[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام): الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ، وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ، وَ الْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ، وَ السُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ، وَ الِاسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ، وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی برَأْیِهِ، وَ الصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ، وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ، وَ أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی، وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسیرٍ تَحْتَ [عِنْدَ] هَوَی أَمِیرٍ، وَ مِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ، وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ، وَ لَا تَأْمَنَنَّ مَلُولاً.[/hadith]

مجموعه اندرزهای گرانبها:

امام(علیه السلام) در این مجموعه اندرزهای گرانبها که هر کدام از آن ها گوهر پرارزشی است، به بخش های مهمی از فضایل اخلاقی اشاره فرموده است; همان فضایلی که دنیا و آخرت انسان را آباد می کند و جامعه بشری را از گرفتار شدن در امواج بلا حفظ می نماید. این مجموعه در سیزده جمله بیان شده است.

نخست می فرماید: «بخشش حافظ آبروهاست»; (الْجُودُ حَارِسُ الاَْعْرَاضِ). روشن است که بسیاری از مردم به علّت حسد یا تنگ نظری، در مقام عیب جویی بر می آیند و به بهانه های مختلف آبروی اشخاص را بر باد می دهند; ولی هنگامی که انسان دستش به جود و بخشش باز باشد، عیب جویان ساکت می شوند و حاسدان خاموش می گردند. مرحوم «شوشتری» در شرح نهج البلاغه خود در اینجا دو جمله جالب از بعضی از اندیشمندان نقل کرده است در یک مورد چنین آورده: «کَفی بالْبَخِیلِ عاراً أنّ اسْمَهُ لَمْ یَقَعْ فی حَمْد قَطُّ وَکَفی بالْجَواد مَجْداً أنّ اسْمَهُ لَمْ یَقَعْ فی ذَمّ قَطُّ; این عار و ننگ برای بخیل کافی است که هرگز هیچ کس او را نمی ستاید و این مجد و بزرگواری برای سخاوتمند کافی است که هرگز نام او در مذمتی واقع نمی شود».

در موردی دیگر از اندیشمندی نقل می کند که می گفت: «لا أرُدُّ سائِلاً إمّا هُوَ کَریمٌ اَسُّدُ خَلَّتَهُ اَوْ لَئیمٌ أشْتَری عِرْضی مِنْهُ; من هیچ درخواست کننده ای را رد نمی کنم; یا آدم خوب و نیامندی است که نیازمندی اش را برطرف کرده ام و یا انسان لئیم و پستی است که آبرویم را به این وسیله حفظ کرده ام».(1)

آن گاه امام در دومین جمله از این کلام حکیمانه می فرماید: «حلم دهان بند سفیه است»; (وَالْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ).

«فدام» به معنای دهان بند و گاه به معنای پارچه ای است که مایعی را با آن صاف می کنند و در اینجا همان معنای اول اراده شده است.

در مورد عکس العمل در مقابل سخنان ناموزون سفیهان و ایرادهای بی دلیل آنان و توقعات بی جای آنها در قرآن و احادیث دستور به حلم داده شده است که در بحث های گذشته نیز درباره آن سخن گفته شد. امام(علیه السلام) در اینجا تعبیر زیبایی را به کار برده و آن تعبیر «فدام» و دهان بند است. گاه حیواناتی را که گاز می گیرند یا غذاهایی را که نباید بخورند می خورند دهان بند می زنند. بهترین راه مقابله با سفیهان استفاده از دهان بند حلم است و گرنه گفتن یک جمله در برابر آنها گاه سبب می شود ده جمله ناموزون دیگر بگویند و اضافه بر آن، انسان با این گفتوگو هم سطح آنها قرار می گیرد و ارزش خود را از دست می دهد.

