[hadith]وَ النُّسْخَةُ هَذهِ: هَذَا مَا اشْتَرَی عَبْدٌ ذَلِیلٌ مِنْ مَیِّتٍ قَدْ أُزْعِجَ لِلرَّحِیلِ، اشْتَرَی مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِب الْفَانِینَ وَ خِطَّةِ الْهَالِکِینَ وَ تَجْمَعُ هَذهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ
،
الْحَدُّ الْأَوَّلُ یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی الْآفَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّانِی یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی الْمُصِیبَاتِ وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَی الْهَوَی الْمُرْدی وَ الْحَدُّ الرَّابعُ یَنْتَهِی إِلَی الشَّیْطَانِ الْمُغْوِی وَ فِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذهِ الدَّارِ. اشْتَرَی هَذَا الْمُغْتَرُّ بالْأَمَلِ مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بالْأَجَلِ هَذهِ الدَّارَ بالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ فِی ذُلِّ الطَّلَب وَ الضَّرَاعَةِ؛ فَمَا أَدْرَکَ هَذَا الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی مِنْهُ مِنْ دَرَکٍ فَعَلَی مُبَلْبلِ أَجْسَامِ الْمُلُوکِ وَ سَالِب نُفُوس الْجَبَابرَةِ وَ مُزیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَةِ مِثْلِ کِسْرَی وَ قَیْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْیَرَ؛ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَی الْمَالِ فَأَکْثَرَ وَ مَنْ بَنَی وَ شَیَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بزَعْمِهِ لِلْوَلَد، إِشْخَاصُهُمْ جَمِیعاً إِلَی مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَاب وَ مَوْضِعِ الثَّوَاب وَ الْعِقَاب، إِذَا وَقَعَ الْأَمْرُ بفَصْلِ الْقَضَاءِ وَ خَسرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ. شَهِدَ عَلَی ذَلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْیَا.[/hadith]
قباله ای بی نظیر:
به دنبال آنچه در بخش نخست این نامه آمد، طبق بعضی از روایات شریح آن سند را از امام(علیه السلام) درخواست کرد و امام(علیه السلام) به او این گونه فرمود: «نسخه قباله این است: این ملکی است که بنده ای ذلیل از کسی که به اجبار در آستانه کوچ کردن (از این دنیا) است، خریداری کرده خانه ای از خانه های سرای فریب و غرور در محله فانی شوندگان و در کوی هالکان»; (هَذَا مَا اشْتَرَی عَبْدٌ ذَلِیلٌ، مِنْ مَیِّت قَدْ أُزْعِجَ(1) لِلرَّحِیلِ، اشْتَرَی مِنْهُ دَاراً مِنْ دَارِ الْغُرُورِ، مِنْ جَانِب الْفَانِینَ، وَ خِطَّةِ(2) الْهَالِکِینَ).
قابل توجّه اینکه برای تنظیم اسناد، معمولا جهات زیر رعایت می شود:
-
نام فروشنده و خریدار.
-
آدرس و نشانی ملک مورد معامله.
-
حدود چهارگانه و در ورودی آن.
-
قیمت و بها.
-
تعیین مسئول در برابر کشف فساد.
-
گواهان.
امام(علیه السلام) در این قباله ای که برای شریح نوشته است نخست به اوصاف خریدار و فروشنده وسپس به نشانی و محل ملک اشاره فرمود که در جمله های بالا گذشت.
آن گاه به قسمت سوم; یعنی تعیین حدود چهارگانه آن پرداخته و می فرماید: «این خانه چهار حد دارد: «حد اوّل به اسباب آفات و بلاها، و حد دوم به عوامل مصائب، و حد سوم به هوا و هوسهای مهلک، و حد چهارم به شیطان گمراه کننده منتهی می شود و درب خانه از همین جا گشوده خواهد شد»; (وَتَجْمَعُ هَذهِ الدَّارَ حُدُودٌ أَرْبَعَةٌ: الْحَدُّ الاَْوَّلُ یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی(3) الاْفَاتِ، وَالْحَدُّ الثَّانِی یَنْتَهِی إِلَی دَوَاعِی الْمُصِیبَاتِ، وَالْحَدُّ الثَّالِثُ یَنْتَهِی إِلَی الْهَوَی الْمُرْدی، وَالْحَدُّ الرَّابعُ یَنْتَهِی إِلَی الشَّیْطَانِ الْمُغْوِی(4)، وَفِیهِ یُشْرَعُ(5) بَابُ هَذهِ الدَّارِ).
