[hadith]وَ زَعَمْتَ أَنِّی لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ وَ عَلَی کُلِّهِمْ بَغَیْتُ، فَإِنْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیْسَتِ الْجِنَایَةُ عَلَیْکَ فَیَکُونَ الْعُذْرُ إِلَیْکَ: "وَ تِلْکَ شَکَاةٌ ظَاهِرٌ عَنْکَ عَارُهَا". وَ قُلْتَ إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ حَتَّی أُبَایِعَ؛ وَ لَعَمْرُ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ

،

وَ أَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ، وَ مَا عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دینِهِ وَ لَا مُرْتَاباً بیَقِینِهِ، وَ هَذهِ حُجَّتِی إِلَی غَیْرِکَ قَصْدُهَا، وَ لَکِنِّی أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بقَدْرِ مَا سَنَحَ مِنْ ذکْرِهَا.[/hadith]

این امور به تو مربوط نیست!

امام(علیه السلام) در این بخش از نامه، یکی دیگر از سخنان ناموزون معاویه را می آورد که او در نامه اش به امام(علیه السلام) صریحاً گفته بود: «تو به ابو بکر حسد ورزیدی و از بیعتش سر باز زدی و به عمر نیز حسادت داشتی و از همه بیشتر به عثمان حسد داشتی و زشتی های کار او را برملا ساختی و در فهم و دین و روش و عقل او تردید کردی...» .

امام(علیه السلام) می فرماید: «تو چنین پنداشتی که من نسبت به خلفای پیشین حسد ورزیدم و بر آنها ستم کردم اگر این گونه باشد جنایتی بر تو نرفته است که از تو عذرخواهی کنم (و ابداً به تو مربوط نیست به گفته شاعر:) «این عیبی است (اگر عیب باشد) که گرد عار آن بر تو نمی نشیند»; (وَزَعَمْتَ أَنِّی لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتُ، عَلَی کُلِّهِمْ بَغَیْتُ، فَإِنْ یَکُنْ ذَلِکَ کَذَلِکَ فَلَیْسَتِ الْجِنَایَةُ عَلَیْکَ، فَیَکُونَ الْعُذْرُ إِلَیْکَ وَتِلْکَ شَکَاةٌ(1) ظَاهِرٌ(2) عَنْکَ عَارُهَا).

به این ترتیب، امام(علیه السلام) معاویه را از ورود در این صحنه کنار می زند و آن را نوعی فضولی در کار دیگران می شمرد و می گوید: اگر من مشکلی با خلفا داشته ام باید آنها یا فرزندان آنها مدعی شوند; اما تو که از طلقا هستی و در آخرین مرحله از روی ناچاری در فتح مکّه اسلام را پذیرا شدی، حق نداری در این موضوع وارد شوی.

آن مصرع از شعر که امام در این کلامش به آن استناد فرموده از (ابو ذویب هزلی) است مردی که دوران جاهلیّت اسلام را درک کرد و هنگام رحلت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به مدینه آمد و مسلمان شد و در ردیف مسلمانان ظاهر الصلاح در آمد و مصرع اوّل این شعر چنین است:

«وَعَیَّرَها الْواشُونَ أنّی أُحِبُّها»: سعایت کنندگان دوست مرا سرزنش کردند که من او را دوست دارم; ولی این عیبی است (اگر عیب باشد) که ننگ و عارش از تو دور است.

این شعر به صورت ضرب المثلی در آمده برای کسی که امری را بد می شمرد در حالی که ربطی به او ندارد.

تعبیر به «زَعَمْتَ» مفهومش این است که اولا نسبتی را که درباره من به عنوان حسد می دهی دروغ است، به خصوص اینکه مرا در سخنت شریک قتل عثمان پنداشتی در حالی که من مردم را از کشتن او نهی می کردم و ثانیاً به فرض که این نسبت درست باشد ارتباطی به تو ندارد.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به پاسخ بخش دیگری از نامه معاویه می پردازد و می فرماید: «تو گفته ای که مرا همچون شتر افسار زده ای می کشیدند تا بیعت کنم به خدا سوگند خواسته ای مذمت کنی ولی (ناخود آگاه) مدح و ثنا گفته ای و خواسته ای رسوا کنی ولی خودت رسوا شده ای»; (وَقُلْتَ: إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ(3) حَتَّی أُبَایِعَ; وَلَعَمْرُ اللهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَأَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ!).