در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم که می فرماید: «إنَّ مَنْ جاوَبَ السَّفیهَ وَکافَئَهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النّارِ; کسی که با سفیه مقابله کند و پاسخ او را دهد گوئی هیزم بر آتش می نهد».(2)

در حدیث دیگری که از امیرمؤمنان(علیه السلام) در غررالحکم نقل شده است می خوانیم: «اَلْحِلْمُ حِجابٌ مِنَ الاْفاتِ; حلم حجابی است در برابر آفت ها». (و یکی از آفت ها مزاحمت های سفیهانه است).

در سومین نکته می فرماید: «زکات پیروزی عفو است»; (وَالْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ).

به یقین، هر موهبتی که از سوی خدا به انسان داده می شود زکاتی دارد; یعنی بهره ای از آن باید به دیگران برسد. پیروزی نیز موهبت بزرگی است و بهره ای که از آن به دیگران می رسد عفو از دشمن خطاکار است. البته بارها گفته ایم این عفو در جایی مطلوب است که باعث جسور شدن شخص خطاکار نگردد.

در حکمت یازدهم همین معنا به صورت دیگری آمده بود: «إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ; هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار بده» البته ادای زکات هم نوعی شکرگزاری است.

در چهارمین نکته می فرماید: «دوری و فراموشی کیفر پیمان شکنان است»; (وَالسُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ).

«سُلُوّ» (بر وزن غلو) به معنای فراموش کردن و غافل شدن و تسلی خاطر پیدا کردن است.

در برابر کسانی که پیمان خود را با انسان می شکنند دو گونه عکس العمل ممکن است نشان داد: نخست اقدام متقابل و پیمان شکنی در مقابل پیمان شکنی و به بیان دیگر درگیری و ادامه مبارزه و جنگ است و راه دیگر این که انسان آنها را از صفحه زندگی خود حذف کند و برای همیشه به فراموشی بسپارد و این مجازاتی است سنگین تر برای این افراد، زیرا نه تنها یک دوست وفادار را از دست داده اند، بلکه دیگران هم که از این رخداد باخبر شوند از پیمان شکن فاصله می گیرند.

در پنجمین نکته به مسئله مهم سرنوشت ساز انسان ها اشاره می کند و می فرماید: «مشورت عین هدایت است»; (وَالاِسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ).

می دانیم مشورت سبب راه یافتن به مقصود است; ولی تعبیر به «عین» خواه به معنای اتحاد باشد، یا به معنای چشم و یا چشمه، نشان می دهد که رابطه بسیار نزدیکی میان مشورت و هدایت است. چرا چنین نباشد در حالی که مشورت عقول دیگران را به عقل انسان می افزاید و انسان از تجارب و اطلاعات دیگران بهره ها می گیرد که بر هیچ کس پوشیده نیست. در بحث های گذشته نیز کرارا درباره اهمیت مشورت و تأکید قرآن و روایات اسلام بر آن سخن گفته ایم. (به شرح حکمت 161 و 113 و 54 و عهدنامه مالک اشتر (53) و غیر آن مراجعه شود).

در ششمین نکته نکته پنجم را به نحو دیگری تأکید می کند و می فرماید: «آن کس که به رأی خود قناعت کند خویشتن را به خطر افکنده است»; (وَقَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی برَأْیِهِ).

زیرا ضریب خطا در یک انسان بسیار زیاد است; خطاهایی که گاه آبروی وی را بر باد می دهد، یا اموال انسان را آتش می زند و یا جان او را به خطر می افکند; ولی ضریب خطا در کسانی که اهل مشورتند هر اندازه طرف های مشورت بیشتر و آگاه تر باشند کمتر است. چرا انسان خود را از این نعمت خداداد که هزینه ای نیز بر دوش او ندارد محروم سازد.

درباره خطرات استبداد به رأی که تعبیر دیگری از استغنای به رأی است نیز در روایات اسلامی و بحث های گذشته نهج البلاغه مطالب قابل توجهی ذکر شده است (به شرح حکمت 161 از همین کتاب مراجعه شود).

