[hadith]مَا أَنْتُمْ لِی بثِقَةٍ سَجِیسَ اللَّیَالِی وَ مَا أَنْتُمْ برُکْنٍ یُمَالُ بکُمْ وَ لَا زَوَافِرُ عِزٍّ یُفْتَقَرُ إِلَیْکُمْ. مَا أَنْتُمْ إِلَّا کَإِبلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ. لَبئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سُعْرُ نَارِ الْحَرْب أَنْتُمْ، تُکَادُونَ وَ لَا تَکِیدُونَ وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکُمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ. لَا یُنَامُ عَنْکُمْ وَ أَنْتُمْ فِی غَفْلَةٍ سَاهُونَ. غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذلُونَ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنِّی لَأَظُنُّ بکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَی وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَد انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبی طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْس.[/hadith]
پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 2، ص: 333-323
سپس امام(علیه السلام) در یک نتیجه گیری از سخنان گذشته اش، می فرماید: «شما هرگز مورد اعتماد من نیستید»: «مَا أَنْتُمْ لی بثِقَة سَجِیسَ(1) اللَّیَالی».
با توجه به این که «سجیس اللیالی» به معنای «تاریکی شبها» است، مفهوم جمله چنین می شود که تا شبها تاریکند، من به شما اعتماد نمی کنم و این کنایه از ابدیّت و همیشگی است; چرا که هرگز ظلمت از شب جدا نمی شود.
انتخاب تاریکی شب برای این تعبیر، با توجه به افکار و اعمال سیاه و ظلمانی کوفیان، نوعی رعایت مقتضای حال است که از فنون بلاغت محسوب می شود و در تأکید آن می فرماید: «و شما هیچ گاه تکیه گاه مطمئنّی نمی باشید، تا (در برابر دشمنان خونخوار و حیله گر) بتوان بر شما اعتماد کرد;» (وَ مَا أَنْتُمْ برُکْن یُمَالُ بکُمْ) «و نه یاران قدرتمندی هستید که در نیازها بتوان رو به سوی شما آورد». (وَ لاَ زَوَافِرُ(2) عِزٍّ یُفْتَقَرُ إِلَیْکُمْ).
به این ترتیب امام(علیه السلام) با جمله های کوتاه و کوبنده اش، بی اعتمادی خود را نسبت به این گروه سُست عنصر و بی اراده اظهار می دارد و نقاط ضعف آنها را با صراحت برمی شمرد، شاید که این سخنان وجدان خفته و روح بی درد آنها را بیدار و آگاه سازد تا برای درهم کوبیدن دشمنان خونخوار بپاخیزند و متّحد شوند و شجاعانه وارد میدان نبرد گردند.
دشمن بیدار است و شما در خواب!
در این بخش از خطبه، امام (علیه السلام) در ادامه توبیخ ها و سرزنش های کوبنده و در عین حال منطقی و مستدل، لشکر کوفه را سرزنش های جدیدی می کند و می افزاید: شما به شتران بی ساربان می مانید که هر گاه از یک طرف گردآوری شوند، از سوی دیگر پراکنده می گردند.
(مَا أَنْتُمْ إِلاَّ کَإِبل ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِب انْتَشَرَتْ مِن آخَرَ).
اشاره به این که، شما اراده ای سست و افکاری متشتّت و پراکنده دارید و مصالح خود را تشخیص نمی دهید و اتحاد نظر در آن ندارید و با نظم و قدرت برای دفع دشمن به پا نمی خیزید.
تشبیه به شتران، اشاره به کوتاهی فکر آنها و تعبیر به «ضَلَّ رُعاتُها» اشاره به عدم اطاعت آنها از پیشوا و امامشان است.
بدیهی است که چنین گروهی، هرگز، نمی توانند ارتش نیرومندی را در برابر دشمن تشکیل دهند.
به همین دلیل حضرت در ادامه سخن می فرماید: «به خدا سوگند! شما وسیله بدی برای افروختن آتش جنگ (بر ضد دشمنان) هستید»; (لَبئْسَ لَعَمْرُ(3) اللهِ سُعْرُ(4) نَارِ الْحَرْب أَنْتُمْ).
جنگ مسلّماً پدیده ای بسیار شوم و نامطلوب است و اثر آن، ویرانی شهرها و نابودی گروهی از انسان ها و ناقص العضو شدن گروهی دیگر و فقر و بدبختی و عقب ماندگی است، ولی همین پدیده شوم، گاه به صورت داروی حیات بخش جامعه درمی آید و این در صورتی است که دشمنان خونخواری برای غصب حقوق مظلومان به پاخیزند و آتش فساد و ظلم را برافروزند.