انسان در دنیا در محاصره چهار عامل خطرناک است; یکی از آنها انواع آفتهایی مانند سیل ها و زلزله ها و بیماری ها و جنگ هاست که از بیرون به انسان تحمیل می شود و دیگر مصائبی است که از داخل به آن گرفتار می گردد; مانند از دست دادن اعضای مختلف بدن یا بستگان و نزدیکان، و از سوی سوم و چهارم هوا و هوس سرکش که از درون بر انسان فشار می آورد و شیطانی که از برون انسان را وسوسه می کند.
این چهار عامل در همه جا انسان ها را احاطه کرده و ممکن است انسان با تهذیب نفس، هوا و هوس را و با ایستادگی در برابر وسوسه های شیطان، او را مهار کند و از این دو عامل هلاکت برهد; ولی آفت ها و مصیبت ها برای همه کس و در هر زمان و مکان غیر قابل اجتناب است; لذا امام(علیه السلام) در جای دیگر دنیا را سرایی می داند که در لابه لای بلاها و آفت ها پیچیده شده است: (دارٌ بالْبَلاءِ مَحْفُوفَةٌ وَبالْغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ).(6)
تعبیر به «دَوَاعِی» در مورد آفت ها و مصیبت ها اشاره به اسباب آن است که زندگی انسان ها را احاطه کرده است.
و تعبیر به «الْهَوَی الْمُرْدی» اشاره به هوا و هوسی است که انسان را به هلاکت مادی و معنوی می کشاند، زیرا «رداء» به معنای هلاکت یا هوا و هوسی است که انسان را به سقوط می کشاند، در نتیجه هوای نفس باعث سقوط از مقام والای انسانیّت و سقوط در درون جهنم است.
جمله «وَفِیهِ یُشْرَعُ بَابُ هَذهِ الدَّارِ» اشاره به این است که راه نفوذ در این خانه خطرناک، شیطان است; هرچند بقیه عوامل هرکدام در جای خود مشکل آفرین است.
امام(علیه السلام) در ادامه به بیان بخش چهارم این قباله پرداخته و بهای این ملک را این گونه بیان می فرماید: «این خانه را فریب خورده آرزوها از کسی که در سرآمد معینی از این جهان بیرون رانده می شود به مبلغ خروج از عزت قناعت و دخول در ذلت حرص و دنیاپرستی و خواری، خریداری کرده است»; (اشْتَرَی هَذَا الْمُغْتَرُّ بالاَْمَلِ، مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بالاَْجَلِ، هَذهِ الدَّارَ بالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ، وَالدُّخُولِ فِی ذُلِّ الطَّلَب وَالضَّرَاعَةِ(7)).
تعبیرهای امام(علیه السلام) و جناس ها و تضادهایی که در این جمله ها به کار رفته قابل توجّه است: «خروج» و «دخول»، «عزت» و «ذلت»، «قناعت» و «حرص». در جمله های بالا نیز «آفت ها» و «مصیبت ها» و «مردی» و «مغوی» نیز نمونه ای از جناس مطلوب است.
سپس امام(علیه السلام) به سراغ پنجمین نکته مربوط به قباله ها و اسناد مالکیت می رود و آن تعیین مسئول در مقابل کشف فساد و خسارت های ناشی از آن است; می فرماید: «هرگونه عیب و نقص و کشف و خلافی که در این معامله واقع شود و خسارتی که به مشتری برسد به عهده بیماری بخش اجسام پادشاهان و گیرنده جان جباران و زایل کننده سلطنت فراعنه همچون کسری، قیصر، تبّع و حمیر است و همچنین آنها که مال را گردآوری کردند و بر آن افزودند و بنا کردند و محکم ساختند، آراستند و زینت نمودند، اندوختند و نگهداری کردند و به گمان خود برای فرزندان باقی گذاردند»; (فَمَا أَدْرَکَ هَذَا الْمُشْتَرِی فِیمَا اشْتَرَی مِنْهُ مِنْ دَرَک فَعَلَی مُبَلْبلِ أَجْسَامِ الْمُلُوکِ، وَسَالِب نُفُوس الْجَبَابرَةِ، وَمُزیلِ مُلْکِ الْفَرَاعِنَةِ، مِثْلِ کِسْرَی وَ قَیْصَرَ، وَ تُبَّع وَ حِمْیَرَ، وَمَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَی الْمَالِ فَأَکْثَرَ، وَمَنْ بَنَی وَ شَیَّدَ، زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ، وَادَّخَرَ وَاعْتَقَدَ، وَ نَظَرَ بزَعْمِهِ لِلْوَلَد).