در هفتمین نکته می فرماید: «صبر با مصائب می جنگد»; (وَالصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ).

«حدثان» به معنای حوادث ناراحت کننده و ناگواری است که در زندگی انسان خواه ناخواه رخ می دهد و هر کس به نوعی به یک یا چند نمونه از این حوادث گرفتار است. آنچه می تواند تأثیر این حوادث را بر وجود انسان خنثی کند تا از پای در نیاید همان صبر و شکیبایی و استقامت است.

و در مقابل آن جزع و بی تابی است که امام(علیه السلام) در هشتمین نکته به آن اشاره کرده می فرماید: «جزع و بی تابی به حوادث دردناک زمان کمک می کند»; (وَالْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ).

اشاره به این که گذشت زمان قوای انسان را تدریجاً تحلیل می دهد و هر نفسی قدمی به سوی مرگ است; ولی جزع و بی تابی سبب تشدید آثار آن می شود ای بسا عمر هفتاد ساله را به نصف تقلیل می دهد، بنابراین همان گونه که صبر و شکیبایی با حوادث تلخ می جنگد و انسان را در برابر آنها استوار می دارد جزع و بی تابی به کمک آن حوادث می شتابد و آثار آن را در وجود انسان عمیق و عمیق تر می سازد.

در کلام حکمت آمیز 189 این جمله پرمعنا آمده بود که می فرمود: «مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ; کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد جزع و بی تابی او را هلاک خواهد ساخت».

در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «لَوْ لا أَنَّ الصَّبْرَ خُلِقَ قَبْلَ الْبَلاءِ یَتَفَطَّرُ الْمُؤمِنُ کَما تَتَفَطَّرُ الْبیضَةَ عَلَی الصَّفا; اگر صبر و شکیبایی قبل از بلا آفریده نشده بود افراد با ایمان در برابر حوادث ناگوار از هم متلاشی می شدند همان گونه که تخم مرغ با اصابت به سنگ متلاشی می شود».(3)

اضافه بر این آثار مادی که مترتب بر صبر و جزع می شود از نظر معنوی نیز هلاکت دیگری دامنگیر افرادی می کند که در برابر حوادث بی تابی و جزع می کنند و آن این که اجر آنها را ضایع می سازد در حالی که صابران اجر و پاداش فراوانی دارند.

در همین زمینه در روایت پرمعنایی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «إذا دَخَلَ الْمُؤمِنُ فِی قَبْرِهِ کانَتِ الصَّلاةُ عَنْ یَمِینِهِ وَالزَّکاةُ عَنْ یَسارِهِ وَالبرُّ مُظِلٌّ (مُطِلٌّ) عَلَیْهِ وَیَتَنَحَّی الصَّبْرُ ناحِیَةً، فَإذا دَخَلَ عَلَیْهِ الْمَلَکانِ اللَّذانِ یَلیانِ مُسائَلَتَهُ قالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَالزَّکاةِ وَالْبرِّ: دُونَکُمْ صاحِبُکُمْ فَإنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ; هنگامی که فرد باایمان را در قبر می گذارند نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ او و کارهای نیک مشرف بر او می شوند و صبر در گوشه ای قرار می گیرد و چون دو فرشته مأمور سؤال وارد می شوند صبر به نماز و زکات و کارهای نیک می گوید به یاری دوستتان بشتابید اگر شما از یاریش ناتوان شدید من یاریش می کنم».(4)

افزون بر اینها بی تابی غالباً سبب رسوایی انسان می شود و نشان می دهد که او آدمی کم ظرفیت و بی استقامت است به همین دلیل در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «قِلَّةُ الصَّبْرِ فَضیحَةٌ; کمی صبر و شکیبایی اسباب فضیحت و رسوایی است».(5) ذکر این نکته نیز لازم به نظر می رسد که خدای متعال برای این که انسان در برابر حوادث فوق العاده سخت از پای درنیاید صبر را در وجود او آفریده به همین دلیل نگاه می کنیم هنگامی که مثلا مادری بهترین فرزند عزیزش را از دست می دهد چنان بی تابی می کند که خود را به زمین و دیوار می کوبد; امّا با گذشت زمان کم کم آرامش بر او مسلط می شود و غالباً بعد از چندین روز یا چند هفته به حال عادی در می آید و اگر این صبر خداداد نبود و آن حالت نخستین ادامه پیدا می کرد در مدت کوتاهی از بین می رفت.

