[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام): مَنْ نَظَرَ فِی عَیْب نَفْسهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْب غَیْرِهِ، وَ مَنْ رَضِیَ برِزْقِ اللَّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ، وَ مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بهِ، وَ مَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ، وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ، وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ، وَ مَنْ کَثُرَ کَلَامُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ، وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَیَاؤُهُ، وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ، وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ، وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ؛ وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوب [غَیْرِهِ] النَّاس فَأَنْکَرَهَا، ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسهِ، فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بعَیْنِهِ؛ وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ، وَ مَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بالْیَسیرِ، وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلَامَهُ مِنْ عَمَلِهِ، قَلَّ کَلَامُهُ إِلَّا فِیمَا یَعْنِیهِ.[/hadith]

یازده نکته مهم:

امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که مجموعه ای است از اندرزهای بسیار سودمند و سرنوشت ساز، به یازده نکته مهم اشاره می کند؛ نخست می فرماید : «هرکس به عیب خود نگاه کند از عیب جویی دیگران بازمی ماند»؛ (مَنْ نَظَرَ فِی عَیْب نَفْسهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْب غَیْرِهِ).

بی شک انسان بی عیب غیر از معصومان وجود ندارد. بعضی عیوب کمتری دارند و بعضی بیشتر، بنابراین عقل و درایت ایجاب می کند انسان به جای اینکه به عیب دیگران بپردازد به اصلاح عیب خویش بپردازد. اصولاً کسی که به اصلاح عیب خویش می پردازد مجالی برای عیب جویی دیگران نمی بیند واگر مجالی هم داشته باشد شرم می کند و به خود می گوید: من با داشتن این عیوب چگونه به عیب جویی دیگران بپردازم. البته منظور حضرت ترک عیبجویی است و گرنه بیان کردن عیب دیگران به عنوان امر به معروف و نهی از منکر و برای اصلاح آن صفات و آن هم به گونه ای که به احترام و شخصیت آنان برنخورد نه تنها عیب نیست، بلکه کاری است بسیار پسندیده و در بسیاری از موارد، واجب. در خطبه 176 نیز امام علیه السلام تعبیر جالب دیگری در این زمینه دارد و می فرماید : «طُوبَی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوب النَّاس؛ خوشا به حال کسی که اشتغالش به عیوب خود، او را از اشتغال به عیوب مردم بازدارد». امیرمومنان علی علیه السلام در حدیث دیگری می فرماید: «أَعْقَلُ النّاس مَنْ کانَ بعَیْبهِ بَصیرآ وَعَنْ عَیْب غَیْرِهِ ضَریرآ؛ عاقل ترین مردم کسی است که بینای عیب خود باشد و کور از عیب دیگران».

امام صادق علیه السلام می فرماید: «ثَلاثَةٌ فِی ظِلِّ عَرْش اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ یوْمَ لا ظِلَّ إِلاَّ ظِلُّهُ رَجُلٌ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسهِ وَرَجُلٌ لَمْ یقَدِّمْ رِجْلاً وَلَمْ یوَخِّرْ رِجْلاً أُخْرَی حَتَّی یعْلَمَ أَنَّ ذَلِکَ لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ رِضًی أَوْ سَخَطٌ وَرَجُلٌ لَمْ یعِبْ أَخَاهُ بعَیبٍ حَتَّی ینْفِی ذَلِکَ الْعَیبَ مِنْ نَفْسهِ فَإِنَّهُ لا ینْفِی مِنْهَا عَیباً إِلاَّ بَدَا لَهُ عَیبٌ آخَرُ وَکَفَی بالْمَرْءِ شُغُلاً بنَفْسهِ عَنِ النَّاس؛ گروهی در سایه عرش خدا در روز قیامت هستند در آن روزی که سایه ای جز سایه او نیست: کسانی که عدالت را درمورد حقوق خود با دیگران رعایت می کنند و کسانی که گامی جلو و گامی به عقب نمی گذارند مگر اینکه بدانند رضای خدا در آن است یا خشم او و کسانی که هیچ عیب را بر برادر خود نگیرند مگر اینکه نخست آن عیب را از خود دور سازند (اگر این کارها را کند هرگز به عیوب دیگران نمی پردازد) زیرا انسان هیچ عیبی را برطرف نمی سازد مگر اینکه عیب دیگری از خودش برای او ظاهر می شود و این کار او را از پرداختن به عیوب دیگران بازمی دارد)».