جان کلام امام(علیه السلام) این است که اگر در معامله ای کشف فساد شود و عیب و نقصی داشته باشد باید مسئولیت آن بر عهده کسی باشد و همچنین اگر معلوم شود متاع، غصبی و مستحقا للغیر است باید بر طبق قراردادی که در معامله نوشته شده عمل شود. امام(علیه السلام) در اینجا می فرماید: برای جبران این نقایص باید به سراغ عزرائیل و ملک الموت رفت همان کسی که جان پادشاهان را گرفت و حکومت آنها را بر باد داد. همان کسی که کسری ها، قیصرها، تبّع ها و حمیرها را به زیر خاک پنهان ساخت و کسانی را که تمام همّتشان جمع مال و ساختن قصرهای مرتفع و محکم و گردآوری ضیاع و عقار بود محکوم به فنا نمود.
«مبلبل» از ریشه «بلبلة» بر وزن «مزرعة» معانی متعدّدی دارد گاه به معنای تشویش و اضطراب گاه به معنای پراکنده ساختن و گاه به معنای فاسد کردن آمده است و در اینجا مناسب همان معنای فاسد و بیمار نمودن است که به دنبال آن سلب نفوس و در تعقیب آن زوال ملک در عبارت بالا آمده است.
در ضمن باید توجّه داشت واژه کسری که در اصل خسرو بوده، مفهوم عامی دارد مثل واژه شاه و همچنین واژه قیصر برای پادشاهان روم، تبّع برای پادشاهان یمن و حمیر (نیز برای گروهی از پادشاهان یمن بود) که همه به معنای پادشاه است; گرچه در هر کشوری تعبیر خاصی داشته است.
جمله «مَنْ بَنَی وَ شَیَّدَ» با توجّه به اینکه تشیید، هم به معنای محکم ساختن و هم مرتفع نمودن آمده، در اینجا قابلیت هر دو معنا را دارد و حتی جمع میان آن دو مشکل نیست; یعنی کسانی که بناهای مرتفع و محکم ساختند.
جمله های «زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ» هر کدام اشاره به نوعی زینت است. «زخرف» اشاره به تزیین بنای ساختمان و «نجد» اشاره به تزیین وسایل از قبیل فرش، پشتی ها و پرده ها و مانند آن است.
جمله «اعتقد» به معنای محکم کاری و نگهداری کردن از طریق تنظیم اسناد و مانند آن است که دنیاپرستان با وسواس زیاد سعی دارند ذخیره های اموال خود را با اسناد محکم از تسلط دیگران بر آن حفظ کنند و به گمان خود برای فرزندانشان به یادگار بگذارند.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این قباله می فرماید: «اینها همان کسانی هستند که همگی به پای حساب و محل ثواب و عقاب، رانده می شوند در آن هنگام که فرمان داوری الهی صادر می شود و بیهوده کاران در آنجا زیان می بینند»; (إِشْخَاصُهُمْ(8) جَمِیعاً إِلَی مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَالْحِسَاب، وَمَوْضِعِ الثَّوَاب وَالْعِقَاب: إِذَا وَقَعَ الاَْمْرُ بفَصْلِ الْقَضَاءِ (وَخَسرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ)(9)).
(اشخاصهم) مطابق تفسیر بالا مبتداست و (الی موقف الارض) به منزله خبر(10) ولی جمعی از مفسّران نهج البلاغه (اشخاص) را مبتدای مؤخر دانسته اند و جمله (فَعَلی مُبَلْبَلِ أجْسامِ الْمُلُوکِ ...) را خبر مقدم، بنابراین مفهوم جمله چنین می شود: فرشته های مرگ که اجسام پادشاهان را به لرزه در آوردند و ارواح آنها را قبض کردند و سلطنتشان را به زوال کشیدند بر آنهاست که مسئولان کشف فساد در املاک دنیوی را در قیامت به پای حساب و میزان اعمال بکشانند.
