[hadith]وَ فِی کَلَامٍ آخَرَ لَهُ (علیه السلام) یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی:

فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بیَدهِ وَ لِسَانِهِ وَ قَلْبهِ، فَذَلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ؛ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بلِسَانِهِ وَ قَلْبهِ وَ التَّارِکُ بیَدهِ، فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَ مُضَیِّعٌ خَصْلَةً؛ وَ مِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بقَلْبهِ وَ التَّارِکُ بیَدهِ وَ لِسَانِهِ، فَذَلِکَ الَّذی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلَاثِ وَ تَمَسَّکَ بوَاحِدَةٍ؛ وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بلِسَانِهِ وَ قَلْبهِ وَ یَدهِ، فَذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاءِ.

وَ مَا أَعْمَالُ الْبرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبیلِ اللَّهِ، عِنْدَ الْأَمْرِ بالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنْ الْمُنْکَرِ، إِلَّا کَنَفْثَةٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ؛ وَ إِنَّ الْأَمْرَ بالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ، لَا یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ؛ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ.[/hadith]

مردگان زنده نما!

مرحوم سید رضی در ابتدای این گفتار حکیمانه می گوید: امام(علیه السلام) در سخن دیگری که در همین معنا (اشاره به گفتار حکیمانه قبل است) بیان کرده چنین می فرماید: «گروهی از مردم با دست و زبان و قلب به مبارزه با منکرات و انکار منکر برمی خیزند. آن ها تمام خصلت های نیک را به طور کامل در خود جمع کرده اند»; (وَفِی کَلام آخَرَ لَهُ یَجْرِی هَذَا الْمَجْرَی: فَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ لِلْمُنْکَرِ بیَدهِ وَلِسَانِهِ وَ قَلْبهِ، فَذلِکَ الْمُسْتَکْمِلُ لِخِصَالِ الْخَیْرِ).

امام(علیه السلام) تقسیم سه گانه ای در این گفتار حکیمانه و پرمعنا برای آمرین به معروف و ناهین از منکر بیان کرده، که این قسمِ اوّلِ آن است و اشاره به کسانی است که با تمام وجود خود و با استفاده از تمام وسایل به مبارزه با منکرات برمی خیزند. منظور از نهی از منکر با قلب (همانگونه که در تفسیر حکمت گذشته آمد) این است که انسان در دل از منکرات متنفر باشد و هرگز به آن رضایت ندهد هرچند نتواند بیش از این کاری انجام دهد و یا بتواند و کوتاهی کند. منظور از مبارزه با زبان واضح است: نصیحت کند، اعتراض نماید و گاه لازم است فریاد بکشد. معنای انکار منکر با دست هرگونه اقدام عملی است برای پیشگیری از منکر یا برچیدن بساط منکرات موجود که گاه منجر به درگیری فیزیکی به سبب مقاومت عاملین به منکر و جسور بودن آن ها می شود. قابل توجه این که امام(علیه السلام) این سه را به ترتیب اهمیت ذکر کرده است: نخست انکار با ید سپس لسان و بعد قلب. این که امام(علیه السلام) می فرماید: چنین کسی تمام خصال نیک را در خود جمع کرده، به سبب این است که کاری فراتر از آن تصور نمی شود و این که بعضی از شارحان نهج البلاغه کمک های مالی را قسم چهارم ذکر کرده اند صحیح به نظر نمی رسد زیرا کمک های مالی نیز جزء اقدامات عملی است که با دست انجام می شود.

آنگاه امام(علیه السلام) به سراغ گروه دوم می رود و می فرماید: «گروهی دیگر تنها با زبان و قلب به مبارزه برمی خیزند اما با دست کاری انجام نمی دهند آن ها به دو خصلت از خصلت های نیک تمسک جسته اند و یکی را ضایع کرده اند»; (وَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بلِسَانِهِ وَ قَلْبهِ وَ التَّارِکُ بیَدهِ، فَذَلِکَ مُتَمَسِّکٌ بخَصْلَتَیْنِ مِنْ خِصَالِ الْخَیْرِ وَمُضَیِّعٌ خَصْلَةً).