در چنین شرایطی، جز به وسیله جنگ، نمی توان آرامش و عدالت و صلح و صفا را به جوامع انسانی باز گرداند.
از همین رو است که قرآن مجید می فرماید: «(أُذنَ لِلَّذیِنَ یُقاتَلُونَ بأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ اِنَّ اَللهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدْیِرٌ)(5); به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده، اجازه جهاد داده شده است; چرا که مورد ستم قرار گرفته اند و خدا بر یاری آنها توانا است».
و در جای دیگری می فرماید: «(وَ قاتِلوُا فی سَبیلِ اللهِ الَّذینَ یُقاتِلوُنَکُمْ وَ لاتَعْتَدُوا اِنَّ اللهَ لایُحِبُّ الْمُعْتَدینْ)(6); و در راه خدا با کسانی که با شما می جنگند نبرد کنید، ولی از حد تجاوز نکنید که خدا تعدّی کنندگان را دوست ندارد».
بنابراین، اگر امام (علیه السلام) در اینجا اشاره به افروختن آتش جنگ می کند، به خاطر آن است که غارتگران خوناشامِ شام، بارها به مرزهای کشور اسلام تجاوز کرده بودند و خونهایی را ریخته و اموالی را به غارت می بردند و اصولا، با جانشین پیامبر ـ که همه مردم با او بیعت کرده بودند ـ سر ناسازگاری داشتند و برای رسیدن به خواسته های نامشروعشان، راه جنگ را برگزیده بودند.
به همین دلیل در ادامه این سخن، سه جمله، بیان می فرماید: که هر کدام گواهی بر این مدّعا است. نخست می فرماید: «نقشه های شوم و خطرناکی، بر ضدّ شما کشیده می شود، امّا شما طرح و نقشه ای در برابر آن ندارید; «تُکَادُونَ وَ لاَتَکیِدُونَ».
دیگر این که: پیوسته اطراف شما کم می شود (شهرهای اطراف شما را می گیرند و انسان ها را از بین می برند) و شما هرگز، به خشم نمی آیید و احساس درد و ناراحتی نمی کنید); «وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکُمْ فَلاَ تَمْتَعِضُونَ»!(7)
سوم این که: دیده دشمن (برای ضربه زدن به شما) به خواب نمی رود، در حالی که شما در غفلت و بی خبری به سر می برید.(لاَیُنَامُ عَنْکُمْ وَ أَنْتُمْ فی غَفْلَة سَاهُونَ)!
ناگفته پیدا است که گروهی که در برابر طرح های خرابکارانه دشمن طرح صحیح نظامی ندارد و پیوسته شهرها و آبادیهایش را در اطراف مرزها از دست او بیرون می برند و انسانهای مؤمنش را به قتل می رسانند و همواره در خواب غفلت است، در حالی که، دشمن، بیدار و هوشیار است، چه سرنوشت شوم و خطرناکی در انتظارشان است! و به همین دلیل، پیشوای بیدار و آگاه و مدیر و مدبّری که می خواهد با اتکای به آنان، با دشمن خونخوارش پیکار کند، می سوزد و فریاد می کشد و از هر وسیله ممکنی، برای بیدار ساختن آنها استفاده می کند.
چه دردناک است که افرادی، بدون آگاهی از وضع روحی و جسمی لشکر کوفه و نفاق و تمرّد و ضعف و ناتوانی حاکم بر آنان، درباره تدبیرهای جنگی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) و تاریخ زندگی او در این برهه خاص داوری کنند و حضرت را به ضعف مدیریت در این امر متّهم سازند; کسی که همیشه در میدان جنگ های اسلامی، به عنوان بهترین افسر و یار و یاور پیامبر، جنگیده و امتحان لیاقت و کفایت خویش را داده است!
سپس در ادامه این سخن، امام نتیجه کار آنها و آینده خودش را در دو جمله کوتاه و گویا بیان می کند، می فرماید: به خدا سوگند! شکست برای کسانی که دست از یاری هم بردارند، حتمی است; (غُلِبَ وَ اللهِ الْمُتَخَاذلُونَ).
تنها شما نیستید که بر اثر نفاق و از دست دادن وحدت و همبستگی و ترک قیام شجاعانه بر ضدّ دشمن گرفتار شکست شده اید، بلکه این یک قانون همیشگی و جاودانه است که هر کس، این گونه، برنامه هایی را که شما دارید دنبال کند، سرنوشتش به یقین ناکامی و ذلّت و شکست است.
امام برای این که سخنش تأثیر بیشتری بر آنان بگذارد، مطلب را به صورت یک موضوع شخصی بیان نمی کند، بلکه به شکل یک حکم عام که در تمام طول بشر حاکم بوده و هست بیان می دارد.