نهمین نکته همان چیزی است که در حکمت 34 آمده، می فرماید: «برترین بی نیازی ترک آرزوهاست»; (وَأَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی).

به یقین کسانی که آرزوهای دور و دراز دارند و غالباً به تنهایی به آن نمی رسند دست حاجت به سوی این و آن دراز می کنند و با این که ممکن است سرمایه دار بزرگی باشند همیشه نیازمند و محتاجند، چرا که دامنه آرزوها بسیار گسترده است، حال اگر انسان خط باطل بر این آرزوهای دور و دراز بکشد ثروتمند و سرمایه دار معتبری خواهد شد، زیرا به هیچ کس محتاج نخواهد بود.

در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «تَجَنَّبُوا الْمُنی فَإنَّها تُذْهِبُ بَهْجَةَ ما خُوِّلْتُمْ وَتَسْتَصْغِرُونَ بها مَواهِبَ اللهِ تَعالی عِنْدَکُمْ وَتُعْقِبُکُمُ الْحَسَراتِ فِیما وَهَّمْتُمْ بهِ أنْفُسَکُمْ; از آرزوهای دور و دراز بپرهیزید که شادابی و نشاط نعمت هایی را که به شما داده از بین می برد و به سبب آن مواهب الهی در نزد شما کوچک می شود و حسرت فراوانی به سبب اوهام باطله ای که داشته اید به شما دست می دهد».(6)

آن گاه در دهمین نکته به سراغ غلبه هواپرستی بر بسیاری از انسان ها رفته می فرماید: «چه بسا عقل ها که در چنگالِ هوا و هوس های حاکم بر آنها اسیرند»; (وَکَمْ مِنْ عَقْل أَسیر تَحْتَ هَوَی أَمِیر).

می دانیم خداوند دو نیرو به انسان بخشیده است: یکی نیروی عقل که خوب و بد را با آن تشخیص می دهد و راه و چاه را می شناسد و دیگری انگیزه های مختلف نفسانی است که آن هم در حد اعتدال برای بقای انسان ضروری است; خواه علائق جنسی باشد یا علاقه به مال و ثروت و مقام و قدرت; اما هنگامی که این انگیزه ها طغیان کنند و به صورت هوا و هوس سرکش درآیند، عقل را در چنگال اسارت خود می گیرند به گونه ای که گاه از تشخیص واضح ترین مسائل باز می ماند و گاه دست به کارهایی می زند که یک عمر باید جریمه و کفاره آن را بپردازد. به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامی هشدار زیادی به این موضوع داده شده است.

قرآن مجید می گوید: «(أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْم وَخَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَقَلْبهِ وَجَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْد اللَّهِ أَفَلا تَذَکَّرُونَ); آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر این که شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پرده ای قرار داده است؟! با این حال، غیر از خدا چه کسی می تواند او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمی شوید؟!».(7)

در حدیثی از امیرمؤمنان(علیه السلام) در غررالحکم می خوانیم: «غَلَبَةُ الْهَوی تُفْسدُ الدّینُ وَالْعَقْلَ; غلبه هوای نفس هم دین انسان را فاسد می کند و هم عقل او را».(8)

