[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی سلمان الفارسی رحمه الله قبلَ أیام خلافته:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّمَا مَثَلُ الدُّنْیَا مَثَلُ الْحَیَّةِ، لَیِّنٌ مَسُّهَا قَاتِلٌ سَمُّهَا؛ فَأَعْرِضْ عَمَّا یُعْجِبُکَ فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یَصْحَبُکَ مِنْهَا، وَ ضَعْ عَنْکَ هُمُومَهَا لِمَا أَیْقَنْتَ بهِ مِنْ فِرَاقِهَا وَ تَصَرُّفِ حَالاتِهَا؛ وَ کُنْ آنَسَ مَا تَکُونُ بهَا أَحْذَرَ مَا تَکُونُ مِنْهَا، فَإِنَّ صَاحِبَهَا کُلَّمَا اطْمَأَنَّ فِیهَا إِلَی سُرُورٍ أَشْخَصَتْهُ عَنْهُ إِلَی مَحْذُورٍ، أَوْ إِلَی إِینَاسٍ أَزَالَتْهُ عَنْهُ إِلَی إِیحَاشٍ؛ وَ السَّلَام.[/hadith]
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص209
از نامه آن حضرت که آن را پیش از خلافت خود به سلمان فارسی نوشته است در این نامه که چنین آغاز می شود: «اما بعد، فانّما مثل الدنیا مثل الحیة، لیّن مسّها قاتل سمها»، «اما بعد، جز این نیست که مثل دنیا مثل مار است، لمس کردن آن نرم و زهرش کشنده است.»، ابن ابی الحدید چنین آورده است:
سلمان فارسی و خبر اسلام آوردنش:
سلمان مردی از ایران زمین از رام هرمز است و هم گفته اند از اصفهان است، از دهکده ای به نام جیّ. سلمان در شمار بردگان آزاد کرده و وابسته به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است. کنیه اش ابو عبد الله بوده است و هر گاه از او می پرسیدند: تو پسر کیستی می گفت: من سلمان پسر اسلام و از آدمی زادگانم. روایت شده است که سلمان از آغاز تا هنگامی که به حضور پیامبر رسیده و از وابستگان آن حضرت قرار گرفته است، بیش از ده ارباب داشته و دست به دست گردیده است.
ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب روایت می کند که سلمان چیزی را به عنوان صدقه به حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آورد و گفت: این صدقه برای تو و یارانت است. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را نپذیرفت و فرمود: صدقه بر ما حلال نیست. سلمان آن را برداشت و برد، فردای آن روز چیز دیگری نظیر آن آورد و گفت: این هدیه است. پیامبر به یاران خود فرمود: بخورید. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سلمان را از ارباب او که یهودی بود در قبال پرداخت مقداری پول و اینکه سلمان برای آنان مقداری خرما بن بکارد و چندان کار کند که به میوه برسد خرید. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمام آن خرمابنها را به دست خویش کاشت جز یک خرما بن که آن را عمر بن خطاب نشاند. همه نهالها به سرعت به میوه رسید جز همان نهال، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرسید این نهال را چه کسی نشانده است؟ گفته شد عمر بن خطاب. پیامبر آن را بیرون کشید و دوباره به دست خویش آن را کاشت و آن هم به میوه رسید.
ابن عبد البر می گوید: سلمان هنگامی که حاکم مدائن بود از برگ خرما حصیر و سبد می بافت و می فروخت و از در آمد آن می خورد و می گفت: خوش نمی دارم جز از کارکرد دست خویش نان بخورم. او حصیر بافی را در مدینه آموخته بود. نخستین جنگی که در آن شرکت کرد، جنگ خندق بود و همو بود که به کندن خندق اشاره کرد، و چون ابو سفیان و یارانش آن را دیدند گفتند این چاره اندیشی یی است که عرب تا کنون آن را به کار نبرده است.
