) در سمت راست محل بنی حارثه اندکی فرود آمد و سپس به محله بنی عبد الاشهل رسید که بر کشتگان خود می گریستند. پیامبر (ص) فرمود: ولی حمزه گریه کنندگانی ندارد. زنان برای دیدن پیامبر (ص) و اطلاع از سلامت او بیرون آمدند. ام عامر اشهلی نوحه سرایی را رها کرد و به حضور پیامبر (ص) که هنوز زره بر تن داشت آمد و همینکه چشمش به پیامبر (ص) افتاد گفت: ای رسول خدا هر سوگی پس از سلامت تو قابل تحمل و اندک است. کبشه دختر عتبة بن معاویة بن بلحارث بن خزرج- که مادر سعد بن معاذ است- دوان دوان خود را به حضور پیامبر (ص) رساند که سوار بر اسب خود توقف فرموده بود و سعد بن معاذ لگام اسب را در دست داشت، سعد گفت: ای رسول خدا مادرم آمده است. فرمود: خوش آمده است. مادر سعد به پیامبر (ص) نزدیک شد و گفت: اینک که ترا سالم می بینم سوگ اندک شد. پیامبر (ص) درباره کشته شدن
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص278
پسرش عمرو بن معاذ او را تسلیت گفت و افزود: ای مادر سعد بر تو مژده باد و به خانواده شهیدان هم مژده بده که آنان همگی در بهشت دوستان یکدیگرند و شفاعت آنان هم درباره افراد خاندانشان پذیرفته است- از آن قبیله دوازده تن شهید شده بودند- مادر سعد گفت: ای رسول خدا بسیار خوشنود شدیم و دیگر هرگز کسی بر آنان نمی گرید، و گفت: ای رسول خدا برای بازماندگان آنان دعا فرمای. رسول خدا عرضه داشت: پروردگارا اندوه دلهای ایشان را بزدای و مصیبت ایشان را جبران فرمای و بازماندگان ایشان را نکو حال فرمای. پیامبر (ص) سپس خطاب به سعد بن معاذ فرمود: ای ابا عمرو لگام اسب را رها کن، و او چنان کرد و مردم هم از پی پیامبر (ص) حرکت کردند. آنگاه پیامبر (ص) به سعد بن معاذ فرمود: ای ابا عمرو زخمیهای خاندان تو بسیارند، و هیچ مجروحی از آنان نیست مگر آنکه روز قیامت با زخم به ظاهر تازه مبعوث می شود، رنگ زخمش رنگ خون بوی آن بوی مشک است، و هر کس زخمی است در خانه خود قرار گیرد و زخم خویش را مداوا کند. سوگند می دهم که دیگر همراه من تا خانه ام نیایید، سعد میان زخمیان با صدای بلند جار کشید که خواست پیامبر (ص) چنین است که هیچ مجروحی از بنی عبد الاشهل پیامبر (ص) را نباید همراهی کند. مجروحان بنی عبد الاشهل، که سی مرد بودند، از همراهی پیامبر (ص) خود داری کردند و آن شب را آتش افروختند و مجروحان خود را مداوا کردند. سعد بن معاذ خود پیامبر (ص) را تا خانه آن حضرت همراهی کرد و سپس پیش زنان خود برگشت و آنها را به جانب خانه پیامبر (ص) برد و هیچ زنی از خاندان عبد الاشهل باقی نماند مگر اینکه بر در خانه پیامبر (ص) آمدند و فاصله میان نماز مغرب و عشا را گریستند و چون پیامبر (ص) پس از خوابیدن برای نماز شب برخاست و یک سوم از شب گذشته بود، صدای گریستن آنان را شنید و پرسید: این چیست گفتند: زنان انصار بر حمزه می گریند. رسول خدا خطاب به زنان فرمود: خدای متعال از شما و فرزندانتان خوشنود باد و به زنان فرمان داد به خانه های خود برگردند. مادر سعد بن معاذ می گوید: پس از اینکه مدت زیادی از شب گذشته بود به خانه های خود برگشتیم و مردان ما همراهمان بودند و از آن پس هیچ کس از زنهای ما بر مرده ای نمی گریست مگر آنکه قبلا بر حمزه می گریست و این سنّت تا امروز همچنین است. گفته می شود، بعد از سعد بن معاذ، معاذ بن جبل، زنان بنی سلمه و عبد الله بن رواحة زنان بلحارث بن خزرج را برای گریستن و نوحه سرایی آوردند که پیامبر (ص) فرمود من چنین
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص279
چیزی نمی خواستم و فردای آن روز زنان را به شدت از نوحه سرایی منع فرمود. واقدی می گوید: ابن ابیّ و منافقانی که همراهش بودند، از آنچه بر مسلمانان رسیده بود اظهار شادی و آنان را سرزنش می کردند و نکوهیده ترین گفتار را می گفتند. عبد الله بن ابی پیش پسرش که زخمی شده بود آمد، او زخمهای خود را داغ می کرد و مقدار زیادی بلکه تمام شب سپری شد و پدرش به او گفت: بیرون رفتن تو با محمد به این راه مطابق رأی من نبود که او از پیشنهاد من سرپیچی و از پیشنهاد پسر بچه ها اطاعت کرد و به خدا سوگند گویی می دیدم که کار چنین می شود. پسرش گفت: آنچه خداوند برای رسول خود و مسلمانان پیش آورد به خواست خودش خیر خواهد بود. یهودیان هم سخنان زشت آشکار ساختند و گفتند محمد فقط خواهان پادشاهی است که هرگز هیچ پیامبری در مورد خود و یارانش چنین زخمی نشده است، منافقان هم شروع به خودداری از یاری دادن پیامبر (ص) و یارانش کردند و مردم را به پراکنده شدن از حضور پیامبر فرمان می دادند و به اصحاب پیامبر (ص) می گفتند: کسانی از شما که کشته شدند اگر پیش ما بودند کشته نمی شدند و کار به آنجا کشید که عمر بن خطاب این موضوع را در چند جا شنید و به حضور پیامبر (ص) رفت و برای کشتن یهودیان و منافقانی که این سخن را از ایشان شنیده بود، اجازه خواست. پیامبر (ص) به او فرمود: ای عمر خداوند دین خود را آشکار و پیامبرش را عزیز خواهد کرد، یهودیان دارای عهد و در ذمه هستند و من آنان را نمی کشم. عمر گفت: در مورد این منافقان که این سخن را می گویند، چه می گویی فرمود: مگر آنان آشکارا شهادت به وحدانیت خدا و اینکه من رسول خدایم نمی دهند گفت: چرا، ولی این کار را از بیم شمشیر انجام می دهند و اینک کارشان برای ما روشن شده است و در قبال این شکست خداوند کینه های آنان را برای ما روشن ساخته است. پیامبر فرمود: من از کشتن هر کس که لا اله الا الله و محمد رسول الله بگوید نهی شده ام. و ای پسر خطاب قریش دیگر هرگز به مانند امروز بر ما چیره نخواهد شد و دست نخواهند یازید و ما رکن کعبه- حجر الاسود- را استلام خواهیم کرد. ابن عباس روایت می کند: پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود: این برادران شما که در جنگ احد کشته شدند، ارواح ایشان به صورت پرندگانی سبز رنگ در آمد که به جویبارهای بهشت می روند و از میوه های بهشتی می خورند و به قندیلهای زرین که در سایه عرش آویخته است پناه می گیرند و چون پاکیزگی و بوی خوش، و گوارایی خوراک و آشامیدنی خود را دیدند و دانستند که بازگشت ایشان چگونه جایی است گفتند ای کاش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص280
برادران ما می دانستند که خداوند چگونه ما را گرامی داشته و ما در چه نعمتی به سر می بریم تا در جهاد و به هنگام جنگ سستی و خود داری نکنند. خداوند متعال به ایشان فرمود، من از سوی شما این موضوع را به آنان ابلاغ می کنم و این آیه را نازل فرمود: «و کسانی را که در راه خدا کشته شده اند مردگان مپندارید که ایشان زندگانند و در پیشگاه پروردگارشان روزی داده می شوند.»