نیز در حدیث دیگری در همان کتاب از همان بزرگوار نقل شده است که فرمود: «حَرامٌ عَلی کُلِّ عَقْلِ مَغْلُول بالشَّهْوَةِ أنْ یَنْتَفِعَ بالْحِکْمَةِ; بر تمام عقل هایی که در چنگال شهوت اسیرند حرام است که از علم و دانش بهره مند شوند».(9)

به یقین عقل ها متفاوت اند; بعضی به اندازه ای نیرومندند که هیچ انگیزه ای از هوای نفس نمی تواند بر آن چیره شود و گاه چنان ضعیف است که با مختصر طغیان شهوت از کار می افتد، همان گونه که هوای نفس نیز درجات و مراتب مختلفی دارد و بدترین چیز آن است که حاکمان یک جامعه عقلشان در اسارت هوای نفسشان قرار گیرد و جامعه را به سوی بدبختی پیش برند و دین و دنیای مردم را ملعبه هوای نفس سازند.

در این زمینه مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود داستان عجیب و تکان دهنده ای از ابن خلکان در کتاب وفیات الاعیان در شرح حال قاضی ابویوسف که از علمای اهل سنت و از دوستان ابوحنیفه بود نقل می کند که عیسی بن جعفر (از فرزندان منصور دوانیقی) کنیز بسیار زیبایی داشت که هارون الرشید دلباخته او شد. هارون از عیسی خواست که آن کنیز را به او ببخشد یا بفروشد. عیسی که علاقه مند به آن کنیز بود نپذیرفت و گفت: من سوگند یاد کرده ام به طلاق و عتاق (منظور طلاق همه همسران و آزادی تمام بردگان خود) و صدقه دادن جمیع اموالم اگر آن را به کسی بفروشم یا ببخشم. (اهل سنت معتقد بودند که اگر کسی چنین سوگندی یاد کند و مخالفت کند تمام اموال او صدقه می شود و تمام زنانش از او جدا و کنیزان و غلامانش آزاد می گردند مطلبی که در فقه شیعه شدیداً با آن مخالفت شده است). هارون الرشید او را تهدید به قتل کرد او تسلیم شد ولی مشکل قسم بر فکر او سنگینی می کرد. هارون گفت: من مشکل را حل می کنم. به دنبال ابویوسف فرستاد و گفت: یک راه حل شرعی برای این مسئله پیچیده جهت من پیدا کن. ابویوسف به عیسی بن جعفر گفت: راه حلش این است که نصف آن را به هارون ببخشی و نصف آن را به او بفروشی و در این صورت مخالفتی با سوگندت نکرده ای، زیرا نه تمامش را فروخته ای و نه تمامش را بخشیده ای. عیسی بن جعفر این کار را انجام داد (و نیمی از آن کنیز را به صد هزار دینار به هارون فروخت و نیم دیگر را به او بخشید) و کنیز را برای هارون الرشید بردند در حالی که هنوز در مجلس خود نشسته بود. هارون به ابویوسف گفت: یک مشکل دیگر باقی مانده است. ابویوسف گفت: کدام مشکل؟ گفت: این کنیز قبلاً با صاحبش آمیزش داشته و باید یکبار عادت ماهانه شود و پاک گردد (تا عده او به سر آید) سپس اضافه کرد: به خدا سوگند (چنان دیوانه این کنیزم که) اگر امشب را با او به سر نبرم روح از تنم جدا می شود. ابو یوسف گفت: آن هم راه دارد. او را آزاد کن و سپس او را بعد از آزادی به عقد خود درآور، زیرا فرد آزاد عدّه ای ندارد. هارون او را آزاد کرد و او را به نکاح خود درآورد (و با نهایت تأسف) تمام اینها در یک ساعت قبل از آنکه هارون الرشید از جای خود برخیزد انجام شد.

آری هم حاکمان هواپرست و هم مفتیان دنیاپرست این گونه با احکام خدا بازی می کردند.(10)

سپس در یازدهمین نکته به مسئله مهم دیگری اشاره کرده می فرماید: «حفظ تجربه ها بخشی از موفقیت است»; (وَمِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ).

