[hadith]وَ أَطِعِ اللَّهَ فِی [جُمَلِ] جَمِیعِ أُمُورِکَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللَّهِ فَاضِلَةٌ عَلَی مَا سوَاهَا؛ وَ خَادعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقْ بهَا وَ لَا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا، إِلَّا مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ، فَإِنَّهُ لَا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا. وَ إِیَّاکَ أَنْ یَنْزلَ بکَ الْمَوْتُ وَ أَنْتَ آبقٌ مِنْ رَبِّکَ فِی طَلَب الدُّنْیَا؛ وَ إِیَّاکَ وَ مُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بالشَّرِّ مُلْحَقٌ؛ وَ وَقِّرِ اللَّهَ، وَ أَحْببْ أَحِبَّاءَهُ؛ وَ احْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُود إِبْلِیسَ؛ وَ السَّلَامُ.[/hadith]
سپس در بیست و هفتمین توصیه می فرماید: «در تمام کارهایت فرمان خدا را اطاعت کن، زیرا اطاعت خداوند بر سایر امور برتری دارد»; (وَأَطِعِ اللهَ فِی جَمِیعِ أُمُورِکَ، فَإِنَّ طَاعَةَ اللهِ فَاضِلَةٌ عَلَی مَا سوَاهَا).
این دستور جامعی است که همه مسائل زندگی انسان را فرا می گیرد و دلیلی که امام برای آن ذکر کرده دلیل بسیار روشنی است، زیرا وظیفه اصلی ما اطاعت خداوند است و تمام اطاعت های دیگر مانند اطاعت از پیامبر و اولواالامر و در مواردی اطاعت والدین، همه به اطاعت خداوند باز می گردد و اینکه امام می فرماید: «از هر چیزی برتر است» برای این است که سبب سعادت انسان در دنیا و آخرت و سامان یافتن تمام امور زندگی می گردد.
امام(علیه السلام) در بیست و هشتمین و بیست و نهمین توصیه عبادات واجب و مستحب را عنوان می کند و دستور دقیقی می دهد، می فرماید: «در انجام عبادت، نفس خود را بفریب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خویشتن را بر آن مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط بجا آوری»; (وَخَادعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَةِ، وَارْفُقْ بهَا وَلاَ تَقْهَرْهَا، وَ خُذْ عَفْوَهَا(1) وَ نَشَاطَهَا).
منظور از فریفتن نفس در عبادات (مستحبی) فریب به معنای دروغ و خلاف واقع نیست، بلکه به معنای تشویق کردن خویش نسبت به آن عبادات است; مثلاً به خود بگوید: انجام این عبادت مایه سلامتی و وسعت رزق و حسن عاقبت و دفع کید دشمنان می شود و به این ترتیب خویشتن را به عباداتی همچون تهجد و نماز شب یا روزه های مستحبی و امثال آن وادار سازد.
جمله «وَارْفُقْ بهَا...» اشاره به این است که نباید در عبادات مستحب انسان به خود فشار آورد مبادا از آن دلزده شود، بلکه باید در اوقات فراغت و حالت نشاط به سراغ آن برود تا همیشه آتش عشق و علاقه به عبادات مستحب در او فروزان باشد. در روایات اسلامی نیز به این معنا ترغیب شده است.
در حدیثی از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در کافی می خوانیم: «إِنَّ لِلْقُلُوب إِقْبَالاً وَإِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَتَنَفَّلُوا وَإِذَا أَدْبَرَتْ فَعَلَیْکُمْ بالْفَرِیضَةِ; برای قلب انسان اقبال و ادبار (رویکرد و رویگردانی) است هنگامی که اقبال کند به سراغ نوافل (نیز) بروید و به هنگام ادبار به واجبات قناعت کنید».(2)
در روایات متعدد دیگری نیز وارد شده که نه خود و نه دیگران را بر اعمال مستحب اجبار و اکراه ننمایید، بلکه بگذارید از روی میل و شوق آن را انجام دهند تا همیشه نسبت به عبادت علاقه مند و پرنشاط باشید.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن واجبات را استثنا کرده می فرماید: «مگر فرایضی که بر تو مقرر شده است که در هر حال باید آنها را بجا آوری و در موقعش مراقب آن باشی»; (إِلاَّ مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ فَإِنَّهُ لاَ بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَتَعَاهُدهَا(3) عِنْدَ مَحَلِّهَا).
این سخن برای این است که مبادا بعضی از گفتار بالا سوء استفاده کنند و به بهانه اینکه مثلاً حوصله و نشاط لازم برای ادای نماز واجب روزانه را ندارند آن را ترک کنند.