سخن درباره آنچه بر مشرکان پس از بازگشت به مکه گذشت:
واقدی می گوید: موسی بن شیبة از قطن بن وهیب لیثی برای من نقل کرد که چون دو گروه از یکدیگر جدا شدند دست بداشتند و قریش آهنگ مکه کردند، شتران را سوار شدند و اسبها را یدک کشیدند. وحشی، غلام جبیر بن مطعم، بر مرکب خود چهار روزه خود را به مکه رساند تا مژده شکست و کشته شدن مسلمانان را بدهد. چون به گردنه و دروازه حجون رسید با صدای بلند فریاد برآورد و چند بار گفت: ای گروه قریش تا مردم پیش او جمع شدند، و بیم آن داشتند که خبر ناخوش آورده باشد و چون وحشی جمع آنان را کافی دید، گفت: مژده دهید که از یاران محمد چنان کشتاری کردیم که در هیچ حمله ای چنان کشتاری نکرده ایم، محمد را هم زخمی و زمین گیر کردیم و سر و سالار لشکر، حمزة بن عبد المطلب را کشتیم. مردم از هر سو پراکنده شدند و شروع به اظهار شادی در مورد کشته شدن یاران پیامبر کردند. جبیر بن مطعم با وحشی خلوت کرد و گفت: بنگر چه می گویی وحشی گفت: به خدا سوگند راست گفتم: جبیر پرسید: حمزة را تو کشتی گفت: آری، به خدا سوگند که بر او زوبین پراندم که به شکمش خورد و از میان رانهایش بیرون آمد و هر چه او را صدا کردند، پاسخ نداد و من جگر حمزه را گرفته ام و با خود پیش تو آوردم که آن را ببینی. جبیر گفت: اندوه زنهای ما را از میان بردی و سوزش دلهای ما را خنک کردی و به زنان خود فرمان داد که به استعمال بوی خوش و روغن بازگردند. واقدی می گوید: عبد الله بن ابی امیة بن مغیرة مخزومی همینکه مشرکان در آغاز جنگ احد شکست خوردند و گریختند همچنان گریزان به راه خود ادامه داد و خوش نداشت که به مکه آید. به طائف رفت و به مردم ثقیف گفت: یاران محمد پیروز شدند و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص281
ما شکست خوردیم و من نخستین کسی هستم که پیش شما آمده است و سپس برای آنان خبر آمد که قریش پیروز شده است و دولت برای او برگشته است. واقدی می گوید: قریش آهنگ مکه کرد و پیروز وارد آن شهر شد و شادی دل آنان در آن هنگام به اندازه اندوه و دلتنگی آنان در جنگ بدر بود و اندوه و خشمی که بر دل مسلمانان رسید همچون شادی و نشاط ایشان در جنگ بدر بود. خداوند متعال فرموده است «و این روزگاران را میان مردمان می گردانیم» و خداوند سبحان فرموده است «چون به شما مصیبتی رسید که دو برابر آن را رسانده بودید، گفتید این چگونه و از کجاست، بگو از نزد خود شماست.» منظور این است که شما در جنگ بدر هفتاد تن از قریش را کشتید و هفتاد تن اسیر گرفتید که دو برابر مصیبت شما در احد بود، و اینکه گفتید این از کجا و چگونه بود و حال آنکه ما وعده داده شده به نصرت و نزول فرشتگان بودیم و میان ما پیامبر بزرگواری است که وحی بر او نازل می شود، در پاسخ می فرماید «از نزد خود شماست» یعنی تیر اندازان- محافظان تنگه کوه- که با فرمان پیامبر مخالفت کردند و سرپیچی نمودند، و نصرت و فرود آمدن فرشتگان مشروط به اطاعت بوده است که از فرمان پیامبر سرپیچی نشود، مگر نمی بینی که خداوند می فرمای «آری اگر صبر کنید و پرهیزگار باشید شما را همان دم پروردگارتان به پنج هزار فرشته نشاندار یاری خواهد رساند.» و این کار را مشروط به آن شرط فرموده است.
سخن درباره چگونگی کشته شدن ابو عزه جمحی و معاویة بن مغیره بن ابی العاص بن امیة بن عبد شمس:
واقدی می گوید: نام و نسب ابو عزه چنین است، عمرو بن عبد الله بن عمیر بن وهب بن حذافة بن جمح. پیامبر (ص) او را در جنگ احد اسیر گرفت و در آن جنگ اسیری جز او گرفته نشد. او گفت: ای محمد بر من منّت بنه. رسول خدا (ص) فرمود: همانا که مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود، دیگر به مکه برنخواهی گشت که به گونه های خود دست بکشی و بگویی دو بار محمد را مسخره کردم، و به عاصم بن ثابت فرمان داد گردنش را زد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص282
واقدی می گوید: در مورد اسیر شدن او روایت دیگری هم شنیده ایم، بکیر بن مسمار برای من نقل کرد که چون مشرکان از احد بازگشتند، ساعتی از آغاز شب را در حمراء الأسد فرود آمدند و سپس کوچ کردند و ابو عزه را که خواب مانده بود، همانجا رها کردند. چون روز بر آمد، مسلمانان آنجا رسیدند و او را که تازه بیدار شده و سرگردان به هر سو می گریخت گرفتند. کسی که او را اسیر کرد عاصم بن ثابت بود و پیامبر (ص) به او فرمان داد گردنش را بزند. می گوید [ابن ابی الحدید]: به نظر من همین روایت صحیح است، زیرا مسلمانان در جنگ احد حال آن را نداشته اند که به سبب سختی و شکستی که به آنان وارد شده بود، در آوردگاه کسی را از مشرکان به اسیری بگیرند. اما در مورد معاویة بن مغیره، بلاذری روایت می کند او همان کسی است که بینی جسد حمزه را برید و او را مثله کرد و از معرکه گریخت و به راه خود ادامه داد و شب را جایی نزدیک مدینه گذراند و چون صبح شد به مدینه آمد و خود را به منزل عثمان بن عفان که پسر عموی تنی او بود رساند. در خانه را زد، ام کلثوم دختر پیامبر (ص) که همسر عثمان بود گفت: عثمان در خانه نیست. معاویة بن مغیره گفت: کسی را پیش او بفرست که بیاید تا بهای شترش را که سال پیش- نخستین سال هجرت او- از او خریده ام و اینک آورده ام بدهمش و گرنه خواهم رفت. ام کلثوم به عثمان که در محضر پیامبر (ص) بود پیام فرستاد که بیاید. عثمان آمد و به معاویة بن مغیره گفت: خودت و مرا به هلاک افکندی، چه چیزی ترا به اینجا آورده است گفت: ای پسر عمو هیچ کس از تو به من نزدیک تر و خویشاوندتر نیست، پیش تو آمده ام که پناهم دهی، عثمان او را به خانه خود برد و در گوشه ای پناهش داد و برای اینکه از پیامبر برای او امان بگیرد به حضور ایشان برگشت. شنید که پیامبر (ص) می گوید: معاویة بن مغیره در مدینه است و امروز صبح در شهر بوده است او را جستجو کنید. یکی از حاضران گفت: او از خانه عثمان بیرون نیست، آنجا او را پیدا کنید. اصحاب وارد خانه عثمان شدند، ام کلثوم به جایی که عثمان او را پنهان کرده بود اشاره کرد و او را که زیر شکم ماده خری خود را پنهان کرده بود پیدا کردند و به حضور پیامبر آوردند. عثمان همینکه معاویة بن مغیره را دید به پیامبر گفت: سوگند به کسی که ترا به حق مبعوث فرموده است من فقط برای این به حضورت آمده ام که برای او امان بخواهم. او را به من ببخش و پیامبر (ص) او را به عثمان بخشید و سه روز به او مهلت
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص283
داد و سوگند خورد که اگر پس از سه روز در مدینه و اطراف آن دیده شود او را خواهد کشت. عثمان رفت و برای او شتری خرید و او را آماده ساخت و گفت: حرکت کن و برو. پیامبر (ص) هم به حمراء الاسد حرکت فرمود و معاویه تا روز سوم در مدینه ماند تا اخبار پیامبر را به دست آورد و به اطلاع قریش برساند. چون روز چهارم فرا رسید، رسول خدا (ص) فرمود: معاویه امروز صبح را همین نزدیکیها بوده است او را جستجو کنید. به تعقیب او پرداختند و به او که راه را اشتباه کرده بود رسیدند. دو تن که شتابان تر از دیگران به تعقیب او پرداختند، زید بن حارثه و عمار بن یاسر بودند که او را در جمّاء پیدا کردند. زید با شمشیر او را زد و عمار گفت: مرا هم در این مورد حقی است و او هم بر معاویة بن مغیره تیر انداخت و هر دو او را کشتند و خبرش را به مدینه آوردند. همچنین گفته شده است به معاویة در هشت میلی مدینه رسیدند و زید و عمار چندان بر او تیر زدند که کشته شد. ابن معاویة بن مغیره پدر عایشه مادر عبد الملک بن مروان است. بلاذری می گوید، واقدی هم نظیر همین روایت را در کتاب خود آورده است. بلاذری همچنین می گوید، ابن کلبی گفته است معاویة بن مغیره به روز جنگ احد بینی حمزه را که شهید شده بود برید و او نزدیک احد دستگیر شد و سه روز پس از بازگشت قریش او را در احد کشتند و فرزندی جز دختری به نام عایشه نداشت که مادر عبد الملک بن مروان است. گوید و گفته شده است که علی (ع) معاویة بن مغیره را کشته است. می گوید [ابن ابی الحدید]: به نظر من روایت ابن کلبی صحیح تر است، زیرا هزیمت مشرکان در حمله نخست و پس از کشته شدن پرچمداران ایشان که همگی از خاندان عبد الدار بودند، صورت گرفت و کشته شدن حمزه پس از آن و هنگام حمله خالد بن ولید و سواران از پشت سر مسلمانان بوده است. و در این هنگام بود که صفها در هم ریخت و با یکدیگر در آویختند و برخی، برخی را کشتند. بنابراین چگونه ممکن است که معاویة بن مغیره توانسته باشد هم بینی حمزه را ببرد و هم در فرار نخست مشرکان گریخته باشد و این موضوع متناقض است، زیرا اگر او در آغاز حرب گریخته بود دیگر امکان اینکه هنگام کشته شدن حمزه حضور داشته باشد، نبوده است. سخن صحیح همان است
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص284
که ابن کلبی می گوید که معاویة بن مغیره در تمام مدت جنگ حضور داشته است و بینی جسد حمزه را همو بریده است و پس از بازگشت قریش او به سبب کاری که داشته است، از آنان عقب مانده است و به دست مسلمانان افتاده و کشته شده است.
