[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی زیاد ابن أبیه و قد بلغَه أن معاویة کتب إلیه یرید خدیعتَه بإستِلحاقه:

وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ، فَاحْذَرْهُ

،

فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شمَالِهِ لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ. وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّاب فَلْتَةٌ مِنْ حَدیثِ النَّفْس وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لَا یَثْبُتُ بهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بهَا إِرْثٌ، وَ الْمُتَعَلِّقُ بهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَب. فَلَمَّا قَرَأَ زیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ شَهِدَ بهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ، وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسهِ حَتَّی ادَّعَاهُ مُعَاوِیَةُ.

[قال الرضی قوله (علیه السلام) الواغل هو الذی یهجم علی الشرب لیشرب معهم و لیس منهم فلا یزال مدفعا محاجزا؛ و النوط المذبذب هو ما یناط برحل الراکب من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلک فهو أبدا یتقلقل إذا حث ظهره و استعجل سیره].[/hadith]

إلی زَیاد ابْنِ أَبیهِ وَقَدْ بَلَغَهُ أنَّ مُعاوِیَةَ کَتَبَ إلَیْهِ

یُریدُ خَدیعَتَهُ باسْتِلْحاقِهِ.

از نامه های امام(علیه السلام) به زیاد بن ابیه است در هنگامی که به آن حضرت گزارش رسید معاویه می خواهد با ملحق ساختن زیاد به فرزندان ابوسفیان، وی را بفریبد.(1)

نامه در یک نگاه:

سرچشمه این نامه آن است که امام

(علیه السلام)

با خبر می شود که معاویه نامه ای به زیاد بن ابیه نوشته است که او را برادر واقعی خود بداند به این ترتیب که زیاد را فرزند نامشروع ابوسفیان معرفی کند که از زن بدکاری متولد شده، و از این طریق او را

 

بفریبد و در چنگال خویش برای رسیدن به اهدافش قرار دهد.

امام

(علیه السلام)

به زیاد که در آن زمان از سوی آن حضرت به فرمانداری فارس منصوب شده بود هشدار داد که این برنامه شیطانی است که از سوی معاویه طراحی شده مبادا تو را بفریبد; هر فرزندی تعلق به پدر و مادری دارد که در آن خانه متولّد شده است حتی نسبت نامشروع به ادعای شخصی مثل ابوسفیان که زیاد از نطفه اوست ثابت نمی شود. هنگامی که نامه به زیاد رسید سخن امام

(علیه السلام)

را پذیرفت و آرام گرفت هرچند بعد از شهادت امام

(علیه السلام)

معاویه با همین نیرنگ به اضافه تهدید او را به سوی خود فرا خواند و زیاد به او پیوست.

از تواریخ استفاده می شود که مادر زیاد، کنیز یکی از اطبای معروف عرب به نام «حارث بن کلده» بود که با برده ای به نام «عبید» ازدواج کرد و زیاد به حسب ظاهر نتیجه آن ازدواج بود لذا او را زیاد بن عبید می گفتند; ولی چون پدرش غلام و برده ناشناخته ای بود بعضی ترجیح دادند که به او زیاد بن ابیه بگویند و ظاهرا خود او هم از این امر ابا نداشت; امّا بعدها که معاویه او را برادر خود خواند به او زیاد بن ابی سفیان گفتند! و به راستی انسان از این وقاحت در حیرت فرو می رود که شخصی دعوای خلافت پیامبر اسلام

(صلی الله علیه وآله)

داشته باشد و با این صراحت کسی را به عنوان برادر ولد الزنای خود بخواند. شگفتی دیگر آن است که محیط چقدر آلوده بوده که زیاد بن ابیه این ماجرا را پذیرا شد.

مراقب باش عقل تو را نفریبند!

مطابق آنچه در کتاب تمام نهج البلاغه آمده، امام(علیه السلام) در آغاز این نامه زیاد بن ابیه را مخاطب قرار داده و او را تشویق به صبر و استقامت در مقابل وسوسه های این و آن می کند. سپس می فرماید: «اطّلاع یافتم که معاویه نامه ای برای تو نوشته تا عقلت را بفریبد (و گمراه سازد) و عزم و تصمیمت را (در پایمردی بر وظیفه ای که بر عهده گرفته ای) سست کند و در هم بشکند. از او بر حذر باش که او به یقین شیطان است!»; (وَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزلُّ(2) لُبَّکَ(3)، وَیَسْتَفِلُّ(4) غَرْبَکَ(5)، فَاحْذَرْهُ، فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ).