حضرت در سی امین توصیه به نکته سرنوشت سازی اشاره کرده می فرماید: «بترس از آنکه مرگ در حالی که تو در حال فرار از خدا و در طلب دنیایی گریبانت را بگیرد»; (وَإِیَّاکَ أَنْ یَنْزلَ بکَ الْمَوْتُ وَأَنْتَ آبقٌ مِنْ رَبِّکَ فِی طَلَب الدُّنْیَا).
«آبق» به معنای برده گریزپاست و امام(علیه السلام) در اینجا اسیران دنیا را به بردگان گریزپایی تشبیه کرده که از مولای خود; یعنی ذات پاک پروردگار گریخته و اسیر دنیا گشته اند و از آنجا که مرگ خبر نمی کند و انسان حال خود را در یک ساعت بعد بلکه یک لحظه بعد نمی داند باید از این موضوع برحذر باشد. در حالی که بهترین حالات انسان به هنگام وداع با این دنیا آن است که در حال اطاعت پروردگار و در مسیر رضای او باشد.
آن گاه در سی و یکمین اندرز به مسأله دوستان و مصاحبان انسان اشاره کرده می فرماید: «از همنشینی با گنهکاران بپرهیز که بدی به بدی ملحق می شود (و معاشرت با آلودگان انسان را آلوده می سازد)»; (وَإِیَّاکَ وَمُصَاحَبَةَ الْفُسَّاقِ، فَإِنَّ الشَّرَّ بالشَّرِّ مُلْحَقٌ).
این حقیقت را هم تجربه ثابت کرده و هم دلیل عقل که انسان از همنشین خود تأثیر می پذیرد و بر اساس «محاکات» صفات و رفتار او را تکرار می کند. در روان شناسی امروز این مطلب تا آن اندازه پیش رفته است که بعضی معتقدند دوستانی که معاشرت تنگاتنگ با هم دارند از نظر قیافه نیز تدریجاً با یکدیگر شباهت پیدا می کنند.
بعضی از شارحان ملحق شدن شر به شر را در اینجا به این معنا دانسته اند که اگر عذابی از سوی خدا نازل شود افرادی را که در یک مجلس جمع اند فرا می گیرد و افراد غیر فاسق بر اثر معاشرت با فاسقان به سرنوشت آنها گرفتار می شوند، روایاتی نیز در این باره وارد شده است.(4)
به هر حال مضمون کلام امام، در روایات بسیاری از همان حضرت و سایر معصومان(علیهم السلام) نقل شده است; از جمله در کلمات قصار غررالحکم آمده است: «لایَصْحَبُ الاْبْرارُ إلاّ نُظَرائَهُمْ وَلا یُوادِّ الاْشْرارُ إلاّ أشْباهَهُمْ; نیکان با افرادی همانند خود مصاحبت می کنند و بدان با کسانی همچون خود طرح دوستی می ریزند».(5)
در حدیث معروف پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می خوانیم: «ألْمَرْءُ عَلَی دینِ خَلِیلِهِ وَقَرِینِهِ; انسان دین دوست و همنشنیش را پذیرا می شود».(6)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان(علیه السلام) آمده است: «فَسَادُ الاَْخْلاَقِ بمُعَاشَرَةِ السُّفَهَاءِ وَصَلاَحُ الاَْخْلاَقِ بمُنَافَسَةِ الْعُقَلاَء; فساد اخلاق به سبب معاشرت با سفیهان حاصل می شود و اصلاح اخلاق از طریق همنشینی با عقلا».(7)
در قرآن مجید نیز آمده است که در روز قیامت بعضی از دوزخیان فریاد حسرت برمی آورند که چرا با فلان فرد آلوده و بی ایمان دوست شدند: (یا وَیْلَتی لَیْتَنی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلیلاً * لَقَدْ أَضَلَّنی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنی).(8)
سپس در سی و دومین و سی و سومین اندرز می افزاید: «خدا را بزرگ دار و محترم بشمار، و دوستانش را دوست دار»; (وَ وَقِّرِ(9) اللهَ، وَأَحْببْ أَحِبَّاءَهُ).
منظور از بزرگ داشتن خداوند این است که هم در سخن گفتن درباره پروردگار رعایت ادب کند و هم در عمل او را همه جا حاضر و ناظر بداند و قدمی بر خلاف رضای او بر ندارد.
