[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام): فَرَضَ اللَّهُ الْإِیمَانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ، وَ الصَّلَاةَ تَنْزیهاً عَنِ الْکِبْرِ، وَ الزَّکَاةَ تَسْبیباً لِلرِّزْقِ، وَ الصِّیَامَ ابْتِلَاءً لِإِخْلَاصِ الْخَلْقِ، وَ الْحَجَّ [تَقْوِیَةً] تَقْرِبَةً لِلدِّینِ، وَ الْجِهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلَامِ، وَ الْأَمْرَ بالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ، وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ، وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنْمَاةً لِلْعَدَد، وَ الْقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ، وَ إِقَامَةَ الْحُدُود إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ، وَ تَرْکَ شُرْب الْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ، وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَةِ إِیجَاباً لِلْعِفَّةِ، وَ تَرْکَ الزِّنَی [الزِّنَا] تَحْصِیناً لِلنَّسَب، وَ تَرْکَ اللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ، وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی الْمُجَاحَدَاتِ، وَ تَرْکَ الْکَذب تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ، وَ السَّلَامَ أَمَاناً مِنَ الْمَخَاوِفِ، وَ الْأَمَانَةَ [ا

لْإِمَامَةِ

] نِظَاماً لِلْأُمَّةِ، وَ الطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلْإِمَامَةِ.[/hadith]

فلسفه بخش مهمی از احکام اسلامی:

امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه مبسوط اشاره به فلسفه‌های بخش مهمی از احکام اسلامی کرده است که در بیست بخش خلاصه می‌شود.

  1. نخست می‌فرماید: «خدا ایمان را برای تطهیر دل از شرک واجب کرده است»؛ (فَرَضَ اللّهُ الاِْیمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ).

اشاره به این‌که ایمان به یگانگی خداوند، انسان را از آلودگی به شرک وبت‌پرستی نجات می‌دهد، همان‌آلودگی بسیار بدی که همه انبیا برای تطهیر آن به‌پا خاسته‌اند و نخستین دعوت آن‌ها دعوت به توحید بود. اگر قلب انسان فقط جایگاه ایمان به خدا باشد همه چیز را برای او می‌خواهد و همواره در طریق اطاعت فرمان او گام برمی‌دارد، از هرگونه دوگانگی و چندگانگی رهایی می‌یابد، هدفی واحد، معبودی واحد و برنامه واحدی خواهد داشت. در حالی که وقتی آلوده شرک می‌شود معبودهای متعدد، برنامه‌های مختلف و اهداف پراکنده پیدا می‌کند.

  1. «خدا نماز را برای پاک شدن از کبر و غرور واجب کرده است»؛ (وَالصَّلاَةَ تَنْزیهاً عَنِ الْکِبْرِ).

نماز، آثار و برکات فراوانی دارد که یکی از آن‌ها پاک شدن از کبر و غرور است، زیرا به هنگام نماز، انسان همچون عبد ذلیل در برابر خداوند جلیل می‌ایستد، سپس تعظیم می‌کند و به خاک می‌افتد و پیشانی را بر درگاه او به خاک می‌ساید و این عمل را چند بار تکرار می‌کند. به یقین این برنامه نورانی، کبر وغرور او را درهم می‌شکند، همان چیزی که انسان را به طغیان وا می‌دارد وآلوده انواع گناهان می‌کند، چراکه سرچشمه انواع معاصی همین مسئله تکبر است. در حالات ابلیس نیز خوانده‌ایم که کبر و غرور او مانع از سجده بر آدم در پیشگاه خدا شد، سجده‌ای که اگر انجام می‌داد کبر و غرور او درهم می‌شکست وهرگز گرفتار آن عاقبت بسیار شوم نمی‌شد. اصولاً آنچه درباره نماز در قرآن مجید آمده است که نماز انسان را از فحشا ومنکرات باز می‌دارد: (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکَر) (1) یکی از دلائلش همین است. هنگامی که کبر و غرور کنار برود انسان تسلیم فرمان خدا می‌شود واز معاصی چشم می‌پوشد.

  1. «خداوند زکات را سبب روزی قرار داد»؛ (وَالزَّکاةَ تَسْبیباً لِلرِّزْقِ).

این عبارت دو تفسیر دارد: نخست این‌که پرداختن زکات، روزیِ فقرا را تضمین می‌کند، زیرا در حدیث آمده که اگر مردم زکات اموالشان را بدهند، فقیری در سراسر جهان اسلام پیدا نخواهد شد. همان‌گونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «وَلَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً».(2) تفسیر دیگر این‌که پرداختن زکات سبب می‌شود خداوند روزی را بر زکات دهنده فراوان کند و اموال او را از خطرات تجاوز گرسنگان حفظ نماید وجمع میان این دو تفسیر در جمله بالا بعید نیست، همان‌گونه که در حدیثی از امام علی بن موسی‌الرضا علیه السلام نیز آمده است که می‌فرماید: «أَنَّ عِلَّةَ الزَّکَاةِ مِنْ أَجْلِ قُوتِ الْفُقَرَاءِ وَتَحْصِینِ أَمْوَالِ الاَْغْنِیَاء؛ علت تشریع زکات تأمین قوت فقرا وحفظ اموال اغنیاست».(3)

  1. «و روزه را برای این تشریع کرد که آزمایشی برای اخلاص بندگان باشد»؛ (وَالصِّیَامَ آبْتِلاَءً لاِخْلاَصِ آلْخَلْقِ).

تمام عبادات، مشروط به اخلاص و به یک معنا از اسباب خلوص نیت است؛ ولی از آن‌جا که روزه عبادتی است که در ظاهر آشکار نیست، تأثیر بسیار عمیق‌تری در آزمودن اخلاص مردم دارد و به تعبیر دیگر، تنها خدا از آن آگاه است و تا روزه‌دار چیزی نگوید کسی از روزه او باخبر نمی‌شود و این درواقع یک مرحله عالی از تقواست و به همین سبب در قرآن مجید تشریع روزه برای نیل به تقوا ذکر شده است.

  1. «و حج را برای تقویت دین قرار داد»؛ (وَآلْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ).