دیگر این که می فرماید: به خدا قسم! من گمان می کنم که اگر جنگ سختی درگیرد و حرارت و سوزش مرگ به شما نزدیک شود، از فرزند ابوطالب جدا می شوید، مانند جدا شدن سر (از بدن که التیامی در آن نیست); (وَ ایْمُ(8) اللهِ إِنِّی لاََظُنُّ بکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ(9) الْوَغَی(10) وَ اسْتَحَرَّ(11) الْمَوْتُ، قَد انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبی طَالِب انْفِرَاجَ الرَّأْس).
امام با این تشبیه گویا به نکات مختلفی اشاره می کند.
نخست این که موقعیت او گرچه مانند موقعیّت سر برای بدن است، ولی آیا سر ـ که مرکز هوش و چشم و گوش و زبان است ـ می تواند بدون اعضای دیگر بدن کاری را از پیش ببرد؟
دیگر این که آیا بدن، اگر از سر جدا شود، حیات و بقایی خواهد داشت، و اگر داشته باشد، بدون چشم و گوش و عقل و هوش کاری را از پیش می برد و آیا سرنوشتش جز حرکاتی مذبوحانه و سپس برای همیشه از بین رفتن، چیز دیگری خواهد بود.
و دیگر این که اگر چنین حادثه ای پیش آید، تنها زیانش به من نمی رسد، بلکه شما بیشترین زیان را خواهید دید.
و دیگر این که اگر سر از بدن جدا شود، التیام آن عادتاً امکان پذیر نیست، در حالی که پیوند سایر اعضا کم و بیش امکان پذیر است.
بنابراین مقصود امام این است که با گرم شدن آتش جنگ، چنان وحشتی شما را فرامی گیرد و از من فرار می کنید و دور می شوید که دیگر به سراغ من نخواهید آمد!
این احتمال نیز از سوی بعضی از شارحان داده شده است که منظور از «اِنْفِراجَ الرَّأس» شکاف برداشتن سر بر اثر ضربه شمشیر یا مانند آن است که غالباً قابل التیام نیست.(12)
نکته:
باز هم عوامل ضعف و شکست:
امام (علیه السلام) این رهبر بزرگ انسانی و سیاسی و نظامی، بار دیگر در این فراز از خطبه به سراغ عوامل شکست و عقب ماندگی می رود و با تعبیراتی پر معنا بخش مهمی از این عوامل را بازگو می کند که نخستین آنها پراکندگی و تفرقه و نداشتن رهبری واحد است، همان مطلبی که امروز در بعضی از کشورهای اسلامی دیده می شود که شکاف و پراکندگی در میان آنها سبب عمده شکست و ویرانی و نابسامانی شده است.
و جالب این که همه از وحدت دم می زنند، در حالی که هر یک به سهم خود، آتش پراکندگی و نفاق می افروزند.
دوم، نداشتن برنامه و نقشه صحیح در برابر نقشه های شوم و حساب شده دشمن است، که در جمله «تُکادُونَ وَ لاتَکْیِدُونَ» به آن اشاره شده است.
سوم ناچیز شمردن حوادث بظاهر کوچک ـ و در واقع بزرگ ـ که در جمله «وَ تَنْتَقَصُ أَطْرافُکُمْ فَلاَ تَمْتَعِضُونَ» به آن اشاره شده است. بسیاری از حوادث کوچک، از مسایل مهم پنهانی پرده برمی دارند. گاه، یک تغییر جزیی در سطح بدن، خبر از ویرانی مهمی در درون می دهد. در مسائل اجتماعی و سیاسی و نظامی نیز همین گونه است.
هنگامی که ببینیم دشمن، به یک منطقه کوچک مرزی حمله ور شده یا شخصیتی را به قتل رسانده، باید بدانیم که خود را برای درگیری های بزرگ تر آماده کرده و گرنه، چنین جرأت و جسارتی به خود نمی داد. این نخستین جرقه ها را باید مهم شمرد و از کانون مهم آتشی که پشت آن نهفته است، غفلت نکرد.
چهارم، این که دشمن بیدار باشد و دوست در خواب. او پیوسته به تهیه عِدّه و عُدّه مشغول گردد و ما با خوش باوری و ساده اندیشی، وضع موجود را صلح آبرومندانه و شرافتمندانه بپنداریم و آنگاه از خواب بیدار شویم که فاصله میان ما و دشمن، آن اندازه شده باشد که فرصتی برای پر کردن آن نداشته باشیم!