در دومین جمله می فرماید: «کسی که به آنچه خدا به او روزی داده راضی وقانع شود، بر آنچه از دست داده اندوهناک نخواهد شد»؛ (وَمَنْ رَضِیَ برِزْقِ اللّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ). بسیارند کسانی که پیوسته به دلیل از دست دادن اموال یا مقامات خود، گرفتار غم و اندوهند و با اینکه زندگی نسبتآ مطلوبی دارند غم و اندوه همچون طوفانی زندگی آنها را مشوش می سازد، در حالی که اگر قناعت پیشه می کردند و به آنچه خدا به آنها داده بود راضی می شدند، غم و اندوه از صفحه دل آنها برچیده می شد و زندگی خوب و آرامی داشتند. اضافه بر این انسان باید بداند بسیاری از اموری که از دست می رود هیچگاه مقدر نبوده است که نصیب وی شود، پس چرا برای آنچه برای انسان مقدر نیست غمگین گردد.

در سومین نکته می فرماید: «آنکس که تیغ ستم برکشد (سرانجام) با همان تیغ کشته می شود»؛ (وَمَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بهِ). گرچه این موضوع مانند بسیاری دیگر از پیامدهای رذائل اخلاقی جنبه کلی وعمومی و دائمی ندارد؛ ولی در طول تاریخ بسیار دیده شده که ظالمان با همان روش که دیگران را می کشتند کشته شده اند.

در حالات «ابومسلم» آمده است که «ابوسلمة» را غافلگیرانه کشت وششصدهزار نفر را نیز به طور غافلگیرانه و ناجوانمردانه و توأم با شکنجه به قتل رسانید. هنگامی که منصور دوانیقی خواست او را به قتل برساند این دو شعر را برای او خواند.

زَعَمْتَ أَنَّ الدّینَ لا یَنْقَضی          فَاسْتَوْفِ بالْکَیْلِ أبا مُجْرِمٍ

اشْرَبْ بکَأسٍ کُنْتَ تَسْقی بها          امَرُّ فِی الْحَلْقِ مِنَ الْعَلْقَمِ

گمان کردی که دین ادا نمی شود. ای ابومجرم! با همان پیمانه ای که به دیگران می دادی دریافت دار! از همان جامی بنوش که با آن تلخ ترین نوشابه را به دیگران می دادی.

در همان کتاب آمده است: هنگامی که متوکل عباسی بر محمد بن عبدالملک زیات خشمگین شد ـ و آن چند ماه پس از خلافت متوکل بود ـ تمام اموال او وآنچه را در اختیار داشت گرفت؛ اموالی که زیات در ایام وزارتش در دوران معتصم و الواثق بالله از افراد به زور گرفته بود و تنوری از آهن ساخته بود ودرون آن میخهایی کار گذاشته بود؛ میخهایی تیز همچون سوزن و به این وسیله مخالفان خود را شکنجه می کرد و می کشت. متوکل دستور داد خودش را در همان تنور بیندازند. او در آنجا دو شعر (عبرت انگیز) برای متوکل نوشت:

هِیَ السَّبیلُ فَمِنْ یَوْم إلی یَوْمٍ         کَأنَّهُ ما تَریکَ الْعَیْنُ فِی النَّوْمِ

لا تَجْزعَنَّ رُوَیْدآ إنَّها دُوَلٌ          دُنْیا تُنَقِّلُ مِنْ قَوْمٍ إلی قَوْمٍ

این راهی است که هر روز رونده ای دارد و شبیه چیزی است که انسان در خواب می بیند. بی تابی نکن، آرام باش اینها حکومت هایی است دنیوی که از گروهی به گروه دیگر منتقل می شود.

هنگامی که فردای آن روز این نامه به دست متوکل رسید (کمی متنبه شد و) دستور داد او را از آن تنور خارج کنند. وقتی به سراغ او آمدند مرده بود و حبس او در آن تنور چهل روز به طول انجامید. امثال اینگونه داستانها در طول تاریخ بسیار است. این سخن را با حدیثی کوتاه و پرمعنا از امیرمومنان علی علیه السلام که در تحف العقول آمده است پایان می دهیم که به فرزندش امام حسین علیه السلام ضمن نصایح فراوانی فرمود: «وَمَنْ حَفَرَ بئْراً لاَِخِیهِ وَقَعَ فِیهَا؛ کسی که چاهی برای دیگران حفر کند سرانجام خودش در آن چاه خواهد افتاد».