بدون شک در موسم حج، مسلمانان پاکدلی از سراسر دنیا و جهان اسلام به سوی مرکز توحید می‌آیند و یک‌صدا لبیک می‌گویند و اطراف خانه خدا طواف می‌کنند و با هم نماز می‌گزارند و با هم به منا و مشعر و عرفات می‌روند وشیطان را سنگسار می‌کنند. از اخبار و حالات یکدیگر باخبر می‌شوند و روابط دوستی در میان آن‌ها عمیق‌تر می‌گردد و برای حل مشکلات یکدیگر می‌اندیشند ومجموع این‌ها سبب تقویت اسلام می‌شود، ازاین‌رو دشمنان همواره از این عبادت بزرگ وحشت داشتند و می‌کوشیدند بر آن ضربه‌ای وارد کنند تا هر سال از طریق این عبادت بزرگ روح تازه‌ای در کالبد اسلام در آن کانون وحدت دمیده نشود، ازاین‌رو در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «لاَ یَزَالُ الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ؛ مادامی که کعبه برپاست اسلام هم برپاست».(4) در اکثر نسخه‌های نهج‌البلاغه جمله بالا با واژه «تَقْوِیَةً» ذکر شده در حالی که در نسخه «صبحی صالح» «تَقْرِبَةً» است. گرچه آن هم نامناسب نیست، زیرا حج باعث می‌شود که مردم ازنظر دین با هم نزدیک شوند؛ ولی به یقین تعبیر اوّل مناسب‌تر و مأنوس‌تر است، زیرا واژه «تَقْرِبَةً» در کمتر حدیث یا عبارتی به چشم می‌خورد.

  1. «و جهاد را برای عزت و سربلندی اسلام (و مسلمانان) قرار داد»؛ (وَآلْجَهَادَ عِزّاً لِلاِْسْلاَمِ).

دلیل آن روشن است؛ اگر مسلمانان در برابر حیله‌ها و حملات و تهاجمات دشمنان خاموش بنشینند و به جهاد برنخیزند چیزی نمی‌گذرد که عظمت آن‌ها پایمال دشمنان می‌شود وعزت وسربلندی تبدیل به ذلت و سربه‌زیری می‌گردد. ازاین‌رو در خطبه معروف جهاد، امیرمؤمنان علیه السلام می‌فرماید: «فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَاب الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ وَهُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی وَدرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَةُ وَجُنَّتُهُ الْوَثِیقَةُ فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّل؛ (آگاه باش) جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند آن را به روی یاران خاصش گشوده، جهاد، لباس تقوا و زره محکم و سپر مطمئن خداوند است و مردمی که از جهاد روی‌گردان شوند خداوند لباس ذلت بر تن آن‌ها می‌ پوشاند و بلاها به آن‌ها هجوم می‌آورند».(5)

7 و 8. «و امر به معروف را برای اصلاح توده مردم و نهی از منکر را برای باز داشتن بی‌خردان قرار داد»؛ (وَالاَْمْرَ بالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ، وَالنَّهْیَ عَنِ آلْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ).

این امتیاز مهم را قانون اسلام بر بسیاری از قوانین جهان دارد که همه افراد جامعه را در برابر آنچه در جامعه می‌گذرد مسئول می‌داند، هرگاه کسی از انجام وظیفه خود عدول کند، همه به عنوان واجب کفایی مأمورند او را نصیحت کرده وبه انجام وظیفه فرا خوانند و هرگاه کسی آشکارا منکری را انجام دهد و کاری برخلاف موازین اسلامی مرتکب شود، همه مسئولند او را اندرز دهند و از آن کار بازدارند. بنابراین، امر به معروف، مصلحتی است برای توده مردم و نهی از منکر سبب پیشگیری از کار سفیهان است. قابل توجه است که در امر به معروف بر عوام تکیه می‌کند. اشاره به این‌که خواص، وظایف خود را انجام می‌دهند و کمتر نوبت به امر به معروف می‌رسد ودرمورد نهی از منکر بر سفها تکیه می‌کند اشاره به این‌که آدم عاقل و خردمند به دنبال گناه نمی‌رود و آن‌ها که با ارتکاب گناه، هم به خود ظلم می‌کنند و هم به جامعه، سفیه و کم‌خردند. قرآن مجید هم به این موضوع اشاره‌ای دارد ومی‌فرماید: «(وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ)؛ چه کسی از آیین ابراهیم، روی‌گردان خواهد شد به جز افراد نادان و سفیه؟».(6) درباره اهمیت امر به معروف و نهی از منکر و شرایط آن در بحث‌های گذشته مطالب قابل ملاحظه‌ای آمده است.(7)

  1. «و صله رحم را برای افزایش نفوس مقرر داشت»؛ (وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنَْماةً لِلْعَدَد).

«مَنْمَاة» مصدر میمی و به معنای نمو کردن است و چون به صورت مفعول لاجله ذکر شده به معنای سببیت نمو است. روشن است هنگامی که افراد یک فامیل صله رحم به جای آورند و مراقب یکدیگر باشند و به همدیگر کمک کنند، تلفات در میان آن‌ها کم خواهد بود واین سبب کثرت فامیل و درنتیجه کثرت عدد مسلمانان خواهد شد و در برابر دشمنان قدرت و قوت بیشتری پیدا می‌کنند. افزون بر این، از روایات استفاده می‌شود که صله رحم تأثیر معنوی و الهی خاصی در فزونی عمر و عمران و آبادی شهرها دارد. در حدیثی از امام صادق از پدرانش از رسول خدا : آمده است: «صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّیَارَ وَتَزیدُ فِی الاَْعْمَارِ وَإِنْ کَانَ أَهْلُهَا غَیْرَ أَخْیَارٍ؛ صله رحم خانه‌ها را آباد و عمرها را زیاد می‌کند، هرچند اهل آن از نیکان نباشند».(8) در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام می‌خوانیم: «إِنَّ الْقَوْمَ لَیَکُونُونَ فَجَرَةً وَلاَ یَکُونُونَ بَرَرَةً فَیَصِلُونَ أَرْحَامَهُمْ فَتَنْمِی أَمْوَالُهُمْ وَتَطُولُ أَعْمَارُهُمْ فَکَیْفَ إِذَا کَانُوا أَبْرَاراً بَرَرَةً؛ ممکن است جمعیتی فاجر و گنهکار باشند و از نیکان نباشند؛ ولی در عین حال صله رحم به جا آورند. در این صورت اموالشان افزایش پیدا می‌کند و عمرشان طولانی می‌شود تا چه رسد به این‌که از نیکان و خوبان باشند».(9) بعضی از شارحان نهج‌البلاغه تفسیر دیگری برای این کلام حکیمانه ذکر کرده‌اند که هرگاه انسان صله رحم به جای آورد، ارحام او اطراف وی را می‌گیرند و قوت و قدرت آن شخص که صله رحم به جای آورده فزونی می‌یابد ولی تفسیر اول صحیح‌تر به نظر می‌رسد.(10)

  1. «و قصاص را برای حفظ خون‌ها (و جان‌ها) قرار داد»؛ (وَالقِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ).