شک نیست که افراد ناتوان و یا توانمند فاقد مسئولیت کامل، نخستین چیزی را که ترک می کنند اقدامات عملی در راه نهی از منکر است. تنها در قلبشان از آن متنفرند و با زبان هم نصیحت و اعتراض می کنند. آن ها در برابر دو قسمتی که انجام داده اند مأجورند و درباره ترک مبارزه عملی با منکر ـ در صورتی که قدرت داشته باشند ـ مسئولیت سنگینی در پیشگاه خدا دارند.

سپس امام(علیه السلام) به سراغ گروه سوم می رود و می فرماید: «گروهی دیگر تنها با قلبشان نهی از منکر می کنند (و از آن بیزارند) ولی مبارزه با دست و زبان را ترک می گویند این گروه بهترین خصلت های این سه را ترک گفته و تنها به یکی چنگ زده اند»; (وَمِنْهُمُ الْمُنْکِرُ بقَلْبهِ وَالتَّارِکُ بیَدهِ وَلِسَانِهِ، فَذلِکَ الَّذی ضَیَّعَ أَشْرَفَ الْخَصْلَتَیْنِ مِنَ الثَّلاثِ وَ تَمَسَّکَ بوَاحِدَة).

تعبیر امام(علیه السلام) به «اشرف الخصلتین» در واقع ازقبیل اضافه صفت به موصوف است و در معنا «الخصلتین الاشرفین» می باشد. آری آن ها مهمترین بخش از نهی از منکر را که بخش عملی و زبانی است رها ساخته و به کمترین آن که مزاحمتی برای هیچ کس تولید نمی کند قناعت نموده اند و آن ها ضعیف ترین ناهیان از منکرند. ولی این مرحله نیز دارای تأثیر قابل توجهی است زیرا تنفر قلبی سبب می شود که شخص لااقل آلوده گناه نشود که اگر این تنفر نباشد او نیز به گناه خو می گیرد و به صف گنهکاران می پیوندد. در حکمت 201 نیز گذشت که امیرمؤمنان(علیه السلام)اشاره به داستان قوم ثمود می کند که یک نفر از آن ها آمد ناقه ای را که معجزه آشکار صالح(علیه السلام) بود پی کرد و به قتل رساند ولی خداوند این کار را به همه آن ها نسبت می دهد و می فرماید: (فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادمِینَ) و امام(علیه السلام) در توجیه آن می فرماید: «إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بالْعَذَاب لَمَّا عَمُّوهُ بالرِّضَا; ناقه ثمود را یک نفر پی کرد ولی خداوند همه را مشمول عذاب ساخت زیرا قلباً به آن راضی بودند».

آنگاه امام(علیه السلام) به گروه چهارمی اشاره می کند که متفاوت با این سه گروه اند و آن ها کسانی هستند که تمام مراحل نهی از منکر را رها کرده و بی خیال از کنار منکرات جامعه می گذرند. می فرماید: «گروهی دیگر نه با زبان نهی از منکر می کنند و نه با قلب و نه با دست. این ها (در حقیقت) مردگانی در میان زندگان هستند»; (وَمِنْهُمْ تَارِکٌ لاِِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بلِسَانِهِ وَ قَلْبهِ وَ یَدهِ، فَذلِکَ مَیِّتُ الاَْحْیَاءِ).

چه تعبیر جالب و گویایی! زنده کسی است که دارای حس و حرکت باشد و مؤمن زنده کسی است که در برابر زشتی ها حرکتی از خود نشان دهد. کسی که هیچ گونه حرکتی حتی به صورت تنفر قلبی از خودش در مقابل مظاهر زشت و منکر جامعه نشان نمی دهد واقعاً در صف مردگان قرار گرفته است. از دیدگاه اسلام (کتاب و سنت) گروهی ظاهراً از دنیا رفته اند و در میان ما نیستند و جسم بی جان آن ها در قبرها نهفته است ولی در واقع زنده اند چراکه آثارشان در همه جا نمایان است. مگر زندگی چیزی جز نشان دادن آثار حیات است؟ همان گونه که قرآن درباره شهدا می گوید: (وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فِی سَبیلِ اللهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ).[1]

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در گفتار حکیمانه ای که خطاب به کمیل بیان کرد می فرماید: «هَلَکَ خُزَّانُ الاَْمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِی الدَّهْر; ثروت اندوزان مرده اند ولی علما و دانشمندان تا پایان دنیا زنده اند».[2]

بنابراین، زندگی بی خاصیت مرگ است، مرگی توأم با آثار حیات مادی.