آری تمام قدرتها رو به زوال می رود و تمام ثروتها و املاک به جا می ماند و همه انسان ها از جام مرگ می نوشند و در قیامت در پای حساب حاضر می شوند.
در پایان این قباله ـ مانند قباله های مردم دنیا ـ امام(علیه السلام) اشاره به شهود این معامله معنوی می کند و می فرماید: «شاهد این سند، عقل است آن گاه که از تحت تأثیر هوا و هوس خارج شود و از علایق دنیا به سلامت بگذرد»; (شَهِدَ عَلَی ذَلِکَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَی وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْیَا).
از آنجا که شاهد باید عادل و ثقه باشد، امام(علیه السلام) می فرماید: عقلی می تواند بر این امر گواهی دهد که از چنگال هوای نفس خارج شده باشد و وابستگی ها به دنیای مادی او را از بیان حق خارج نکرده باشد.
به این ترتیب امام(علیه السلام) ارکان شش گانه این سند معنوی را به زیباترین وجهی تبیین می کند.
نکته ها:
- انگیزه تنظیم این قباله:
این بیع نامه عجیب و بی سابقه را که امام(علیه السلام) برای یکی از قضات خود نوشته است از جهات مختلفی شایان دقت است.
نخست اینکه هشتاد دینار که مبلغ این خانه بوده در آن زمان بهای سنگینی نبوده; ولی چون خریدار خانه یکی از قضات است و قاضی همیشه در معرض اتهام و وسوسه های نفسانی است امام(علیه السلام) این مقدار را نیز برای او نمی پسندد.
از این گذشته می دانیم دوران حکومت امام(علیه السلام) بعد از دوران پر مخاطره عثمان بود که با ریخت و پاش گسترده بیت المال و روی آوردن گروهی از سرشناسان جامعه اسلامی به زندگی پر زرق و برق صورت گرفت و امام(علیه السلام) برای متوقف ساختن این جریان خطرناک همواره در خطبه ها و نامه های نهج البلاغه درباره دنیای مادی و زخارف فریبنده آن هشدار می دهد و خود نیز زندگی بسیار زاهدانه ای را در حالی که در رأس حکومت اسلامی است پیش گرفته و حتی حاضر نمی شود چیزی ـ هرچند مختصر ـ به برادرش عقیل از بیت المال ببخشد و هنگامی که به او خبر می دهند فرماندار تو در بصره ـ عثمان بن حنیف ـ دعوت یکی از ثروتمندان آن شهر را پذیرفته و بر سر سفره رنگینی نشسته که ثروتمندان در آن دعوت شده بودند و خبری از فقرا در کنار آن نبود، سخت برآشفته می شود و نامه تندی برای او می نویسد. همه اینها برای آن بوده است که آن فرهنگ نادرست ضد اسلامی را دگرگون سازد و مسلمانان را به فرهنگ عصر پیغمبر اکرم باز گرداند.
به یقین در آن زمان قصرها و خانه های گران قیمت که بسیار از خانه خریداری شده به وسیله شریح پر زرق و برق تر و گرانبهاتر بود، کم نبود. این نامه هشداری به همه محسوب می شد که دست و پای خود را جمع کنند و حال و هوای حکومت امام(علیه السلام) را دریابند.
به یقین این نامه در همان زمان دست به دست می گشت و بسیاری از مردم از آن باخبر شدند که امام(علیه السلام) نامه ای به این مضمون برای شریح قاضی نوشته است و به دنبال آن عده ای واقعاً متنبه شدند و سبب شد گروهی نیز از ترس اعتراض مردم، خود را با آن هماهنگ سازند.
این نامه مخصوص آن عصر و زمان نبود و برای امروز و فردا و فرداها نیز کارساز است و برای همه نسل ها در همه عصرها صادق است و مخصوص به گروه خاصی نیست.