از این تعبیر و تعبیرات دیگری که در نامه های پیشین گذشت به خوبی استفاده می شود که مأموران اطّلاعاتی امام(علیه السلام) در تمام جوانب کشور اسلامی حضور داشتند و حتّی نامه ای خصوصی را که برای بعضی از فرمانداران از سوی دشمن می رسید به امام(علیه السلام) اطّلاع می دادند تا به موقع جلوی خطر گرفته شود. امام(علیه السلام) در آغاز این نامه به زیاد بن ابیه هشدار می دهد که معاویه شیطان است مراقب او باش.

سپس در توضیح آن می افزاید: «او از پیش رو و پشت سر و از راست و چپ انسان می آید تا او را در حال غفلت تسلیم خود سازد و درک و شعورش را غافل گیرانه بدزدد»; (یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ، وَعَنْ یَمِینِهِ وَعَنْ شمَالِهِ، لِیَقْتَحِمَ(6) غَفْلَتَهُ، وَیَسْتَلِبَ(7) غِرَّتَهُ(8)).

سخن امام(علیه السلام) در اینجا برگرفته از آیه شریفه 17 سوره اعراف است که از قول شیطان نقل می کند: «(ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمانِهِمْ وَعَنْ شَمائِلِهِمْ وَلا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ); سپس از پیش رو و از پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آنها، به سراغشان می روم; و بیشتر آنها را شکرگزار نخواهی یافت».

منظور این است که شیطان برای فریفتن انسان ها از هر وسیله ای استفاده می کند; گاه از طریق تطمیع و زمانی تهدید، گاهی شهوات و هوا و هوس نفسانی و هنگامی از طریق آمال و آرزوها و پست و مقام و هدف. در همه اینها یک چیز مدّ نظر است و آن گمراه ساختن انسان و کشاندن او به ورطه هلاکت.

شیطانِ شام نیز از همین روش ها استفاده می کند و سعی دارد هر کسی را از طریقی بفریبد و به سوی خود جلب کند و از وجودش در مسیر شهوات خود بهره بگیرد.

از یکی از عرفا سخنی نقل شده که می گوید: در هر صبحگاهان شیطان از چهار سو به سراغ من می آید گاه از پیش رو می آید و می گوید: (اگر گناه می کنی) نترس خدا غفور و رحیم است من در برابر او این آیه را می خوانم که خدا می گوید: «(وَإِنِّی لَغَفَّارٌ لِّمَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدَی); و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، می آمرزم»(9) و گاه از پشت سر من ظاهر می شود (و مرا دعوت به زیاده طلبی در دنیا می کند) و از ضایع شدن زندگی فرزندانم در آینده مرا می ترساند من در برابر او این آیه را یادآور می شوم: «(وَما مِنْ دَابَّة فِی الاَْرْضِ إِلاّ عَلَی اللهِ رِزْقُها); هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست»(10) و گاه از طرف راست من می آید و می گوید: کاری کن که ثناخوان ها و مداحان تو فراوان باشند. من در برابر او این  آیه را یادآور می شوم: «(وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقین); و سرانجام (نیک) برای پرهیزکاران است»(11) و گاه از سمت چپ می آید و مرا به شهوات دعوت می کند. من در برابر او این آیه را می خوانم: «(وَحیلَ بَیْنَهُمْ وَبَیْنَ ما یَشْتَهُونَ); (خداوند درباه کافران سرکش و مغروری که گرفتار عذاب در دنیا می شوند می فرماید:) و (سرانجام) میان آنها و خواسته هایشان جدایی افکنده شد».(12)(13)

برای این چهار جهت که شیطان از سوی آن می آید روایتی ذکر شده که خلاصه آن چنین است: «شیطان از پیش رو می آید یعنی مسائل مربوط به آخرت را که در پیش دارد در نظر انسان سست می کند و از پشت سر می آید و او را به جمع اموال از هر طریق بی آنکه حقوق شرعی آن را بپردازد و باقی گذاردن برای فرزندان و بازماندگان خود فرا می خواند و از طرف راست می آید و امور معنوی را به وسیله شبهات و شک و تردید در نظر او ضایع می کند و از طرف چپ می آید و شهوات را در نظر او زینت می دهد».(14)

آری وسوسه های شیاطین جنّ و انس که از هر دری برای گمراه ساختن انسان ها وارد می شوند، این گونه است.