آنگاه امام(علیه السلام) در بخش دیگری از این کلام پرمعنا به بیان اهمیت امر به معروف و نهی از منکر به صورت کلی پرداخته، می فرماید: «(بدانید) تمام اعمال نیک و حتی جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهی از منکر همچون آب دهان است در برابر دریایی عمیق و پهناور»; «وَ مَا أَعْمَالُ الْبرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبیلِ اللّهِ، عِنْدَ الاَْمْرِ بالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ، إِلاَّ کَنَفْثَة فِی بَحْر لُجِّیٍّ).

این تعبیر به راستی تعبیر عجیبی است; تمام کارهای نیک: نماز و روزه و زکات و حج و حتی جهاد فی سبیل الله در برابر امر به معروف و نهی از منکر بسیار کوچک و ناچیز است. دلیلش این است که این دو وظیفه بزرگ اسلامی ضامن اجرای تمام آن کارهای نیک و فرائض و واجبات است. اگر امر به معروف و نهی از منکر تعطیل شود به دنبال آن نماز و روزه و حج و جهاد نیز به تدریج به فراموشی سپرده می شود و این است دلیل برتری این دو بر آنها.

آنگاه امام(علیه السلام) در آخرین بخش از کلام نورانی خود به افراد ضعیف النفس هشدار می دهد و می فرماید: «(بدانید) امر به معروف و نهی از منکر نه مرگ کسی را نزدیک می کند و نه از روزی کسی می کاهد (و بدانید) از همه این ها مهمتر سخن حقی است که در برابر پیشوای ستمگری گفته می شود (و از مظلومی در مقابل آن ظالم دفاع می گردد»; (وَ إِنَّ الاَْمْرَ بالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لاَ یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَل، وَ لاَ یُنْقِصَانِ مِنْ رِزْق، وَ أَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ کَلِمَةُ عَدْل عِنْد إِمَام جَائِر).

بسیارند کسانی که گمان می کنند اگر به سراغ انجام این دو وظیفه بروند جانشان یا نانشان به خطر می افتد در حالی که چنین نیست. خداوند حافظ جان و نان آن هاست و این تفکر، تفکری است شرک آلود و بی گانه از حق.

جمله «وَ اَفْضَلُ مِنْ ذلِکَ کُلِّهِ» حقیقت مهمی را بازگو می کند و آن این که انسان باید شجاع باشد و در برابر ظالمان، بی اعتنا به خطراتی که ممکن است او را تهدید کند حق را بیان دارد و ای بسا بیان حق، آن ها را بیدار و یا حداقل شرمنده سازد و از انجام ظلم هایی بازدارد.

جالب این که ابن ابی الحدید در ذیل این جمله اشاره به داستان زید بن ارقم در برابر ابن زیاد یا یزید بن معاویه می کند و می گوید: مصداق این سخن روایتی است که می گوید: زید بن ارقم، ابن زیاد ـ و گاه گفته شده یزید بن معاویه ـ را دید که با چوبدستی خود به دندان امام حسین(علیه السلام)می زند در آن زمانی که سر آن حضرت را نزد او برده بودند. زید بن ارقم فریاد زد و گفت: چوب را بردار. بسیار دیدم که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) این دندان ها را می بوسید.[3]