منظور از تجربه در اینجا مفهوم عام آن است و تجربه های شخصی و تجارب دیگران را شامل می شود و تعبیر به «مِنَ التَّوفِیقِ» اشاره به این است که انسان قسمت مهمی از موفقیت خود را در کارها، از تجربه های پیشین خود و تجارب دیگران استفاده می کند و در واقع انباشته شدن تجربه ها بر یکدیگر سبب موفقیت در تمام زمینه های علمی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی است و آن کس که خود را از تجربه های دیگران بی نیاز بداند و به تجربه های پیشین خود اعتنا نکند به یقین گرفتار شکست های پی درپی خواهد شد.

اساساً بعضی از علوم و دانش ها بر اساس تجربه پیشرفت کرده که نام علوم تجربی هم بر آنها نهاده اند. از کجا طبیب می داند که فلان دارو برای فلان بیماری مؤثر است؟ آیا جز از تجربه های خویش و تجربه های دیگران استفاده کرده است؟ امروز آزمایشگاه ها که ابزار تجربه است در سراسر دنیا در علوم مختلف برپاست و اینها تفسیر روشنی بر کلام امام(علیه السلام) است که می فرماید: «حفظ تجربه ها بخش مهمی از موفقیت را تشکیل می دهد».

قرآن مجید بخش عظیمی از تاریخ اقوام پیشین را برای مسلمانان شرح داده است که فلسفه آن همان استفاده کردن از تجربه زندگی پیشینیان است. گاه می فرماید: بروید آثار آنها را در نقاط مختلف زمین ببینید، و عبرت بگیرید.

واژه «توفیق» در استعمالات روایات دو معنا دارد: یک معنای آن همان موفقیت در کارها است که در نکته حکیمانه بالا به آن اشاره شده و معنای دیگر آن آماده شدن وسائل اعم از معنوی و مادی است و این که دعا می کنیم: خدایا! ما را برای کارهای خیر توفیق عنایت کن; یعنی وسایل آن را اعم از روحانی و جسمانی فراهم نما. به یقین آنچه در اختیار ماست باید خودمان فراهم سازیم و آنها را که از اختیار ما بیرون است باید از خدا بخواهیم و این دو معنا به یک حقیقت باز می گردند; یعنی هر دو توفیقات الهی و حفظ تجربه ها سبب موفقیت است.

در روایات اسلامی درباره اهمیت تجربه تعبیرات بسیار جالبی دیده می شود. از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان(علیه السلام) می خوانیم: «الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارُب; عقل همان حفظ تجربه هاست».(11) و در جای دیگر: «اَلْعَقْلُ غَریزَةٌ تَزیدُ بالْعِلْمِ بالتَّجارُب; عقل غریزه ای (الهی) است که با علم و دانش و تجربه افزایش می یابد».(12)

استفاده کردن از تجارب پیشینیان مخصوصاً برای زمامداران و سیاست مداران از اهم امور است تا آنجا که امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «لا یَطْمَعَنَّ ... وَلا الْقَلیلُ التَّجْرِبَةِ الْمُعْجِبُ برَأْیِهِ فی رِئاسَة; افراد کم تجربه که تنها به آرای خود تکیه می کنند هرگز در ریاست موفق نخواهند شد».(13)

در بحث های گذشته نهج البلاغه نیز بارها امام(علیه السلام) بر اهمیت استفاده از تجربه ها تأکید فرموده است; از جمله در خطبه 176 که در آن مواعظ بسیار سودمندی آمده است، با قاطعیت می فرماید: «وَمَنْ لَمْ یَنْفَعْهُ اللهُ بالْبَلاءِ وَالتَّجارُب لَمْ یَنْتَفِعْ بشَیء مِنَ الْعِظَةِ; آن کس که خدا او را به وسیله آزمون ها و تجربه ها بهره مند نسازد از هیچ پند واندرزی سود نخواهد برد».(14)