سخن درباره کشته شدن مجذر بن ذیاد بلوی و حارث بن یزید بن صامت:
واقدی می گوید: مجذر بن زیاد بلوی هم پیمان بنی عوف بن خزرج بود و در جنگ بدر همراه رسول خدا (ص) شرکت کرده بود. پیش از آمدن پیامبر به مدینه و در دوره جاهلی برای مجذر داستانی به شرح زیر اتفاق افتاده بود که حضیر پدر اسید بن خضیر به قبیله بنی عمرو بن عوف آمد و با سوید بن صامت و خوّات بن جبیر و ابو لبابة بن عبد المنذر و به قولی با سهل بن حنیف گفتگو کرد و گفت: چه خوب است به دیدار من بیایید تا شما را شراب بیاشامانم و شتری برای شما بکشم و چند روزی پیش من بمانید. گفتند: آری فلان روز خواهیم آمد و در روز موعود پیش او رفتند. حضیر برای ایشان شتری کشت و به آنان شراب داد و ایشان سه روز پیش او ماندند به طوری که گوشتها رو به فساد گذاشته بود. سوید بن صامت در آن هنگام پیری فرتوت بود، و چون سه روز سپری شد، گفتند: می خواهیم پیش زن و فرزند خود برگردیم، حضیر گفت: هر چه می خواهید، اگر دوست دارید بیشتر بمانید و اگر دوست دارید، برگردید. دو همراه سوید که جوان بودند، سوید بن صامت را که سیاه مست بود سوار بر شتری کردند و راه افتادند. چون به سنگلاخ حومه مدینه و نزدیک قبیله بنی عیینة رسیدند، سوید که همچنان سیاه مست بود برای ادرار کردن بر زمین نشست. یکی از افراد خزرج او را دید و خود را به مجذر رساند و گفت: آیا غنیمت باد آورده ای نمی خواهی گفت: چیست گفت: سوید بن صامت بدون سلاح و سیاه مست اینجاست. مجذر با شمشیر برهنه و کشیده آهنگ آنجا کرد، آن دو جوان که بدون اسلحه بودند، همینکه مجذر را دیدند، گریختند. دشمنی میان اوس و خزرج شدید بود، آن دو جوان شتابان می گریختند و آن پیر مرد همچنان بی حرکت بر جای ماند. مجذر بر سر او ایستاد و گفت: خداوند ترا در اختیار من قرار داد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص285
سوید گفت: با من چه می خواهی انجام دهی گفت: می خواهم بکشمت. گفت: ضربه شمشیرت را پایین تر از مخچه و بالاتر از گردن بزن و چون پیش مادرت برگشتی بگو سوید بن صامت را کشتم. مجذر او را کشت و کشتن او موجب جنگ بعاث شد. چون پیامبر به مدینه آمد هم حارث پسر سوید بن صامت و هم مجذر مسلمان شدند و در جنگ بدر شرکت کردند. حارث بن سوید در جنگ بدر در جستجوی آن بود که مجذر را در معرکه در قبال خون پدرش بکشد، ولی در آن هنگام نتوانست مقصود خود را عمل کند. در جنگ احد همینکه مسلمانان در هم ریختند، حارث از پشت سر مجذر خود را به او رساند و گردنش را زد. پیامبر (ص) از احد به مدینه برگشت و بلافاصله آهنگ حمراء الاسد فرمود چون از حمراء الاسد برگشت، جبریل (ع) به حضور پیامبر آمد و به او خبر داد که حارث بن سوید، مجذر را غافلگیر کرده و کشته است و فرمان داد که پیامبر او را قصاص کند و بکشد. در همان روز که جبریل (ع) این خبر را به پیامبر (ص) داد با آنکه روز بسیار گرمی بود برای رفتن به قباء سوار شد و معمولا پیامبر (ص) در چنان هوایی سوار نمی شد و به قباء نمی رفت و آن حضرت روزهای شنبه و دوشنبه به قباء می رفت. همینکه پیامبر (ص) به قباء رسید به مسجد رفت و چند رکعتی نماز گزارد. چون انصار شنیدند برای سلام دادن به پیامبر آمدند. هر چند از آمدن ایشان در آن ساعت متعجب شدند. پیامبر نشست و شروع به سخن گفتن و احوالپرسی با مردم فرمود تا آنکه حارث بن سوید که ملافه ای رنگ شده با ورس- زرد رنگ- بر تن داشت، پیدا شد. همینکه پیامبر (ص) او را دید عویم بن ساعده را فرا خواند و به او فرمود: حارث را بگیر و بر در مسجد گردنش را به قصاص خون مجذر بن زیاد بزن که روز جنگ احد حارث او را کشته است. عویم حارث را گرفت. حارث گفت: بگذار با پیامبر سخن بگویم و پیامبر می خواست سوار شود و خر خود را خواسته بود که بر در مسجد آورند. حارث چنین گفت: ای رسول خدا به خدا سوگند من او را کشته ام ولی چنین نبوده است که از اسلام برگشته یا در آن شک کرده باشم، ولی تعصب شیطانی موجب آمد تا کار خود را به هوای دل خویش بسپرم. اینک از کاری که کرده ام به پیشگاه خدا و رسول خدا (ص) توبه می کنم و خونبهای او را می پردازم و دو ماه پیاپی روزه می گیرم و برده ای آزاد می سازم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص286
و شصت فقیر را اطعام می کنم. ای رسول خدا من به سوی خدا توبه می کنم و شروع به گرفتن رکاب پیامبر (ص) کرد، پسران مجذر هم حاضر بودند و پیامبر (ص) به آنان چیزی نفرمود. چون سخنان حارث تمام شد پیامبر فرمود: ای عویم او را پیش ببر و گردنش را بزن. پیامبر سوار شد و عویم بن ساعده حارث را بر در مسجد برد و گردنش را زد. واقدی می گوید: و گفته شده است کسی که کشته شدن مجذر را به دست حارث در جنگ احد به اطلاع پیامبر (ص) رساند، خبیب بن یساف بود که هنگامی که حارث مجذر را کشت دید و به حضور پیامبر آمد خبر داد. پیامبر (ص) برای تحقیق در آن مورد سوار شد و در همان حال که سوار بر خر خویش بود جبریل (ع) بر آن حضرت نازل شد و ایشان را آگاه کرد و پیامبر (ص) به عویم امر فرمود گردنش را زد. حسان بن ثابت در این مورد چنین سروده است: ای حارث گویی هنوز در خواب آلودگی و چرت دوره جاهلی خود هستی، وای بر تو شاید از جبریل (ع) غافل بوده ای... بلاذری هم این موضوع را ذکر کرده، ولی گفته است جلّاس بن سوید در جنگ احد مجذر را کشته است و او را غافلگیر کرده است، اما شعر حسان دلیلی گویا بر آن است که حارث بن سوید- برادر جلاس- مجذر را کشته است. واقدی و بلاذری هر دو گفته اند که پس از آنکه مجذر، سوید بن صامت را شمشیر زد، مجذر اندکی زنده بود و سپس مرد. او پیش از آنکه بمیرد، خطاب به فرزندان خود این ابیات را سرود: به جلاس و عبد الله این پیام را برسان که اگر سالخورده هم شدی مبادا آن دو را خوار و زبون بگیری، اگر با جذاره برخوردی او را بکش همچنین قبیله عوف را پسندیده یا ناپسند. بلاذری می گوید: جذره و جذاره نام دو برادر است که پسران عوف بن حارث بن خزرج بودند. می گوید [ابن ابی الحدید]: این روایات بدین گونه است که می بینی، ولی ابن ماکولا در کتاب الاکمال خود می نویسد: حارث بن سوید پس از اینکه مجذر را در جنگ احد غافلگیر کرد او را کشت و در حالی که کافر شده بود به مکه گریخت. او این موضوع را در حرف میم کتاب خود نقل کرده است و این موضوع به نظرم صحیح تر است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص287
سخن درباره همه مسلمانانی که در جنگ احد در گذشته اند:
واقدی می گوید: سعید بن مسیب و ابو سعید خدری نقل کرده اند که از انصار هفتاد و یک تن در جنگ احد شهید شده اند، مجاهد هم همین گونه گفته است. گوید: چهار تن هم از قریش- مهاجران- شهید شده اند که بدین شرح است: حمزة بن عبد المطلب که او را وحشی کشت، عبد الله بن جحش بن رئاب که او را ابو الحکم بن اخنس بن شریق کشت، شماس بن عثمان بن شرید از خاندان مخزوم که او را ابی بن خلف کشت، مصعب بن عمیر که او را ابن قمیئة کشت. گوید: گروهی نفر پنجمی را هم افزوده اند که سعد آزاد کرده و وابسته حاطب از خاندان اسد بن عبد العزّی است. برخی هم گفته اند: ابو سلمة بن عبد الاسد مخزومی هم در جنگ احد زخمی شد و پس از چند روز از همان زخم درگذشت. واقدی می گوید: گروهی هم گفته اند دو پسر هبیب از خاندان سعد بن لیث که عبد الله و عبد الرحمان نام داشته اند و دو مرد از خاندان مزینه که وهب بن قابوس و برادر زاده اش حارث بن عتبه بن قابوس بوده اند شهید شده اند و بدینگونه جمع شهیدان مسلمان در آن روز حدود هشتاد و یک تن بوده اند. تفصیل اسامی انصاری که شهید شده اند در کتابهای محدثان آمده است و اینجا محل بر شمردن آنها نیست.