این سخن برگرفته از قرآن مجید است که می‌فرماید: «(وَلَکُمْ فِی الْقِصَاصِ حَیَاةٌ یَا أُوْلِی الاَْلْبَاب)؛ ای خردمندان! در قصاص، حیات و زندگی شما است».(11) درست است که ظاهرا براثر قصاص، فردی از جامعه حذف می‌شود؛ ولی این حذف سبب پیشگیری از قتل‌های آینده است، زیرا افرادی که به فکر قتل دیگران می‌افتند، هنگامی که منظره قصاص در نظرشان مجسم می‌شود و خود را در خطر قطعی می‌بینند از این عمل خودداری می‌کنند و به فرض که بتوانند قتلی انجام دهند و متواری شوند باید یک عمر به صورت دربه ‌در زندگی مخفیانه داشته باشند که ناراحتی و زجر آن کمتر از قصاص نیست. متأسفانه در دنیای امروز، بعضی از گروه‌ها و به اصطلاح طرفداران حقوق بشر با هرگونه قصاص مخالفند و می‌گویند: خون را با خون نباید شست؛ قاتل کار خطایی انجام داده و اگر ما قاتل را به قتل برسانیم خطای دیگری است. این‌ها برای قاتل دلسوزی می‌کنند؛ اما گویا برای صدها یا هزاران نفری که جانشان به‌وسیله قاتلان در خطر است و آن قاتلان با نفی قصاص احساس امنیت می‌کنند دلشان نسوخته است.

  1. «و اقامه حدود را برای بزرگ شمردن محرمات الهی قرار داد»؛ (وَإِقَامَةَ آلْحُدُود إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ).

«محارم» در این‌جا اشاره به گناهان کبیره یا بخش مهمی از آن‌هاست که درموردشان اقامه حدود و اجرای تعزیرات می‌شود، زیرا حدود به معنای عام شامل تعزیرات هم می‌گردد. بدیهی است با اجرای حد، گناه در نظرها پراهمیت خواهد شد و کمتر کسی به سراغ آن می‌رود زیرا می‌داند علاوه بر مجازات الهی در سرای آخرت، در این دنیا هم مجازات سنگینی دامن او را می‌گیرد و این امر سبب امنیت جامعه و حفظ آن از آلودگی‌های گسترده خواهد شد. ازاین‌رو در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله آمده است: «وَحَدٌّ یُقَامُ لِلَّهِ فِی الاَْرْضِ أَفْضَلُ مِنْ مَطَرِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛ حدی که در زمین اجرا شود برتر از چهل روز باریدن باران است».(12) در حدیث دیگری از ابو ابراهیم (امام کاظم علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه (وَیُحْیِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا) (13) می‌فرماید: «این فقط احیای به‌وسیله باران نیست، بلکه خداوند مردانی را مبعوث می‌کند که عدل را زنده کنند وزمین با احیای عدل زنده می‌شود. سپس افزود: «وَلاَِقَامَةُ الْحَدِّ لِلَّهِ أَنْفَعُ فِی الاَْرْضِ مِنَ الْقَطْرِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛ و اقامه حد در آن سودمندتر است از نزول چهل روز باران در زمین».(14) البته اساس دعوت انبیا بر برنامه‌های فرهنگی است و اکثریت مردم از این طریق به راه راست دعوت می‌شوند؛ ولی مواردی پیدا می‌شود که افرادی سرسختانه در مقابل اوامر و نواهی آن‌ها به مخالفت برمی‌خیزند. در این‌گونه موارد جز توسل به اجرای حدود و مجازات‌ها راهی نیست، همان‌گونه که در برنامه تمام عقلای جهان و قوانین عالم نیز همین‌گونه است.

  1. «و ترک شرب خمر را برای حفظ و سلامت عقل تشریع کرد»؛ (وَتَرْکَ شُرْب آلْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ).

جای شک و تردید نیست که شراب و همه مواد مخدر از دشمنان شماره یک عقل انسانی هستند؛ نه‌تنها در حالت مستی شعله عقل به‌کلی خاموش می‌شود وافراد مست دست به هر کاری می‌زنند، بلکه بعد از آن نیز تأثیرات زیادی در تخریب مغز و اعصاب از خود به جای می‌گذارد و گاه منجر به جنون می‌شود. مرحوم «کلینی» در جلد ششم کتاب کافی بابی تحت عنوان «إنّ الْخَمْرَ رَأسُ کُلِّ إثْمٍ وَشَرٍّ» (شراب سرچشمه هر گناه و بدی است) آورده است و احادیث فراوانی در ذیل آن ذکر کرده است؛ از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه وآله آمده است: «إِنَّ الْخَمْرَ رَأْسُ کُلِّ إِثْمٍ؛ شراب سرچشمه هر گناهی است».(15) در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَجَعَلَ مَفَاتِیحَهَا أَوْ قَالَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الاَْقْفَالِ الشَّرَابَ؛ خداوند برای شرور وبدی‌ها قفل‌هایی قرار داده (که همان قفل عقل‌هاست) و کلید آن قفل‌ها را شراب قرار داده است».(16) در حدیث دیگری از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است که فرمود: «مَا عُصِیَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بشَیْءٍ أَشَدَّ مِنْ شُرْب الْخَمْرِ إِنَّ أَحَدَهُمْ لَیَدَعُ الصَّلاَةَ الْفَرِیضَةَ وَیَثِبُ عَلَی أُمِّهِ وَأُخْتِهِ وَابْنَتِهِ وَهُوَ لا یَعْقِلُ؛ گناهی در پیشگاه خداوند شدیدتر از شرب خمر نیست. بعضی از شراب‌ خواران نماز واجب را به‌کلی ترک می‌کنند وممکن است به مادروخواهرودخترخود در حالی که نمی‌فهمند تجاوز کنند».(17) همین مضمون را یکی از شعرای فارسی زبان در شعر خود مجسم ساخته است آن‌جا که می‌گوید :

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی          آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار          باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار          یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می‌ناب بنوشی دو سه ساغر         تا آن‌که بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت           کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا نکنم با پدر و خواهرم این کار          لیکن به می از خویش کنم رفع ضرر را

جامی دو سه مِی خورد چو شد چیره ز مستی           هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بن تاک خداوند           زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را

  1. «و دوری از سرقت را برای حفظ عفت (و پرهیز از آلودگی به اموال مردم) مقرر داشت»؛ (وَمُجَانَبَةَ السَّرِقَة إِیجاباً لِلْعِفَّةِ).