ابن عبد البر می گوید: گاهی روایاتی دیده می شود که سلمان در حالی که هنوز برده بود در جنگهای بدر و احد هم شرکت کرده است ولی عقیده بیشتر مردم بر این است که نخستین شرکت او در جنگ خندق بود و پس از آن از هیچ جنگ دیگری غایب نبوده است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص210
ابن عبد البر می گوید: سلمان مردی بزرگوار و نیکوکار و دانشمندی گرانقدر و زاهدی سخت پارسا بوده است. گوید: هشام بن حسان، از قول حسن بصری روایت می کند که می گفته است: مقرری سلمان پنج هزار درهم بود که چون به دستش می رسید همه اش را صدقه می داد و از دسترنج خویش هزینه می کرد. او را عبایی بود که نیمش زیر انداز و نیم دیگرش رو اندازش بود.
گوید: ابن وهب و ابن نافع گفته اند که سلمان خانه نداشت، زیر سایه دیوار و درخت زندگی می کرد. مردی گفت: آیا برایت خانه ای بسازم که در آن مسکن گزینی گفت: نه، مرا نیازی به آن نیست، و آن مرد همچنان اصرار می کرد و می گفت: خانه ای که موافق میل تو باشد می سازم. سلمان فرمود: آن را برای من توصیف کن. گفت: برای تو خانه ای می سازم که اگر در آن برپا بایستی سرت به سقف آن بخورد و اگر پایت را دراز کنی به دیوار مقابل خواهد خورد. گفت: آری، این چنین خوب است و برای او چنان خانه ای ساخت.
ابن عبد البر می گوید: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از چند طریق روایت شده که فرموده است «اگر دین بر تارک پروین باشد، سلمان بر آن دست می یابد.» و در روایتی دیگر آمده است که «مردی از ایران بر آن دست می یابد.» و می گوید: برای ما از عایشه روایت شده که می گفته است، سلمان شبها جلسه خصوصی با پیامبر داشت و نزدیک بود بر سهم ما از رسول خدا پیروز آید.
گوید: ابن بریده، از پدرش روایت می کند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: «پروردگارم مرا به دوست داشتن چهار تن فرمان داده است و خبر داده است که خود ایشان را دوست می دارد ایشان علی و ابوذر و مقداد و سلمان اند.» گوید: قتادة از ابو هریره نقل می کند که می گفته است «سلمان دانای به دو کتاب است» یعنی انجیل و قرآن.
اعمش، از عمرو بن مرة، از ابو البختری، از علی علیه السّلام نقل می کند که چون از او در باره سلمان پرسیدند، فرمود: دانش اول و آخر را می داند. دریای بیکران و در زمره ما
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 211
اهل بیت است. زاذان، از علی علیه السّلام روایت می کند که سلمان فارسی همچون لقمان حکیم است. کعب الاحبار در باره سلمان گفته است آکنده از دانش و حکمت بود.
گوید: در حدیثی روایت شده است که ابو سفیان بر سلمان و صهیب و بلال و تنی چند از دیگر مسلمانان عبور کرد، آن سه تن گفتند: شمشیرها نتوانست داد خود را از گردن این دشمن خدا بگیرد. ابو سفیان هم این سخن را شنید، ابو بکر به ایشان گفت: آیا نسبت به پیرمرد و سرور قریش چنین می گویید. ابو بکر پیش پیامبر آمد و این خبر را به اطلاع رساند، پیامبر فرمود: نکند که آن سه تن را خشمگین ساخته باشی که اگر چنان کرده باشی خدا را خشمگین کرده ای. ابو بکر پیش آنان برگشت و گفت: ای برادران آیا من شما را خشمگین ساختم گفتند: نه و خدایت بیامرزد.
گوید: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن گاه که میان مسلمانان عقد برادری می بست، میان سلمان و ابو الدرداء عقد برادری بست. سلمان را فضایل بسیار و اخبار پسندیده است، او به سال سی و پنجم هجرت و گفته شده است در آغاز سال سی و ششم و در حکومت عثمان در گذشته است. گروهی هم گفته اند به روزگار حکومت عمر در گذشته است، ولی بیشتر همان سخن نخست را گفته اند.