سخن درباره کشته شدگان مشرکان در جنگ احد:
واقدی می گوید: از افراد خاندان عبد الدار، طلحة بن ابی طلحه که رأیت قریش را
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص288
بر دوش داشت و او را علی بن ابی طالب (ع) در جنگ تن به تن کشت، و عثمان بن ابی طلحه که او را حمزة بن عبد المطلب کشت، و ابو سعید بن ابی طلحه که او را سعد بن ابی وقاص کشت، و مسافع بن طلحة بن ابی طلحه که او را عاصم بن ثابت بن ابی الاقلح کشت، و کلاب بن طلحة بن ابی طلحة که او را زبیر بن عوّام کشت، و حارث بن طلحة بن ابی طلحة که او را عاصم بن ثابت کشت، و جلاس بن طلحة بن ابی طلحه که او را طلحة بن عبید الله کشت، و ارطاة بن عبد شرحبیل که او را علی بن ابی طالب (ع) کشت و قارظ بن شریح بن عثمان بن عبد الدار- که نامش به صورت قاسط هم آمده است- و واقدی می گوید معلوم نشد چه کسی او را کشته است و بلاذری می گوید علی (ع) او را کشته است. و صواب، برده آزاد کرده خاندان عبد الدار، که او را هم علی (ع) و به قولی دیگر قزمان کشته اند، و ابو عزیز بن عمیر برادر مصعب بن عمیر که او را هم قزمان کشته است، جمعا یازده تن. از خاندان اسد بن عبد العزی، عبد الله بن حمید بن زهیر بن حارث بن اسد که به روایت واقدی ابو دجانه و به روایت محمد بن اسحاق علی بن ابی طالب (ع) او را کشته اند. بلاذری می گوید ابن کلبی گفته است که عبد الله بن حمید در جنگ بدر کشته شده است. از بنی زهرة، ابو الحکم بن اخنس بن شریق که علی بن ابی طالب (ع) او را کشت و سباع بن عبد العزّی خزاعی که نام اصلی پدرش عمرو بن نضلة بن عباس بن سلیم است، و پسر ام انمار خونگیر مکه بوده است و او را حمزة بن عبد المطلب کشت، دو تن. از خاندان مخزوم، امیة بن ابی حذیفة بن مغیره که او را علی (ع) کشت و هشام بن ابی امیة بن مغیره که او را قزمان کشت، و ولید بن عاص بن هشام که او را هم قزمان کشت، و خالد بن اعلم عقبلی که او را هم قزمان کشت و عثمان بن عبد الله بن مغیره که او را حارث بن صمه کشت، پنج تن. از خاندان عامر بن لوی، عبید بن حاجز که او را ابو دجانه کشت، و شیبة بن مالک بن مضرب که او را طلحة بن عبید الله کشت، دو تن. از خاندان جمح، ابیّ بن خلف که او را پیامبر (ص) کشت و ابو عزه که او را به فرمان رسول خدا (ص) عاصم بن ثابت گردن زد، دو تن. از خاندان عبد مناف بن کنانة، خالد بن سفیان بن عویف، و ابو الشعثاء بن سفیان بن عویف، و ابو الحمراء بن سفیان بن عویف، و غراب بن سفیان بن عویف که این چهار برادر را به روایت محمد بن حبیب، علی بن ابی طالب (ع) کشته است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 289
واقدی در مورد این کشته شدگان مشرکان- چهار برادر- شخص معینی را به عنوان قاتل ایشان ثبت نکرده است ولی پیش از این فصل ضمن مطالب دیگر گفته است که ابو سبرة بن حارث بن علقمه یکی از پسران سفیان بن عویف را کشته است، و رشید فارسی وابسته بنی معاویه یکی دیگر از پسران سفیان را دیده است که سراپا پوشیده در آهن می گوید: من پسر عویف هستم، سعد آزاد کرده و وابسته حاطب راه را بر او بست، ابن عویف بر او ضربتی استوار زد که او را دو نیمه کرد. در این هنگام رشید فارسی بر ابن عویف حمله کرد و ضربتی بر دوش او زد که زره را درید و او را دو نیم کرد و گفت: بگیر که من غلام فارسی هستم پیامبر (ص) که او را می دید و سخنش را می شنید، فرمود: ای کاش می گفتی غلام انصاری هستم، گوید: در این هنگام برادر مقتول که یکی دیگر از پسران سفیان بن عویف بود همچون سگ بر رشید حمله کرد و می گفت: من پسر عویف ام. رشید ضربتی بر سرش زد که با وجود داشتن مغفر سرش را از هم شکافت و گفت: بگیر که من غلام انصاری ام، پیامبر (ص) لبخند زد و فرمود: احسنت ای ابا عبد الله و با آنکه رشید پسری نداشت، پیامبر به او کنیه داد. می گوید [ابن ابی الحدید]: بلاذری برای این چهار تن کشنده ای را نام نبرده است و آنان را در زمره کشتگان قریش در احد شمرده است. همچنین ابن اسحاق هم از قاتل این چهار تن نام نبرده است. بنابراین، اگر روایت واقدی صحیح باشد، علی (ع) فقط یکی از این چهار برادر را کشته است و اگر روایت محمد بن حبیب صحیح باشد هر چهار تن از کشته شدگان به دست علی (ع) هستند. من در یکی از کتابهای ابو الحسن مداینی هم خواندم که علی (ع) هر چهار پسر سفیان بن عویف را در جنگ احد کشته است و از خود علی هم شعری را در این مورد روایت کرده است. از خاندان عبد شمس، معاویة بن مغیرة بن ابی العاص که در یکی از روایات نقل است که او را هم علی (ع) کشته است و هم گفته شده است که او را زید بن حارثه و عمار بن یاسر کشته اند. بنابراین جمع کشته شدگان مشرکان در جنگ احد بیست و هشت تن هستند که علی (ع) با توجه به اتفاق و اختلاف روایات دوازده تن از آنان را کشته است و نسبت کشته شدگان تقریبا همان نسبت کشته شدگان در جنگ بدر به دست اوست که نزدیک به نصف است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص290
سخن درباره تعقیب پیامبر (ص) از مشرکان پس از بازگشت از احد:
و اینکه با همه ضعفی که از لحاظ مزاجی داشت می خواست با آنان درافتد. واقدی می گوید: به پیامبر (ص) خبر رسید که مشرکان تصمیم گرفته اند به مدینه باز گردند و آن را غارت کنند. پیامبر دوست می داشت به آنان قدرتی نشان دهد. چون نماز صبح یکشنبه هشتم شوال را گزارد، همه روی شناسان اوس و خزرج همراه او بودند که آن شب را برای پاسداری از شبیخون بر در خانه پیامبر (ص) گذرانده بودند. سعد بن عبادة و سعد بن معاذ و حباب بن منذر و اوس بن خولی و قتادة بن نعمان همراه گروهی دیگر در زمره ایشان بودند. چون پیامبر از نماز صبح بازگشت به بلال فرمان داد میان مردم جار زند که پیامبر به شما فرمان می دهد که دشمنتان را تعقیب کنید و نباید کسی جز شرکت کنندگان در جنگ دیروز با ما بیاید. سعد بن معاذ حرکت کرد و پیش قوم خود برگشت که فرمان حرکت دهد. زخمیان بسیار بودند، آن چنان که بیشتر بلکه همه افراد خاندان عبد الاشهل زخمی بودند، سعد بن معاذ پیش ایشان رفت و گفت: پیامبر (ص) فرمان می دهد که دشمن خود را تعقیب کنید. گوید: اسید بن حضیر در حالی که هفت زخم برداشته بود و می خواست آن را مداوا کند گفت: می شنویم و خدا و رسولش را فرمانبرداریم و سلاح خود را برداشت و اعتنایی به مداوای زخمهای خود نکرد و به رسول خدا (ص) پیوست. سعد بن عبادة هم پیش قوم خود یعنی بنی ساعده آمد و به آنان فرمان حرکت داد که جامه و سلاح پوشیدند و به پیامبر پیوستند. ابو قتادة پیش مردم خربا که سرگرم مداوای زخمهای خود بودند آمد و گفت: منادی پیامبر به شما فرمان تعقیب دشمن را می دهد، آنان هم به برداشتن سلاح روی آوردند و اعتنایی به زخم خویش نکردند آن چنان که از بنی سلمه چهل زخمی بیرون آمدند. طفیل بن نعمان سیزده زخم و خراش بن صمّه و کعب بن مالک ده و چند زخم داشتند و قطبة بن عامر بن خدیج در دست خود نه زخم داشت. آنان در حالی که سلاح بر تن داشتند کنار گور ابو عتبه به پیامبر (ص) رسیدند و برای آن حضرت صف کشیدند و چون پیامبر به ایشان، که عموما زخمی بودند، نگریستند فرمودند: بار خدایا بر بنی سلمه رحمت آور. واقدی می گوید: عتبة بن جبیره از قول مردانی از قول خود برای من نقل کرد که عبد الله بن سهل و رافع بن سهل از خاندان عبد الاشهل از احد برگشتند و زخمهای بسیاری داشتند و حال عبد الله و زخمهایش وخیم تر بود. فردای آن روز که سعد بن معاذ پیش قوم
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص291