در اینجا یک سؤال باقی می ماند و آن اینکه چرا از جهت فوق و تحت (بالا و پایین) سخنی به میان نیامده؟ بعضی گفته اند برای آن است که جهت بالا جهت رحمت است، زیرا پیوسته رحمت الهی از آن سو نازل می شود و جهت پایین مایه وحشت است که اگر کسی از زیر زمین سر بر آورد و انسان را به کاری دعوت کند از او می ترسد و نمی پذیرد.

این احتمال نیز وجود دارد که شیاطین به شکل معمولی انسان ها به سراغ او می آیند و می دانیم کسی از جهت فوق یا تحت به سراغ کسی نمی آید بلکه از یکی از چهار جهت است.

آن گاه امام(علیه السلام) سخن معاویه را در مورد ملحق ساختن زیاد بن ابیه به خودش (به عنوان برادر حرام زاده) با دلیلی منطقی ابطال می کند و می فرماید: «(آری) در زمان عمر بن خطاب ابو سفیان سخنی بدون اندیشه از پیش خود و با تحریکی از تحریکات شیطان گفت (ولی این سخن کاملا بی پایه بود) که نه با آن، نسب ثابت می شود و نه استحقاق میراث را همراه دارد»; (وَقَدْ کَانَ مِنْ أَبی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّاب فَلْتَةٌ(15) مِنْ حَدیثِ النَّفْس، وَنَزْغَةٌ(16) مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ: لاَ یَثْبُتُ بهَا نَسَبٌ، وَلاَ یُسْتَحَقُّ بهَا إِرْثٌ).

تعبیر امام(علیه السلام) به صادر شدن «فَلْتَة; سخن بی پایه و بدون اندیشه» از سوی ابوسفیان اشاره به چیزی است که ابن ابی الحدید در شرح خود از کتاب استیعاب ابن عبدالبر آورده است که عمر، زیاد را برای اصلاح بعضی از مفاسد که در یمن واقع شده بود فرستاد. هنگامی که زیاد باز گشت خطبه ای نزد عمر (و جمعی از حاضران) خواند که همانند آن شنیده نشده بود این در حالی بود که علی(علیه السلام) و عمرو بن عاص و ابوسفیان حاضر بودند. عمرو بن عاص گفت: آفرین بر این جوان! اگر از قریش بود بر عرب حکومت می کرد! ناگهان ابوسفیان گفت: او از قریش است و من می شناسم کسی را که نطفه او را در رحم مادرش نهاد. علی(علیه السلام) فرمود: او چه کسی بوده؟ ابوسفیان گفت: من بودم. علی(علیه السلام) فرمود: خاموش باش ابوسفیان! و در روایت دیگری آمده است: فرمود: خاموش ابوسفیان اگر عمر بشنود سریعاً تو را مجازات خواهد کرد.

در روایت سومی آمده است که عمرو بن عاص به او گفت: اگر می دانی زیاد فرزند توست چرا او را به خود ملحق نمی کنی؟ گفت: از این جمعیت می ترسم که پوست از سر من بکنند.(17)

روشن است که ابوسفیان هرگز نمی توانست به سبب عمل منافی عفتی که با مادر زیاد داشت ثابت کند که حتماً نطفه ای که منعقد شده از ناحیه اوست، تنها به ظن و گمان تکیه کرد و با وقاحت و بی شرمی در حضور علی(علیه السلام) و بعضی دیگر چنین سخنی را بر زبان راند و به همین دلیل، امام(علیه السلام) در نامه بالا به زیاد یادآور می شود که این گونه ادعاهای شیطانی در اسلام معیار اثبات نسبت نیست و به همین دلیل تو هرگز نمی توانی از ابوسفیان ارث ببری زیرا فرزند نامشروع از پدر و مادر خود ارث نمی برد (و تاکنون هم ادعای میراثی نداشته ای) بنابراین تسلیم وسوسه های شیطانی معاویه نشو!

حضرت در پایان می فرماید: «و کسی که به چنین سخن واهی و بی اساس تمسّک جوید همچون بیگانه ای است که در جمع مردم وارد شود و بخواهد از آبشخورگاه آنها آب بنوشد که همه او را کنار می زنند و همانند ظرفی است که در کنار مرکب می آویزند که به هنگام راه رفتن پیوسته تکان می خورد و به این طرف و آن طرف می رود»; (وَالْمُتَعَلِّقُ بهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ(18)، وَالنَّوْطِ الْمُذَبْذَب).