اما حدیث چگونگی مسلمان شدن سلمان را گروهی بسیار از محدثان از قول خودش چنین آورده اند که می گفته است من پسر دهقان -سالار- دهکده جیّ اصفهان بودم و محبت پدرم نسبت به من چنان بود که مرا همچون دوشیزه ای در خانه باز می داشت. من در فرا گرفتن و انجام دادن آداب مجوسی چندان کوشش کردم که خدمتگار آتشکده -موبد- شدم. پدرم روزی مرا به یکی از املاک خود فرستاد، ضمن راه از کنار کلیسای مسیحیان گذشتم وارد کلیسا شدم از نیایش و نماز ایشان خوشم آمد و گفتم: آیین ایشان بهتر از آیین من است، پرسیدم محل اصلی این آیین کجاست؟ گفتند: شام است. من از پیش پدر خویش گریختم و به شام آمدم و پیش اسقف رفتم و به خدمتکاری برای او و آموزش از او پرداختم و چون مرگ او فرا رسید، گفتم: در مورد چه کسی به من سفارش می کنی گفت: بیشتر مردم آیین خود را ترک کرده و نابود
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص212
شده اند جز مردی در موصل، خود را به او برسان. چون او درگذشت من خود را به آن مرد رساندم، چیزی نگذشت که مرگ او هم فرا رسید، پرسیدم در مورد چه کسی به من سفارش می کنی؟ گفت: کسی را که بر راه راست باقی مانده باشد جز مردی در نصیبین نمی شناسم. گویند آن صومعه که سلمان پیش از اسلام در آن عبادت می کرد تا امروز -لابد یعنی قرن دوم- باقی است. سلمان می گفته است و چون مرگ آن روحانی نصیبین فرا رسید، مرا پیش مردی از عمّوریه که از سرزمین روم است گسیل داشت. من پیش او رفتم و ماندم و چند ماده گاو و گوسپند به دست آوردم. چون مرگ او فرا رسید، گفتم: در مورد چه کسی به من سفارش می کنی گفت: مردم آیین خود را رها کرده اند و هیچ کس از ایشان بر حق باقی نمانده است، روزگار ظهور پیامبری که به آیین ابراهیم در سرزمین عرب بر انگیخته خواهد شد نزدیک شده است، او به سرزمینی مهاجرت می کند که میان دو ناحیه سنگلاخ قرار دارد و دارای نخلستان است. پرسیدم نشانه آن پیامبر چیست گفت: خوراک هدیه را می خورد و خوراک صدقه را نمی خورد و میان شانه هایش مهر نبوت وجود دارد.
سلمان می گفته است کاروانی از قبیله کلب رسید و من با آنان بیرون رفتم و چون همراه ایشان به وادی القری رسیدم به من ستم کردند و به عنوان برده مرا به مردی یهودی فروختند که در مزرعه و نخلستان او کارگری می کردم. در همان حال که پیش او بودم یکی از پسر عموهایش آمد و مرا از او خرید و با خود به مدینه آورد و به خدا سوگند همین که به مدینه رسیدم آن شهر را شناختم، و در آن هنگام خداوند محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را در مکه مبعوث فرموده بود و من هیچ آگاهی نداشتم. همچنان که روزی بالای درخت خرمایی بودم یکی از پسر عموهای ارباب من پیش او آمد و گفت: خداوند بنی قیلة را بکشد که در منطقه قباء بر مردی که از مکه پیش ایشان آمده است جمع شده اند و می پندارند که پیامبر است. سلمان می گوید: چنان به هیجان آمدم که لرزه ام گرفت، از درخت خرما فرود آمدم و شروع به پرسیدن کردم، ارباب من هیچ سخنی نگفت و می گفت: بر سر کارت برگرد و آنچه را به تو مربوط نیست رها کن. چون شامگاه فرا رسید، اندکی خرما که داشتم برداشتم و به حضور پیامبر آوردم و گفتم به من خبر رسیده است که تو مردی نیکوکاری و یارانی نیازمند و غریب داری، این خرمای صدقه است که پیش من است و شما را از دیگران بر آن سزاوارتر دیدم. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به یاران خود فرمود: بخورید، ولی خود دست نگه داشت و چیزی نخورد.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص213