در چهارمین نکته می فرماید: «کسی که (بی مقدمه) به سراغ کارهای سخت وسنگین برود هلاک می شود»؛ (وَمَنْ کَابَدَ الاُْمُورَ عَطِبَ). «کابد» از ماده «مکابدة» به معنی درگیر شدن سخت با کاری است و «عَطِب» از ماده «عَطَب» بر وزن «نسب» به معنای هلاکت است.

این گفتار حکیمانه دو تفسیر دارد: نخست اینکه انسان هنگامی که می خواهد به سراغ کارهای مهم وسخت برود باید پیشبینی های لازم و مقدمات کار را از هر نظر فراهم کند. در غیر این صورت گرفتار می شود و به هلاکت می رسد. تفسیر دیگر اینکه انسان چون به سراغ کاری می رود در صورتی که با مشکلات سخت یا بن بست ها روبرو شد نباید اصرار ورزد و لجوجانه ادامه دهد که مایه هلاکت اوست. بنابراین نه بدون مقدمه باید به سراغ کارهای مهم رفت و نه لجوجانه در انجام کارهای سخت اصرار داشت که هر دو مایه از بین رفتن نیروها و قوای انسان و هلاکت است. البته هلاکت در اینجا ممکن است به معنای مرگ یا کنایه از ناتوانی شدید واز دست دادن نیروها باشد.

سپس امام علیه السلام به نکته پنجم که از جهاتی شباهت با نکته چهارم دارد، هر چند با آن متفاوت است، اشاره کرده می فرماید: «هرکس خود را در گردابهای خطرناک بیفکند، غرق می شود»؛ (وَمَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ). اشاره به اینکه کسی که بی مطالعه خودش را در امور خطرناک بیندازد، سرانجام غرق خواهد شد. البته شجاعت صفت بسیار پسندیده ای است؛ ولی تهوّر صفت زشت و ناپسندی است، چراکه شجاعت را در غیر مورد، صرف کرده است و این به کار کوهنوردانی شبیه است که از نقاط خطرناک به سوی قله پیش می روند، این کار عاقلانه نیست، باید راههای مطمئن تر را پیدا کرد و از آن طریق به قله صعود نمود. یا مثلا هنگام زمستان به کسی می گویند مسیری که می روی خطر سقوط بهمن در آن است و او می گوید من شجاعت می کنم و پیش می روم، و یا از نقاطی که احتمال وجود میدان مین باشد بی مطالعه عبور می کند. در مسائل اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نیز همین معنا متصور است که انسان دست به کارهای خطرناک بزند و فکر عاقبت آن را نکند. عاقل کسی است که با تدبیر و شجاعت کارها را دنبال کند. در فقه اسلامی نیز طبق حدیث معروف: «نَهَی النَّبیُّ عَنِ الْغَرَرِ «یا» نَهَی النَّبیُّ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از انجام کارهای مجهول و خطرناک ومعاملاتی که اینگونه باشد نهی کرده است. بسیارند کسانی که در معاملاتی که یا ثمن مجهول است یا مثمن و یا شرایط مبهم یا وضع بازار تیره و تار است وارد می شوند وتمام سرمایه خود را از کف داده، به فقر مبتلا می گردند. شاعر عرب می گوید: مَنْ حارَبَ الاْیّامَ أَصْبَحَ رُمْحُه قَصِدآ وَأَصْبَحَ سَیْفُهُ مَفْلولا: کسی که به جنگ حوادث روز، بی مطالعه برود نیزه اش می شکند و شمشیر او کند می شود.

حضرت در ششمین توصیه می فرماید: «هرکس در موارد سوءظن گام بگذارد سرانجام متهم خواهد شد»؛ (وَمَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ آلسُّوءِ اتُّهِمَ). گفتار حکیمانه امام علیه السلام در اینجا اشاره به همان چیزی است که به صورت ضرب المثل در میان مردم درآمده است: «إتَّقُوا مِنْ مَواضِعِ التُّهَمِ؛ از جاهایی که تهمت خیز است بپرهیزید». بی شک انسان هرقدر پاک و منزه باشد نباید در جاهایی که تهمت خیز است گام بگذارد؛ مثلا در مجلس شرابخواران حضور یابد، در محله های بدنام ومراکز فساد گام نهد و یا با افراد بدنام و آلوده طرح دوستی بریزد. به یقین انسان پاک و پرهیزکار نیز هنگامی که مرتکب اینگونه کارها شود متهم می گردد ودرواقع آبروی خود را به دست خود ریخته است.