به تعبیر دیگر اگر معاویه از این طریق بخواهد تو را برادر خود بخواند و تو هم بپذیری، هرگز نه فرزند ابوسفیان خواهی بود و نه برادر معاویه، بلکه لکه ننگی بر تو نیز خواهد نشست که تو زنا زاده ای و حتی از آن خاندان بیگانه ای; نه ارث می بری و نه برادر مشروع محسوب می شوی، هرچند برادری معاویه با آن اعمال زشتش نیز برای تو افتخار نیست.

این نامه به قدری در زیاد مؤثر افتاد که مطابق آنچه مرحوم سیّد رضی در ذیل این نامه آورده است: «هنگامی که زیاد این نامه را مطالعه کرد گفت: به پروردگار کعبه سوگند که امام(علیه السلام) با این نامه اش آنچه را من در دل داشتم (که من از نطفه ابوسفیان نیستم) گواهی داد. و این مطلب همچنان در دل او بود (تا زمانی که معاویه بعد از شهادت امیرمؤمنان(علیه السلام) بی اندازه زیاد را وسوسه کرد تا سخن او در وی مؤثّر افتاد و) او را به خود ملحق ساخت»; (فَلَمَّا قَرَأَ زیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ: شَهِدَ بهَا وَرَبِّ الْکَعْبَةِ، وَلَمْ تَزَلْ فِی نَفْسهِ حَتَّی ادَّعَاهُ مُعَاوِیَةُ).

معاویه بعد از آن زیاد را در فرمانداری بخشی از فارس ابقا کرد و سپس او را به عراق آورد و بخش مهمی از عراق را به او سپرد و این لکه ننگ بر دامان زیاد به موجب حبّ جاه و مقام نشست و عاقبتش به شر گرایید.

این احتمال نیز در تفسیر این جمله ذکر شده که منظور زیاد این باشد که ابوسفیان به یقین شهادت به مطلب بالا داده که من از نطفه او هستم و این معنا همچنان در دل او بود تا زمانی که معاویه وی را به خود ملحق ساخت.

مرحوم سیّد رضی در اینجا به تفسیر چند لغت از لغات پیچیده ذیل این نامه پرداخته می گوید: «واغِل» (از ریشه وغل بر وزن فصل) به معنای کسی است که برای نوشیدن آب از آبشخور دیگران، هجوم می آورد در حالی که از آنان نیست و پیوسته آنها وی را عقب می رانند و منع می کنند; و «النَّوْطُ الْمُذَبْذَب» ظرف یا قدح یا مانند آن است که در کنار مرکب می آویزند و دائماً از این طرف و آن طرف می افتد و هرگاه مرکب پشتش را حرکت دهد یا برای راه رفتن عجله کند، می لرزد. (اشاره به اینکه این گونه الحاق نسب های مشکوک هرگز پایدار نیست و پیوسته متزلزل است)»; (قال الرضی، قوله(علیه السلام): «الواغِل» هُوَ الَّذی یَهْجُمُ عَلَی الشُّرْب لِیَشْرِبَ مَعَهُمْ، وَلَیْسَ مِنْهُمْ، فَلا یَزالُ مُدَفِّعاً مُحاجِزاً. و«النَّوْطُ الْمُذَبْذَب»: هُوَ ما یُناطُ برَحْلِ الرّاکِب مِنْ قُعْب أوْ قَدَح أوْ ما أشْبَهَ ذلِکَ، فَهُوَ أَبَداً یَتَقَلْقَلُ إذا حَثَّ ظَهْرَهُ وَاسْتَعْجَلَ سَیْرَهُ).


نکته ها:

داستان پیچیده نسب «زیاد»:

در اینجا سخن بسیار است به حدّی که بعضی از شارحان نهج البلاغه در این باره ده ها صفحه نوشته اند و ما تنها به چند مسأله اشاره می کنیم:

  1. آیا زیاد فرزند نامشروع بود؟

از نامه بالا استفاده می شود که امام(علیه السلام) ادّعای ابوسفیان و همچنین معاویه را در اینکه زیاد، فرزند نامشروع ابوسفیان بوده نفی می کند و می فرماید: این ادعایی شیطانی است و از نظر ظاهر شرع هر فرزندی ملحق به پدر و مادری است که با هم ازدواج کرده اند و فرزند در آن خانه زاده شده است.

