[hadith]وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ، فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الْأَمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَ لَا إِلَی غَیْرِکَ؛ وَ لَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزعْ عَنْ غَیِّکَ وَ شقَاقِکَ، لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیلٍ یَطْلُبُونَکَ لَا یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرٍّ وَ لَا بَحْرٍ وَ لَا جَبَلٍ وَ لَا سَهْلٍ، إِلَّا أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ وَ زَوْرٌ لَا یَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ، وَ السَّلَامُ لِأَهْلِه.[/hadith]
تو را با قاتلان عثمان چکار؟!
می دانیم معاویه در کتاب خود از امام(علیه السلام) درخواست کرده بود که قاتلان عثمان را به وی تحویل دهد، درخواستی بی معنا و دور از منطق; زیرا اگر باید کسی به خاطر کشتن انسان بی گناهی قصاص شود این کار بر عهده امام مسلمین و خلیفه آنهاست و با موافقت ارباب دم ـ نه فردی شورشی که ولی دم او نیست ـ آن هم در صورتی که ثابت شود که مقتول بی گناه بوده و قاتلان گنه کار; لذا امام(علیه السلام) در برابر این درخواست معاویه می فرماید: «اما آنچه از من خواسته ای که قاتلان عثمان را به تو بسپارم، من در این امر اندیشیدم و صلاح نمی دانم که آنان را به تو یا به دیگری تسلیم کنم (زیرا ارتباطی به تو ندارد نه ولیّ دم آنها هستی نه حاکم اسلام)»; (وَأَمَّا مَا سَأَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمَانَ إِلَیْکَ، فَإِنِّی نَظَرْتُ فِی هَذَا الاَْمْرِ، فَلَمْ أَرَهُ یَسَعُنِی(1) دَفْعُهُمْ إِلَیْکَ وَلاَ إِلَی غَیْرِکَ).
به یقین مسأله خونخواهی عثمان بهانه ای بیش نبود، بهانه ای برای بیعت نکردن و شورش بر امام مسلمانان. این مسأله از نظر تاریخی به قدری روشن است که در میان مردم به صورت ضرب المثلی در آمده و هنگامی که می خواهند بگویند فلان کس بهانه جویی می کند و فلان موضوع را بهانه مخالفت خود قرار داده می گویند: «او فلان مطلب را پیراهن عثمان کرده». به یقین اگر علی(علیه السلام) افرادی را به او تحویل می داد معاویه قناعت نمی کرد و باز افراد دیگری را می طلبید و همچنان بهانه جویی را ادامه می داد تا پایه های حکومت خود را در شام محکم کند و این نهایت ناجوانمردی در برابر امام مسلمین بود.
از اینکه بگذریم دلایل بسیاری در دست است که معاویه حق نداشت چنین تقاضایی کند و امام(علیه السلام) هرگز نمی بایست به چنین تقاضایی اعتنا کند. از این گذشته هرگز این کار عملی نبود، زیرا شورش مسلمانان بر ضد عثمان شورشی عام بود. شاهد این سخن داستانی است که شارح بحرانی در شرح نهج البلاغه خود آورده است، او می گوید:
«ابوهریره و ابو درداء نزد معاویه آمدند و گفتند: چرا با علی جنگ می کنی؟ حال آنکه او به دلیل فضیلت و سابقه ای که در اسلام دارد به امر حکومت از تو سزاوارتر است. معاویه در پاسخ گفت: من هرگز ادعا ندارم که از او برترم; من برای آن می جنگم که قاتلان عثمان را به من تسلیم کند. آن دو نفر (که هر دو از افراد ساده ذهن بودند، بی آنکه از او سؤال کنند تو چه کاره ای که قاتلان عثمان را به تو تسلیم کند؟ رییس حکومتی یا ولیّ دم)، از نزد او خارج شده و به خدمت علی(علیه السلام) آمدند و عرض کردند: معاویه معتقد است که قاتلان عثمان نزد تو و در میان لشکریان توست آنها را به او تحویل بده و بعد از آن اگر با تو جنگ کرد می دانیم او ستمکار است.
امام(علیه السلام) فرمود: روز قتل عثمان حاضر نبودم تا قاتلانش را بشناسم اگر شما آنها را می شناسید به من معرفی کنید.