شبیه همین معنا از امام علیه السلام در حدیث دیگری آمده است که می فرماید: «مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهْمَةِ فَلایَلُومَنَّ مَنْ أساءَ بهِ الظَّنَّ؛ کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد نباید کسانی را سرزنش کند که به او سوءظن پیدا می کنند». نیز در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می خوانیم: «اِتَّقُوا مَواضِعَ الرَّیْب وَلا یَقِفَنَّ أَحَدُکُمْ مَعَ أُمِّهِ فِی الطَّریقِ فَإِنَّهُ لَیْسَ کُلُّ أَحَدٍ یَعْرِفُها؛ از مواضعی که موجب سوءظن است بپرهیزید و هیچکس از شما با مادرش در وسط راه نایستد، زیرا همه نمی دانند او مادر وی است (و چه بسا فکر کنند او با زن نامحرمی رابطه دارد)». البته مواردی هست که قرائن نشان می دهد فلان زن، خواهر یا مادر یا همسر اوست که اینگونه موارد مستثناست.

امام علیه السلام هفتمین نکته راهگشا و تربیت کننده را بیان می کند و می فرماید : «کسی که سخنش بسیار شود (و پرحرف باشد) خطای او فراوان خواهد بود»؛ (وَمَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ). دلیل آن روشن است. افراد پرحرف مجالی برای تفکر و اندیشه کافی ندارند و کسی که نیندیشد و سخن بگوید اشتباهش فراوان خواهد بود. به عکس، کسانی که کم می گویند و فکر می کنند، گزیده می گویند.

حضرت به دنبال آن می افزاید: «کسی که خطایش زیاد شود حیائش کم می شود»؛ (وَمَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قُلَّ حَیَاؤُهُ). دلیل آن نیز روشن است. انسان تا زمانی که گناه نکرده یا خطایی از او سرنزده از انجام آن گناه یا خطا شرم دارد؛ اما هنگامی که تکرار شد، شرم او فرو می ریزد. به تجربه ثابت شده است افراد بی بندوبار براثر فزونی گناه، حیا و شرم را از دست می دهند و از انجام دادن آن گناه در انظار مردم باکی ندارند.

به دنبال آن می فرماید: «کسی که حیائش کم شد تقوایش کاستی می گیرد»؛ (وَمَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ). این هم دلیل واضحی دارد، زیرا حیا مانع مهمی در برابر گناه است. اگر شرم وحیا از بین برود راه انسان به سوی گناه باز می شود و افراد گنهکار نمی توانند باتقوا باشند.

در ادامه آن می فرماید: «کسی که تقوا و ورع او کم شود قلبش می میرد»؛ (وَمَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ). زیرا حیات قلب به احساس مسئولیت در پیشگاه خدا و در برابر مردم ووجدان خویش است. قلبی که احساس مسئولیت نکند و عکس العمل مناسب در مقابل خطا نشان ندهد مرده است و به یقین بی تقوایی سبب مرگ قلب است.

در پایان این سخن می فرماید: «کسی که قلبش بمیرد داخل آتش دوزخ می شود»؛ (وَمَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ). زیرا ناپارسایان گنهکار، پرخطا و فاقد احساس مسئولیت، جایی جز دوزخ نخواهند داشت. درواقع این گفتار امام علیه السلام مقدمه و نتیجه ای دارد و در میان آن مقدمه و نتیجه چهار مرحله به صورت علت و معلول پیموده می شود؛ از پرحرفی و کثرت کلام، شروع و پس از گذشتن از چهار مرحله به دوزخ منتهی می گردد و همه ازقبیل علت و معلول یکدیگرند.

