[hadith]و منها فی صفة الزُهّاد:

کَانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْیَا وَ لَیْسُوا مِنْ أَهْلِهَا، فَکَانُوا فِیهَا کَمَنْ لَیْسَ مِنْهَا؛ عَمِلُوا فِیهَا بمَا یُبْصِرُونَ وَ بَادَرُوا فِیهَا مَا یَحْذَرُونَ؛ تَقَلَّبُ أَبْدَانِهِمْ بَیْنَ ظَهْرَانَیْ أَهْلِ الْآخِرَةِ وَ یَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْیَا یُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادهِمْ، وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوب أَحْیَائِهِم.[/hadith]

پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 8، ص: 508-505

زاهدان واقعی:

امام(علیه السلام) در بخش آخر این خطبه که تعبیر سیّد رضی نشان می دهد بخش جداگانه ای از بخشهای پیشین است (زیرا می گوید: «مِنْها فی صِفَةِ الزُّهّاد; یعنی بخشی از این خطبه که صفات زاهدان را بیان می کند») می فرماید: «آنها گروهی از اهل دنیا بودند که در واقع اهل آن نبودند; یعنی در دنیا می زیستند; امّا همچون کسانی بودند که در آن زندگی نمی کردند»; (کانُوا قَوْماً مِنْ أَهْلِ الدُّنْیَا وَ لَیْسُوا مِنْ أَهْلِهَا، فَکَانُوا فِیهَا کَمَنْ لَیْسَ مِنْهَا).

این وصف نخستین اوصاف پنجگانه ای است که امام(علیه السلام) در این عبارت برای زاهدان بیان فرموده است. روشن است که در این عبارت هیچ گونه تناقضی نیست. مقصود این است که جسم آنان در دنیاست; ولی روح و قلبشان وابسته به آخرت است و به گفته سعدی:

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای *** من در میان جمع و دلم جای دیگر است

هر کس در زندگی خود این معنا را تجربه کرده که وقتی دل او مشغول مسئله مهمّی است در میان هر جمع که می نشیند فکرش جای دیگر است. این وصف سبب می شود که اعمال زاهدان با دنیاپرستان متفاوت باشد. اینان در جمع زخارف دنیا می کوشند و اینان در جمع زاد و توشه سفر آخرت.

دلیل آن هم روشن است زاهدان دنیا را سرابی بیش نمی بینند و طبق صریح قرآن حیات و زندگی واقعی را حیات آخرت می داند: (وَإِنَّ الدَّارَ الاْخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ).(1)

سپس به دومین صفت پرداخته می فرماید: «به آنچه با چشم بصیرت در دنیا می نگریستند عمل می کردند»; (عَمِلُوا فِیهَا بمَا یُبْصِرُونَ).

دیگر اینکه «و از آنچه بر حذر بودند فرار می کردند (تا دامانشان به آن آلوده نشود)»; (وَ بَادَرُوا(2) فِیهَا مَا یَحْذَرُونَ).

آری! آنها با چشم بصیرت، اسباب نجات را می دیدند و عوامل سعادت و خوشبختی را می شناختند، به همین دلیل پیوسته به سراغ آنها می رفتند و از سوی دیگر عوامل بدبختی و گرفتاری در آخرت را به خوبی می دانستند، لذا سعی می کردند با شتاب از آن بگذرند و به آن آلوده نشوند.

در چهارمین وصف از اوصاف آنها می فرماید: «آنها جز با کسانی که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند»; (تَقَلَّبُ أَبْدَانُهُمْ بَیْنَ ظَهْرَانَیْ(3) أَهْلِ الاْخِرَةِ).

آری! آنها از نظر ظاهر در میان همه می زیستند; ولی معاشران واقعی آنها اهل آخرت بودند، چرا که می دانستند معاشرت با دنیاپرستان قلب را می میراند، چون در جلسات آنها چیزی جز متاع دنیا و لذّات آن مطرح نیست و در واقع مردگانی هستند در لباس زندگان.

آنگاه در پنجمین و آخرین وصف می فرماید: «و هنگامی که می دیدند دنیاپرستان مرگ اجسادشان را مهم می شمرند آنها مرگ دلهای زندگان را از آنها مهم تر می دانستند»; (وَ یَرَوْنَ أَهْلَ الدُّنْیَا یُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسَادهِمْ وَ هُمْ أَشَدُّ إِعْظَاماً لِمَوْتِ قُلُوب أَحْیَائِهِمْ).

از مجموع اوصاف پنجگانه فوق استفاده می شود که معنای زهد و حقیقت آن این نیست که انسان فقیر و بی نوا باشد، یا زندگی اجتماعی را رها کند و در گوشه ای خزیده مشغول عبادت شود، بلکه حقیقت زهد آن است که در همه چیز و همه جا اولویت را برای حیات آخرت قائل شود و اسیر زرق و برق دنیا و هوا و هوسهای زودگذر نشود.

در خطبه دیگری از امام امیرمؤمنان(علیه السلام) می خوانیم که فرمود: «أیُّهَا النّاسُ الزَّهادَةُ قَصْرُ الاْمَلِ وَ الشُّکْرُ عِنْدَ النِّعَمِ وَ التَّوَرُعُ عِنْدَ الْمَحارِمِ; ای مردم زهد، همان کوتاهی آرزو و شکر در برابر نعمتها و پرهیز از گناهان است».(4)

در ذیل همان خطبه به اندازه کافی درباره حقیقت زهد بحث شده است.


پی نوشت:

  1. عنکبوت، آیه 64 .

  2. «بادروا» از ریشه «مبادرت» است که گاه به معنای بی درنگ به انجام چیزی پرداختن و گاه به معنای پیشی گرفتن از چیزی است (اوّلی بدون «الی» متعدی می شود و دومی با «الی»).

  3. «ظهرانی» یعنی وسط و میان دو شخص یا اشخاص است و در اصل «ظَهْرین» تثنیه «ظَهر» بوده است گویی انسان هنگامی که در وسط جمعیّت است پشتیبانی از پیش رو و پشتیبانی از پشت سر دارد. سپس الف و نون، برای تأکید به آن اضافه شده و نون تثنیه نیز به هنگام اضافه حذف می گردد و به صورت «بین ظهرانی» در می آید، بنابراین «بین ظهرانی» یعنی قرار گرفتن در میان افرادی که از انسان پشتیبانی می کنند. (به لسان العرب ریشه ظهر رجوع شود).

  4. نهج البلاغه، خطبه 81 .