در عهدنامه مالک اشتر نیز بر این امر تأکید شده بود، امام(علیه السلام) در خطاب به مالک اشتر در مورد انتخاب کارمندان و اداره کنندگان حکومت می فرماید: «وَتَوَخّ مِنْهُمْ أهْلَ التَّجْرِبَةِ وَالْحَیاءِ مِنْ أهْلِ الْبُیُوتاتِ الصّالِحَةِ وَالْقِدَمِ فِی الاْسْلامِ; و از میان آنها افرادی را برگزین که دارای تجربه و پاکی روح باشند و از خانواده های صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام باشند».(15)

این در حالی است که امروزه شعارهای زیادی در استفاده کردن از نیروی جوانان داده می شود و متأسفانه به گونه ای تبلیغ شده که بعضی تصور می کنند باید بزرگسالان را از صحنه حکومت و اجتماع کنار گذاشت در حالی که آنها مجموعه های عظیمی از تجاربند. حق مطلب این است که تجربه های پرارزش بزرگسالان باید با نیرو و نشاط جوانان آمیخته شود تا موفقیت قطعی حاصل شود; به طور قطع و یقین نه تنها می توان به نیروی جوان قناعت کرد و نه تنها به تجارب بزرگسالان، بلکه این دو مکمل یکدیگرند.

سپس در دوازدهمین نکته حکیمانه به اهمیت دوستان اشاره کرده می فرماید: «دوستی، نوعی خویشاوندی اکتسابی است»; (وَالْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ).

خویشاوندی گاه از طریق طبیعی مثلاً تولد دو فرزند از یک پدر و مادر حاصل می شود که این دو به طور طبیعی برادرند; ولی گاه انسان با دیگری که هیچ رابطه نسبی با او ندارد چنان دوست می شود که همانند برادر یا برتر از برادر پیوند عاطفی با او پیدا می کند. این گونه دوستی ها نوعی خویشاوندی اکتسابی است.

اسلام آیین دوستی و مودت است و به مسئله دوست صالح آن قدر اهمیت داده که در حدیثی از امام امیرمؤمنان(علیه السلام) می خوانیم: «الصَّدیقُ أقْرَبُ الاْقارِب; دوست، نزدیک ترین خویشاوندان است».(16) در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم: «مَنْ لا صَدیقَ لَهُ لا ذُخْرَ لَهُ; کسی که دوستی ندارد اندوخته ای (برای مبارزه با مشکلات) ندارد».(17)

تا آنجا که در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «لَقَدْ عَظُمَتْ مَنْزلَةُ الصَّدیق حَتّی أهْلُ النّارِ یَسْتَغیثُونَ بهِ وَیَدْعُونَ بهِ فِی النّارِ قَبْلَ الْقَریب الْحَمِیمِ قالَ اللهُ مُخْبراً عَنْهُمْ: (فَمَا لَنَا مِنْ شَافِعِینَ * وَلاَ صَدیق حَمِیم); مقام دوست بسیار والا است تا آنجا که اهل دوزخ از دوست یاری می طلبند و او را از درون آتش دوزخ صدا می زنند پیش از آنکه نزدیکان پرمحبت خود را صدا بزنند. خداوند در قرآن از آنها چنین خبر داده که می گویند: (وای بر ما) ما امروز شفاعت کنندگانی نداریم و نه دوست صمیمی».(18)

سرانجام در سیزدهمین و آخرین نکته گرانبها می فرماید: «به انسانی که ملول و رنجیده خاطر است اعتماد مکن»; (وَلاَ تَأْمَنَنَّ مَلُولاً).

دلیل آن روشن است; افرادی که به هر دلیل رنجیده خاطر شده اند، نشاط عمل در آنها مرده است به همین دلیل نمی توان به آنها اعتماد کرد. آنها منتظر بهانه ای هستند تا از کار فرار کنند و هرگز نمی توان استقامت و پشتکار را که لازمه پیشرفت است از آنها انتظار داشت.

مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود شرح خوبی برای این معنا ذکر کرده و آن داستان جنگ صفین است که بر اثر طولانی شدن جنگ عده زیادی ملول و رنجیده و خسته شده بودند و منتظر بهانه ای بودند تا جنگ را رها کنند از این رو به مجرد این که دشمن قرآن ها را بر سر نیزه ها کرد دست از جنگ در آستانه پیروزی اش کشیدند.(19)

گاه ملول در این جمله نورانی به افراد زودرنج تفسیر شده است.(20) آن هم واقعیتی است که اعتماد به افراد زودرنج بسیار مشکل است، چرا که در گرماگرم کار و انجام برنامه، ممکن است از اندک چیزی آزرده خاطر شوند و همه چیز را رها سازند. هر کدام از این دو تفسیر را بپذیریم بیان واقعیت انکارناپذیری است و جمع بین هر دو تفسیر در مفهوم کلام امام(علیه السلام) نیز مانعی ندارد.

این سخن را با حدیثی از امام(علیه السلام) که تکمیل کننده کلام بالاست و در غررالحکم آمده پایان می دهیم: «لا تَأمِنَنَّ مَلُولا وَإن تَحَلّی بالصِّلَةِ فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْبَرْقِ الْخاطِفِ مُسْتَمْتَعٌ لِمَنْ یَخُوضُ الظُّلْمَةَ; به افراد رنجیده خاطر و زودرنج اعتماد نکن، هرچند دل او را با جایزه ای به دست آوری، زیرا برق جهنده (که لحظه ای می درخشد و خاموش می شود) در شب تاریک قابل اعتماد نیست».(21)


به راستی اگر انسان از میان تمام کلمات امام(علیه السلام) همین مجموعه فشرده حکیمانه پرمعنا را برنامه زندگی خود قرار دهد، هم در برنامه های مادی زندگی پیروز می شود و هم در جنبه های معنوی آن، هم می تواند فرد را اصلاح کند و هم جامعه را; ولی افسوس که همچون «برق خاطفی» این کلمات نورانی در نظر ما آشکار می شود و چیزی نمی گذرد که آن را به فراموشی می سپاریم و همان مسیر زندگی آمیخته با اشتباهات را ادامه می دهیم.(22)


پی نوشت:

(1). بهج الصباعة، ج 14، ص 505 .

(2). بحارالانوار، ج 68، ص 422 .

(3). من لایحضره الفقیه، ج 1، ص 175.

(4). اصول کافی، ج 2، ص 90، ح 8 .

(5). بحارالانوار، ج 75، ص 227.

(6). کافی، ج 5، ص 85، ح 7.

(7). جاثیه، آیه 23.

(8). غررالحکم، ح 817 .

(9). همان، ح 839 .

(10). وفیات الاعیان، ج 6، ص 385; فی ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 345.

(11). غررالحکم، ح 10140 .

(12). همان، ح 443 .

(13). بحارالانوار، ج 69، ص 190 .

(14). نهج البلاغه، خطبه 176 .

(15). نامه 53.

(16). غررالحکم، ح 9408.

(17). غررالحکم، ح 9408.

(18). بحارالانوار، ج 71، ص 176، ح 11. سوره شعراء، آیه 100 و 101.

(19). شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، ج 14 ص 508.

(20). شرح نهج البلاغه عبده و منهاج البراعة، ذیل حکمت مورد بحث.

(21). غررالحکم، ح 11139 .

(22). سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر، این سخنان حکیمانه به صورت پراکنده در بسیاری از کتب آمده است; از جمله در تحف العقول، روضه کافی، ادب الدنیا والدین، سراج الملوک، غرر الحکم، دستور معالم الحکم، نهایة الارب و کتب دیگر. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 172)