قرآن مجید از زبان نوح پیغمبر به عنوان اعتراضی شدید به قوم کافرش، چنین نقل می کند: «(ما لَکُمْ لا تَرْجُونَ لِلّهِ وَقاراً); چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید؟!».(10)
جمله «أَحْببْ أَحِبَّاءَهُ» همان چیزی است که به طور گسترده در آیات و روایات به عنوان «حب فی الله» و «بغض لله» و «حب اولیاء الله» و «بغض اعداء الله» آمده است.
قرآن مجید می گوید: «(لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ باللهِ وَالْیَوْمِ الآْخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فی قُلُوبهِمُ الاْیمانَ وَأَیَّدَهُمْ برُوح مِنْهُ وَیُدْخِلُهُمْ جَنّات تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ خالِدینَ فیها رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ); هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی یابی که با دشمنان خدا و پیامبرش دوستی کنند، هر چند پدران یا پسران یا برادران یا خویشاوندان باشند آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دل هایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تأییده فرموده و آنها را در باغ هایی بهشتی وارد می کند که نهرها از پای درختانش جاری است جاودانه در آن می مانند; خدا از آنها خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند آنها حزب الله اند بدانید حزب الله پیروزان و رستگارانند».(11)
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) آمده است که فرمود: «لا یَکْمَلُ إیمانُ امْرَء حَتّی یُحِبَّ من أحَبَّ اللهَ وَ یُبْغِضَ مَنْ أبْغَضَ اللهَ; ایمان کسی کامل نمی شود مگر تا زمانی که دوست بدارد آنکه را خدا دوست می دارد و دشمن دارد آنکه را خدا دشمن می دارد».(12)
آن گاه امام(علیه السلام) در آخرین و سی و چهارمین توصیه مهم می فرماید: «از خشم و غضب بپرهیز که آن لشکری بزرگ از لشکریان شیطان است. والسلام»; (وَاحْذَرِ الْغَضَبَ، فَإِنَّهُ جُنْدٌ عَظِیمٌ مِنْ جُنُود إِبْلِیسَ، وَالسَّلاَمُ).
تعبیر به «لشکر» آن هم با وصف «عظیم» نشان می دهد که غضب یک عامل معمولی در وجود انسان نیست، بلکه به منزله عوامل متعدد و فوق العاده مؤثری است و به راستی چنین است; هنگامی که انسان خشمگین می شود درهای قلب خود را به روی لشکر شیطان می گشاید و آنها وارد روح او می شوند و در این حال روح و جان انسان به منزله کشور اشغال شده ای از سوی دشمن است که هر طرف آثار ویرانی در آن نمایان است. به هنگام غضب نیز مهار عقل برداشته می شود و انسان دست به کارهایی می زند که هرگز در حال عادی دست نمی زد و عیوب پنهانی اش در لحظات غضب کاملا آشکار می گردد.
از این رو در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ سَتَرَ اللهُ عَوْرَتَهُ; کسی که از خشم و غضب خود جلوگیری کند، خداوند عیوبش را می پوشاند».(13)
ویرانگری های غضب به حدی زیاد است که گاه انسان در آن حال عملی را انجام می دهد که گاه تا آخر عمر به سبب آن نادم و پشیمان است و گاه به خود لعن و نفرین می کند که چرا چنین کرد.
در حدیث دیگری از امام باقر(علیه السلام) می خوانیم: «إِنَّ هَذَا الْغَضَبَ جَمْرَةٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تُوقَدُ فِی قَلْب ابْنِ آدَمَ وَإِنَّ أَحَدَکُمْ إِذَا غَضِبَ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَانْتَفَخَتْ أَوْدَاجُهُ وَدَخَلَ الشَّیْطَانُ فِیهِ فَإِذَا خَافَ أَحَدُکُمْ ذَلِکَ مِنْ نَفْسهِ فَلْیَلْزَمِ الاَْرْضَ فَإِنَّ رِجْزَ الشَّیْطَانِ لَیَذْهَبُ عَنْهُ عِنْدَ ذَلِکَ; این غضب قطعه آتش سوزانی از سوی شیطان است که در قلب فرزندان آدم برافروخته می شود و (از این رو) هنگامی که یکی از شما خشمگین می شود چشمانش سرخ شده و رگ های گردنش پرخون می شود و شیطان در وجود او داخل می گردد. هنگامی که یکی از شما از چنین حالتی بر خویش بترسد (هرگاه ایستاده است) بنشیند در این حالت پلیدی شیطان از او می رود».(14)
و گاه عاقل ترین افراد در حال غضب کارهایی انجام می دهند که جاهل ترین افراد انجام نمی دهند، لذا در حدیثی از امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: «الْغَضَبُ مَمْحَقَةٌ لِقَلْب الْحَکِیمِ وَمَنْ لَمْ یَمْلِکْ غَضَبَهُ لَمْ یَمْلِکْ عَقْلَهُ; غضب، عقلِ خردمند را از کار می اندازد و کسی که بر غضب خویش مسلّط نباشد مالک عقل خود نخواهد بود».(15)
نکته:
حارث هَمْدانی کیست؟
حارث بن عبدالله از طایفه «بنی همدان» است که قبیله ای معروف در یمن بودند و از شیعیان امام(علیه السلام) محسوب می شدند و «حارث» یکی از بافضیلت ترین آنهاست. دانشمند معروف علم رجال «ابن داود» در مورد او می گوید: «اِنَّهُ کَانَ أفْقَهُ النَّاسَ; او در زمان خود از فقیه ترین مردم بود».