آنها گفتند: به ما چنین رسیده است که محمد بن ابی بکر، عمار یاسر، مالک اشتر، عدی بن حاتم، عمرو بن حمق و فلان و فلان از جمله کسانی بودند که بر عثمان داخل شدند.
امام(علیه السلام) فرمود: اگر چنین است بروید و دستگیرشان کنید.
این دو نفر ساده لوح نزد آن بزرگواران رفتند و اظهار داشتند شما از قاتلان عثمان هستید و امیرالمؤمنین دستور دستگیری شما را داده است.
در این هنگام فریاد آنها بلند شد و بیش از ده هزار تن از میان لشکر علی(علیه السلام) برخاستند در حالی که شمشیر خود را کشیده در دست داشتند و می گفتند ما همه او را کشته ایم.
ابوهریره و ابو درداء از این جریان مبهوت و حیران شدند و نزد معاویه باز گشتند در حالی که می گفتند: این کار سرانجام و پایانی نخواهد داشت و داستان را برای معاویه نقل کردند.(2)
آیا وقتی قاتلان عثمان و مدافعان آنها به این کثرت باشند امام می تواند همه یا یکی از آنها را تسلیم معاویه کند به فرض که معاویه ولی دم عثمان باشد و خونخواهی در دست او قرار گیرد.
از آنجا که معاویه در پایان نامه اش امام را تهدید به جنگ کرده بود، برای اینکه این تهدید بی پاسخ نماند امام(علیه السلام) نیز در پایان نامه خود او را با جمله های کوبنده ای که آمیخته با انواع فصاحت و بلاغت است تهدید می کند و می فرماید: «به جانم سوگند اگر دست از گمراهی و نفاق افکنی بر نداری، به زودی کسانی را که تو از قاتلان عثمان می شمری خواهی شناخت که در تعقیب تو بر می آیند و به تو زحمت نمی دهند که برای دسترسی به آنان در صحرا و دریا و کوه و دشت به جستجوی آنها برخیزی; ولی بدان تعقیب آنها نسبت به تو چیزی است که یافتنش برای تو ناراحت کننده و دیداری است که ملاقاتش هرگز تو را خوشحال نخواهد ساخت و سلام بر آنان که اهل آنند»; (وَلَعَمْرِی لَئِنْ لَمْ تَنْزعْ عَنْ غَیِّکَ(3) شقَاقِکَ(4) لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِیل یَطْلُبُونَکَ، لاَ یُکَلِّفُونَکَ طَلَبَهُمْ فِی بَرّ وَلاَ بَحْر، لاَ جَبَل وَلاَ سَهْل، إِلاَّ أَنَّهُ طَلَبٌ یَسُوءُکَ وِجْدَانُهُ، وَ زَوْرٌ(5) لاَ یَسُرُّکَ لُقْیَانُهُ(6)، وَالسَّلاَمُ لاَِهْلِهِ).
امام(علیه السلام) در این گفتار حکیمانه خود به معاویه یادآور می شود که قاتلان عثمان آنچنان که تو فکر می کنی (به فرض که در لشکر من باشند) یکی دو تا نیستند بلکه گروه عظیمی هستند که به زودی به سراغ تو می آیند. لازم نیست زحمت جستجوی آنها را بر خود هموار کنی. آری در آینده نزدیک تو را ملاقات خواهند کرد اما ملاقاتی ناخوشایند، آمیخته با ضربات شمشیر و نیزه و این بهانه احمقانه را از دست تو خواهند گرفت.
به راستی هم چنین شد و اگر ساده لوحی جمعی از فریب خوردگان توطئه عمرو عاص به هنگام بالا بردن قرآن ها بر سر نیزه ها نبود کار معاویه و حکومتش در شام یکسره شده بود.
نکته:
باز هم درباره قتل عثمان:
گرچه درباره قتل عثمان و قاتلان او و عواملی که سبب شورش مسلمانان بر ضد او شد بارها در این کتاب بحث کرده ایم، باز هم لازم است به نکته دیگری به صورت فشرده اشاره کنیم.
در میان یاران علی(علیه السلام) از میان کسانی که پیغمبرشهادت به بهشتی بودنشان داده بود، افرادی بودند که عقیده داشتند عثمان به دلیل بدعت هایش مستحق قتل است.