افزون بر این می دانیم امام(علیه السلام)، زیاد را به فرمانداری فارس منصوب کرد و این منصب مفهومش اجازه امامت جمعه و جماعت بود. چگونه ممکن است امام(علیه السلام) کسی را که ولد الزناست به چنین مقامی بگمارد در حالی که می دانیم یکی از شرایط امامت جمعه و جماعت طیب مولد است.

از سویی دیگر، در تواریخ کربلا و عاشورا آمده است که حضرت سیدالشهدا فرمود: «أَلاَ وَإِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیَّ قَدْ تَرَکَنِی بَیْنَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ ... هَیْهَاتَ مِنِّی الذِّلَّة; آگاه باشید ناپاک زاده فرزند ناپاک زاده مرا در میان دو چیز مخیّر ساخته. یا تن به شمشیر بدهم یا تسلیم ذلّت شوم و تن به بیعت با او دهم و محال است که تسلیم ذلت شوم».(18)

در اینکه «دعیّ» از نظر لغت به چه معناست، بعضی آن را به معنای فرزند نامشروع تفسیر کرده اند در حالی که در متون لغت مفهوم عامی دارد; هم به پسرخوانده گفته می شود و هم به کسی که در نسبش متّهم است. در لسان العرب آمده است: «دعی به معنای پسرخوانده است و همچنین فرزندی که به پدر دیگری نسبت داده می شود». قرآن مجید نیز می گوید: «(وَما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُم); و خداوند پسرخوانده های شما را پسر (واقعی) شما قرار نداده است (و احکام او را ندارد)»،(19) بنابراین ممکن است امام(علیه السلام) بخواهد بگوید زیاد در خانواده ای پست و بی ارزش همچون بردگان متولّد شده که برای کسب موقعیت، او را به غیر پدرش نسبت دادند.

این احتمال نیز وجود دارد که امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) حکم ظاهری را بیان می کند که «الْوَلَدُ لِلْفِرَاش»; ولی امام حسین(علیه السلام) واقع مطلب را می فرماید که او در واقع فرزند نامشروع بوده است.

امّا در مورد ابن زیاد مسأله روشن تر است که او فرزند نامشروع بوده و مادرش مرجانه به فجور مشهور بوده است. به همین دلیل مطابق آنچه در تواریخ کربلا آمده، حضرت زینب(علیها السلام) هنگامی که می خواست او را سرزنش کند با تعبیر «یابن مرجانة» او را مخاطب ساخت.

این احتمال نیز هست که مراد از «الدعیَّ بْنَ الدَّعیّ» یزید و پدرش معاویه باشند و این جمله به نسب آلوده و متهم آنها اشاره کند.

  1. پدر و مادر زیاد:

معروف این است که پدر زیاد برده ای بود به نام عبید که با سمیّه کنیز «حارث بن کلده» که از اطبای مشهور عرب بود، ازدواج کرد و زیاد در خانه او متولّد شد، هرچند ابوسفیان و پس از او معاویه سعی داشتند وی را فرزند نامشروع ابوسفیان بدانند; و اینکه بعضی گفته اند سمیه از ذوات الاعلام (زنان آلوده به فحشا که آشکارا خود را به این امر معرفی می کردند) بود، بعید به نظر می رسد، زیرا کنیز طبیب معروفی مثل حارث بن کلده قاعدتاً نمی تواند از ذوات الاعلام باشد.

البته در تواریخ آمده است که ابوسفیان در سفری که به طایف رفته بود از شخصی به نام ابو مریم که مرد بسیار آلوده ای بود زن آلوده ای را درخواست کرد و ابو مریم به سمیّه مادر زیاد، پیشنهاد نمود، او گفت: بگذار شب همسرم عبید که از بیابان برگشته به خواب برود و من خواهم آمد و بعد نزد ابوسفیان رفت و با او آمیزش داشت و شاید اینکه ابوسفیان می گوید زیاد فرزند من است از همین واقعه سرچشمه می گیرد.

