[hadith]وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ وَ أَحْجَمَ النَّاسُ قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ، فَوَقَی بهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الْأَسنَّةِ؛ فَقُتِلَ عُبَیْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ یَوْمَ بَدْرٍ وَ قُتِلَ حَمْزَةُ یَوْمَ أُحُدٍ وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ یَوْمَ مُؤْتَةَ، وَ أَرَادَ مَنْ لَوْ شئْتُ ذَکَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذی أَرَادُوا مِنَ الشَّهَادَةِ وَ لَکِنَّ آجَالَهُمْ عُجِّلَتْ وَ مَنِیَّتَهُ [أُخِّرَتْ] أُجِّلَتْ. فَیَا عَجَباً لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ یُقْرَنُ بی مَنْ لَمْ یَسْعَ بقَدَمِی وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ کَسَابقَتِی الَّتِی لَا یُدْلِی أَحَدٌ بمِثْلِهَا، إِلَّا أَنْ یَدَّعِیَ مُدَّعٍ مَا لَا أَعْرِفُهُ وَ لَا أَظُنُّ اللَّهَ یَعْرِفُهُ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی کُلِّ حَالٍ.[/hadith]

پس از آن که خداوند پیغمبرش را دستور داد که با مشرکان بجنگد، خانواده خود را جلو فرستاد و به سبب آنها، از اصحابش حرارت شمشیر و سر نیزه ها را دفع کرد. امام (ع) در سخنان خود، «احمرار بأس» را کنایه از شدت جنگ آورده است به دلیل این که شدت در جنگ سبب ظهور سرخی خون در آن می باشد، اگر چه کثرت استعمال این لفظ (از روشنی معنایش) جنبه کنایه بودن را از بین برده است، و موت احمر (مرگ سرخ) کنایه از سختی آن است، و در جنگ و هر گونه شدتی که باعث خونریزی شود، این کلمه استعمال می شود.

بدر نام چاهی است که به اسم حفر کننده آن نامگذاری شده است. و اما قتل عبیدة بن حرث بن عبد المطلب که به دست عتبة بن ربیعه واقع شد از این قرار است هنگامی که در جنگ بدر، مسلمانان با مشرکان روبرو شدند، عتبه و برادرش شیبه و پسرش ولید حمله کردند و مبارز طلبیدند، گروهی از انصار به سوی آنها رو آوردند، اما آنها گفتند ما هماوردهای خویش از مهاجران را می خواهیم، حضرت رسول رو کرد به حمزه، و عبیده و امیر المؤمنین (ع) و فرمود برخیزید، عبیده که سنش زیادتر بود با عتبه بن ربیعه مواجه شد، و حمزه با شیبه، علی (ع) هم با ولید به مبارزه پرداختند، دو نفر اخیر حریفان خود را به قتل رساندند اما عبیده و عتبه، دو ضربت با یکدیگر رد و بدل کردند و هیچ کدام نتوانست دیگری را از پای در آورد، حمزه و علی (ع) بر عتبه حمله برده و او را به قتل رساندند و سپس جنازه نیمه جان عبیده را در حالی که دستش بریده و مغز سرش روان بود به سوی پیامبر حمل کردند وقتی عبیده حضور حضرت رسید، عرض کرد: یا رسول اللَّه (ص) آیا من شهید نیستم حضرت فرمود: آری تو شهید هستی، در این هنگام عبیده گفت: اگر ابو طالب زنده بود می دانست که من سزاوارترم به آنچه که در شعرش گفته است: «ما تا جایی تسلیم پیامبریم که حاضریم برای حمایت او، نزد وی به خاک و خون افتیم، و از زن و فرزندان خویش فراموش کنیم.»

و حمزة بن عبد المطلب را وحشی در جنگ احد که پس از واقعه بدر در سال سوم هجری واقع شد، به شهادت رساند، و سبب آن چنین بود که وقتی مشرکان شکست خورده جنگ بدر به مکه برگشتند کاروان شتری را که ابو سفیان رهبری آن را به عهده داشت دیدند که در دار الندوه ایستاده، اشراف قریش که هر کدام در مالکیت شتران شریک بودند، پیش ابو سفیان آمدند و گفتند: ما با طیب خاطر، حاضریم این شتران را بفروشیم و با سود آن لشکری برای حمله بر محمد (صلی الله علیه وآله) آماده کنیم، ابو سفیان گفت: من نخستین کسی هستم که با این امر موافقم، و فرزندان عبد مناف هم با من هستند، شتران را که هزار نفر بود، فروختند و از بهایش که پنجاه هزار دینار شد به هر کس از صاحب شتران سهم اصلیش را دادند، و سود سهام را گرد آوردند، و سپس رسولانی به سوی بقیه اعراب گسیل کردند و همه را برای جنگ فرا خواندند، پس سه هزار نفر جمع شدند و با خود هفتصد زره و دویست اسب و سه هزار شتر آوردند و گروهی از آنان شب را بر در خانه رسول خدا ماندند. در آن شب پیامبر خدا در خواب دید، زره محکمی به تن دارد و شمشیرش ذو الفقار شکست و گاوی ذبح شد و مثل این که به دنبال قوچی می رود، پس در تعبیر آن فرمود: زره، شهر مدینه و تعبیر گاو، آن است که برخی از اصحابش کشته خواهند شد و درهم شکستن شمشیر علامت مصیبتی است که بر خودش وارد خواهد شد، و مراد از قوچ، سردار لشکر کفّار است که خدا او را می کشد.