نصر بن مزاحم در کتاب خود (صفین) نقل می کند: عمار در یکی از روزهای جنگ صفین در میان دوستان خود ایستاد و گفت: ای بندگان خدا با من بیایید تا نزد مردمی برویم که از شخص ستمکاری خونخواهی می کنند و جمعی از نیکان مخالف ظلم و ستم و آمرین به نیکی و احسان او را کشته اند. این مردم اگر دنیایشان آباد باشد باکی ندارند، هر چند دین اسلام را در حال نابودی ببینند اگر به ما بگویند چرا عثمان را کشتید خواهیم گفت: به دلیل بدعت هایی بود که ایجاد کرد، هر چند آنها خواهند گفت: هیچ بدعتی ایجاد نکرده است. البتّه آنها حق دارند منکر شوند، زیرا عثمان بیت المال را در اختیار آنها گذاشته بود، می خوردند و می چریدند و اگر کوه ها بر سرشان فرود می آمد باکی نداشتند.(7)
هنگامی که مرد بزرگواری مانند عمار که به یقین از بهشتیان بود، اقرار به شرکت در قتل عثمان می کند و دلیل آن را بدعت های خطرناک او می داند، روشن است که امام اجازه نمی دهد این گونه افراد از مهاجران و انصار و تابعان به دست معاویه داده شود تا آنها را به قتل برساند.
ریشه های قیام مسلمانان علیه عثمان را در پنج امر می توان جستجو کرد:
-
تعطیل شدن حدود و موازین الهی در دوران خلیفه سوم.
-
تقسیم بیت المال در میان بنی امیّه.
-
مسلط ساختن بنی امیّه بر مراکز حساس اسلامی.
-
ضرب و جرح یاران پیامبر(صلی الله علیه وآله) همچون عبدالله بن مسعود و عمار یاسر.
-
تبعید شخصیت هایی مانند ابوذر، مالک اشتر، صعصعة بن صوحان و برادرش و عمرو بن حِمَق خُزاعی.
موج مخالفت با عثمان و اعتراض بر او چندان شدید و گسترده بود که حتی افرادی همچون عبدالرحمن بن عوف که پیروزی عثمان در شورای شش نفره عمر، مرهون ابتکار و خدعه او بود، علیه وی به اعتراض برخاستند. عبدالرحمن به همین جهت تا پایان عمرش با خلیفه سخن نگفت و حتی وقتی عثمان در دوران بیماری او برای عیادتش آمده بود از خلیفه روی برگردانید و حاضر به سخن گفتن با وی نشد.(8)
در این میان عایشه همسر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بیش از دیگران اعمال عثمان را تخطئه می کرد و حتی پس از ضرب عمار یاسر که به دستور عثمان صورت گرفت، عایشه جامه و کفش پیامبر(صلی الله علیه وآله) را بیرون آورد و گفت: مردم! هنوز لباس و کفش پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرسوده نشده است اما شما سنّت او را فراموش کرده اید.
این جمله عایشه معروف است که در مورد عثمان می گفت: «اقْتُلُوا نَعْثَلاً قَتَلَ اللهُ نَعْثَلاً; این پیر کفتار را بکشید که خدا او را بکشد».(9)
همچنین از زمره مخالفان عثمان باید از طلحه و زبیر نام برد که بیش از همه از او انتقاد می کردند و جای بسی شگفتی است که بعدها آن دو به همراهی عایشه برای خونخواهی عثمان، بر ضد خلیفه بر حق رسول خدا(صلی الله علیه وآله) یعنی امیرالمؤمنین(علیه السلام) که خود با او بیعت کرده بودند، جنگ جمل را به راه انداختند.
به هر حال تعداد کسانی که با گفتار خود بر ضد عثمان شوریدند و مقدمات قتل او را فراهم ساختند بیش از آن است که در اینجا نام برده شوند.
عوامل پنج گانه بالا سبب شد که از مراکز اسلامی مهم آن روز; مانند کوفه، بصره و مصر افراد زیادی از مردم به عنوان آمر به معروف و ناهی از منکر رهسپار مدینه شوند و با دیگر همفکران خود چاره ای برای توبه و بازگشت خلیفه به اسلام واقعی یا کناره گیری او از خلافت بیندیشند. آنان خانه خلیفه را محاصره کرده و ضمن نامه ای خواستار توبه او شدند.
