[hadith]وَ رَوَی ابْنُ جَرِیرٍ الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَنْ عَبْد الرَّحْمَنِ بْنِ أَبی لَیْلَی الْفَقِیهِ -وَ کَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ الْحَجَّاجِ مَعَ ابْنِ الْأَشْعَثِ-، أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَاد إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً -رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَ أَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ- یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ الشَّامِ:
أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ، إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ، فَأَنْکَرَهُ بقَلْبهِ، فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِئَ، وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبهِ، وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بالسَّیْفِ، لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَ کَلِمَةُ الظَّالِمِینَ هِیَ السُّفْلَی، فَذَلِکَ الَّذی أَصَابَ سَبیلَ الْهُدَی وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبهِ الْیَقِینُ.[/hadith]
مراحل سه گانه نهی از منکر:
سید رضی در مقدّمه این حکمت چنین می گوید: «محمّد بن جریر طبری (مورخ معروف) در تاریخ خود از عبدالرحمن بن ابی لیلی، فقیه معروف ـ که از کسانی که برای پیکار علیه حجاج همراه ابن اشعث خروج کرد ـ نقل کرده که می گوید: در سخنانی که حجاج برای تشویق مردم ایراد کرد چنین گفت که در روزی که با شامیان روبرو بودیم من از علی(علیه السلام) که خداوند درجاتش را در میان صالحان برتر نماید و ثواب شهیدان و صدیقان را به او عنایت کند شنیدم که چنین فرمود»; (وَرَوَی ابْنُ جَرِیر الطَّبَرِیُّ فِی تَارِیخِهِ عَنْ عَبْدالرَّحْمَنِ بْنِ أَبی لَیْلَی الْفَقِیهِ وَکَانَ مِمَّنْ خَرَجَ لِقِتَالِ الْحَجَّاجِ مَعَ ابْنِ الاَْشْعَثِ أَنَّهُ قَالَ فِیمَا کَانَ یَحُضُّ بهِ النَّاسَ عَلَی الْجِهَاد إِنِّی سَمِعْتُ عَلِیّاً رَفَعَ اللَّهُ دَرَجَتَهُ فِی الصَّالِحِینَ وَأَثَابَهُ ثَوَابَ الشُّهَدَاءِ وَالصِّدِّیقِینَ یَقُولُ یَوْمَ لَقِینَا أَهْلَ الشَّامِ). «ای مؤمنان! هرکس ظلم و ستمی را مشاهده کند که در حال انجام است یا کار زشت و منکری را ببیند که مردم را به سوی آن فرامی خوانند اگر تنها با قلبش آن را انکار کند راه سلامت را برگزیده و گناهی بر او نیست (به شرط این که بیشتر از آن در توان نداشته باشد)»; «أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ، إِنَّهُ مَنْ رَأَی عُدْوَاناً یُعْمَلُ بهِ وَ مُنْکَراً یُدْعَی إِلَیْهِ، فَأَنْکَرَهُ بقَلْبهِ فَقَدْ سَلِمَ وَ بَرِیءَ).
امام(علیه السلام) مراحل سه گانه ای را برای مبارزه با ظلم ظالم و نهی از منکر بیان فرموده که نخستین مرحله آن، انکار با قلب و بیزاری از آن در دل است. البته اگر بیش از این در توان شخص نباشد این مقدار بر او واجب است و خداوند از او می پذیرد ولی امام(علیه السلام) پاداشی برای آن ذکر نکرده است شاید به این دلیل که کاری از او سر نزده تنها آلوده گناه نشده و رضایت به گناه نداده است.
سپس امام(علیه السلام) به سراغ مرحله دوم می رود و می فرماید: «و آن کس که با زبان و بیان به مبارزه برخیزد و آن را انکار کند پاداش الهی خواهد داشت و مقامش از گروه نخست، برتر است»; (وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بلِسَانِهِ فَقَدْ أُجِرَ، وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنْ صَاحِبهِ).
روشن است که این اجر و پاداش و برتری مقام در صورتی است که توانی نداشته باشد که عملاً با ظلم ظالم و منکرات گنهکاران مبارزه کند و این دومین مرحله نهی از منکر است که فقها نیز در کتب فقهی خود در کتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنکر ذکر کرده اند.