سرقت و دزدی به هر شکل باشد از بزرگ‌ترین گناهان در اسلام و دارای حدّ شرعی است و در همه عرف‌ها و تمام عقلا کاری بسیار زشت محسوب می‌شود و در تمام قوانین دنیا برای آن مجازات مقرر شده است. تعبیر به «عفت» در کلام امام علیه السلام اشاره به خویشتن‌داری و مناعت طبع و ترک هرگونه حرص است. خداوند سرقت را ازاین‌رو تحریم فرموده که افزون بر حفظ امنیت مالی جامعه، روح عفت را در افراد زنده کند، هیچ‌کس به اموال دیگری چشم ندوزد و حتی در بدترین حالات معیشتی به فکر دستبرد به اموال دیگران نیفتد، همان‌گونه که در قرآن مجید خداوند عده‌ای از نیازمندان را با این عبارت ستوده است: «(لِلفُقَرَاءِ الَّذینَ أُحْصِرُوا فِی سَبیلِ اللهِ لاَ یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الاَْرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِیَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بسیمَاهُمْ)؛ (انفاق‌های شما برای) کسانی باشد که در راه خدا در تنگنا قرار گرفته‌اند (و توجه به آیات خدا آن‌ها را از وطن‌های خویش آواره ساخته و شرکت در میدان جهاد به آن‌ها اجازه نمی‌دهد تا برای تأمین هزینه زندگی دست به کسب و تجارتی بزنند) نمی‌توانند مسافرتی کنند (و سرمایه‌ای به دست آورند) و از شدت عفت و خویشتن‌داری افراد ناآگاه آن‌ها را بی‌نیاز می‌پندارند؛ اما آن‌ها را از چهره‌هایشان می‌شناسی».(18) به یقین همان اندازه که حفظ امنیت جامعه اهمیت دارد پرورش روح عفّت وابراز بی‌نیازی از اموال مردم نیز مهم است و درواقع این روحیه است که جامعه را به امنیت مالی رهنمون می‌شود.

  1. «و ترک زنا را برای حفظ نسب‌ها قرار داد»؛ (وَتَرْکَ الزِّنَی تَحْصِیناً لِلنَّسَب).

به یقین زنا وآمیزش‌های نامشروع آثار سوء فراوانی دارد که امام علیه السلام به یکی از مهم‌ترین آن‌ها اشاره کرده است. هرگاه در جامعه آمیزش‌های نامشروع رواج پیدا کند محصول آن فرزندان نامشروعی است که وابسته به هیچ‌کس نیستند، نه کسی حضانت آن‌ها را بر عهده می‌گیرد و نه تکیه‌گاهی برای خودشان پیدا می‌کنند، نه حمایت مالی می‌شوند، نه ارث دارند و نه از عواطف پدرانه و مادرانه برخوردارند. چنین فرزندانی بزرگ‌ترین مخاطره را برای جامعه دربر دارند. آمارها نشان می‌دهد که بسیاری از جنایات هولناک به دست همین فرزندان نامشروع انجام می‌گیرد. به فرض که نهادی اجتماعی فرزندان نامشروع را جمع‌آوری و حفاظت کند باز محرومیت از پیوند با پدر و مادر و آثار عاطفی وقانونی آن کار خود را خواهد کرد. به همین دلیل اسلام زنا را حرام کرده و مجازات سنگینی برای آن قائل شده است؛ ولی متأسفانه در تمدّن مادّی غرب نه‌تنها زنا حرام نیست، بلکه مراکز فحشا تحت حمایت دولت‌ها نیز هست و به دولت‌ها مالیات نیز می‌پردازند. آن‌ها حتی برای روابط نامشروعِ زنان شوهردار نیز اهمیتی قائل نیستند. تنها زنای به عنف را ممنوع و قابل تعقیب قانونی می‌دانند و به همین دلیل فرزندان نامشروع در جوامع غربی بسیار زیاد است و مفاسد آن را نیز با چشم خود می‌بینند؛ اما غلبه هوا و هوس و آزادی‌های به معنای بی‌ بندوباری به آن‌ها اجازه محدودساختن را نمی‌دهد. در بعضی از جوامع غربی کار به آن‌جا رسیده که در شناسنامه‌ها تنها نام مادر نوشته می‌شود و از نام پدر خبری نیست، زیرا دیده‌اند اگر نام پدر را بخواهند بنویسند مجهول بودن پدران برای بسیاری ازنوزادان مشکل عظیمی ایجادمی‌کند. شگفت‌آور است که مجاز شمردن زنا حتی مانع از تجاوز به عنف نشده وبه‌گونه‌ای است که آمار بعضی از کشورهای غربی نشان می‌دهد در هر دقیقه یک تجاوز به عنف صورت می‌گیرد. البته زنا مفاسد بسیار دیگری دارد که امام علی بن موسی‌الرضا علیه السلام در حدیثی که علامه مجلسی؛ در بحارالانوار از علل الشرایع نقل کرده به بخشی از آن اشاره می‌کند، آن حضرت علیه السلام می‌فرماید: «وَحَرَّمَ الزِّنَا لِمَا فِیهِ مِنَ الْفَسَاد مِنْ قَتْلِ الاَْنْفُس وَذَهَاب الاَْنْسَاب وَتَرْکِ التَّرْبیَةِ لِلاَْطْفَالِ وَفَسَاد الْمَوَارِیثِ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِکَ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَاد؛ خداوند زنا را حرام کرده است به علّت مفاسدی که در آن است ازقبیل : قتل نفس، (به سبب برافروخته شدن آتش خشم همسران یا بستگان) و از دست رفتن نسب و ترک تربیت فرزندان و فاسد شدن نظم میراث و امثال آن از مفاسد گوناگون».(19)

  1. «و ترک لواط (و همجنس‌گرایی) را برای افزایش نسل مقرر داشت». (وَتَرْکَ آللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ).

می‌دانیم آفرینش شهوت جنسی در زنان و مردان برای این است که از طریق صحیح، نسل انسان افزایش پیدا کند و از میان نرود و اگر این علاقه جنسی میان زن و مرد نبود ممکن بود در مدت کوتاهی نسل انسان نابود شود. حال اگر این علاقه جنسی به صورت همجنس‌گرایی درآید که هیچ تأثیری در بقای نسل نداشته باشد و این مطلب در جامعه بشری گسترش یابد آن هم سبب قطع نسل انسان یا کمبود افراد بشر خواهد شد. به همین دلیل، استمنا یا آمیزش با حیوانات نیز در اسلام تحریم شده است، زیرا آن‌ها نیز مانند همجنس‌گرایی سبب ضایع شدن نطفه‌های انسانی می‌گردد. در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که زندیقی از آن حضرت سؤالی درباره تحریم زنا کرد و حضرت پاسخ او را فرمود و سپس از تحریم لواط پرسید. امام علیه السلام فرمود: علتش این است که «أَنَّهُ لَوْ کانَ إِتْیانُ الْغُلامِ حَلالاً لاَسْتَغْنَی الرِّجالُ عَنِ النِّساءِ وَکانَ فِیهِ قَطْعُ النَّسْلِ وَتَعْطِیلُ الْفُرُوجِ وَکانَ فِی إِجازَةِ ذلِکَ فَسادٌ کَثِیرٌ؛ هرگاه آمیزش با پسر حلال بود مردان از زنان بی‌نیاز می‌شدند و سبب قطع نسل و تعطیل آمیزش مشروع و طبیعی می‌شد و مجاز بودن این کار مفاسد بسیاری دربر داشت».(20)