اشاره به اینکه تو اولاً اعتراف کرده ای که من مظلوم واقع شده ام و دیگران به من ستم کرده اند، این مدح منِ مظلوم است و نکوهش ظالمان. ثانیاً ثابت کرده ای خلافت به اجماع صحابه نبود; در حالی که تو مدافع چنان خلافتی هستی و گفته ای خلیفه اوّل از همه در پیشگاه خدا برتر و والاتر بود چگونه ممکن است چنین باشد در حالی که چنین ستمی با نخستین مسلمان و نزدیک ترین فرد به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و آگاه ترین و داناترین آنها بنماید؟ این تناقض گویی تو دلیل بر رسوایی توست.

آن گاه در شرح این سخن می افزاید: «این امر برای یک مسلمان نقص نیست که مظلوم واقع شود مادام که در دین خود تردید نداشته باشد و در یقین خود شک نکند»; (وَمَا عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضَاضَة(4) فِی أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دینِهِ، وَلاَ مُرْتَاباً بیَقِینِهِ!).

آری نیکان و پاکان در طول تاریخ بر اثر حق گویی و حق جویی و عدم تسلیم در برابر خواسته های ظالمان، مورد ظلم و ستم قرار گرفته اند، این افتخار آنها بوده و هست.

اشاره به اینکه اگر چنین مظلومیتی عیب باشد باید بگویی در جنگ احد که پیشانی و دندان پیامبر(صلی الله علیه وآله) به وسیله حامیان پدرت شکست و پهلوی حمزه که به وسیله مادرت شکافته شد و جگرش را بیرون کشید و به دهان گذارد، پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و حمزه در خور مذمت و پدرت و مشرکان مکّه و مادرت هند شایسته مدح و تقدیرند.

آیا هیچ عاقلی چنین سخنی را می پذیرد؟ و اگر به گذشته تاریخ باز گردیم پیامبران بزرگی همچون ابراهیم و یحیی و زکریا و حضرت مسیح(علیهم السلام) و غیر آنها را می بینیم که در راه حق طلبی مورد ستم و ظلم قرار گرفتند.

امام(علیه السلام) در پایان این فراز از نامه می فرماید: «این دلیل و حجت من است در برابر غیر تو و من به همین مقدار که بیان آن پیش آمد برای تو ذکر کردم»; (وَهَذهِ حُجَّتِی إِلَی غَیْرِکَ قَصْدُهَا، وَلَکِنِّی أَطْلَقْتُ لَکَ مِنْهَا بقَدْرِ مَا سَنَحَ(5) مِنْ ذکْرِهَا).

اشاره به اینکه مخاطب واقعی من در این سخن خلفایی هستند که مرا به زور به بیعت خودشان مجبور ساختند ولی چون تو، این مسأله را مطرح کردی به مقداری که لازم بود گوشزد کردم.


 پی نوشت:

1 . «شکاة» و «شکْو» و «شکاء» و «شکوی» در اصل به معنای بیماری است و سپس بر هرگونه عیب و نقص اطلاق شده است و شکایت به معنای اظهار ناراحتی و تظلم آمده است.

2 . واژه «ظاهر» هنگامی که با عن متعدی بشود به معنای زایل شدن و برطرف گردیدن است و جمله «ظاهر عَنْکَ عارُها» مفهومش این است که عیب و عار آن بر تو نیست.

3 . «المخشوش» در اصل به شتری می گویند که بینی آن را سوراخ کرده و طناب یا چوبی که متصل به طنابی است در آن قرار داده اند و هنگامی که آن طناب را بکشند، حیوان به هر سو که مایل باشند می رود زیرا در مقابل درد آن نمی تواند مقاومت کند.

4 . «غضاضة» به معنای نقصان و عیب است و از ریشه «غض» به معنای کوتاه کردن و پایین انداختن و ناقص نمودن گرفته شده.

5 . «سنح» از ریشه «سنوح» بر وزن «فتوح» به معنای به خاطر آمدن است.