[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام): لَا یَنْبَغِی لِلْعَبْد أَنْ یَثِقَ بخَصْلَتَیْنِ: الْعَافِیَةِ وَ الْغِنَی؛ بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافًی إِذْ سَقِمَ، وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً إِذ افْتَقَرَ.[/hadith]
بی اعتباری این دو نعمت:
امام(علیه السلام) در این گفتار حکیمانه به نکته ای درباره ناپایداری نعمت های دنیا اشاره کرده و مخصوصاً دو نعمت بزرگ سلامتی و بی نیازی را مورد توجه قرار داده، می فرماید: «سزاوار نیست انسان به دو چیز اطمینان پیدا کند: سلامتی و ثروت. چراکه در همان حال که انسانی را تندرست می بینی ناگهان بیمار می شود و در همان حال که او را ثروتمند می بینی ناگهان فقیر و مستمند می گردد»; (لاَ یَنْبَغِی لِلْعَبْد أَنْ یَثِقَ بخَصْلَتَیْنِ: الْعَافِیَةِ، وَالْغِنَی. بَیْنَا تَرَاهُ مُعَافیً، إِذْ سَقِمَ; وَ بَیْنَا تَرَاهُ غَنِیّاً، إِذ افْتَقَرَ).
آنچه را امام(علیه السلام) در این گفتار حکیمانه بیان فرموده همه یا غالب ما در طول عمر خود نمونه های متعددی از آن را دیده ایم; افرادی سالم، قوی پیکر و قهرمان را مشاهده کرده ایم که ناگهان به ما اطلاع دادند بیمار شده و در بستر بیماری افتاده و قادر به حرکت نیست. آری! انسان بسیار آسیب پذیر است، یک میکروب بسیار کوچک و از آن کوچکتر یک ویروس که با چشم مسلّح نیز به زحمت دیده می شود ممکن است انسانی را از پای درآورد. بیماری بسیار خطرناک سرطان، از طغیان یک سلول در بدن شروع می شود که رشد و نمو پی درپی می کند و تبدیل به غده ای سرطانی می شود و انسان قدرتمندی را از پای درمی آورد. یک رگ کوچک از رگ هایی که قلب را تغذیه می کند به وسیله ذره کوچک خون لخته شده ای بسته می شود و ممکن است منجر به ایست قلبی گردد. رگ های بسیار ظریفی که از لابه لای مغز می گذرند و آن را تغذیه می کنند اگر براثر فشار خون یا عامل دیگری پاره شوند و خون، بخشی از مغز را فراگیرد ممکن است قسمت مهمی از بدن را فلج کند یا انسان را به دیار باقی بفرستد. با این حال چگونه انسان مغرور می شود و چنین می پندارد که سلامتی او دائماً باقی و برقرار است و هر کاری از دستش برمی آید باید انجام دهد و به هرکس می خواهد ظلم و ستم روا دارد؟ اموال و ثروت های کلان انسان نیز وضع بهتری از این ندارد; یک آتش سوزی مهیب، یک زلزله، یک خشکسالی، یک تلاطم در امور اقتصادی جهان، یک جنگ محلی یا جهانی ممکن است آن ها را بر باد دهد، شب بخوابد در حالی که ثروتمندترین مردم جامعه خویش است، فردا به صورت فقیرترین افراد درآید و به گفته شاعر:
بر مال و جمال خویشتن غره مشو *** کان را به شبی برند و این را به تبی
آیا با این حال سزاوار است که انسان به اموال خویش مغرور گردد؟ شاعر عرب می گوید:
وَبَینَما المَرءُ فِی الأحیاءِ مُغتَبطٌ *** إذ صارَ فی اللّحد تَسفیهُ الأعاصِیر
در همان حال که انسان در میان زندگان مورد غبطه این و آن است ناگهان چشم از دنیا فرو می بندد و به قبر سپرده می شود و بادها بر قبر او می وزند.
و شاعر دیگری می گوید:
لا یَغُرّنَّکَ عِشاءٌ ساکِنٌ *** قَد یُوافی بالمَنِیّاتِ السَّحَر
شب آرام، تو را مغرور نسازد گاه ممکن است سحرگاهان مرگ در انتظارت باشد.
شاعر دیگری می گوید:
وَکَم باتَ مِن مُترَف فی القُصور *** فَعوَّض فی الصُّبحِ عنها القُبور
چه بسیار ثروتمندانی که شبانه در قصرها زندگی می کردند و صبحگاهان به جای آن در قبرها قرار گرفتند.[1]
در حکمت 302 نیز همین معنا با عبارت جالب دیگری آمده بود. امام(علیه السلام) فرمود: «مَا الْمُبْتَلَی الَّذی قَد اشْتَدَّ بهِ الْبَلاَءُ بأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ الَّذی لاَ یأْمَنُ الْبَلاَءَ; آن کس که به شدّت به بلایی مبتلاست نیازمندتر به دعا نیست از کسی که مبتلا نمی باشد ولی هر لحظه انتظار آن را می کشد».
مقصود امام(علیه السلام) از این گفتارهای حکیمانه هشداری است به همه انسان ها که در زندگی دنیا گرفتار غفلت و غرور نشوند. هیچ چیز از دنیا برای هیچ کس در هیچ زمانی پایدار نیست و همه چیز در معرض زوال است آنچه باقی و پایدار می ماند ذات پاک خداست و تمام کارهایی که برای او انجام می شود.
در حالات شاعر معروف، اعشی می خوانیم که تصمیم گرفت به مکه بیاید و اسلام را بپذیرد. هنگامی که به مکه یا نزدیکی آن رسید بعضی از مشرکان قریش او را ملاقات کرده و از مقصدش جویا شدند. او گفت: تصمیم گرفته ام که خدمت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) برسم و اسلام بیاورم. یکی از مشرکان گفت: می دانی که او زنا را حرام کرده است؟ اعشی گفت: والله من علاقه ای به این کار ندارم. سپس آن مرد مشرک گفت: می دانی که شراب را تحریم نموده است؟ اعشی گفت: اما این یکی هنوز مورد علاقه من است بنابراین من برمی گردم و امسال از آن بهره می گیرم سپس می آیم و اسلام را می پذیرم. او بازگشت و در همان سال از دنیا رفت و هرگز خدمت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نرسید و اسلام را نپذیرفت.[2]
بنابراین تا فرصت در دست است باید کاری کرد.[3]
پی نوشت:
[1]. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 20، ص 71.
[2]. سیره ابن هشام، ج 1، ص 388.
[3]. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل این گفتار حکیمانه می گوید: منابع دیگر آن را در پایان بحث های نهج البلاغه خواهیم آورد. گویا در آن موقع دسترسی به منابع مختلف نداشته و یا وقت او اجازه نداده و موکول به بعد کرده است و متأسفانه بعداً هم موفق نشده به وعده خود در این مورد و امثال آن وفا کند. خدایش غریق رحمت گرداند. اضافه می کنیم: در کتاب التذکرة الحمدونیة ابن حمدون از علمای قرن ششم (که تمایل به تشیع داشته) این گفتار حکیمانه با مختصر تفاوتی آمده است. (التذکرة الحمدونیة، ج 1، ص 379، ح 983)