شبیه همین معنا با توضیح بیشتری از امام علی بن موسی‌الرضا علیه السلام نقل شده است.(21) البته آنچه امام علیه السلام در این‌جا بیان فرموده و در روایات دیگری نیز به آن اشاره شده یکی از آثار بسیار شوم همجنس‌گرایی است؛ آثار زیان‌بار دیگری نیز دارد که یکی از آن‌ها ازنظر مسائل بهداشتی و عاطفی است، زیرا این کار، تحریف روشنی در آفرینش علاقه جنسی و اعضای تناسلی است و امروز زیان آشکار آن به صورت بیماری ایدز بروز کرده که طبق بعضی از آمار، اکثر موارد ایدز از مسئله همجنس‌ گرایی ناشی می‌شود، همان بیماری‌ای که امروز تمام اطبای جهان در درمان آن وامانده ‌اند، زیرا نیروی دفاعی بدن را از کار می‌اندازد و انسان در مدت کوتاهی به انواع بیماری‌ها مبتلا می‌شود و با تمام کوشش‌ هایی که از سوی پزشکان دنیا به عمل آمده هنوز داروی مطمئنی برای درمان آن پیدا نشده است. تشدید مجازات لواط در اسلام نسبت به زنا ممکن است ناشی از این امور باشد. البته امروز برخی از طبیبان فاقد مسئولیت، به افرادی چراغ سبز نشان می‌دهند و می‌گویند که علاقه آن‌ها به جنس موافق عامل ژنتیکی دارد و قابل تغییر نیست وبرای آن‌ها همجنس‌گرایی را مجاز می‌شمرند و این شبیه اظهار نظر جمعی دیگر از آن‌گونه اطباست که استمنا را بی‌ ضرر و بی‌ خطر معرفی می‌کنند. بدون شک صحه گذاشتن بر این انحرافات و بیماری‌ها که به هر حال قابل علاج است ناشی از هماهنگ شدن با خواسته‌های انحرافی این‌گونه بیماران است.(22)

  1. «و شهادت و گواهی را برای اظهار حق در برابر انکارها قرار داد»؛ (وَالشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی آلُْمجَاحَدَاتِ).

می‌دانیم در اسلام کسی که از حادثه‌ای باخبر باشد و آن را با چشم خود ببیند اگر به شهادت فراخوانده شود بر او واجب است بپذیرد و آنچه را دیده بیان کند؛ خواه درباره دوست باشد یا دشمن، خویشاوند باشد یا بیگانه. کتمان شهادت یکی از گناهان کبیره است، همان‌گونه که قرآن مجید باصراحت فرمود: «(وَلاَ تَکْتُمُوا الشَّهَادَةَ وَمَنْ یَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ)؛ شهادت را کتمان نکنید و هرکس کتمان کند قلب او گناهکار است (چراکه حقیقتی را مخفی داشته است)».(23) در آیه قبل از آن می‌فرماید: «(وَلاَ یَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا)؛ و شاهدان هنگامی که دعوت (به دادگاه برای ادای شهادت) بشوند ابا نکنند».(24) روایات اسلامی نیز درباره کتمان شهادت، حرمت آن را با صراحت بیان کرده است در حالی که در قوانین دیگر دنیا، شهادت شهود معمولا الزامی نیست؛ هرکس مایل باشد و سود خود را در شهادت دادن ببیند شهادت می‌دهد وگرنه می‌تواند آن را مکتوم نماید. واجب ساختن این کار برای آن است که افراد نتوانند حقوق مردم را پایمال کنند. در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می‌خوانیم: «مَنْ شَهِدَ شَهَادَةَ حَقٍّ لِیُحْیِیَ بهَا حَقَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ أَتَی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَلِوَجْهِهِ نُورٌ مَدَّ الْبَصَرِ تَعْرِفُهُ الْخَلَائِقُ باسْمِهِ وَنَسَبه؛ کسی که شهادت حقی بدهد تا حق مسلمانی را به‌وسیله آن احیا کند، روز قیامت در حالی وارد عرصه محشر می‌شود که از صورتش نوری برمی‌خیزد که تا آن‌جا که چشم کار می‌کند پیش می‌رود و تمام خلایق او را با نام و نسبش می‌شناسند».(25)

در حدیثی از امام صادق علیه السلام می‌خوانیم که در تفسیر آیه (وَلاَ یَأْبَ الشُّهَدَاءُ إِذَا مَا دُعُوا) می‌فرماید: «لاَ یَنْبَغِی لاَِحَدٍ إِذَا دُعِیَ إِلَی الشَّهَادَةِ یَشْهَدُ عَلَیْهَا أَنْ یَقُولَ لا أَشْهَدُ لَکُمْ؛ برای هیچ‌کس سزاوار نیست هنگامی که دعوت به شهادت دادن بر چیزی شود بگوید: من برای شما شهادت نمی‌دهم».(26) شگفت این‌که بعضی از شارحان نهج‌البلاغه شهادت را در این‌جا به معنای شهادت در راه خدا در میدان نبرد تفسیر کرده‌اند و آن را سبب تقویت دین دانسته‌اند در حالی که تعبیرات امام علیه السلام ، قبل و بعد از آن تناسبی با آن ندارد، زیرا امام علیه السلام قبلاً جهاد را به عنوان عزت اسلام بیان فرمود و تعبیر به «مجاحدات» (یعنی انکارها) مناسب بحث دعاوی است به خصوص که ترک کذب نیز بعد از آن ذکر شده است که با ترک شهادت دادن مناسب است. به‌علاوه آغاز حدیث با جمله «فرض الله» شروع می‌شود و به یقین خداوند شهادت را مأمورٌبه نکرده بلکه جهاد را واجب فرموده که احیانآ منتهی به شهادت می‌شود.

  1. «و ترک دروغ را برای احترام و بزرگداشت صدق و راستی قرار داد»؛ (وَتَرْکَ آلْکَذب تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ).