در حدیثی از امام باقر علیه السلام که در کتاب شریف کافی آمده می خوانیم: «مَا مِنْ عَبْدٍ إِلاَّ وَفِی قَلْبهِ نُکْتَةٌ بَیضَاءُ فَإِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ فِی النُّکْتَةِ نُکْتَةٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ ذَهَبَ ذَلِکَ السَّوَادُ وَإِنْ تَمَادَی فِی الذُّنُوب زَادَ ذَلِکَ السَّوَادُ حَتَّی یغَطِّی الْبَیاضَ فَإِذَا غَطَّی الْبَیاضَ لَمْ یرْجِعْ صَاحِبُهُ إِلَی خَیرٍ أَبَداً وَهُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ : (کَلاَّ بَلْ رَانَ عَلَی قُلُوبهِمْ مَّا کَانُوا یَکْسبُونَ) ؛ هیچ بنده ای نیست مگر اینکه در قلبش نقطه روشنی است (روشنایی و نورانیت ایمان و تقوا). هنگامی که مرتکب گناهی می شود در آن نقطه روشن، نقطه سیاهی پدیدار می گردد. هرگاه توبه کند آن نقطه سیاه برطرف می شود و اگر ادامه بدهد سیاهی فزونی می یابد تا تمام آن نقطه روشن را بگیرد و هنگامی که آن نقطه روشن به کلی از بین برود صاحب آن قلب هرگز به سوی خیر بازنمی گردد و این همان است که خدای متعال در قرآن مجید فرموده: چنین نیست که آنها (گروه کافران و منافقان) می پندارند، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است! (ازاینرو حق را درک نمی کنند)».

در نقطه مقابل پرگویی و کثرت کلام، سکوت است و اینکه انسان جز در موارد ضرورت سخن نگوید که در روایات اسلامی مدح فراوانی از آن شده است. در حدیثی از امام امیرمومنان علیه السلام در غررالحکم می خوانیم: «إنْ کانَ فِی الْکَلامِ الْبَلاغَةُ فَفِی الصُّمْتِ السَّلامَةُ مِنَ الْعِثارِ؛ اگر در سخن گفتن، زیبایی بلاغت باشد، در سکوت، سلامت از لغزش هاست». در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل می کند که فرمود: «الصَّمْتُ کَنْزٌ وَافِرٌ وَزَینُ الْحَلِیمِ وَستْرُ الْجَاهِلِ؛ سکوت گنج بزرگی است وزینت افراد عاقل و پوششی برای جاهل است». در نکوهش پرگویی و کثرت کلام نیز روایات فراوانی نقل شده است؛ از جمله در بابی که در میزان الحکمة تحت عنوان «النهی عن کثرة الکلام» آمده از امیرمومنان علیه السلام می خوانیم: «مَنْ أکْثَرَ أهْجَرَ وَمَنْ تَفَکَّرَ أبْصَرَ؛ کسی که پرگو باشد هزیان می گوید و کسی که (سکوت و) تفکر کند بینا می شود».

آنگاه امام علیه السلام در ادامه کلام خود به مسائل مهمی از اخلاق اسلامی اشاره می کند و در هشتمین نکته می افزاید: «کسی که به عیوب مردم بنگرد و آن را بد شمرد ولی برای خویش آن را خوب بداند، احمق واقعی است»؛ (وَمَنْ نَظَرَ فِی عُیُوب النَّاس، فَأَنْکَرَهَا، ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسهِ، فَذلِکَ الاَْحْمَقُ بعَیْنِهِ). دلیل بر احمق واقعی بودن او روشن است، زیرا از یکسو کارهایی را بر دیگران عیب می گیرد که مفهومش تنفر از آن کارهاست و از سویی دیگر همان کارها جزء برنامه زندگی اوست که مفهومش علاقه مندی به آن است؛ یعنی در آنِ واحد دو چیز متضاد را در درون فکر خود جمع کرده است: خوب دانستن چیزی و بد دانستن همان چیز، و این کار جز از احمقان انتظار نمی رود. البته کم نیستند کسانی که به اینگونه تضادها گرفتارند؛ مال مردم را می برند وآن را کار خوبی می پندارند؛ ولی اگر مالش را ببرند داد و فریاد برمی آورد که این مسلمانی نیست. دیگران را به دلیل غصب اموال همنوعان، نامسلمان می شمرد وخودش نیز غاصب است و در عین حال مسلمان! و امثال آن که همگی طبق فرموده امام علیه السلام در زمره احمقان واقعی اند. بر این اساس، عاقل واقعی در مکتب امیرمومنان علی علیه السلام کسی است که هیچگونه تضادی در میان افکار و رفتارش وجود نداشته باشد؛ آنچه را بد می داند برای همه حتی برای خودش بد بداند و آنچه را خوب می شمرد برای همه از جمله خودش خوب بشمرد.