ما امروز افرادی را می بینیم که برای بنای یک خانه قصر مانند، چه زحمت هایی می کشند; مصالح گران قیمت، تزیینات پرخرج و وسائل غیر ضروری از گوشه و کنار دنیا برای آن فراهم می سازند و گاه یک عمر برای رسیدن به چنین بنایی تلاش می کنند و گاه با پایان آن، عمر آنها هم پایان می گیرد و ناگفته پیداست چنین هزینه های سرسام آوری را نمی توان از طریق حلال تحصیل کرد. در نتیجه وزر و وبال و گناه بر دوش آنهاست و لذت و نشاط آن را دیگران می برند.
- شریح کیست؟
شریح بن حارث، ابوامیه از قبیله «بنی کنده» بود و اینکه بعضی شریح بن هانی گفته اند، نادرست است; در اینکه آیا او از صحابه بود یا نه در میان مورخان گفتگو است. در کتاب اسدالغابة آمده است که او زمان پیغمبر اکرم را درک کرد ولی هرگز حضرت را ملاقات ننمود. بعضی گفته اند ملاقات کرد و نزد پیامبر آمد و مسلمان شد سپس عرض کرد: ای رسول خدا من خانواده ای پر جمعیّت در یمن دارم; پیامبر فرمود: آنها را نزد من بیاور; ولی هنگامی که آنها را به مدینه آورد پیغمبر اکرم رحلت فرموده بود.
ابن اثیر در اسدالغابة می گوید: عمر او را قاضی کوفه قرار داد و این منصب تا زمان امیر مؤمنان علی(علیه السلام) ادامه داشت و حضرت نیز او را به موجب سوابقش در این کار ابقا فرمود; ولی طبق روایت معتبری که در کتاب وسائل الشیعه آمده به او شرط کرد حکم نهایی را بدون اطّلاع آن حضرت صادر نکند: (لَمّا ولّی أمیرُالْمُؤْمِنینَ شُرَیْحاً القَضاءَ اِشْتَرَطَ عَلَیْه أنْ لا یَنْفَذَ الْقَضاءَ حَتّی یُعْرِضَهُ عَلَیْهِ).(11)
این منصب حتی تا زمان حجاج ادامه داشت.
جمعی از مورخان او را فردی باهوش و زیرک دانسته اند; ولی این دلیل نمی شود که خطاهای مهمی نیز در امر قضا مرتکب نشده باشد که نمونه های آن نیز در کتب حدیث آمده است.(12)
دمیری نویسنده کتاب حیاة الحیوان می نویسد: کسی به شعبی (یکی از تابعین) گفت: این ضرب المثلی که معروف شده: «إنَّ شُرَیْحاً کانَ أدْهی مِنَ الثَّعْلَب وأحْیَل; شریح از روباه مکارتر است» به چه معناست; شعبی در جواب گفت: شریح در ایامی که بیماری طاعون به صورت همه گیر (در کوفه) آمده بود، به سوی سرزمین نجف رفت هنگامی که نماز می خواند روباهی می آمد و در مقابل او می ایستاد و ادا و اطوار او را در می آورد و مایه هواس پرتی او در نماز می شد شریح برای گرفتن این روباه تدبیری اندیشید; پیراهن خود را بر سر چوبی کرد و آستین هایش را مشخص نمود و شب کلاه خود را بر سر آن نهاد روباه آمد در مقابل آن آدمک ایستاد و همان کارها را تکرار کرد. شریح ناگهان از پشت سر آمد و روباه را گرفت، لذا گفته می شود شریح از روباه هم مکارتر است.(13)
ابن خلکان او را از تابعین می شمرد; هرچند دوران جاهلیّت را درک کرده بود. وی معتقد است شریح شصت و پنج سال بر مسند قضا نشسته بود و در این مدت تنها سه سال، آن هم در زمان فتنه عبدالله بن زبیر از قضاوت امتناع ورزید و سرانجام در زمان حجاج استعفای خود را به او داد و دیگر تا آخر عمر قضاوت نکرد.
او کوسه بود و مویی بر صورت نداشت. در مورد سن او اختلاف است; بعضی سن او را صد و بیست سال و بعضی صد و ده سال و بعضی کمتر یا بیشتر از آن شمرده اند.