اساس زندگی اجتماعی بر اعتماد متقابل افراد نسبت به یکدیگر است که اگر اعتمادی نباشد رشته اجتماع از هم گسیخته خواهد شد. اعتماد در صورتی حاصل می‌شود که صدق و امانت بر جامعه حاکم باشد، زیرا دروغ و خیانت مهم‌ترین اسباب بدبینی و بی‌اعتمادی است. امام علیه السلام در این تعبیر زیبا می‌فرماید: خداوند ترک دروغ را واجب کرده تا راستگویی به عنوان یک فضیلت شمرده شود و افراد جامعه به سوی آن حرکت کنند. در روایات اسلامی شدیدترین تعبیرات درباره زشتی دروغ آمده است. قرآن مجید می‌گوید: «(إِنَّمَا یَفْتَرِی الْکَذبَ الَّذینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بآیَاتِ اللهِ وَأُوْلَئِکَ هُمُ الْکَاذبُونَ)؛ تنها کسانی دروغ می‌بندند که به آیات خدا ایمان ندارند».(27) در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه وآله می‌خوانیم: «إنَّ الْکِذْبَ بابٌ مِنْ أبْواب النِّفاقِ؛ دروغ دری از درهای نفاق است».(28) در کتاب کافی از امیرمؤمنان علیه السلام چنین نقل شده که فرمود: «لا یَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الاِْیمَانِ حَتَّی یَتْرُکَ الْکَذبَ هَزْلَهُ وَجِدَّهُ؛ انسان طعم ایمان را نمی‌چشد مگر زمانی که دروغ را خواه شوخی باشد یا جدی، رها کند».(29) احادیث در این زمینه بسیار است. با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی اله علیه وآله این سخن را پایان می‌دهیم آن‌جا که فرمود: «إیّاکُمْ وَالْکِذْبَ فَإِنَّهُ مِنَ الْفُجُورِ وَهُما فِی النّار؛ از دروغ بپرهیزید، زیرا دروغ با فجور و گناهان (دیگر) همراه است و هر دو در آتشند».(30)

  1. «و سلام را امان در برابر ترس‌ها قرار داد»؛ (وَالسَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ آلَْمخَاوِفِ).

منظور از «سلام» در این‌جا همان سلام کردن است که هرگاه کسی به دیگری سلام کند مفهومش این است که هیچ‌گونه قصد آزار و اذیت او را ندارد وهنگامی که شنونده سلام را با سلام پاسخ می‌گوید مفهوم آن نیز این است که از ناحیه او خوف و ضرری برای سلام کننده موجود نیست. توضیح این‌که در آغاز اسلام و مدتی پس از آن بسیاری از مردم هنگام برخورد با یکدیگر اگر طرف از قبیله خودشان نبود، احساس ناامنی می‌کردند؛ ولی اگر او ابتدا سلام می‌کرد و طرف مقابل نیز پاسخ می‌گفت، به منزله تعهدی بود که هیچ‌گونه ضرر و زیانی به یکدیگر نمی‌رساندند، همان‌گونه که اگر شخصی بر آن‌ها وارد می‌شد و غذایی می‌آوردند و از غذای صاحب منزل می‌خورد طرفین نسبت به یکدیگر احساس امنیت می‌کردند؛ صاحب خانه عملاً تحیتی گفته بود و میهمان تازه وارد نیز عملاً به آن پاسخ داده بود. البته گاه می‌شد که پس از سلام و جواب آن، قرائن و شواهدی برخلاف موارد مذکور به نظر می‌رسید که برای برطرف کردن آن خوف، احتیاج به گفت‌وگوی بیشتری بود، ازاین‌رو در داستان ابراهیم علیه السلام می‌خوانیم: هنگامی که فرشتگان پروردگار به صورت افراد ناشناسی بر او وارد شدند و سلام کردند ابراهیم علیه السلام که چهره‌های آن‌ها را بسیار ناشناس دید گفت: «ما از شما می‌ترسیم». به خصوص هنگامی که غذا برای آن‌ها آورد و آن‌ها دست به سوی غذا دراز نکردند؛ اما چیزی نگذشت که ترس ابراهیم علیه السلام زائل شد هنگامی که گفتند: «ما فرستادگان پروردگار توایم» و او را به فرزند بشارت دادند. «(وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بالْبُشْرَی قَالُوا سَلاَمآ قَالَ سَلاَمٌ فَمَا لَبثَ أَنْ جَاءَ بعِجْلٍ حَنِیذٍ * فَلَمَّا رَءَا أَیْدیَهُمْ لاَ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لاَ تَخَفْ إِنَّا أُرْسلْنَا إِلَی قَوْمِ لُوطٍ).(31)

اکنون این سؤال پیش می‌آید که سلام کردن جزء مستحبات است و با جمله «فرض الله» که در آغاز این کلام حکمت‌آمیز آمده سازگار نیست، ازاین‌رو بعضی از شارحان، سلام را در این‌جا به معنای پاسخ سلام تفسیر کرده‌اند تا با وجوب سازگار باشد.(32) در حالی که این تفسیر افزون بر این‌که مخالف ظاهر عبارت امام علیه السلام است با مسئله امنیت از ترس سازگار نیست، زیرا هم ابتدا به سلام و هم پاسخ آن هر دو سبب احساس امنیت می‌شد. ولی با توجه به این‌که «فرض» معنای وسیعی دارد که هرگونه تشریع را اعم از واجب و مستحب شامل می‌شود، مشکلی به وجود نمی‌آید که ما ناچار باشیم سلام را به معنای پاسخ سلام بدانیم. درنتیجه به یقین فلسفه‌ای که امام علیه السلام برای نماز بیان فرموده، هم نماز واجب را فرا می‌گیرد و هم مستحب را و همچنین درمورد زکات و روزه. بعضی از شارحان نهج‌البلاغه «سلام» را به معنای صلح تفسیر کرده‌اند وگفته‌اند: «آن چیزی که سبب زائل شدن خوف و ترس در جامعه بشری می‌شود همان مسئله صلح است که مانع از بروز جنگ‌های ویرانگر و مخرب است».(33) این تفسیر، تفسیر بعیدی به نظر نمی‌رسد و ممکن است هر دو تفسیر در مفهوم کلام امام علیه السلام جمع باشد. شگفت این‌که بعضی به جای «سلام»، «اسلام» ذکر کرده‌اند(34) در حالی که در هیچ‌ یک از نسخ نهج‌البلاغه این واژه نیامده، هرچند در غررالحکم به جای «سلام»، «اسلام» آمده است(35)، بنابراین تکیه بر یک احتمال نادر، مناسب تفسیر کلام امام علیه السلام است به خصوص این‌که اگر به جای «سلام»، «اسلام» بود می‌بایست در آغاز این سخن و به دنبال «فَرَضَ اللهُ الاْیمانَ تَطْهیرآ مِنَ الشّرْکِ» ذکر شود.

  1. «و امامت را برای نظم و نظام امت قرار داد»؛ (وَالاَْمَامَةَ نِظَاماً لِلاُْمَّةِ).