امام علیه السلام در حکمت 126 موارد فراوانی از کسانی را که گرفتار تضاد در عقیده و عمل هستند بیان فرمود. در تواریخ نیز کم نیستند حاکمانی که گرفتار اینگونه تضادها شده اند و برای ملت خود مصائبی آفریده اند. در حالات عبدالملک مروان آمده است که یزید را به دلیل ویران کردن کعبه در ماجرای ابن زبیر ملامت می کرد؛ اما هنگامی که خودش به حکومت رسید وابن زبیر را مزاحم خود در منطقه حجاز دید، حجاج بن یوسف ثقفی را فرستاد تا به او حمله کند. او به کعبه پناه برد. عبدالملک دستور داد خانه خدا را بر سرش ویران کنند و به بهانه مضحکی متوسل شد، وی می گفت: هدف من ویران کردن کعبه نبوده، بلکه هدفم دَرهم کوبیدن عبدالله بن زبیر بوده است.آری اینگونه افراد را باید احمقان تاریخ نامید.

سپس در نهمین نکته می فرماید: «قناعت سرمایه ای است فناناپذیر»؛ (وَالْقَنَاعَةُ مَالٌ لاَ یَنْفَدُ). این جمله عینآ در حکمت شماره 57 و همچنین 475 آمده است و شاید این تکرار به دلیل این است که سیّد رضی؛ بخشهایی از نهج البلاغه را با فاصله زمانی زیادی نگاشته که باعث شده بخشهای گذشته از حافظه اش محو شود. به هر روی، همانگونه که در سابق هم گفته ایم، قناعت به معنای راضی بودن به حداقل ضروریات زندگی، سبب می شود که انسان زندگی بسیار ساده ای داشته باشد. اداره کردن زندگی ساده کار مشکلی نیست در حالی که افراد حریص هرقدر اموال و امکاناتشان بیشتر شود، آتش حرصشان تندتر می گردد و به این ترتیب همواره در رنج هستند در حالی که شخص قناعت پیشه زندگی آرام وآسوده ای دارد. در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می خوانیم: «خِیارُ أُمَّتِی الْقانِعُ وَشرارُهُمُ الطَّامِعُ؛ بهترین افراد امت من قناعت پیشگان و بدترین آنها طمع کارانند». افزون بر این از روایات اسلامی استفاده می شود که بی نیازی بدون قناعت حاصل نمی شود؛ از جمله در حدیثی از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است: «مَنْ قَنِعَ بمَا رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاس؛ کسی که قانع باشد به آنچه خدا به او روزی داده است، غنی ترین مردم است». کلینی؛ بابی تحت عنوان «باب القناعة» در جلد دوم کافی آورده و در آن احادیث بسیاری در اهمیت و فضیلت این صفت ذکر کرده است.

سپس امام علیه السلام در دهمین نکته می فرماید: «آنکس که فراوان یاد مرگ کند به اندکی از دنیا راضی می شود»؛ (وَمَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بالْیَسیرِ). روشن است آنکس که مرگ را فراموش کند و در عالم خیال و پندار، زندگی را جاوید بداند حرص بر او غلبه می کند و هرچه از دنیا به دست آورد به آن قانع نخواهد بود؛ اما آنکس که می داند ممکن است فردا بانگ رحیل از این جهان برای او سر داده شود و یا به تعبیر دیگر پایان عمر خود را در هر لحظه امکانپذیر می بیند به مقداری که نیاز دارد راضی می شود و از حرص و طمع بازمی ماند. کلینی؛ در جلد دوم کتاب کافی بابی در مذمت دنیا و زهد ذکر کرده واز جمله اموری که در ترک دنیاپرستی موثر ذکر می کند یاد مرگ است. در حدیث سیزدهم آن باب آمده که یکی از یاران امام باقر علیه السلام عرض کرد: حدیثی برای من بیان کنید که از آن بهره مند شوم. امام علیه السلام فرمود: «أَکْثِرْ ذکْرَ الْمَوْتِ فَإِنَّهُ لَمْ یکْثِرْ إِنْسَانٌ ذکْرَ الْمَوْتِ إِلاَّ زَهِدَ فِی الدُّنْیا؛ زیاد به یاد مرگ باش، چراکه هیچ انسانی فراوان یاد مرگ نمی کند مگر اینکه نسبت به زرق و برق دنیا بی اعتنا می شود».