با خود گفتم: این یک نشانه و برگشتم فردای آن روز بقیه خرمایی را که پیشم بود، برداشتم و به حضور پیامبر آمدم و گفتم: چنان دیدم که تو چیزی از صدقه نمی خوری، این هدیه است. به یارانش فرمود: بخورید، و خودش هم همراهشان خورد. گفتم: بی شک خود اوست، خویش را گریان بر دست و پایش افکندم و شروع به بوسیدن کردم. فرمود: تو را چه می شود. داستان خود را برایش گفتم که او را خوش آمد و فرمود: ای سلمان با صاحب خود پیمان آزادی بنویس، من با او پیمان نامه نوشتم که سیصد نهال خرما برای او بنشانم و چهل وقیه هم بپردازم. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به انصار فرمود: این برادرتان را یاری دهید و آنان مرا یاری دادند و سیصد نهال گرد آوردم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دست خویش بر زمین نشاند و همگی به بار آمد. از یکی از جنگها هم مالی برای پیامبر رسید که بخشی از آن را به من عطا کرد و فرمود: تعهد خود را بپرداز، پرداختم و آزاد شدم.
سلمان از شیعیان و ویژگان علی علیه السّلام است، امامیه می پندارند او یکی از چهار تنی است که سرهای خود را تراشیدند و شمشیر بر دوش به حضور علی آمدند، که خبری مفصل است و این جا محل آوردن آن نیست، یاران معتزلی ما هم در اینکه سلمان از شیعیان علی علیه السّلام است با امامیه اختلافی ندارند، بلکه در چیزهایی که افزون بر آن گفته اند اختلاف نظر دارند. آنچه را هم که محدثان از قول او به روز سقیفه نقل می کنند که به فارسی گفت «کردید و نکردید» یاران معتزلی ما این چنین معنی می کنند که مقصودش آن بوده است که این کار که خلیفه ای برگزیدید چه نیکوکاری بود جز آنکه از اهل بیت عدول کردید و حال آنکه اگر خلیفه از ایشان می بود شایسته و سزاوارتر بود. امامیه می گویند: معنای سخن او این است که «اسلام آوردید و تسلیم فرمان نشدید.» و حال آنکه این کلمه فارسی این معنی را نمی رساند بلکه دلالت بر فعل و عمل دارد نه چیزی دیگر. و دلیل درستی سخن یاران ما این است که سلمان حکومت مداین را در عهد عمر پذیرفته است و اگر آنچه که امامیه می گویند حق می بود، او هرگز برای عمر کار نمی کرد.
ابن ابی الحدید ضمن شرح بقیه الفاظ این نامه اقوالی از حکیمان و زاهدان نقل کرده و چنین گفته است: زاهدی بر در خانه ای گذشت که اهل آن خانه بر کسی از ایشان که مرده بود می گریستند، گفت: وای و شگفتا از مسافرانی که بر مسافر دیگری می گریند
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص214
که به سر منزل خود رسیده است. عالمی، راهبی را دید، پرسید: ای راهب دنیا را چگونه می بینی گفت: بدنها را فرسوده و آرزوها را تجدید و رسیدن به آن را دور و مرگ را نزدیک می سازد. گفت: حال مردم این جهان چون است گفت: هر کس بر آن دست می یابد به رنج می افتد و هر کس آن را از دست می دهد، اندوهگین می شود. پرسید: بی نیازی از آن چگونه است گفت: با بریدن امید از آن. گفت: در این میان کدام همنشین نکوتر و وفادارتر است گفت: کار شایسته. پرسید: کدام زیان بخش تر است و درمانده تر گفت: نفس و هوس. پرسید: راه بیرون شدن از این گرفتاری چیست گفت: پیمودن راه حق و درست. پرسید: آن راه را چگونه بپیمایم گفت: باید جامه شهوتهای ناپایدار را از تن برون آری و برای سرای جاودانه کار کنی.