  1. داستان استلحاق:

داستان ملحق ساختن معاویه زیاد را به خاندان ابوسفیان و عنوان برادری دادن به او از عجایب تاریخ اسلام است. شیخ محمد عبده; استاد معروف مصری در شرح نهج البلاغه خود چنین می گوید: قصه زیاد بن ابیه قصه شگفت آوری است که انسان را به تأمل وا می دارد، زیرا معاویه او را به ابو سفیان نسبت داد تا برادرش باشد او مدعی بود که ابوسفیان با مادرش سمیّه که زوجه مرد دیگری بود (به صورت نامشروع) همبستر شد و زیاد از این آمیزش متولّد گشت.

آن گاه می افزاید: از این شگفت آورتر این است که ادعای این برادری (نامشروع) در مجلسی علنی و رسمی (در شام) در حضور جمعیّت واقع شد; زیاد از این مسأله شرمنده نگشت، چرا که غنایم این برادری را با نکوهش های مردم سنجید و برادری (نامشروع) خلیفه را بر سلامت و صحت نسب خود ترجیح داد. آری این گونه است در طریق سلطه و مقام که این مرد متکبّر از اینکه عِرض و نسب او مخدوش شود، در برابر منفعتی که به دست می آورد شرمنده نباشد!(20)

ما می افزاییم از اینها شگفت آورتر اینکه محیط اسلامی ایجاد شده توسط پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، بیش از حدود نیم قرن از آن نگذشته بود، بر اثر عوامل بنی امیه چنان آلوده شد که خلیفه جرأت می کند در ملأ عام چنین امر منکری را تثبیت کند. وای به حال مسلمانان اگر در چنگال چنین حکومت های جاهل آلوده ای گرفتار شوند.

به هر حال داستان از این قرار بود که به گفته مدائنی در کتاب فتوح الاسلام هنگامی که معاویه می خواست زیاد را جزء خاندان خود کند وی را که به شام آمده بود پس از جمع کردن مردم بالای منبر برد و پیش روی خود بر پلّه پایین تر نشاند. سپس حمد و ثنای الهی به جا آورد و گفت: ای مردم من از نسب زیاد در خاندانم آگاهم. هر کسی می تواند به این امر گواهی دهد برخیزد. گروهی از مردم برخاستند و شهادت دادند که او فرزند ابوسفیان است و آنها اعتراف ابوسفیان را به این امر پیش از مرگش شنیده اند. در اینجا ابو مریم سلولی که در جاهلیّت شراب فروش بود برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان در طایف بودیم که ابوسفیان به آنجا نزد من آمد مقداری گوشت و شراب و غذا خرید. هنگامی که آن را تناول کرد گفت: ای ابو مریم زن بدکاره ای را برای من پیدا کن. من به سراغ سمیّه رفتم و به او گفتم: تو ابوسفیان را می شناسی بذل و بخشش فراوانی دارد و از من زن آلوده ای را خواسته. تو آمادگی داری؟ سمیّه گفت: آری. الان همسرم با گوسفندان باز می گردد. هنگامی که غذا خورد و سر خود را بر بالش گذاشت خواهم آمد. من به سراغ ابوسفیان رفته ماجرا را به او گفتم. چیزی نگذشت که سمیّه آمد و وارد بر او شد و تا صبح نزد او بود. هنگامی که سمیّه بازگشت من به ابوسفیان گفتم چگونه بود؟ گفت: خوب بود... این سخن به زیاد گران آمد و از بالای منبر گفت: ای ابو مریم به مادر مردم دشنام مده که به مادرت دشنام خواهند داد. در این هنگام که سخن معاویه و گواهی طلبی او به پایان رسید زیاد برخاست مردم را خاموش کرد و حمد و ثنای الهی به جای آورد سپس گفت: ای مردم! معاویه و شهود آنچه را شنیدید گفتند و من نمی دانم کدام حق بود و کدام باطل. لابد معاویه و شهود آگاه ترند به آنچه گفتند و بدانید عبید (پدرش) پدر نیکی بود امّا والی (ظاهراً اشاره به معاویه است) شخص صاحب نعمتی است. این سخن را گفت و از منبر پایین آمد.(21)

  1. نگاهی به زندگی زیاد بن ابیه:

همان گونه که قبلاً اشاره شد او در اصل زیاد بن عبید بود. پدرش برده و چوپان و مادرش سمیّه کنیز حارث بن کلده، طبیب معروف عرب بود. گاهی او را به عنوان زیاد بن ابیه و گاه زیاد بن امه می گفتند، زیرا پدرش برده بود و هیچ موقعیّت اجتماعی نداشت و بعد از آنکه معاویه او را به خود ملحق ساخت به او زیاد بن ابی سفیان می گفتند. از نوجوانی فردی هوشیار و سخنرانی بلیغ بود. تولد او را در طائف در سال فتح مکّه و بعضی در سال هجرت و برخی در روز بدر گفته اند; ولی او هیچ گاه پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را ندید و با امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در تمام جنگ های دوران آن حضرت و با امام حسن(علیه السلام) تا زمان صلح با معاویه همراه بود، بعدها معاویه او را فریب داد و به سوی خود برد. او در کوفه در ماه رمضان سنه 53 در سن 56 سالگی از دنیا رفت (و بعضی سن او را به گونه دیگری ذکر کرده اند).

دوران زندگی او از دو دوران کاملا متفاوت تشکیل می شود. دوران نخست که در مسیر حق بود، مردی قابل اعتماد و مدیر و مدبّر و به همین دلیل علی(علیه السلام) او را به فرمانداری فارس منصوب کرد. او منطقه را به خوبی اداره نمود و خراج را به خوبی جمع آوری کرد و برای امیرمؤمنان علی(علیه السلام) فرستاد. این جریان به گوش معاویه رسید و سخت ناراحت شد. نامه ای به او نوشت که مضمونش این بود: اگر نبود که قلعه های مستحکمی داری و شب ها همچون پرندگان به آشیانه خزیده به آن پناه می بری و چنانچه انتظاری که خدا می داند من درباره تو دارم نبود، مانند سلیمان می گفتم: «(فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بجُنُود لاَّ قِبَلَ لَهُمْ بها وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذلَّةً وَهُمْ صاغِرُونَ); به سوی آنان بازگرد (و اعلام کن) با لشکریانی به سراغ آنان می آییم که قدرت مقابله با آن را نداشته باشند; و آنان را از آن (سرزمین) با ذلّت و حقارت بیرون می رانیم»(22) و در ذیل آن شعری نوشت که اشاره به مشکوک بودن نسب زیاد داشت.

هنگامی که این نامه به زیاد رسید برخاست و در میان مردم خطبه ای خواند و گفت: عجیب است فرزند هند جگرخوار و سرچشمه نفاق (معاویه) مرا تهدید می کند در حالی که میان من و او پسر عموی رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و همسر سیده نساء عالمین و پدر سبطین (امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)) و صاحب ولایت و منزلت و اخوت رسول خداست با صد هزار لشکر از مهاجرین و انصار و تابعین. به خدا سوگند اگر این جمعیّت (طرفداران معاویه) قصد سوئی کنند، مرا مرد شجاع شمشیرزنی خواهند یافت (که آن ها را در هم می کوبد).

سپس نامه ای به امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نوشت و نامه معاویه را با نامه خود برای آن حضرت فرستاد. امام(علیه السلام) در پاسخ او چنین نوشت: «اما بعد از حمد و ثنای الهی من تو را والی آن سرزمین کردم و شایسته این مقام می دیدم. آری ابوسفیان در ایام عمر سخن بی پایه و مایه ای گفت که نشانه گمراهی و دروغ بود (و ادعا کرد که تو فرزند نامشروع او هستی) چیزی که نه استحقاق میراث می آورد و نه نسب محسوب می شود. بدان معاویه مانند شیطان رجیم است که از هر سو به سراغ انسان می آید. از پیش رو و از پشت سر، از طرف راست و از طرف چپ، از او برحذر باش، از او برحذر باش، باز از او برحذر باش».