نمونه دیگر آن سخنی است که عبدالله بن عفیف ازدی در مسجد کوفه در برابر ابن زیاد گفت و سخنان او را درهم کوبید. هنگامی که ابن زیاد بعد از شهادت امام حسین(علیه السلام) و یارانش برای قدرت نمایی به مسجد کوفه آمد و بر فراز منبر رفت و در برابر انبوه جمعیت، خدا را حمد کرد که پیروز شده و اهانت شدیدی به حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) کرد و آن حضرت را به دروغگویی نسبت داد، عبدالله بن عفیف ازدی (که چشمش نابینا بود) از میان جمعیت برخاست و فریاد زد: «یا ابْنَ مَرْجانةَ! اِنّ الکذّابَ وَابنَ الکَذّاب أنتَ و أبوکَ و مَنِ اسْتَعْمَلَکَ وأبوهُ یا عَدُوَّ اللهِ أتقتُلُونَ أولادَ النَّبیِّین وَتَتَکَلَّمونَ بهذا الکَلامِ علی مَنابرِ المُسلِمین؟; ای پسر مرجانه! دروغگو و فرزند دروغگو تویی و پدر توست و کسی که تو را بر این مسند نشانده و پدر اوست. ای دشمن خدا فرزندان پیامبران را به قتل می رسانی و این سخن زشت را بر منبر مسلمانان می گویی؟». (قابل توجه این که او ابن زیاد را ابن زیاد خطاب نکرد بلکه به مادرش مرجانه نسبت داد تا آلوده بودن نسب او را با این سخن آشکار کند و در میان جمعیت رسوایش سازد). ابن زیاد که انتظار چنین سخنی را از هیچ کس نداشت خشمگین شد و گفت: گوینده این سخن کیست؟ عبدالله بن عفیف گفت: منم ای دشمن خدا! آیا خاندان پاکی را که خداوند آن ها را از هرگونه آلودگی پیراسته به قتل می رسانی و می پنداری مسلمانی؟ وا غوثاه; کجایند فرزندان مهاجر و انصار که از تو و از آن طغیانگر (یزید) نفرین شده فرزند نفرین شده توسط پیامبر(صلی الله علیه وآله)، انتقام بگیرند... .

به این ترتیب، عبدالله، بذر انقلاب بر ضد بنی امیه و خونخواهی امام حسین(علیه السلام)را در دل ها با سخنانش پاشید و هرچند سرانجام در این راه شهید شد ولی کار خود را کرد.[4]

مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود (بهج الصباغه) نمونه دیگری ذکر می کند و آن این که مروان دستور داد روز عید (فطر یا قربان) منبر را آماده کنند و قبل از ادای نماز عید شروع به خواندن خطبه کرد. مردی برخاست و گفت: ای مروان تو مخالفت با سنّت پیغمبر(صلی الله علیه وآله) کردی. اوّلاً منبر را روز عید بیرون آوردی (در حالی که خطبه را باید ایستاده بخوانی نه نشسته بر منبر). ثانیاً خطبه نماز عید را قبل از نماز می خوانی (در حالی که خطبه نماز عید، بعد از نماز است) ابوسعید در آن صحنه حاضر بود، پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: فلان شخص، فرزند فلان شخص. گفت: بدانید این مرد وظیفه خود را انجام داد. من از پیامبر(صلی الله علیه وآله) شنیدم که فرمود: هرکس کار منکری را ببیند اگر بتواند باید آن را با دست خود و عملاً تغییر دهد و اگر نتواند با زبان و اگر نتواند با قلب (متنفر از آن باشد) و این ضعیف ترین مرحله ایمان است.[5]

قابل توجه این که تغییر دادن زمان خطبه، از بعد از نماز عید به قبل از آن ـ به گفته ابوبکر کاشانی (نویسنده کتاب بدائع الصنائع و از فقهای اهل سنت) ـ به این سبب بود که سخنان بی اساسی در خطبه های خود می گفتند و مردم می دانستند و برای خطبه آنها نمی نشستند. ناچار زمان آن را تغییر دادند.[6]

داستان معروف فرزدق و اشعار مشهورش درباره امام سجاد(علیه السلام) در برابر هشام بن عبدالملک در کنار خانه خدا نیز نمونه زنده و بارزی از این گفتار امام(علیه السلام) است.[7]

البته در ذیل این داستان آمده است که هشام سخت از این اشعار عصبانی شد و حقوق فرزدق را از بیت المال قطع کرد ولی امام سجاد(علیه السلام) آن را جبران فرمود. و در نهایت اشعار فرزدق در تاریخ جاودان و ماندگار شد.