سپس امام(علیه السلام) به سراغ برترین و بالاترین و آخرین مرحله نهی از منکر و مبارزه با فساد رفته، می فرماید: «اما آن کس که با شمشیر برای بالا بردن نام خدا و سرنگونی ظالمان به انکار برخیزد او کسی است که به راه هدایت راه یافته و بر جاده حقیقی گام نهاده و نور یقین در قلبش تابیده است»; (وَ مَنْ أَنْکَرَهُ بالسَّیْفِ لِتَکُونَ کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعَلْیَا وَ کَلِمَةُ الظَّالِمینَ هِیَ السُّفْلَی، فَذَلِکَ الَّذی أَصَابَ سَبیلَ الْهُدَی، وَ قَامَ عَلَی الطَّرِیقِ وَ نَوَّرَ فِی قَلْبهِ الْیَقِینُ).
تعبیر به «من انکره بالسیف» به معنای تکیه بر قدرت است و «سیف» به معنای شمشیر موضوعیتی ندارد. جمله «لتکون کلمة الله...» بیان کننده این حقیقت است که برای پیشبرد اهداف مقدس الهی و برچیدن بساط ظلم باید از قدرت و قوت استفاده کرد. ممکن است انکار زبانی تأثیرات محدودی داشته باشد ولی آنچه می تواند بساط ظلم ظالمان را برچیند و عدل و داد را جایگزین سازد همان تکیه بر قدرت است. از این جا لزوم تشکیل حکومت اسلامی برای تحقق بخشیدن به اهداف اسلام استفاده می شود و این موضوع را با چشم خود در تشکیل نظام جمهوری اسلامی مشاهده کردیم. قبل از آن در مساجد و مجالس مختلف مذهبی سخن از احکام و برنامه های اسلامی، بسیار بود کتاب های فراوانی در این زمینه نوشته شد ولی تأثیر آن ها محدود بود. آنچه توانست به حکومت ظالمان و خودکامگان پایان دهد و به اجرای احکام اسلامی در سطح گسترده کمک کند قیام عمومی مردم و تکیه بر قدرت جماهیر بود. تعبیر به «فذلک الذی اصاب ...» با توجه به مفهوم حصر که از آن استفاده می شود اشاره به این است که جز از این راه نمی توان در طریق هدایت، به معنای وسیع کلمه، گام نهاد. تعبیر به «نوّر فی قلبه الیقین» اشاره به این است که نور یقین و ایمان در چنان محیطی که پاک از ظلم و عدوان است بر دل ها می تابد. کلام نورانی 374 که بعد از این خواهد آمد نیز توضیح بیشتری برای این کلام محسوب می شود.
در نامه معروفی که امام حسین سیدالشهدا(علیه السلام) برای اهل کوفه نوشت مضمونی دیده می شود که در پاره ای از جهات به آنچه در کلام مولی آمده، شبیه است. مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار چنین نقل می کند: امام(علیه السلام) در نامه ای به اشراف اهل کوفه چنین مرقوم داشت: «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله) قَدْ قَالَ فِی حَیاتِهِ مَنْ رَأَی سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحُرُمِ اللَّهِ نَاکِثاً لِعَهْد اللَّهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ یعْمَلُ فِی عِبَاد اللَّهِ بالاِْثْمِ وَ الْعُدْوَانِ ثُمَّ لَمْ یغَیرْ بقَوْل وَ لاَ فِعْل کَانَ حَقِیقاً عَلَی اللَّهِ أَنْ یدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ هَؤُلاَءِ الْقَوْمَ قَدْ لَزمُوا طَاعَةَ الشَّیطَانِ وَتَوَلَّوْا عَنْ طَاعَةِ الرَّحْمَنِ وَ أَظْهَرُوا الْفَسَادَ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ اسْتَأْثَرُوا بالْفَیءِ وَأَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَ حَرَّمُوا حَلاَلَهُ وَ إِنِّی أَحَقُّ بهَذَا الاَْمْرِ لِقَرَابَتِی مِنْ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه وآله); اما بعد از حمد و ثنای الهی; شما می دانید که رسول خدا(صلی الله علیه وآله) در زمان حیات خود فرمود: کسی که سلطان ظالمی را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده، پیمان الهی را شکسته، به مخالفت سنت رسول الله(صلی الله علیه وآله) برخاسته و در میان بندگان خدا به گناه و ظلم مشغول است سپس با گفتار و عمل خود با او مخالفت نکند سزاوار است که خداوند او را به سرنوشت همان ظالم گرفتار سازد و شما به خوبی می دانید که این جمعیت (بنی امیه) اصرار بر اطاعت شیطان دارند و از اطاعت رحمن سر باز زده اند، مفاسد را آشکار ساخته و حدود الهی را تعطیل نموده اند و بر بیت المال مسلمین چنگ انداخته و حرام خدا را حلال شمرده اند و من از همه به این امر (قیام بر ضد آنان) به سبب قرابت و خویشاوندی با رسول خدا(صلی الله علیه وآله) سزاوارترم».[1]