خود آمد و خبر آورد که پیامبر (ص) فرمان به تعقیب دشمن داده است یکی از آن دو به دیگری گفت: به خدا سوگند که اگر شرکت در جنگ و همراهی پیامبر را رها کنیم زیان است و به خدا سوگند مرکوبی هم نداریم که سوار شویم و نمی دانیم چه کنیم. عبد الله گفت: راه بیفت برویم. رافع گفت: به خدا سوگند توان راه رفتن ندارم. برادرش گفت: حرکت کن، خود را آرام آرام می کشانیم، گوید: آن دو بیرون آمدند و خود را افتان و خیزان می کشاندند. رافع سست و ناتوان شد، عبد الله گاهی او را بر دوش خود می کشید و گاهی پیاده حرکت می کرد و شامگاه که مسلمانان مشغول برافروختن آتش بودند آن دو به حضور پیامبر رسیدند. عباد بن بشر که پاسداری آن شب را بر عهده داشت آن دو را به حضور پیامبر آورد و پیامبر از آن دو پرسیدند چه چیز موجب تأخیر شما شد و چون سبب را گفتند: پیامبر برای آنان دعای خیر کرد و فرمود اگر زندگی شما به درازا کشد، صاحب ستوران و مرکوبهایی از اسب و استر و شتر خواهید شد، هر چند برای شما خوب نخواهد بود. واقدی می گوید: جابر بن عبد الله گفت: ای رسول خدا جارچی جار می زند که نباید با ما کسی جز شرکت کنندگان در جنگ دیروز بیاید، من دیروز بسیار خواهان شرکت در جنگ بودم ولی پدرم مرا برای سرپرستی خواهرهایم گذاشت و به من گفت: پسرم برای تو شایسته نیست ایشان را که دخترکان ناتوانی هستند و مردی همراهشان نیست رها کنی. من با رسول خدا (ص) می روم، شاید خداوند شهادت را بهره من قرار دهد. من پیش خواهرانم ماندم و با آنکه من آرزوی شهادت داشتم پدرم آن را بر من برگزید. اینک ای رسول خدا اجازه فرمای تا من همراهت بیایم. پیامبر (ص) او را اجازه فرمود. جابر می گوید: هیچ کس جز من که در جنگ روز گذشته شرکت نکرده باشد همراه رسول خدا (ص) نبود و تنی چند از مردانی که در جنگ احد حضور پیدا نکرده بودند از آن حضرت اجازه خواستند که موافقت نفرمود، پیامبر در این هنگام پرچم خود را که از روز گذشته همچنان بسته بود خواست و آن را به علی (ع) سپرد و گفته شده است به ابو بکر سپرد سپس از خانه بیرون آمد و زخمی بود، بر دو گونه اش زخم دو حلقه مغفر بود و پشانی او نزدیک رستنگاه موها شکافته بود، دندان ایشان شکسته بود و لبش از درون آماس داشت، دوش راست او از ضربه ابن قمیئة آسیب دیده و دردمند بود و دو زانویش آماس کرده بود. پیامبر (ص) وارد مسجد شد و دو رکعت نماز گزارد. مردم جمع شده بودند و اهالی مناطق بالای مدینه هم که از فرمان و دادخواهی آگاه شده بودند،
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص292
آمدند. پیامبر (ص) خواست اسبش را بر در مسجد آوردند، طلحة بن عبید الله که صدای منادی را شنیده بود، بیرون آمده و منتظر بود که پیامبر (ص) چه هنگامی حرکت می فرماید. بر در مسجد به پیامبر (ص) برخورد که زره و مغفر پوشیده بود و جز چشمهای آن حضرت چیز دیگری از چهره اش دیده نمی شد. پیامبر فرمود: ای طلحه سلاح تو کجاست گفت: همین جا. طلحه می گوید: دوان دوان رفتم، زره پوشیدم و سپر بر دوش افکندم و شمشیرم را به دست گرفتم و نه زخم داشتم ولی به زخمهای خود اهمیت نمی دادم، بلکه بیشتر نگران زخمهای پیامبر (ص) بودم. پیامبر روی به طلحه کرد و پرسید: فکر می کنی دشمن در چه منطقه ای باشد گفت: گمان می کنم در سیّاله باشند. پیامبر فرمود: خود من هم چنین گمان می کنم. ای طلحه آنان دیگر هرگز مثل دیروز بر ما پیروز نمی شوند و خداوند مکه را برای ما می گشاید. گوید: پیامبر (ص) سه تن از قبیله اسلم را به عنوان پیشاهنگ در پی مشرکان گسیل فرمود. یکی از آنان عقب ماند و بند کفش یکی از آن دو تن دیگر پاره شد و سومی خود را به قریش رساند که با هیاهو سرگرم رایزنی برای بازگشت به مدینه بودند و صفوان بن امیه ایشان را از آن کار باز می داشت. در این هنگام آن مرد مسلمان که بند کفش او پاره شده بود به همراه خود رسید و قریش آن دو را دیدند و به آنان حمله کردند و هر دو را کشتند. مسلمانان هنگامی که به حمراء الاسد رسیدند با جسد آن دو برخوردند و پیامبر (ص) آن دو را در یک گور به خاک سپرد و آن دو قرین یکدیگرند. واقدی می گوید: اسامی آنان سلیط و نعمان بوده است. واقدی می گوید: جابر بن عبد الله گفته است: خوراک عمده ما در آن روز خرما بود و سعد بن عباده سی شتر خرما به حمراء الاسد آورد و شتران پروار هم با خود آورد و در روز دوم و سوم آنها را کشتند و پیامبر (ص) به مسلمانان فرمان داد هیمه جمع کردند. چون شامگاه فرا رسید دستور داد هر مرد خرمنی آتش برافروزد. جابر می گوید: ما در آن شب پانصد خرمن آتش برافروختیم، آن چنان که از راه دور دیده می شد و آوازه لشکرگاه و آتشهای ما همه جا رسید و این خود از چیزهایی بود که خداوند با آن دشمن ما را به روی درافکند و به بیم انداخت. واقدی می گوید: معبد بن ابی معبد خزاعی که در آن هنگام هنوز مشرک بود به حضور پیامبر آمد. قبیله خزاعه نسبت به پیامبر در حال آشتی بودند. او گفت: ای محمد این صدمه ای که به تو و یارانت رسید بر ما گران آمد و دوست می داشتیم که خداوند ترا بلند آوازه می کرد و این مصیبت بر غیر تو می بود. معبد آنگاه حرکت کرد و ابو سفیان و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص293
قریش را در «روحاء» دید که با یکدیگر می گفتند نه محمد را کشتید و نه دختران نار پستان را به اسیری گرفتید و پشت سر خود سوار کردید و چه بد کردید و هماهنگ بودند که به مدینه بازگردند. سخنگوی ایشان که عکرمة بن ابی جهل بود می گفت: ما کاری در خور نکردیم، اشراف ایشان را کشتیم و پیش از آنکه آنان را درمانده و ریشه کن سازیم و کار را تمام کنیم برگشتیم. همینکه معبد پیش ابو سفیان رسید، ابو سفیان گفت: خبر صحیح پیش معبد است. ای معبد چه خبر داری گفت: محمد و یارانش را پشت سر گذاشتم که همچون آتش در پی شما بودند و همه افراد قبیله های اوس و خزرج هم که دیروز از همراهی با او خود داری کرده بودند، اینک همراه او شده اند و پیمان بسته اند که برنگردند تا آنکه خود را به شما برسانند. و از شما انتقام بگیرند و آنان به سبب آنچه بر قوم ایشان رسیده است و به سبب اینکه اشراف آنان را کشته اید سخت خشمگین شده اند. گفتند: ای وای بر تو چه می گویی گفت: به خدا سوگند خیال می کنم پیش از کوچ کردن از اینجا پیشانی و یال اسبهای ایشان را خواهید دید، و آنچه از ایشان دیدم مرا به سرودن ابیاتی واداشت. گفتند: آن ابیات چیست و معبد اشعار زیر را برای آنان خواند: چون گروه اسبهای نژاده همچون سیل روی زمین به راه افتاد از هیاهوی آنان نزدیک بود ناقه من از پای درآید. اسبها شتابان می تاختند و شیران بلند بالایی را همراه می بردند که به هنگام جنگ پایدارند و از آن گروه نبودند که بدون نیزه و سلاح باشند. با خود گفتم، وای بر پسر حرب از برخورد با ایشان و هنگامی که به حمله و هجوم بپردازند. صفوان بن امیة هم پیش از آنان با سخنان خود آن قوم را به انصراف واداشت. صفوان به آنان گفت: ای قوم من حمله مکنید که مسلمانان خشمگین شده اند و بیم دارم خزرجیانی که در جنگ احد شرکت نکرده اند برای حمله به شما جمع شوند. اینک که پیروزی از شماست بازگردید، چه من ایمن نیستم که اگر به جنگ برگردید کار بر زیان شما نباشد. گوید: به همین سبب پیامبر (ص) هم می فرمود صفوان بن امیه هر چند خودش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص294
رهنمون شده نیست ولی ایشان را در این باره هدایت کرد و سپس فرمود: و سوگند به کسی که جان من در دست اوست اگر برمی گشتند از آسمان بر سرشان سنگ می بارید و همچون روزگار گذشته نیست و نابود می شدند. گوید مشرکان از بیم تعقیب شتابان و ترسان گریختند. گروهی از مردم عبد القیس که آهنگ مدینه داشتند به ابو سفیان برخوردند، ابو سفیان به ایشان گفت: آیا حاضرید پیامی را که می دهم به محمد برسانید و به یارانش ابلاغ کنید و چون در آینده به بازار عکاظ بیایید شتران شما را از کشمش بار کنم گفتند: آری. گفت: هر جا که محمد را دیدید به او و یارانش بگویید ما تصمیم گرفته ایم به سوی شما برگردیم و ما از پی شما خواهیم بود. ابو سفیان به سوی مکه رفت و آن گروه در حمراء الاسد به حضور پیامبر رسیدند و پیام ابو سفیان را ابلاغ کردند. پیامبر (ص) و یارانش گفتند: خداوند ما را بسنده و بهترین کارگزار است و در این مورد خداوند آیاتی در قرآن نازل فرمود. معبد هم مردی از خزاعه را به حضور پیامبر فرستاد و به ایشان اطلاع داد که ابو سفیان و یارانش ترسان و بیمناک بازگشته اند، پیامبر (ص) پس از سه شبانه روز به مدینه بازگشت.