داستان های زیادی در تاریخ اسلام از این دست دیده می شود. گرچه در بعضی از آن ها جان ناهی از منکر به خطر افتاد ولی این در موارد نادری بود که با کلیتی که امام امیرمؤمنان(علیه السلام) در این گفتار حکیمانه فرموده منافاتی ندارد زیرا همواره عمومات، استثنائاتی دارد.


نکته:

امر به معروف و نهی از منکر در تعلیمات اسلامی:

درباره این دو فریضه اسلامی آیات فراوان و روایات بسیاری وارد گردیده و مقدار اهمیتی که به آن ها داده شده در هیچ موضوع دیگری تا این حد دیده نمی شود.

قرآن مجید، امت اسلامی را بهترین امت ها شمرده و در تأیید آن نکاتی فرموده که نخستین آن مسئله امر به معروف و نهی از منکر و سپس ایمان به خداست. می فرماید: (کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاس تَأْمُرُونَ بالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ وَتُؤْمِنُونَ باللهِ).[8]

در شش آیه قبل از آن دستور مؤکد دیگری به صورت گروهی دراین باره می دهد، می فرماید: «(وَلْتَکُنْ مِّنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); باید از میان شما، جمعی دعوت به نیکی، و امر به معروف و نهی از منکر کنند! و آن ها رستگاران اند».[9]

به این ترتیب، هم عنوان بهترین امت ها را داشتن و هم در گروه رستگاران بودن در سایه امر به معروف و نهی از منکر حاصل می شود.

امام باقر(علیه السلام) نیز درباره اهمیت این دو وظیفه در حدیث معروفی می فرماید: «إِنَّ الأَمْرَ بالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ سَبیلُ الأَنْبیاءِ وَ مِنْهاجُ الصُّلَحاءِ فَرِیضَةٌ عَظِیمَةٌ بها تُقامُ الْفَرائِضُ وَ تَأْمَنُ الْمَذاهِبُ وَ تَحِلُّ الْمَکاسبُ وَ تُرَدُّ الْمَظالِمُ وَ تُعْمَرُ الأَرْضُ وَ ینْتَصَفُ مِنَ الأَعْداءِ وَ یسْتَقِیمُ الأَمْرُ; امر به معروف و نهی از منکر راه انبیا و طریق صالحان است، دو فریضه بزرگ الهی است که بقیه فرائض با آن ها برپا می شود، و به وسیله این دو، راه ها امن می گردد، و کسب و کار مردم حلال و حقوق افراد تأمین می شود، و در سایه آن زمین ها آباد می گردند، از دشمنان انتقام گرفته می شود، و در پرتو آن همه کارها روبه راه می گردد».[10]

برای اهمیت این دو فریضه الهی همین بس که از روایات استفاده می شود شرط قبولی دعا انجام آن هاست. همانگونه که امیرمؤمنان(علیه السلام) در واپسین ساعات عمر در بستر شهادت فرمود: «لاَ تَتْرُکُوا الاَْمْرَ بالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ فَیوَلَّی عَلَیکُمْ شرَارُکُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلاَ یُسْتَجَابُ لَکُمْ; امر به معروف و نهی از منکر را ترک نکنید که اشرار بر شما مسلط می شوند سپس هرچه دعا کنید مستجاب نمی گردد».[11]

آیه 63 سوره مائده علمای اهل کتاب را سخت نکوهش می کند که براثر ترک امر به معروف و نهی از منکر، امت های آن ها آلوده انواع گناهان شدند و در پایان آیه می گوید: چه زشت است کاری که آن ها انجام می دادند: (لَوْلاَ یَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِیُّونَ وَالاَْحْبَارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الاِْثْمَ وَأَکْلِهِمْ السُّحْتَ لَبئْسَ مَا کَانُوا یَصْنَعُونَ).

در خطبه قاصعه[12] تعبیر تند دیگری درباره تارکان امر به معروف و نهی از منکر دیده می شود، می فرماید: «فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِی بَینَ أَیدیکُمْ إِلاَّ لِتَرْکِهِمُ الاَْمْرَ بالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْی عَنِ الْمُنْکَرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ لِرُکُوب الْمَعَاصِی، وَ الْحُلَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِی; خداوند سبحان مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت جز به این سبب که امر به معروف و نهی از منکر را ترک کردند، لذا افراد نادان را به سبب گناه و دانایان را به علّت ترک نهی از منکر از رحمت خود دور ساخت».

