[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام): أَقِیلُوا ذَوِی الْمُرُوءَاتِ عَثَرَاتِهِمْ، فَمَا یَعْثُرُ مِنْهُمْ عَاثِرٌ إِلَّا وَ [یَدُهُ بیَد اللَّهِ‏] یَدُ اللَّهِ بیَدهِ یَرْفَعُهُ‏.[/hadith]

جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص243

اقیلوا ذوی المروآت عثراتهم فما یعثر منهم عاثر الا و یده بید الله یرفعه. «از لغزشهای خداوندان مروت در گذرید، که هیچ یک از ایشان لغزشی نمی کند مگر اینکه دست او در دست خداوند است و او را بر می کشد.»

ابن ابی الحدید می گوید: این سخن را به صورت مرفوع هم روایت کرده اند و ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار آن را آورده است و بهترین سخنی که در باره مروت گفته شده این سخن است که لذت در ترک مروت است و مروت در ترک لذت.

و در حدیث آمده است که مردی برخاست و به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گفت: ای رسول خدا آیا من فاضل ترین قوم خود نیستم فرمود: اگر تو را خردی باشد، فضلی خواهد بود، و اگر اخلاقی پسندیده باشد مروتی خواهد بود، و اگر تو را مالی باشد شرفی خواهد بود، و اگر تو را تقوایی باشد تو را دینی خواهد بود.

از حسن بصری در مورد مروت پرسیده شد، گفت: در حدیث مرفوع آمده است که خداوند متعال کارهای برتر و پسندیده را دوست می دارد و کارهای پست و فرو مایه را خوش نمی دارد. و همو گفته است دین جز با جوانمردی وجود نخواهد داشت. و گفته شده است از مروت مرد این است که بر در خانه خویش نشیند.

ابن ابی الحدید سپس داستان زیر را آورده است که بی ارتباط به تاریخ و اوضاع اجتماعی نیست: معاویه پسر خود یزید را به سبب گوش دادن به موسیقی و دوست داشتن کنیزکان سرزنش کرد و به او گفت: مروت خود را تباه کرده و بر باد داده ای. یزید گفت: آیا حق دارم یک کلمه از زبان خودم بگویم گفت: آری و می توانی از زبان ابو سفیان بن حرب و هند دختر عتبه هم بگویی. یزید گفت: به خدا سوگند، عمرو بن عاص برای من این سخن را نقل کرد و پسرش عبد الله را هم به راستی گفتار خویش گواه گرفت که ابو سفیان در قبال آواز خوش مغنی، جامه های اضافی خویش را از تن بیرون می آورده است، و نیز برای من نقل کرد که روزی دو کنیز آوازه خوان عبد الله بن جدعان برای او ترانه خواندند و او را چنان به طرب آوردند که جامه های خود را یکی یکی بیرون آورد تا آنجا که همچون گورخر برهنه شد. او و عفان بن ابی العاص گاهگاه کنیز آوازه خوان عاص بن وائل را بر دوش خود می نهادند و همان گونه او را به ناحیه ابطح می بردند و تمام بزرگان قریش بر آن دو می نگریستند و آن کنیزک گاه بر دوش پدر تو - ابو سفیان-  و گاه بر دوش عفان سوار بود. اینک ای پدر چه چیز را بر من خرده می گیری؟ معاویه گفت: خاموش باش که خدایت زشت روی کناد، به خدا سوگند هیچ کس چنین سخنی را به پدر بزرگ تو نسبت نمی دهد مگر برای اینکه تو را فریب دهد و رسوا سازد، تا آنجا که من می دانم ابو سفیان خردمند و روشن بین و بر کنار از هوس و پر تحمل و ژرف اندیش بود و قریش او را فقط به سبب فضل و برتری، سیادت داده بود.