مصیبتی که بر خود حضرت وارد شد این بود که عتبه بن ابی وقاص سنگی به سوی وی پرتاب کرد، به چهار دندان جلوی او اصابت کرد و نیز بینی او شکست، و صورت مبارکش مجروح شد، و برخی گفته اند کسی که این کار را انجام داد، عمرو بن قمئیه بود. خلاصه آن روز بر مسلمانان روز بس دشواری بود.

روایت شده است که در روز احد، هند با گروهی از زنان حاضر شد و به مثله کردن شهدای مسلمان پرداخت، گوشها و بینیهای آنان را برید و برای خود از آنها گردن بند ساخت و جگر حمزه را در آورد و میان دندانهای خود فشرد، اما چون نتوانست آن را بجود، دور انداخت و به این دلیل معاویه را پسر هند جگر خوار گفته اند.

جعفر بن ابی طالب در واقعه موته به قتل رسید، زمان وقوع این جنگ در ماه جمادی الاولی سال هشتم هجرت بود، که پیامبر اکرم حرث بن عمیره ازدی را به سوی پادشاه بصری به ماموریت فرستاد و هنگامی که به سرزمین موته رسید، شرحبیل بن عمرو الغسّانی متعرض او شد و، وی را به قتل رساند، و تا آن وقت هیچ فرستاده ای از آن حضرت کشته نشده بود، این مصیبت برایشان گران آمد، پس مسلمانان را به مدد خواست و لشکری به تعداد سه هزار نفر فراهم کرد، و فرمود: فرمانده شما زید بن حارثه است اما اگر او به قتل رسید، جعفر بن ابی طالب و پس از او عبد اللَّه بن رواحه است، و اگر او نیز به قتل رسید هر کس را بخواهید انتخاب کنید، و سپس به آنان دستور داد که نخست به محل کشته شدن حرث بروند و از آن جا مردم را به اسلام دعوت کنند، پس اگر مسلمان شدند دست از آنان بردارند ولی اگر اسلام را نپذیرفتند همه آنها را به قتل رسانند، دشمنان از قضیه آگاه شدند افراد فراوانی جمع کردند، تنها شرحبیل، بیش از صد هزار نفر فراهم کرد، مسلمانان که به موته رسیدند، با انبوه لشکر از کفار و مشرکین مواجه شدند، مبارزه آغاز شد، زید بن حارثه پرچم را به دوش گرفت، جلو رفت و به جنگ پرداخت تا به شهادت رسید و بعد از او پرچم را جعفر بلند کرد، او نیز جنگید تا دستهایش قطع شد و پرچم بر زمین افتاد، بعضی گفته اند: مردی رومی ضربتی بر او زد و او را دو نیم کرد، و در یکی از دو نصفه او هشتاد و یک جراحت یافت می شد، پیغمبر خدا جعفر را صاحب دو بال نامید که در بهشت با دو بال خود پرواز می کند، این نامگذاری به آن سبب بود که روز جنگ دو دستش در راه خدا بریده شد.

«و اراد من لو شئت ذکرت اسمه... اجّلت»،

حضرت در این جمله اشاره به خود کرده است که مثل آنان که نامشان را برده، آرزوی شهادت داشت اما هنوز وقتش نرسیده بود به دلیل آن که برای هر فردی از افراد و جامعه ای از جوامع عمری و مدت مشخصی است که هر وقت اجلش سرآمد یک لحظه پس و پیش ندارد.

پس از آن که دلیل برتری و فضیلت خود و خاندانش را بر دیگران روشن کرده، از گردش روزگار اظهار شگفتی می کند، که او را با این همه فضیلت در ردیف ناشایستگان و کسانی قرار داده است که هیچ گونه عملی که آنان را به خدا نزدیک کند، ندارند.

«الّا، ان یدّعی مدّع مالا اعرفه»،

مقصود از مدّعی معاویه است که امکان دارد در دین و سابقه در اسلام، برای خود ادعای فضیلت کند که بکلی در او، وجود ندارد.

«و لا اظن اللَّه یعرفه»،

امام (ع) پس از آن که فرمود من فضیلتی برای او در پیشگاه خدا نمی بینم، در این عبارت اظهار می دارد، گمان نمی کنم حتی در علم خدا هم فضیلتی برای وی وجود داشته باشد، یعنی اصلا او را فضیلتی نیست، تا مورد علم حق تعالی واقع شود، زیرا وقتی چیزی وجود نداشته باشد، در آینه علم الهی هم نمایان نخواهد بود، و پس از آن که فضیلت را برای خود و عدم آن را برای طرف مقابل خویش اثبات فرمود، به حمد و ثنای خدا پرداخته و، وی را به سبب این نعمت، شکر و سپاس کرد. واژه الّا در این عبارت استثنای منقطع است زیرا ادعای مدعی از نوع مطالب گذشته نیست.