از کلام طبری استفاده می شود که امام(علیه السلام) بار دیگر این سخن را به صورت خطبه در سرزمین بیضه در مقابل حر بن یزید ریاحی و لشکرش که برای جلوگیری از حرکت امام(علیه السلام) آمده بودند بیان فرمود.[2]
نکته ها:
- محمد بن جریر طبری:
در مقدمه ای که مرحوم سید رضی برای این گفتار بسیار پرمحتوا بیان کرده نخست اشاره به ابن جریر طبری شده است. طبری نام دو نفر است یکی شیعه و دیگری اهل سنت که هر دو ابوجعفر محمّد بن جریر طبری نام دارند. تاریخ معروف طبری مربوط به طبری اهل سنت است که مردی دانشمند و در عصر و زمان خود کم نظیر بود. نوشته های زیادی دارد که از جمله آن ها تفسیر مهمی به نام جامع البیان و تاریخ مشهورش است و کتابی به نام کتاب الولایة دارد که طرق مختلف حدیث غدیر را در آن بیان کرده است. تاریخ او از معروف ترین تاریخ هاست و مطالب زیادی در آن نقل شده است و نسبت به بسیاری از تواریخ اسلامی دقیق تر است (هرچند خالی از اشتباه نیست).
او در آمل مازندران در سال 224 تولد یافت و در سال 310 در بغداد چشم از جهان پوشید. اما ابن جریر طبری شیعی آملی نیز کنیه اش ابوجعفر است و از بزرگان علمای امامیه در قرن چهارم بود. نویسنده کتاب دلایل الامامة و کتاب المسترشد می باشد و مرحوم نجاشی او را مردی ثقه و جلیل القدر و کثیر العلم از اصحاب ما شمرده است.[3]
- عبدالرحمن بن ابی لیلی:
به گفته خطیب بغدادی در کتاب تاریخش، ابولیلی پدر عبدالرحمن از یاران خاص علی(علیه السلام) بود و در خدمت آن حضرت به مدائن آمد و فرزندش نیز از کسانی است که در کتب ما از وی به نیکی یاد شده است و تعبیر به فقیه در کلام سید رضی ظاهراً صفت برای عبدالرحمن است نه صفت برای پدرش ابی لیلی و همان گونه که مرحوم سید رضی اشاره کرده عبدالرحمن از کسانی بود که همراه ابن اشعث برای جنگ با حجاج خروج کرد یا از کسانی بود که مردم را به جهاد در مقابل حجاج دعوت می کرد. از نوشته های مرحوم سید محسن امین در اعیان الشیعه استفاده می شود که او از قرّاء بود، بعضی از قاریان معروف، قرائت قرآن را از او فراگرفته اند.
البته فرد دیگری به نام عبدالرحمن بن ابی لیلی در میان فقهای اهل سنت دیده می شود که معاصر با امام صادق(علیه السلام) است و گاه حالات این دو با یکدیگر ممکن است اشتباه شود.
و اما ابن اشعث که در بالا به آن اشاره شده نامش عبدالرحمن، فرزند محمّد بن اشعث بن قیس بود. او در زمان حجاج از طرف وی به عنوان والی سجستان انتخاب شد ولی برگشت و با حجاج به پیکار برخاست، چند بار با او جنگید و سرانجام شکست خورد و فرار کرد و در سال 85 جهان را بدرود گفت[4]. [5]
پی نوشت:
[1]. بحارالانوار، ج 44، ص 382.
[2]. تاریخ طبری، ج 4، ص 304.
[3]. برای توضیح بیشتر به کتاب های الکنی و الالقاب، تاریخ نامه طبری و الذریعة مراجعه شود.
[4]. برای توضیحات بیشتر درباره ابن ابی لیلی و ابن الاشعث به الکنی والالقاب مرحوم محدث قمی و اعیان الشیعه مرحوم سید محسن امین و معجم الرجال آیت الله خویی و شرح نهج البلاغه مرحوم علاّمه شوشتری ذیل حکمت مورد بحث مراجعه کنید.
[5]. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر می گوید: با توجه به سندی که سید رضی برای این گفتار حکیمانه ذکر کرده نیازی به جستوجو برای سند دیگری نداریم زیرا طبری این گفتار نورانی را در حوادث سال 82 با سند خودش از ابی مخنف نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 274)