عثمان که از عمق اعتراض آگاه نبود کوشید تا با واسطه قرار دادن افراد بدنامی همچون مغیرة بن شعبه و عمرو عاص غائله را پایان دهد; ولی مردم آنها را نپذیرفته و بر ضد آنان شعار دادند. پس از این بود که عثمان چند بار دست به دامان امیر المؤمنین(علیه السلام) شد و حضرت نیز هر بار با تدابیر حکیمانه خویش اوضاع را آرام می کرد; ولی متأسفانه عثمان که فاقد اراده قوی بود و به شدت تحت تأثیر اشخاص فاسدی همچون مروان بن حکم قرار گرفته بود و در هر کاری با آنان مشورت می کرد، عملاً به تلاش های امیرالمؤمنین(علیه السلام) وقعی ننهاد.
در نهایت بار دیگر معترضان خانه خلیفه را محاصره کردند و این بار از ورود آب به آنجا به شدت جلوگیری نمودند. در این میان امیرمؤمنان(علیه السلام) به درخواست خلیفه و با کمک بنی هاشم مشک پر از آب روانه خانه عثمان کرد و در این جریان برخی از بنی هاشم به دلیل درگیری با محاصره کنندگان مجروح شدند.
عثمان در ایام محاصره نامه ای برای معاویه نوشت و از او درخواست کمک کرد; ولی معاویه به نامه عثمان ترتیب اثر نداد و گفت که با یاران پیامبر(صلی الله علیه وآله) مخالفت نمی کند.
هدف محاصره کنندگان خانه خلیفه قتل او نبود، بلکه می خواستند با جلوگیری از ورود آذوقه به آنجا، عثمان و دستیاران او را تسلیم خواسته های خویش کنند ولی سوء تدبیر مروان بن حکم که یک نفر از شورشیان را کشت، سبب شد که هجوم به داخل خانه آغاز گردد.
شدت هجوم به گونه ای بود که بنی امیّه که محافظان جان خلیفه و کارگزاران خلافت بودند، پا به فرار نهادند و ام حبیبه همسر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و دختر ابوسفیان (که خود از بنی امیّه بود) آنان را در خانه خود مخفی کرد. سه نفر از طرفداران خلیفه که فرصت فرار نیافته بودند در درگیری با مهاجران کشته شدند و سرانجام عثمان نیز به دست آنان به قتل رسید. در این میان اشخاصی همچون محمد بن ابی بکر و کنانة بن بُشر تحبیبی و سودان بن حمران مرادی و عمرو بن حِمَق خُزاعی و عمیر بن صابی نقش مهم تری داشتند.(10)
پی نوشت:
1 . «یسعنی» از ریشه «وُسع» به معنای امکان پذیر بودن و در توان بودن است.
2 . ترجمه شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج 4، ص 628، ذیل نامه فوق. شبیه همین روایت را با مختصر تفاوتی ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح، ج 3، ص 61 نقل کرده است و مشابه آن را در بالا از ابومسلم خولانی نقل کردیم.
3 . «غیّ» و «غوایة» به معنای گمراهی و گمراه شدن و بیراهه رفتن است.
4 . «شقاق» به معنای تفرقه و نفاق و ناسازگاری است و در اصل به معنای شکاف و جدایی میان دو چیز است.
5 . «زَور» گاه معنای مصدری دارد; یعنی دیدار کردن و ملاقات نمودن و گاه به معنای زائر است و در جمله بالا مناسب همان معنای مصدری است.
6 . «لقیان» و «لقاء» مصدر است به معنای ملاقات نمودن.
7 . صفین، ص 319.
8 . انساب الاشراف بلاذری، ج 5، ص 57 ; تاریخ طبری، ج 5، ص 113; العقد الفرید، ج 2، ص 258 و 261 و 272.
9 . النهایة ابن اثیر الجزری، ج 5، ص 80 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 77 و ج 6، ص 215.
10 . تاریخ طبری، ج 5، ص 118 به بعد و کامل ابن اثیر، ج 3، ص 70 به بعد. برای تحقیق بیشتر مراجعه شود به کتاب فروغ ولایت از استاد جعفر سبحانی، ص 327-335 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 129 تا 158، ذیل خطبه 30.