فلسفه این اهمیت ـ همان گونه که در بالا اشاره شده ـ این است که قوانین الهی در صورتی لباس وجود به خود می پوشد و اجرا می گردد که نظارتی بر آن باشد و این نظارت در درجه اول همان نظارت عمومی از ناحیه امر به معروف و نهی از منکر است که اگر ترک شود اجرای احکام الهی یا متوقف می شود و یا سست.

درباره اهمیت این دو فریضه بزرگ الهی و معنای معروف و منکر و مراحل امر و نهی و شرایط آن می توان کتاب یا کتاب ها نوشت و در فقه اسلامی نیز در کنار مسئله جهاد، کتابی به عنوان کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر دیده می شود.[13]

در این جا این سخن را با حدیث نابی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) که در کتاب تهذیب الاحکام شیخ طوسی آمده است پایان می دهیم، فرمود: «لاَ یزَالُ النَّاسُ بخَیر مَا أَمَرُوا بالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تَعَاوَنُوا عَلَی الْبرِّ وَ التَّقْوَی فَإِذَا لَمْ یفْعَلُوا ذَلِکَ نُزعَتْ مِنْهُمُ الْبَرَکَاتُ وَ سُلِّطَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْض وَ لَمْ یکُنْ لَهُمْ نَاصِرٌ فِی الاَْرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ; مردم همواره در طریق خیر و سعادت اند تا زمانی که امر به معروف و نهی از منکر را انجام می دهند و تعاون بر نیکی و تقوا می نمایند. زمانی که این ها ترک شود برکات الهی از آن ها قطع خواهد شد و بعضی بر بعض دیگر سلطه پیدا می کنند و یاوری در زمین و آسمان نخواهند داشت»[14]. [15]


پی نوشت:

[1]. آل عمران، آیه 169.

[2]. نهج البلاغه، کلمات قصار، کلمه 147.

[3]. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص 307. طبری، مورخ مشهور نیز در تاریخ خود این داستان را آورده است. تاریخ طبری، ج 4، ص 349.

[4]. برای آگاهی از دنباله این داستان عبرت آموز به کتاب عاشورا (ریشه ها و انگیزه ها...) صفحه 582 مراجعه کنید.

[5]. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، ج 13، ص 193; سنن ابی داود، ج 1، ص 254.

[6]. بدائع الصنایع، ج 1، ص 276.

[7]. بحارالانوار، ج 46، ص 123.

[8]. آل عمران، آیه 110

[9]. آل عمران، آیه 104

[10]. کافی، ج 5، ص 55 و 56.

[11]. نهج البلاغه، نامه 47.

[12]. خطبه 192 نهج البلاغه.

[13]. برای توضیح بیشتر می توانید به جواهرالکلام، ج 21 و همچنین تفسیر نمونه، ج 3، ذیل آیات 106 و 110 سوره آل عمران مراجعه کنید.

[14]. تهذیب الاحکام، ج 6، ص 181، ح 22.

[15]. سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است: بخشی از این کلام نورانی را قبل از سید رضی ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب با تفاوت هایی آورده است. سپس می افزاید: دلیل ایراد این کلام از سوی امام(علیه السلام) آن گونه که در کتاب فقه الرضا که قبل از نهج البلاغه نگاشته شده آمده است این است که امیرمؤمنان(علیه السلام) مشغول خواندن خطبه بود که مردی عرضه داشت: ای امیرمؤمنان! از مرده زندگان برای ما سخن بگو. امام(علیه السلام) خطبه خود را قطع کرد و گفتار حکیمانه بالا را ایراد فرمود. آنگاه می افزاید که در مصادر خطبه 154 گذشت که آن خطبه و این گفتار حکیمانه و چند گفتار حکیمانه دیگر (از کلمات قصار) همه خطبه واحده ای بوده که یک جا از سوی امام(علیه السلام) ایراد شده (و مرحوم سید رضی آن ها را از هم جدا ساخته است). (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص275)