اما دوران دوم کاملا با دوران پیش متفاوت و یکصد و هشتاد درجه با آن فرق دارد. زمانی که معاویه او را به وسیله مغیرة بن شعبه فریب داد و از نقطه ضعف او که حبّ جاه و مقام بود سوء استفاده کرد. وی پس از داستان صلح امام حسن(علیه السلام) او را به سوی خود برد و برادر خویش و (فرزند نامشروع ابوسفیان) معرفی کرد و حکومت فارس را همچنان به او سپرد و پس از آن مقام برتری به او داد و حکومت کوفه و عراق را به او بخشید. او هم برای تثبیت حکومت خود و مبارزه با قیام های مردمی بر ضد معاویه و طرفداران او شروع به کشتار بی گناهان کرد. مخصوصاً شیعیان را هر کجا می شناخت به قتل می رساند و جنایات بی شماری مرتکب شد که روی او را در تاریخ اسلام کاملا سیاه کرد، از جمله «حجر بن عدی» آن مرد شجاع و باایمان را که از شیعیان خالص علی(علیه السلام) بود و همه جا به نیکی و پاکی شهرت داشت و از صحابه معروف پیامبر(صلی الله علیه وآله) محسوب می شد با جمعی از یارانش دستگیر کرد و به سوی شام فرستاد و معاویه هم آنها را در سرزمین مرج عذراء به قتل رسانید و به این ترتیب ورق سیاه دیگری بر اوراق تاریک پایان زندگی خود افزود. کار به جایی رسید که حسن بصری که رابطه چندان خوبی با علی(علیه السلام) نداشت درباره او چنین گفت: معاویه سه کار کرد که اگر تنها یکی از آنها را انجام داده بود برای هلاکت او کافی بود: نخست حکمرانی بر این ملت به وسیله گروهی از سفیهان و ناآگاهان. دوم ملحق ساختن زیاد به خود، در حالی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) فرموده بود فرزند به شوهر تعلق دارد و سهم مرد زناکار سنگ است و دیگر کشتن حجر بن عدی. وای بر او از سوی حجر و یاران حجر.(23)

ما هم می گوییم: پناه بر خدا از سوء عاقبت و گرفتار شدن انسان در چنگال شیاطین جن و انس و جان دادن در حال کفر و ضلالت و جنایت.


پی نوشت:

1 . سند نامه: این نامه را قبل از سید رضی، مدائنی (در کتاب فتوح الاسلام) آورده و قابل توجّه است که روایت مدائنی با آنچه سیّد رضی نقل کرده است تفاوت هایی دارد و نشان می دهد که سیّد رضی این روایت را از مدائنی نگرفته بلکه از جای دیگری به دست آورده است. بعد از مرحوم سیّد رضی، ابن اثیر در کتاب کامل در حوادث سنه 44 و در اسدالغابة و ابن عبدالبرّ در استیعاب در شرح حال زیاد آورده اند (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 352).

2 . «یَسْتَزلُّ» از ریشه «زلل» بر وزن «قمر» به معنای خطا گرفته شده و «یستزل» یعنی می خواهد به خطا بیفکند.

3 . «لُبّ» در اصل به معنای مغز هر چیزی است و به عقل «لبّ» گفته می شود.

4 . «یَسْتَفِلُّ» از ریشه «فلل» بر وزن «قمر» به معنای کند کردن و شکستن چیزی است.

5 . «غَرْب» به معنای نشاط و هیجان و تصمیم است.

5 . «لِیَقْتَحِمَ» از ریشه «اقتحام» به معنای وارد شدن به زور در چیزی است.

6 . «یَسْتَلِب» از ریشه «استلابة» به معنای ربودن و غارت و سرقت کردن گرفته شده و ریشه اصلی آن «سَلْب» است.

7 . «غِرَّة» به معنای غفلت و سهل انگاری است.

8 . طه، آیه 82 .

9 . هود، آیه 6.

10 . اعراف، آیه 128.

11 . سبأ، آیه 54.

12 . بهج الصباغه، ج 14، ص 372.

13 . مجمع البیان، ذیل آیه 17 از سوره اعراف.

14 . «فَلْتة» از ریشه «فَلْت» بر وزن «ثبت» در اصل به معنای از دست در رفتن چیزی است، لذا به سخنانی که بدون مطالعه از دهان انسان می پرد و همچنین حوادث ناگهانی و بدون تأمل «فلتة» گفته می شود.

15 . «نَزْغَة» از ریشه «نزغ» بر وزن «نظم» به معنای وارد شدن در کاری است به قصد افساد و به هم انداختن مردم و «نَزَغاتِ شیطان» به وسوسه های او گفته می شود که افراد را به جان هم می اندازد.

16 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 180.

17 . «مُدَفَّع» از ریشه «دفع» گرفته شده و به معنای کسی است که او را از کاری جلوگیری می کنند.

18 . بحارالانوار، ج 45، ص 83.

19 . احزاب، آیه 4.

20 . شرح نهج البلاغه عبده، ذیل نامه 44، ص 458.

21 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 187.

22 . نمل، آیه 37.

23 . آنچه در بالا آمد برگرفته از کتاب استیعاب، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، تنقیح المقال علاّمه مامقانی و شرح نهج البلاغه علاّمه تستری است.