در شرح جنگ موته:
که آن را هم به شیوه گذشته خود از فصل پنجم کتاب واقدی نقل می کنیم و آنچه را محمد بن اسحاق هم آورده است بر آن می افزاییم. واقدی می گوید: ربیعة بن عثمان از عمر بن حکم برای من نقل کرد که پیامبر (ص) حارث بن عمیر ازدی را در سال هشتم هجرت با نامه ای پیش امیر بصری گسیل فرمود. حارث چون به موته رسید شرحبیل بن عمرو غسانی به او برخورد و پرسید آهنگ کجا داری گفت: به شام می روم. گفت: شاید از فرستادگان محمدی؟ حارث گفت: آری. شرحبیل فرمان داد او را به ریسمانی بستند و گردنش را زدند. هیچ یک از فرستادگان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص295
رسول خدا (ص) جز او را نکشته اند، و چون این خبر به رسول خدا (ص) رسید سخت بر او گران آمد. مردم را فرا خواند و خبر کشته شدن حارث را داد. مردم شتابان آماده شدند و در جرف لشکرگاه ساختند. پیامبر (ص) چون نماز ظهر را گزارد بر جای نشست و یارانش هم گرد او نشستند. نعمان بن مهض یهودی هم آمد و همراه مردم ایستاد، پیامبر (ص) فرمود زید بن حارثه فرمانده مردم در این جنگ است، اگر او کشته شد، جعفر بن ابی طالب فرمانده خواهد بود و اگر او کشته شد، عبد الله بن رواحه امیر خواهد بود و اگر او کشته شد مسلمانان باید از میان خود مردی را به فرماندهی برگزینند و او را امیر خود قرار دهند. نعمان بن مهضّ گفت: ای ابا القاسم اگر پیامبر باشی همه اینان را که نام بردی چه کم باشند چه بسیار، کشته خواهند شد، پیامبران بنی اسرائیل چون کسی را به فرماندهی می گماشتند و می گفتند اگر او کشته شد فلان کس امیر خواهد بود، اگر صد تن را هم بدین گونه نام می بردند همگان کشته می شدند. سپس آن مرد یهودی به زید بن حارثه گفت: وصیت خود را انجام بده که اگر محمد پیامبر باشد، هرگز پیش او برنخواهی گشت. زید گفت: گواهی می دهم که او پیامبری راستگو است. چون تصمیم به حرکت گرفتند، پیامبر (ص) پرچمی به دست خویش بست و آن را به زید بن حارثه داد، آن پرچم سپید بود. مردم به حضور فرماندهانی که پیامبر (ص) تعیین فرموده بود آمدند تا از آنان بدرود کنند و برای ایشان دعا کنند. لشکر آنان مرکب از سه هزار تن بود، همینکه آنان به لشکرگاه خود رفتند و حرکت کردند دیگر مسلمانان فریاد برداشتند که خدا بلا را از شما بگرداند و به سلامت و با غنیمت و حال نیکو برگرداند. عبد الله بن رواحة در پاسخ ایشان گفت: «اما من از خداوند نخست آمرزش می خواهم و سپس ضربتی استوار و خونبار، یا ضربه سریع نیزه و زوبینی که در جگر و احشاء نفوذ کند، که چون از کنار گورم بگذرند، بگویند خدای این جنگجوی هدایت شده را کامیاب فرماید.» می گوید [ابن ابی الحدید]: محدثان اتفاق نظر دارند که امیر نخست، زید بن حارثه بوده است ولی شیعیان منکر این هستند و می گویند امیر نخست جعفر بن ابی طالب بوده است و پیامبر فرموده است: اگر او کشته شد زید بن حارثه امیر است و اگر او کشته شد عبد الله بن رواحه امیر خواهد بود. و در این باره روایاتی نقل کرده اند. من هم در اشعاری که محمد بن اسحاق در کتاب مغازی خود نقل می کند شواهدی برای گفتار شیعیان یافته ام و از جمله اشعاری است که ابن اسحاق از حسان بن ثابت نقل می کند:
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص296
در آن هنگام که در مدینه مردم خفته و آرمیده بودند شبی دشوار و درد و اندوه که موجب بی خوابی بود به سراغ من آمد... [تا آنجا که می گوید] خداوند شهیدانی را که از پی یکدیگر در موته شهید شدند از رحمت خود دور مداراد که جعفر ذوالجناحین و زید و عبد الله بودند و در حالی که شمشیرهای مرگ به اهتزاز درآمده بود، از پی یکدیگر درآمدند... همچنین کعب بن مالک انصاری هم در قصیده ای که مطلع آن این بیت است: چشمها خفتند و آرمیدند و حال آنکه اشک چشم تو فرو می ریزد... [چنین می گوید] اندوه بر آن چند تنی است که روزی در موته پیاپی به جنگ رفتند و همانجا استوار ماندند و به جای دیگر منتقل نشدند... هنگامی که با جعفر هدایت می شدند و رایت او پیشاپیش آنان بود و چه نیکو پیشاهنگی. تا آنکه صفها درهم ریخت و جعفر در آوردگاه کشته بر خاک افتاد. واقدی می گوید: ابن ابی سبرة از اسحاق بن عبد الله بن ابی طلحه از رافع بن اسحاق از زید بن ارقم برای من نقل کرد که پیامبر (ص) برای آنان خطبه خواند و چنین سفارش فرمود: «به شما سفارش می کنم نسبت به خدا پرهیزگار و نسبت به مسلمانانی که همراه شمایند خیر اندیش باشید. به نام خدا و در راه خدا جهاد و با کسانی که به خدا کافرند جنگ کنید. مکر و فریب و غل و غش مکنید، و هیچ کودکی را مکشید و چون با دشمن مشرک برخوردید نخست او را به یکی از این سه چیز دعوت کنید و هر کدام را پذیرفتند از آنان بپذیرند و دست از ایشان بدارید. آنان را به مسلمان شدن دعوت کن، اگر پذیرفتند فوری بپذیر و دست از آنان بدار و از آنان دعوت کن تا از سرزمین خود به سرزمینهای مهاجران هجرت کنند و به ایشان بگو که در آن صورت برای آنان همان حقوق که برای مهاجران است و همان وظایفی که بر مهاجران است خواهد بود، و اگر مسلمان شدند ولی سکونت در سرزمینهای خود را ترجیح دادند به ایشان بگو که حکم آنان هم مانند حکم دیگر اعرابی است که مسلمان شده اند، یعنی احکام خدا در موردشان اجراء می شود و برای آنان از فیء و غنایم سهمی نخواهد بود مگر اینکه همراه مسلمانان در جنگ شرکت کنند. اگر از پذیرفتن خودداری کردند، آنان را به پرداخت جزیه دعوت کن، اگر
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص 297
پذیرفتند، بپذیر و دست از ایشان بردار و اگر نپذیرفتند از خدا یاری بخواه و با آنان کار زار کن. اگر مردم حصار یا شهری را محاصره کردی و آنها از تو خواستند که در قبال حکم خدا تسلیم شوند، آنان را به حکم خدا امان مده بلکه به حکم خودت امان بده، زیرا نمی دانی آیا آنچه می کنی مطابق با حکم خداوند است یا نه. همچنین اگر مردم حصار یا شهری را محاصره کردی و خواستند که ایشان را در ذمه خدا و رسول خدا (ص) قرار دهی مپذیر و بگو ذمه خودت و پدرت و یارانت را بپذیرند، که اگر شما پیمان و ذمه خود و پدرانتان را بشکنید بهتر از آن است که ذمه خدا و رسولش را بشکنید. واقدی می گوید: ابو صفوان از خالد بن یزید برای من نقل کرد که پیامبر (ص) برای بدرقه سپاهیان موته بیرون آمد و چون به دروازه وداع رسید، توقف فرمود و سپاهیان هم برگرد او ایستادند. فرمود: «به نام خدا جهاد کنید و با دشمن خدا و دشمن خودتان در شام جنگ کنید. آنجا مردانی را در صومعه هایی می بینید که از مردم کناره گرفته اند، متعرض ایشان نشوید، البته گروهی دیگر را هم خواهید یافت که شیطان در سرشان لانه گرفته است، آنان را با شمشیرها ریشه کن سازید. هرگز زن و کودک و پیر فرتوت را مکشید و هیچ خرما بن و درختی را مبرید و هیچ بنایی را ویران مکنید.» واقدی می گوید: و چون عبد الله بن رواحه با پیامبر (ص) بدرود کرد، گفت: ای رسول خدا چیزی برای من بگو و فرمانی بده که آن را از تو حفظ کنم. فرمود: فردا به سرزمینی می روی که سجده کردن در آن اندک است، فراوان سجده کن. عبد الله عرض کرد: ای رسول خدا بیشتر بهره مندم فرمای. فرمود: خدا را فرا یاد آور که در هر چه بخواهی یار و مددکار توست. عبد الله بن رواحه برخاست و رفت و بازگشت و گفت: ای رسول خدا، خداوند فرد است و عدد فرد را دوست می دارد، پیامبر فرمود: ای پسر رواحه هرگز عجزی نخواهی داشت که اگر ده کار بد می کنی یک کار پسندیده هم انجام دهی. عبد الله گفت: دیگر و از این پس از چیزی از تو سؤال نخواهم کرد. محمد بن اسحاق می گوید: عبد الله بن رواحه به هنگام وداع با رسول خدا (ص) با شعری که سروده بود با آن حضرت بدرود کرد که از جمله آن این بیت است: خداوند نیکیهایی را که به تو ارزانی فرموده است همچون موسی (ع) پایدار بدارد و پیروزی ای همچون پیروزی آنان بهره فرماید... محمد بن اسحاق همچنین می گوید: و چون عبد الله بن رواحه با مسلمانان بدرود کرد، گریست. گفتند: ای عبد الله چه چیز ترا به گریه واداشته است گفت: به خدا سوگند
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص298