مرحوم علامه مجلسی نیز در بحارالانوار روایاتی در این زمینه آورده؛ از جمله روایتی است از امام صادق علیه السلام که می فرماید: «ذکْرُ الْمَوْتِ یمِیتُ الشَّهَواتِ فِی النَّفْس وَیقْلَعُ مَنابتَ الْغَفْلَةِ، وَیقَوِّی الْقَلْبَ بمَواعِد اللَّهِ وَیرِقُّ الطَّبْعَ، وَیکْسرُ أَعْلامَ الْهَوی، وَیطْفِی نارَ الْحِرْصِ، وَیحَقِّرُ الدُّنْیا، وَهُوَ مَعْنی ما قالَ النَّبی صلی الله علیه و آله فِکْرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ؛ یاد مرگ، شهوت های سرکش را در درون آدمی می میراند، ریشه های غفلت را از دل برمی کند، قلب را به وعده های الهی نیرو می بخشد، به طبع آدمی نرمی و لطافت میدهد، نشانه های هواپرستی را دَرهم می شکند، آتش حرص را خاموش می سازد و دنیا را در نظر انسان کوچک می کند، و این است معنای سخنی که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده: یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت بهتر است».

در یازدهمین و آخرین نکته حکیمانه می فرماید: «آنکس که بداند گفتارش جزء اعمال او محسوب می شود سخن کم می گوید مگر در آنجا که به او مربوط است»؛ (وَمَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلاَّ فِیَما یَعْنِیهِ). بسیارند کسانی که هرچه بر سر زبانشان آمد می گویند و چنین می پندارند که سخن، باد هواست و جایی ثبت نمی شود در حالی که سخنان انسان سرنوشت سازترین اعمال اوست و بارها گفته ایم بخش عظیمی از گناهان کبیره به وسیله زبان انجام می شود، همانگونه که بخش عظیمی از طاعات با زبان است. زبان، کلید خوشبختی ها و بدبختی هاست، بنابراین چگونه ممکن است انسان سخنش را جزء اعمالش نداند؟ به یقین اگر بداند (مَّا یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ)؛ انسان هیچ سخنی را بر زبان نمی آورد مگر اینکه همان دم، فرشته ای مراقب و آماده برای انجام مأموریت (و ضبط آن) است!» در سخنان خود دقت می کند و جز آنچه به او مربوط است و مصلحت وی ایجاب می کند سخن نخواهد گفت. درباره خطرات زبان و بیهوده گویی ها و سخنان بدون مطالعه روایات فراوانی از معصومان نقل شده است.


نکته:

نسخه ای کامل!

امام علیه السلام در این مجموعه از کلمات حکمت آمیز که به یازده دستور مهم اشاره کرده، نسخه ای کامل مربوط به سیر و سلوک در راه حق و رسیدن به قرب خدا ونجات از عذاب دنیا و آخرت ارائه فرموده است. بخشی از آن مربوط به تربیت نفوس و خودسازی است: نپرداختن به عیوب دیگران و به عکس، دقت در عیوب خویشتن و ترک فضول کلام که مایه حیات قلب است و توجه به خطرات زبان، همه از اموری است که سالکان راه حق را در این مسیر کمک می کند و به اهداف مقدس خود واصل می نماید.

بخش دیگر مربوط به تحصیل آرامش در حیات دنیاست: قناعت پیشه کردن و ترک تجمل پرستی و به یاد مرگ بودن و راضی شدن به مقدار ضرورت از مواهب دنیا، همه از اموری است که درهای آرامش را به روی انسان می گشاید و او را از غوطه ور شدن در اموری که مایه پریشانی و اضطراب است حفظ می کند.

بخش دیگر در ارتباط با مسائل اجتماعی و زندگی صحیح با مردم است؛ ترک ظلم و ستم و توجه به عواقب سوء آن، پرهیز از موارد تهمت و نگاه کردن به وضع مردم و خویشتن با یک چشم، همه از اموری است که رابطه انسان را با مردم اصلاح می کند. در مجموع نسخه جامعی است که هرکس آن را به کار بندد در طریق سیر وسلوک و پوییدن راه حق نیاز به چیز دیگری ندارد. چه خوب است افراد به جای اینکه به دنبال پیر و شیخ و مرشد و استاد عرفان بیفتند که خطرات فراوانی دربر دارد همین برنامه مطمئن را نصب العین خود قرار دهند و آنچه را می خواهند از آن بخواهند و آنچه را می جویند در آن بجویند.