[hadith]وَ مِنْ خَبَرِ ضِرَارِ بْنِ [ضَمْرَةَ الضَّابیِ] حَمْزَةَ الضَّبَائِیِّ عِنْدَ دُخُولِهِ عَلَی مُعَاوِیَةَ وَ مَسْأَلَتِهِ لَهُ عَنْ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام)، وَ قَالَ فَأَشْهَدُ لَقَدْ رَأَیْتُهُ فِی بَعْضِ مَوَاقِفِهِ وَ قَدْ أَرْخَی اللَّیْلُ سُدُولَهُ وَ هُوَ قَائِمٌ فِی مِحْرَابهِ، قَابضٌ عَلَی لِحْیَتِهِ، یَتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلِیمِ وَ یَبْکِی بُکَاءَ الْحَزینِ وَ [هُوَ] یَقُولُ:
یَا دُنْیَا یَا دُنْیَا، إِلَیْکِ عَنِّی؛ أَ بی تَعَرَّضْتِ؟ أَمْ إِلَیَّ [تَشَوَّفْتِ] تَشَوَّقْتِ؟ لَا حَانَ حِینُکِ
؛
هَیْهَاتَ
،
غُرِّی غَیْرِی؛ لَا حَاجَةَ لِی فِیکِ؛ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِیهَا؛ فَعَیْشُکِ قَصِیرٌ وَ خَطَرُکِ یَسیرٌ وَ أَمَلُکِ حَقِیرٌ. آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّاد وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْد السَّفَرِ وَ عَظِیمِ الْمَوْرِد.[/hadith]
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص292
و من خبر ضرار بن حمزه الضبابی عند دخوله علی معاویة، و مسالته له عن امیر المؤمنین علیه السّلام، قال: فاشهد لقد رایته فی بعض مواقفه و قد ارخی اللیل سدوله و هو قائم فی محرابه قابض علی لحیته، تیململ تململ السلیم، و یبکی بکاء الحزین و هو یقول: یا دنیا الیک عنّی، ابی تعرّضت، ام الیّ تشوّفت لا حان حینک، هیهات، غرّی غیری، لا حاجة لی فیک، قد طلقتک ثلاثا، لا رجعة فیها، فعیشک قصیر، و خطرک یسیر، و املک حقیر. آه من قلة الزاد، و طول الطریق، و بعد السفر، و عظیم المورد. «از جمله خبر ضرار بن حمزه ضبابی است که چون پیش معاویه رفت و معاویه در باره امیر المؤمنین علیه السّلام از او پرسید، گفت: گواهی می دهم که شبی در حالی که پرده های تاریکی خود را آویخته بود در یکی از جنگهایش او را در محراب عبادتش دیدم که ایستاده و ریش خود را به دست گرفته بود و چون مار گزیده بر خود می پیچید و اندوهگینانه می گریست و می گفت: ای دنیا از من دور شو، خود را به من عرضه می داری، یا شیفته من شده ای، هرگز زمان تو نرسد، هرگز، جز مرا فریب ده که مرا نیازی به تو نیست، تو را سه طلاقه کرده ام و در آن بازگشتی نیست، عیش زندگی تو کوتاه و ارزش تو اندک و آرزوی تو کوچک و حقیر است، آه از اندکی توشه و درازی راه و دوری سفر و سختی آنجا که باید در آن در آمد.»
ابن ابی الحدید پس از توضیح پاره ای از لغات و اصطلاحات، در این مورد چنین آورده است: خبر رفتن ضرار بن ضمره را پیش معاویه، ریاشی نقل کرده است و من -ابن ابی الحدید- آن را از قول عبد الله بن اسماعیل بن احمد حلبی در کتاب التذییل علی نهج البلاغه نقل می کنم. او می گوید: ضرار که از یاران علی علیه السّلام بود، پیش معاویه آمد. معاویه به او گفت: ای ضرار علی را برای من وصف کن. گفت: آیا مرا از این کار معاف
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص293
نمی داری؟ گفت: نه معافت نمی دارم. ضرار گفت: چه بگویم، به خدا سوگند سخت نیرومند و دارای اندیشه ای ژرف بود که از همه حرکات و سکنات او دانش و حکمت می تراوید. نیک محضر و خوش رفتار بود. در حالی که خوراکش خشن و جامه هایش کوتاه بود، اشکش روان بود و همواره در تفکر بود. کف دست خویش را مقابل چهره اش می گرفت و خویشتن را مخاطب می ساخت. میان ما همچون یکی از ما بود، هر گاه چیزی از او می پرسیدیم ما را پاسخ می داد و هر گاه ما سکوت می کردیم او شروع به سخن می کرد. ما با همه نزدیکی و دوستی او، از هر کسی هیبت او را بیشتر می داشتیم و به سبب بزرگی او هرگز آغاز به سخن نمی کردیم. درویشان را دوست می داشت و دینداران را به خود نزدیک می ساخت و گواهی می دهم که او را در یکی از جنگهایش دیدم که... تا آخر کلام.
ابو عمر بن عبد البر هم این خبر را در کتاب الاستیعاب آورده و گفته است: عبد الله بن محمد بن یوسف، از قول یحیی بن مالک بن عائله، از قول ابو الحسن محمد بن محمد بن مقله بغدادی در مصر و ابو بکر محمد بن حسن بن درید، از قول عکلی، از حرمازی، از قول مردی از قبیله همدان نقل می کردند که معاویه به ضرار ضبابی گفت: ای ضرار برای من علی را توصیف کن، گفت: ای امیر مؤمنان مرا معاف دار. گفت: باید او را توصیف کنی. گفت: اینک که چاره ای نیست، به خدا سوگند سخت ژرف اندیش و نیرومند بود. سخن حق می گفت و به عدل حکم می کرد. از همه جوانب او دانش می تراوید و همه اعضای او به حکمت گویا بود. از دنیا و فریبندگی آن بیم داشت و با شب و تنهایی آن انس می ورزید. اشکش روان بود و همواره در تفکر بود. لباسهای کوتاه را خوش می داشت و خوراکهای خشن را. میان ما همچون یکی از ما بود، هر گاه پرسشی می کردیم پاسخ می داد و چون فتوایی از او می خواستیم آگاهمان می کرد. به خدا سوگند با همه نزدیکی او به ما و اینکه ما را به خود نزدیک می فرمود، از هیبت او یارای سخن گفتن با او نداشتیم. اهل دین را تعظیم می کرد و بینوایان را به خود نزدیک می ساخت. هیچ نیرومندی در باطل خود به او طمع نمی بست و هیچ ناتوانی از عدل او نومید نمی شد. گواهی می دهم در آوردگاه به نیمه شبی که گیسوی شب فرو هشته به دامن و ستارگان در حال فرو شدن بود، بر پای ایستاده و ریش خود را به دست گرفته بود و همچون مار گزیده بر خود می پیچید و اندوهگین می گریست و می گفت: ای دنیا کس دیگری جز مرا بفریب، آیا خود را به من عرضه می داری یا شیفته من شده ای، هرگز هرگز من تو را سه طلاقه کرده ام و مرا در آن حق رجوع نیست، عمر تو کوتاه و ارزش تو اندک است، آه از کمی توشه و دوری سفر و وحشت راه.
معاویه گریست و گفت: خداوند ابا حسن را رحمت کناد، آری به خدا سوگند همین گونه بود. اینک ای ضرار اندوه تو بر جدایی از او چون است؟ گفت: اندوه مادری که فرزندش را میان دامنش بکشند.