پنجم، ترس از مرگ و فرار از شهادت در راه خدا که در جمله «وَ ایْمُ اللهِ! اِنِّی لاََظُنُّ ...» به آن اشاره شده است.
نوعاً، انسان ها غافل از این هستند که ترس از مرگ، خود، عامل مرگ است و آمادگی برای ایثار و جانبازی، خود، عامل حفظ جان است.
این بود بخشی از نکات مهمی که امام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در ارتباط با عوامل ضعف و شکست، به آن اشاره فرموده و در بحث آینده نیز این مسأله پیگیری می شود.
در خطبه 25 (در همین جلد) بحث های دیگری در این زمینه آمده است و در آنجا نیز امام (علیه السلام) تحلیل های عمیق و ارزنده ای درباره عوامل شکست بیان فرموده است.
پی نوشت:
1 ـ «سجیس» از مادّه «سجس» به معنای «تغییر رنگ آب و کدورت آن» است. به همین مناسبت به تاریکی شب «سجیس اللّیالی» اطلاق شده و این تعبیر گاه کنایه از دوام و بقا است، مثل این که گفته شود «تا شب تاریک است و روز روشن، من به این کار ادامه می دهم»; یعنی همیشه این کار را ادامه می دهم، و خطبه بالا نیز همین معنا را می رساند.
2 ـ «زوافر»، جمع «زافرة» در اصل از مادّه «زفر» به معنای «نفس زدن شدید توأم با صدا» است، و به صدای آتش نیز زفیر گویند، زافرة به معنای «یاران و مددکاران و قوم و عشیره» به کار می رود، به خاطر این که بار سنگین کمک را به دوش می کشند و گویی، نفس زنان آن را به مقصد می رسانند.
3 ـ «لَعَمْرُاللهِ»، مفهوم این کلمه، در اصل سوگند خوردن به عمر و مدّت زندگانی است، ولی از آنجا که عمر و مدت زندگی درباره خداوند معنا ندارد، در اینجا به معنای «سوگند به ذات خدا» است. شرح بیشتری درباره این سوگند، در آغاز خطبه 24، در همین جلد بیان شده است.
4 ـ «سُعْر» جمع «ساعر» از مادّه «سعر» به معنای «برافروختن آتش» است. و «سُعْر» در اینجا به معنای «شعله های برافروزنده آتش» است.
5 ـ سوره حج، آیه 39.
6 ـ سوره بقره، آیه 190.
7 ـ «تمتعضون» از مادّه «معض» به معنای «ناگوار کردن و به درد آوردن و خشمگین کردن» است.
8 ـ «ایم» به اعتقاد بعضی از ارباب لغت جمع «یمین» به معنای قسم است که نون آن ساقط شده است و مبتدای محذوف الخبر است و در تقدیر «و ایمن الله قسمی; یعنی به خدا سوگندها می خورم» است.
9 ـ «حمس»، از مادّه «ح م س» به معنای «شدت یافتن» است و حماسه و تحمُّس به معنای تشدید و تشدّد مخصوصاً در جنگ ها آمده است و اَحْمَس به مرد شجاعی گفته می شود که در برابر دشمن، با شدّت، ایستادگی می کند.
10 ـ «وغی» به معنای «سر و صدای ـ مخصوصاً جنگاوران ـ در میدان نبرد» است. و گاه به خود جنگ نیز، وغی گفته می شود. و در خطبه بالا، به همین معنا است.
11 ـ «استحرّ»، از مادّه «حرر» و در اینجا به معنای «داغ شدن و شدت گرفتن» است و اشاره به این است که هنگامی که بازار شهادت داغ شود و جنگ به اوج خود برسد، افراد ضعیف و ناتوان، فرار را بر قرار ترجیح می دهند.
12 ـ این احتمال از این جهت بعید به نظر می رسد که در جمله، حتماً تقدیر وجود دارد; زیرا، جمله «قَد انْفَرَجْتُمْ عَن ابْنِ اَبی طالِب» ایجاب می کند که جمله «اِنْفِراجَ الرَّأس» در تقدیر چنین باشد: «اِنْفِراجَ الرَّأس عَنِ الْجَسَد» یا «اِنْفِراجَ الْجَسَد عَنِ الرَّأس» همان گونه که در خطبه 97، در تعبیر مشابهی آمده است: «اِنْفَرَجْتُمْ عَنْ عَلیِّ بْنِ اَبی طالِب اِنْفِراجَ الْمَرْأةِ عَنْ قُبُلِها» عجب این که بعضی از شارحان نهج البلاغه، احتمالات بعید و نامناسبی در تفسیر جمله بالا ذکر کرده اند و گاه به هشت وجه یا بیشتر رسانده اند که نیازی به ذکر آنها نیست.