مرا محبت به دنیا و شوقی بر آن نیست ولی شنیدم رسول خدا (ص) این آیه را تلاوت می فرمود: «و هیچ کس از شما نیست مگر آنکه وارد دوزخ- یا پل صراط- می شود.» و نمی دانم چگونه ممکن است که پس از وارد شدن از آن بیرون آیم. واقدی می گوید: زید بن ارقم می گفته است: من یتیم بودم و تحت تکفل عبد الله بن رواحه و در خانه او زندگی می کردم. هرگز ندیده ام که سرپرست یتیمی بهتر از او باشد. من همراهش به موته رفتم. او به من علاقه مند بود و من هم به او علاقه داشتم، او مرا پشت سر خود بر شترش سوار می کرد. شبی همچنان که بر شتر و میان دو لنگه بار سوار بود، این ابیات را خواند: اینک که چهار روز مرا در راهی که ریگزار بود بر خود کشاندی و رساندی نعمتهای تو افزون و بدی از تو دور باد که این آخرین سفر من است و دیگر پیش خانواده خود برنمی گردم، مسلمانان برمی گردند و مرا در سرزمین شام می گذارند که اقامت در آن گوار است... زید بن ارقم می گوید: چون این شعر را از او شنیدم گریستم. با تازیانه اش به من زد و گفت: ای فرومایه، ترا چه می شود، اگر خداوند به من شهادت را روزی فرماید و از دنیا و رنج آن و اندوهها و پیشآمدهایش آسوده شوم، تو به راحتی در حالی که به تنهایی میان دو لنگه بار شتر نشسته ای باز می گردی. واقدی می گوید: مسلمانان به راه خود ادامه دادند و در وادی القری فرود آمدند و چند روزی آنجا ماندند و سپس حرکت کردند و در موته فرود آمدند و به ایشان خبر رسید که هرقل پادشاه روم با صد هزار سپاه از قبایل بکر و بهراء و لخم و جذام و دیگران کنار آبی از آبهای بلقاء فرود آمده است و مردی از قبیله بلیّ بر ایشان فرماندهی دارد. مسلمانان دو شب آنجا ماندند و در کار خود نگریستند، و گفتند: باید نامه ای به حضور پیامبر بنویسیم و این خبر را به اطلاعش برسانیم که فرمان به بازگشت ما دهد یا نیروی امدادی گسیل فرماید. در همان حال که مردم سرگرم این گفتگو بودند، عبد الله بن رواحه
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص299
پیش آنان آمد و ایشان را تشجیع کرد و گفت: به خدا سوگند ما با مردم به اتکاء شمار بسیار و بسیاری اسب و سلاح جنگ نکرده ایم بلکه فقط در پناه و اتکاء به این دینی که خداوند ما را با آن گرامی داشته است جنگ کرده ایم. اینک هم حرکت و جنگ کنید که به خدا سوگند ما جنگ بدر را دیده ایم در حالی که فقط دو اسب با ما بوده است، و همانا یکی از دو کار خوب اتفاق می افتاد یا بر آنان پیروز می شویم، همان چیزی است که خدای ما و رسولش به ما وعده داده اند و وعده او را خلافی نیست یا شهادت است که به برادران خود ملحق خواهیم شد و در بهشت با آنان رفاقت خواهیم کرد و مردم با این سخن ابن رواحه دلیر شدند. واقدی می گوید: ابو هریره گفته است: در جنگ موته حضور داشتم، همینکه دیدیم مشرکان چندان شمار و ساز و برگ و سلاح و اسب و دیبا و حریر دارند که ما را یارای جنگ با آنان نیست، برق از چشم من پرید. ثابت بن ارقم گفت: ای ابو هریره ترا چه می شود، گویی لشکری گران دیده ای گفتم: آری. گفت: تو در بدر با ما نبودی ما هرگز به شمار بسیار نصرت نیافته ایم. واقدی می گوید: دو گروه رویاروی شدند. زید بن حارثه لوای مسلمانان را در دست گرفت و جنگ کرد تا کشته شد، او را با ضربه نیزه ها کشتند. سپس رأیت را جعفر به دست گرفت و از اسب سرخی که داشت پیاده شد و آن را پی زد و سپس چندان جنگ کرد تا کشته شد. واقدی می گوید: گفته شده است مردی از رومیان چنان ضربتی با شمشیر به جعفر زد که او را دو نیم ساخت، نیمی از بدنش روی تاکی که آنجا بود افتاد و بر آن نیمه سی یا سی و چند زخم یافتند. واقدی می گوید: نافع از ابن عمر روایت می کند که می گفته است: در بدن جعفر بن ابی طالب نشان هفتاد و دو زخم شمشیر و نیزه یافتند. بلاذری می گوید: هر دو دست او قطع شد و بدین سبب پیامبر (ص) فرمود: «خداوند به جای آن دو دست، دو بال به او عنایت فرمود که با آنها در بهشت پرواز می کند.» و به همین سبب به طیّار موسوم شده است. واقدی می گوید: آنگاه رأیت را عبد الله بن رواحه در دست گرفت، اندکی درنگ کرد و سپس حمله و جنگ کرد تا کشته شد، و چون او کشته شد مسلمانان به بدترین صورت به هر سو گریختند و سپس بازگشتند و پرچم را ثابت بن ارقم در دست گرفت و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص300
انصار را با فریاد فرا خواند، گروهی اندک از انصار پیش او جمع شدند. ثابت بن ارقم به خالد بن ولید گفت: ای ابا سلیمان این پرچم را بگیر. خالد گفت: نه که خودت آن را در دست داشته باش که در جنگ بدر شرکت داشته ای و از تو سن و سالی گذشته است. ثابت گفت: ای مرد آن را بگیر که به خدا سوگند من آن را جز برای تو نگرفته ام. خالد آن را گرفت و ساعتی حمله کرد و مشرکان از هر سو بر او حمله آوردند و گروهی بسیار او را محاصره کردند، خالد با مسلمانان شروع به عقب نشینی کرد و آنان را از میدان جنگ بیرون کشید. واقدی می گوید: و روایت شده است که خالد با مسلمانان پایداری کردند و منهزم نشدند و صحیح همان است که خالد با مردم عقب نشینی کرد. واقدی می گوید: محمد بن صالح از عاصم بن عمر بن قتادة نقل کرد که چون دو گروه در موته رویاروی شدند، پیامبر (ص) در مدینه بر منبر نشست و فاصله میان مدینه و شام برای او برداشته شد و پیامبر (ص) به آوردگاه ایشان می نگریست. فرمود: هم اکنون رأیت را زید بن حارثه در دست گرفت، ابلیس پیش او آمد، زندگی را در نظرش آراست و مرگ را در نظرش ناخوش نشان داد. زید گفت: هم اکنون باید در دل مؤمنان ایمان استوار گردد و تو آمده ای دنیا را در نظرم بیارایی و دوست داشتنی جلوه دهی. پیامبر فرمود: زید همچنان پیش رفت تا شهید شد، آنگاه رسول خدا بر او درود فرستاد و به مسلمانان فرمود برای او آمرزش خواهی کنید هر چند که او دوان دوان به بهشت درآمد. پیامبر (ص) فرمود: رأیت را جعفر بن ابی طالب گرفت و ابلیس پیش او آمد تا او را به زندگی آزمند سازد و مرگ را در نظرش ناخوش سازد. جعفر گفت: اینک هنگامی است که باید ایمان در دل مؤمنان استوار گردد و تو آرزوی دنیا داری، و پیش رفت و شهید شد. پیامبر (ص) برای او دعای خیر فرمود و بر او درود فرستاد و سپس به مسلمانان گفت: برای برادرتان استغفار کنید، هر چند که شهیدی است که وارد بهشت شد و با دو بال از یاقوت در هر جای بهشت که می خواهد پرواز می کند. پیامبر (ص) فرمود: اینک رأیت را عبد الله بن رواحه گرفت و با اعتراض وارد شد، این موضوع بر انصار گران آمد. پیامبر (ص) فرمود: اینک زخمها بر پیکرش رسید، گفته شد: ای رسول خدا اعتراض او چه بود فرمود: چون زخمها بر پیکرش رسید اندکی درنگ کرد و خویشتن را عتاب نمود و دلیر شد و به شهادت رسید و به بهشت در آمد و بدین گونه ناراحتی از دل قوم عبد الله بن رواحه بیرون آمد. محمد بن اسحاق می گوید: چون پیامبر (ص) شهید شدن جعفر و زید را بیان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص301
فرموده در مورد عبد الله بن رواحه سکوت کرد تا آنجا که چهره انصار تغییر کرد و پنداشتند از عبد الله کاری که ناخوش می دارند سرزده است. پیامبر سپس فرمود: رأیت را عبد الله بن رواحه گرفت و چندان جنگ کرد تا شهید شد، سپس فرمود: در خواب مقام آن سه در بهشت برای من آشکار شد و آنان را بر سه تخت زرین دیدم که تخت عبد الله بن رواحه اندکی کژی داشت، گفتم: این کژی برای چیست گفتند: آن دو بدون هیچ تردید پیش رفتند و این یکی اندکی تردید و درنگ کرد و سپس به جنگ رفت. همچنین محمد بن اسحاق روایت می کند که چون جعفر بن ابی طالب رأیت را در دست گرفت جنگی سخت کرد و چون جنگ او را فرو گرفت و خون آلود کرد، از اسب سرخ رنگ فرود آمد و آن را پی کرد و سپس با آن قوم چندان جنگ کرد که کشته شد. جعفر، که خدایش از او خوشنود باد، نخستین کسی است که در اسلام اسب خود را پی کرده است. محمد بن اسحاق می گوید و چون پرچم را عبد الله بن رواحه در دست گرفت نخست اندکی تردید و درنگ کرد و سپس خود را به پذیرفتن مرگ واداشت و پیش رفت و چنین می گفت: ای نفس سوگندت می دهم که با میل بر ژرفای مرگ فرود آی و گرنه به زودی ناچار با کراهت خواهی پذیرفت، ترا چه می شود که می بینم بهشت را ناخوش می داری آن هم اینک که مردم در هم ریخته اند و هیاهو بسیار است... در پی آن این رجز را خواند: ای نفس بر فرض که کشته نشوی، خواهی مرد، این کبوتر مرگ است که آوا سر داده است، آنچه بخواهی اگر درست عمل کنی، به تو عطا می شود و هدایت می شوی و اگر تأخیر روا داری گمراه و بدبختی. عبد الله بن رواحه از اسبش فرود آمد و جنگ کرد، در این هنگام یکی از پسر عموهایش قطعه گوشتی برای او آورد و گفت: نیروی خود را استوار کن، آن را از دست پسر عمویش گرفت و با دهان خود اندکی از آن را گاز زد، در همین حال بانگ هیاهوی مردم را شنید که از گوشه ای برخاست. گفت: ای پسر رواحه تو باید هنوز در دنیا