هرچند در نسخه صبحی صالح در این‌جا واژه «الامانة» آمده ولی در بسیاری از نسخ نهج‌البلاغه به جای آن «الامامة» است و در کتاب تمام نهج‌البلاغه نیز «الامامة» آمده است. در غررالحکم نیز به همین صورت است. حتی در شرح ابن ابی الحدید نیز «الامامة» ذکر شده است و همان را نیز تفسیر کرده است. به یقین تعبیر «نِظامآ لِلاُْمَّةِ» و به دنبال آن «وَالطّاعَةِ تَعْظیمآ لِلاِْمامَةِ» تناسبی با امامت دارد نه امانت و درواقع دو جمله اخیر (نوزدهم و بیستم) به منزله ضمانت اجرایی برای هجده جمله پیشین است. به هر حال شک نیست که اگر حکومت عادلی بر کار نباشد و امامت به معنای صحیح پیاده نشود، نظم امت به هم می‌ریزد، ظالمان بر مظلومان چیره می‌شوند و فاسدان و مفسدان پست‌های حساس را در اختیار می‌گیرند و بیت‌المال مسلمانان به غارت می‌رود و ناامنی همه جا را فرا می‌گیرد که تاریخ معاصر و گذشته، نمونه‌های فراوانی از آن را به ما ارائه داده است. در خطبه بانوی اسلام فاطمه زهرا سلام الله علیها نیز تعبیری شبیه به این دیده می‌شود، می‌فرماید: «وَطَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَإِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ؛ خداوند اطاعت از ما را سبب نظام امت قرار داده و پیشوایی ما را سبب جلوگیری از اختلاف وپراکندگی».(36) در خطبه امام علی بن موسی‌الرضا علیه السلام که در مسجد جامع مرو در روز جمعه بیان فرمود نیز آمده است: «إِنَّ الاِْمَامَةَ زمَامُ الدِّینِ وَنِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَصَلاحُ الدُّنْیَا وَعِزُّ الْمُوْمِنِینَ إِنَّ الاِْمَامَةَ أُسُّ الاِْسْلامِ النَّامِی وَفَرْعُهُ السَّامِی؛ امامت، زمام دین وسبب نظام مسلمین و صلاح دنیا و سبب عزت مؤمنان است. امامت اساس اسلام بارور و شاخه بلند آن است».(37) البته سخن درباره اهمیت امامت و تأثیر حکومت اسلامی در نظم جامعه مسلمانان و حفظ کیان آن‌ها بسیار است و مقصود در این‌جا اشاره‌ای به عنوان تفسیر کلام امام علیه السلام است.

  1. «و اطاعت و فرمانبرداری (از امام مسلمین) را برای (تعظیم و تحکیم) مقام امامت قرار داد»؛ (وَالطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلاِْمَامَةِ).

به یقین آنچه سبب تقویت امامتِ امامان و حاکمیتِ حاکمان می‌شود همکاری و هماهنگی مردم است. اگر اطاعت و همکاری مردم نباشد نظام امامت نیز به هم می‌ریزد، ازاین‌رو در مسائل مربوط به حکومت اسلامی نیز می‌گوییم : حمایت مردم و آرای ملت از اساسی‌ترین پایه‌های حکومت است، زیرا امامی می‌تواند نظام امت را برقرار کند که مبسوط الید باشد و مبسوط الید بودن جز از طریق همکاری مردمی حاصل نمی‌شود. در بخش چهارم خطبه 34 مطالب بیشتری در این زمینه آمده است؛ آن‌جا که امام علیه السلام می‌فرماید: «ای مردم! من حقی بر شما دارم شما نیز بر من حقی دارید؛ اما حق شما بر من این است که از خیرخواهی و خدمت به شما دریغ نورزم وبیت‌المال را به نفع شما به‌طور کامل به کار گیرم و شما را تعلیم دهم تا از جهل ونادانی رهایی یابید و تربیت کنم تا فراگیرید و آگاه شوید و اما حق من بر شما این است که بر بیعت خویش وفادار باشید و در آشکار و نهان خیرخواهی را در حق من به جا آورید. هر زمان شما را برای انجام کاری بخوانم اجابت کنید و هر وقت به شما فرمان دهم اطاعت نمایید».(38)


نکته:

آیا حق داریم از فلسفه احکام سؤال کنیم؟

بعضی از فرق مسلمین عقیده دارند «احکام الله معلل بالاغراض نیست»؛ یعنی لزومی ندارد آنچه خدا امر کرده دارای فلسفه‌ای باشد و آنچه را نهی کرده دارای مفسده‌ای. آن‌ها درواقع حکیم بودن خدا را زیر سؤال می‌برند و توجه ندارند که اگر احکام تابع مصالح و مفاسد نباشد ترجیح بدون مرجح لازم می‌آید و اساسآ این سخن برخلاف آیات زیادی از قرآن است که برای نماز و روزه و حج وقصاص و امثال آن فلسفه‌هایی ذکر کرده است. به یقین آنچه را خدا امر فرموده دارای فواید مادی یا معنوی یا هر دو بوده و آنچه را نهی کرده مفاسدی اینچنین داشته است.نه‌تنها احکام الهی، احکام وقوانینی نیزکه درعرف عقلا وضع می‌شود همه از این قبیل است؛ گاهی هفته‌ها و ماه‌ها درباره مصلحت و مفسده یک قانون مطالعه و بررسی می‌کنند تا بتوانند حکمی را در عرف خودشان وضع کنند. آیات مربوط به حلال کردن طیبات و حرام کردم خبائث(39) همگی شاهد بر این است که قبلاً طیب و خبیثی وجود دارد که به سبب آن حکم الهی مطابق آن صادر می‌شود. تنها تفاوتی که میان احکام الهی و احکام عرفی است این است که احکام عرفی چه بسا بر اساس مصالح و مفاسدی وضع می‌شود که نتوانسته‌اند تمام جوانب آن را بررسی کنند و به همین دلیل پس از مدتی ممکن است خلاف آن کشف شود؛ ولی احکام الهی چنین نیست، علم بی‌پایان خداوند سبب می‌شود که احکام بر اساس رعایت تمام جوانب مصالح و مفاسد وضع شود و هرگز خلافی در آن نخواهد بود.

بعضی نیز معتقدند گرچه احکام دارای مصالح و مفاسدی است؛ ولی ما نباید به سراغ آن‌ها برویم، باید مطیع فرمان باشیم؛ آن‌جا که امر شده انجام دهیم وآن‌جا که نهی شده خودداری کنیم و مطلقآ به سراغ فلسفه احکام نباید رفت. ولی این نیز برخلاف آیاتی است که ما را تشویق به فهم مصالح و مفاسد احکام می‌کند و همچنین برخلاف روایاتی است ـ مانند آنچه در بالا آمد ـ که ائمه هدی: مصالح احکام را مشروحاً بیان کرده‌اند و نیز بعضی از اصحاب خدمت امامان می‌رسیدند و فلسفه پاره‌ای از احکام را می‌پرسیدند. هرگز هیچ امامی آن‌ها را نهی از این سؤالات نکرد و این دلیل بر آن است که مردم حق دارند از فلسفه احکام سؤال کنند و پاسخ بشنوند.