بی شک او سرانجام گرفتار سوء عاقبت شد; یکی از شواهد آن داستانی است که طبری در تاریخ خود از ابومخنف نقل کرده است. او می گوید: هنگامی که ابن زیاد هانی بن عروه را دستگیر کرد او فریاد می زد: کجا هستند دینداران و اهل این شهر که مرا در برابر دشمنشان تنها گذاردند. این سخن را می گفت در حالی که خون بر محاسن او جاری بود در این هنگام صدای فریادهایی بر در قصر دارالاماره شنیده شد و معلوم شد به طایفه بنی مذحج خبر داده اند که بزرگ آنها هانی کشته شده آنها حرکت کردند و قصر را احاطه نمودند عبیدالله بن زیاد به شریح قاضی گفت: بیا تماشا کن هانی زنده است سپس بیرون رو و به مردم خبر بده که او زنده است و او را دیده ای. شریح هم این کار را انجام داد و مردم پراکنده شدند (سپس ابن زیاد) هانی را به قتل رساند.(14)
در واقع شریح که می دانست جان هانی در خطر است چرا یاران و حامیان او را امر به بازگشت کرد و رضایت ابن زیاد را بر رضایت خدا مقدم داشت.
موضع گیری های نامناسب یا سکوت معنادار در برابر امر شهادت امام حسین(علیه السلام) و اسارت اسیران در آن زمان که در کوفه بود نیز نشانه دیگری از خباثت و ضعف نفس اوست و اگر او قبیله بنی مذحج را به هنگامی که دارالاماره را در محاصره خود داشتند امر به بازگشت نمی کرد اوضاع کوفه و آینده یاران امام حسین(علیه السلام) به شکل دیگری رقم می خورد.(15)
از روایتی که ابی مخنف در کتاب مقتل الحسین خود نقل کرده استفاده می شود هنگامی که مختار بر سر کار آمد او را به سبب کوتاهی هایی که در امر یاری یاران امام حسین(علیه السلام) کرده بود از منصبش عزل کرد.(16)
پی نوشت:
1 . «اُزعج» از «ازعاج» به معنای راندن و از جا کندن گرفته شده است.
2 . «خطّه» در اصل به معنای زمینی است که انسان آن را انتخاب کرده و آن را علامت گذاری و خط کشی نموده است، از ریشه «خط» گرفته شده سپس به معنای منطقه و ناحیه و کوی به کار رفته است و در جمله بالا همین معنای اخیر اراده شده است.
3 . «داوعی» جمع «داعیة» به معنای سبب است.
4 . «المغوی» اسم فاعل از «اغواء» به معنای گمراه کننده است.
5 . «یشرع» از ریشه «اشراع» در این گونه موارد به معنای گشودن است.
6 . نهج البلاغه، خطبه 226.
7 . «ضراعة» به معنای ذلت است (هم معنای مصدری دارد و هم معنای اسم مصدری); این واژه به معنای فروتنی کردن نیز آمده است.
8 . «اشخاص» به معنای احضار کردن، فرستادن و راندن است و در عبارت بالا مناسب، همان معنای اوّل است.
9 . غافر، آیه 78.
10 . از جمله قراینی که این نظر را تأیید می کند دو قرینه زیر است:
الف) در کتاب دستور معالم الحکم ابن سلامة، ص 137 نامه فوق را تا عبارت «و تبع و حمیر» پایان داده بی آنکه جمله «اشخاصهم...» را آورده باشد در حالی که نامه را ادامه داده است. ب) در کتاب حلیة الالیاء، ج 8، ص 102 جمله «اشخاصهم» را به این صورت آورده است: (و اشخصهم...) که نشان می دهد جمله مستقلی است جدای از جمله های سابق.
11 . وسائل الشیعه، ج 18، ص 6 (حدیث اوّل باب سوم ابواب صفات قاضی).
12 . کافی، ج 7، ص 385، ح 5.
13 . منهاج البراعة فی شرح نهج البلاغه، ج 17، ص 158 و سفینة البحار، ریشه شرح.
14 . تاریخ طبری، ج 4، ص 274 در باب حوادث سال 60 قمری.
15 . رجوع کنید به: الاصابة فی معرفة الصحابة، ج 2، ص 70، شرح حال حسین بن علی(علیه السلام) .
16 . از تواریخ استفاده می شود که در زمان حجاج به کار خود بازگشته بود; ولی بعداً استعفای خود را به حجاج ارائه کرد و او هم موافقت نمود. برای توضیح بیشتر به استیعاب، ص 590 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ص 28 و 29 مراجعه کنید.