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص302
باشی، آن قطعه گوشت را از دست خود انداخت و شمشیرش را برداشت و پیش رفت و چندان جنگ کرد تا کشته شد. واقدی می گوید: داود بن سنان برایم نقل کرد که از ثعلبة بن ابی مالک شنیدم که خالد بن ولید چنان شتابان با مردم عقب نشست که آنان را به گریز و فرار از جنگ سرزنش می کردند و مردم خالد را شوم و نافرخنده می شمردند. گوید: ابو سعید خدری هم روایت می کرده است که چون خالد بن ولید همراه مردم گریخت، همینکه مردم مدینه آگاه شدند در جرف به رویارویی آنان رفتند، خاک بر چهره شان می پاشاندند و می گفتند: ای گریختگان آیا در راه خدا از جنگ گریخته اید پیامبر (ص) فرمود: آنان فرار کنندگان نیستند و به خواست خداوند حمله کنندگان خواهند بود. واقدی می گوید: عبید الله بن عبد الله بن عتبه می گفت که هیچ لشکری به اندازه لشکر موته از مردم مدینه سرزنش نشنید. مردم مدینه با بدی به آنان برخوردند و کار چنان بود که بعضی از آنان بر در خانه خود رفتند و در زدند، زنهایشان در را نگشودند و گفتند مرگ نمی شد با یاران خودت پیشروی می کردی و کشته می شدی بزرگان ایشان از شرمساری در خانه های خود نشستند و بیرون نیامدند تا آنکه پیامبر (ص) کسی را پیش آنان فرستاد که به آنان بگوید شما حمله کنندگان در راه خدایید و آنان از خانه بیرون آمدند. واقدی می گوید: مالک بن ابی الرجال از عبد الله بن ابی بکر بن حزم از امّ جعفر دختر محمد بن جعفر از قول مادر بزرگش اسماء بنت عمیس- همسر جعفر طیار- برای من نقل کرد که می گفته است: روزی که جعفر و یارانش کشته شده بودند من بامداد آرد خود را خمیر کردم و نان خورشی حدود چهل رطل فراهم ساختم، و چهره پسرانم را شستم و بر سرشان روغن مالیدم که ناگاه پیامبر (ص) به خانه من آمد و فرمود: ای اسماء پسران جعفر کجایند آنها را پیش پیامبر (ص) آوردم، نخست آنان را در آغوش کشید و بویید. آنگاه چشمهای پیامبر (ص) اشک آلود شد و گریست. من گفتم، ای رسول خدا شاید از جعفر به تو خبری رسیده است فرمود: آری امروز او کشته شد. من برخاستم و
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص303
شروع به ضجه زدن کردم و زنان را پیش خود جمع کردم. پیامبر (ص) فرمود: ای اسماء سخن ناسزا نگویی و بر سینه خود مکوبی. سپس رسول خدا به خانه دختر خود فاطمه رفت که می گفت: وای از سوک عمویم پیامبر فرمود: آری باید بر کسی همچون جعفر گریه کنندگان بگریند. سپس فرمود: برای خانواده جعفر خوراکی فراهم سازید که امروز از خود بی خوداند. واقدی می گوید: محمد بن مسلم از یحیی بن ابی یعلی برای من نقل کرد که می گفته است از عبد الله بن جعفر شنیدم می گفت: به خاطر دارم رسول خدا پیش مادرم آمد و خبر مرگ پدرم را آورد. من به پیامبر (ص) می نگریستم و آن حضرت در حالی که اشکهایش از ریش او فرو می چکید بر سر من و برادرم دست می کشید. سپس عرضه داشت بار خدایا جعفر برای وصول به بهترین پاداش پیشگام شد، خدایا خودت به بهترین نحوی که در مورد یکی از بندگان اعمال می فرمایی، خود بهترین جانشین برای فرزندان او باش. سپس فرمود: ای اسماء ترا مژده ای بدهم اسماء گفت: آری پدر و مادرم فدایت باد. فرمود: خداوند برای جعفر دو بال قرار داد که با آنها در بهشت پرواز می کند. مادرم گفت: پدر و مادرم فدایت باد این موضوع را به مردم هم اعلام فرمای. پیامبر (ص) برخاست و دست مرا در دست گرفت و با دست دیگر، بر سرم دست می کشید و به منبر رفت و مرا هم جلو خویش بر پله پایین تر نشاند، اندوه در چهره اش نمایان بود. پیامبر سخن گفت و فرمود: مرد با داشتن برادر و پسر عمو احساس فزونی و بیشی می کند، همانا جعفر شهید شد و خداوند برای او دو بال قرار داد که با آنها در بهشت پرواز می کند. سپس از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت و مرا هم با خود برد و دستور داد خوراکی برای ما بسازند و پی برادرم فرستاد و ما در خانه و حضور رسول خدا غذای بسیار خوبی خوردیم. سلمی خدمتکار رسول خدا مقداری جو را دستاس کرد و پوست آن را گرفت. سپس آن را تف داد و روغن زیتون و فلفل هم بر آن افزود. سه شبانه روز همراه پیامبر و میهمان ایشان بویدم و به خانه هر یک از همسران خویش که می رفت، همراهش بودیم. سپس به خانه خود برگشتیم. پس از آن روزی پیامبر (ص) پیش من آمد و من سرگرم تعیین ارزش و فروش میشی از گوسپندهای برادرم بود. فرمود: پروردگارا به دست او برکت بده. عبد الله بن جعفر می گوید: پس از آن هیچ چیز نخریدم و نفروختم مگر اینکه در آن برکت داده شد و سود بردم.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص304
فصلی در بیان پاره ای از مناقب جعفر بن ابی طالب:
ابو الفرج اصفهانی در کتاب مقاتل الطالبیین می گوید: کنیه جعفر بن ابی طالب ابو المساکین- پدر بینوایان- بود. او برادر سوم از فرزندان ابو طالب است که بزرگترین ایشان طالب و پس از او عقیل و پس از او جعفر و سپس علی بوده است و هر یک از دیگری ده سال بزرگتر بوده و علی (ع) از همه برادران کوچکتر بوده است. مادر همگی فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است و او نخستین زن هاشمی است که برای مردی هاشمی فرزند آورده است. فضایل فاطمه بنت اسد بسیار است. تقرب او به پیامبر (ص) و تعظیمی که پیامبر از او می فرموده است، پیش همه محدثان معلوم است. ابو الفرج برای جعفر، که خدایش از او خوشنود باد، فضیلت بسیاری نقل کرده است و در آن باره احادیث بسیار هم وارد شده است. از جمله آنکه چون رسول خدا (ص) خیبر را فتح فرمود، جعفر بن ابی طالب هم از حبشه باز آمد. پیامبر (ص) او را در آغوش کشید و شروع به بوسیدن میان دو چشمش را کرد و فرمود: نمی دانم از کدام کار بیشتر شاد باشم، از آمدن جعفر یا فتح خیبر. گوید: خالد حذّاء از عکرمه از ابو هریره نقل می کند که می گفته است: پس از رسول خدا هیچ کس با فضیلت تر از جعفر بن ابی طالب بر مرکبی سوار نشده و کفش نپوشیده است. گوید: عطیة از ابو سعید خدری نقل می کند که می گفته است، پیامبر (ص) می فرمود: بهترین مردم به ترتیب حمزه و جعفر و علی هستند. جعفر بن محمد (ع) از قول پدرش روایت می کرده است که پیامبر (ص) می فرموده اند مردم از اشجار گوناگون آفریده شده اند ولی من و جعفر از یک شجره یا از یک طینت آفریده شده ایم. گوید: با اسناد به رسول خدا نقل شده که به جعفر فرموده است: تو از لحاظ خلق و خوی شبیه منی. ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب گفته است سن جعفر (ع) روزی که کشته شد چهل و یک سال بوده است. ابو عمر می گوید: سعید بن مسیب نقل می کرده است که رسول خدا (ص) فرمود: برای من جعفر و زید و عبد الله بن رواحه در خیمه ای که از در و مروارید بود ممثل شدند
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 6، ص305
که هر یک بر سریری- تخته ای- قرار داشتند، در گردن زید و ابن رواحه خمیدگی و کژی ای دیدم و حال آنکه گردن جعفر راست و بدون خمیدگی بود. سبب آن را پرسیدم، گفته شد: چون مرگ آن دو فرا رسید، از آن روی برگرداندند ولی جعفر چنان نکرد. ابو عمر همچنین می گوید: از شعبی روایت شده که گفته است، از عبد الله بن جعفر شنیدم می گفت: هر گاه از عمویم علی (ع) چیزی می خواستم و عنایت نمی فرمود همینکه می گفتم ترا به حق جعفر، به من عنایت می کرد. ابو عمر همچنین در حرف «ز» ضمن شرح حال زید بن حارثه می نویسد: چون خبر کشته شدن جعفر و زید در موته به اطلاع پیامبر (ص) رسید گریست و فرمود: دو برادر و دو همدم و دو هم سخن من بودند.