منتها در این‌ جا دو نکته مهم باقی می‌ماند و آن این است که اولاً بیان فلسفه احکام چه فایده‌ای دارد؟ پاسخ این سؤال روشن است؛ انسان هنگامی که به منافع نماز و روزه و امثال آن آگاه می‌شود، شوق بیشتری برای انجام دادن آن در خود می‌یابد و هنگامی که مثلاً مفاسد بی‌ شمار شرب خمر را می‌شنود، نفرت بیشتری از آن پیدا می‌کند. درست مانند دستورات طبیب که وقتی برای بیمارش فواید دارو را ذکر کند بیمار با شوق بیشتری دارو را مصرف کرده و تلخی احتمالی آن را تحمل می‌کند. از این‌جا می‌توان استفاده کرد که آگاهی بر فلسفه احکام می‌تواند فقیه را در مسیر استنباط حکم کمک کند.

ثانیاً: معنای آگاهی بر فلسفه احکام این نیست که ما همواره مقید به آن باشیم وبگوییم چون مثلاً فلسفه دو رکعت بودن نماز صبح و سه رکعت بودن نماز مغرب را نمی‌دانیم بنابراین آن را انجام نمی‌دهیم. ما باید گوش بر امر و چشم بر فرمان داشته باشیم چه فلسفه احکام را بدانیم یا ندانیم؛ ولی تا آن‌جا که بدانیم به اطاعت راسخ ما کمک می‌کند. این نکته نیز شایان توجه است که فلسفه‌ها و مصالح و مفاسد احکام غالباً جنبه حکمت دارد نه علّت؛ یعنی در غالب موارد، ممکن است حاکم باشد. مثلاً نوشیدن یک قطره شراب ممکن است هیچ‌کدام از آن مفاسد را نداشته باشد ولی به هر حال حرام است، بنابراین افراط در این مسئله که ما فلسفه‌های احکام را وسیله‌ای قرار دهیم برای محدود کردن حکم یا توسعه آن به جایی که ادله شامل آن نمی‌شود، کار نادرستی است. به تعبیر دیگر پذیرفتن فلسفه احکام یا مقاصد الشریعة به معنای این نیست که ما به دنبال قیاسات ظنی برویم و حلال و حرام‌هایی از این طریق درست کنیم. تنها در صورتی می‌توان حکم را به‌وسیله فلسفه احکام توسعه داد یا محدود کرد که به صورت علت در متن کتاب و سنت ذکر شده باشد؛ مثلاً بفرماید: «لا تَشْرَبُوا الْخَمْرَ لاَِنَّهُ مُسْکِرٌ مُفْسدٌ لِلْعَقْلِ» از این تعبیر می‌توانیم هرچیزی را که مسکر وموجب فساد عقل است تحریم کنیم.(40)

در حدیثی از امام کاظم علیه السلام می‌خوانیم: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یُحَرِّمِ الْخَمْرَ لاِسْمِهَا وَلَکِنَّهُ حَرَّمَهَا لِعَاقِبَتِهَا فَمَا کَانَ عَاقِبَتُهُ عَاقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ؛ خداوند شراب را به دلیل نام آن تحریم نکرد، بلکه تحریم آن به‌واسطه آثار آن بود، بنابراین هرچیزی که عاقبت آن عاقبت شراب باشد آن هم به منزله شراب است»(41). (42)


پی نوشت:

(1) . عنکبوت، آیه 45.

(2) . من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 7، ح 1579.

(3) . من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 7، ح 1580.

(4) . کافی، ج 4، ص 271، ح 4.

(5) . نهج البلاغه، خطبه 27.

(6) . بقره، آیه 130.

(7) . از جمله به جلد 2 از همین کتاب، ص 255؛ تفسیر نمونه، ج 3، ذیل آیه 104 سوره آل عمران مراجعه شود.

(8) . بحارالانوار، ج 71، ص 93، ح 21.

(9) . کافی، ج 2، ص 155، ح 21.

(10) . علامه مجلسی؛ این تفسیر را در بحارالانوار، ج 6، ص 109 آورده و مرحوم مغنیه در فی ظلال از او تبعیت نموده است.

(11) . بقره، آیه 179.

(12) . کافی، ج 7، ص 175، ح 8.

(13) . روم، آیه 19.

(14) . کافی، ج 7، ص 174، ح 2.

(15) . کافی، ج 6، ص 403، ح 3.

(16) . همان، ح 5.

(17) . همان، ح 7.

(18) . بقره، آیه 273.

(19) . بحارالانوار، ج 6، ص 98، ح 2.

(20) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 252، ح 12.

(21) . بحارالانوار، ج 76، ص 64، ح 6.

(22) . وقاحت در تمدن مادی غرب به جایی رسیده که به هنگام نوشتن این سطور، این خبر در جراید منتشر شد که دو نفر از سیاستمداران همجنس اروپایی رسمآ با هم ازدواج کردند و صدر اعظم آنان نیز به آنها تبریک گفت. (این خبر در بیست و هفتم شهریور سال 1389 در جراید منتشر شد).

(23) . بقره، آیه 283.

(24) . بقره، آیه 282.

(25) . کافی، ج 7، ص 380، ح 1.

(26) . همان، ص 379، ح 1.

(27) . نحل، آیه 105.

(28) . کنزالعمّال، ح 8212.

(29) . کافی، ج 2، ص 340، ح 11.

(30) . مجموعه ورام، ج 1، ص 113.

(31) . هود، آیه 69 و 70.

(32) . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 19، ص 89.

(33) . فی ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 367.

(34) . شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی، ج 5، ص 367.

(35) . غررالحکم، ص 177، ح 3376.

(36) . بحارالانوار، ج 29، ص 223.

(37) . کافی، ج 1، ص 200، ح 1.

(38) . شرح بیشتر در این زمینه را می توانید در کتاب پیام امام امیرالمؤمنین (ع)، ج 2، ص 343 به بعد مطالعه کنید.

(39) . اعراف، آیه 157.

(40) . برای مطالعه بیشتری به دائرة المعارف فقه مقارن، ج 1، ص 385 به بعد مراجعه شود.

(41) . کافی، ج 6، ص 412، ح 2.

(42) . سند گفتار حکیمانه: مطابق گفته خطیب در مصادر، از کسانی که این کلمات حکیمانه را در کتابهای خود نقل کرده اند نویسنده نهایة الإرب است که بخشهایی از آن را به مناسبت در کتاب خود آورده و همچنین شافعی درمطالب السؤول و آمُدی در غررالحکم. با توجه به اینکه همه آنها بخشهایی ازاین روایت را با تفاوتهایی نقل کرده اند روشن می شود که از مصادر دیگری دریافت داشته اند. سپس اضافه می کند که این بخشی ازخطبه غرّای فدکیه فاطمه زهرا علیها السلام را که موافق و مخالف، آن را نقل کرده اند تشکیل می دهد که امیرمؤمنان علی(ع) بخشهایی را به آن افزوده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 193)