طبری درباره وی می گوید: «حارث از باسابقه ترین یاران علی(علیه السلام) و مردی آگاه در فقه و علم حساب بود» و شعبی از فقهای تابعین از اهل سنّت می گوید: «من احکام ارث و محاسبه آن را از او آموختم».(16)
در حدیثی می خوانیم که «اصبغ بن نباته» می گوید من خدمت امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بودم که «حارث هَمْدانی» با چند نفر از شیعیان وارد شد. «حارث» نزد آن حضرت مقام و منزلت خاصی داشت و در آن هنگام بیمار بود. امام پرسید: حالت چطور است؟ عرض کرد: روزگار، من را پیر ساخته است (و بیمارم) و اختلاف یاران تو در جلوی درب منزل بر ناراحتی ام افزوده است.
امام(علیه السلام) پرسید: در چه چیزی اختلاف دارند؟ عرض کرد: درباره شما و آن سه نفر که پیش از شما عهده دار خلافت بودند. گروهی درباره شما غلوّ می کردند، گروهی تفریط، گروهی حد وسط بودند و گروهی هم در تردید و حیرت باقی مانده بودند.
امام(علیه السلام) فرمود: همین (ناراحت بودن) تو را کفایت می کند (و مایه نجات توست) و بدان بهترین شیعیان من گروه حد وسط اند; غالیان باید به سوی آنها بازگردند و عقب ماندگان به آنها برسند.
آن گاه امام بعد از سخنان دیگری فرمود: ای حارث! تو را بشارت می دهم که هنگام مرگ، در کنار صراط، در کنار حوض کوثر و به هنگام تقسیم مرا خواهی شناخت. حارث پرسید: منظور از تقسیم چیست؟ فرمود: منظور این است که من جهنم را به درستی تقسیم می کنم و به آتش می گویم این دوست من است رهایش کن و این دشمن من است او را بگیر. (این چیزی است که خداوند در اختیار من گذاشته است).
سپس امام بشارت های دیگری به حارث داد و او آنچنان شاد شد که از جا برخاست در حالی که عبایش به زمین می کشید گفت: بعد از این من ناراحت نیستم که مرگ به سراغ من بیاید یا من به سراغ آن بروم.(17)
همچنین در حدیث دیگری آمده است که حارث می گوید: روزی نزدیک ظهر خدمت امام رسیدم فرمود: برای چه اکنون آمدی؟ گفتم: و الله محبّت تو مرا به اینجا آورد. فرمود: اگر راست می گویی مرا در سه جا خواهی دید: هنگامی که جان به گلویت می رسد و در نزد صراط و در کنار حوض کوثر.(18)
سیّد حمیری; شاعر معروف، در شعر خود به این ماجرا اشاره می کند:
یا حارُ هَمْدان مَنْ یَمُتْ یَرَنی *** مِنْ مُؤْمِن أوْ مُنافِق قُبُلاً(19)
«ای حارث همْدان هرکسی می میرد مرا در برابر خود می بیند; خواه مؤمن باشد یا منافق، مؤمن شاد می شود و منافق بر ناراحتی اش افزوده می گردد».
در بعضی از کتب آمده که شیخ بهایی گفته است من از نوادگان حارث همدانی هستم.(20)
حارث در سال 65 هجری یعنی چهار سال بعد از واقعه کربلا چشم از جهان فرو بست و اگر در واقعه کربلا حضور نداشت به این دلیل بود که مدت ها بیمار و بستری بود و ظاهراً سن زیادی داشت، زیرا در روایات بالا خواندیم که خدمت امام امیرالمؤمنین عرض کرد: پیرم در حالی که این سخن در سال 40 هجری یا پیش از آن بوده است.
در کتاب الفتوح ابن اعثم از ابن عباس چنین روایت شده که هنگامی که علی(علیه السلام) از صفین باز گشت و جنگ نهروان با خوارج نیز پایان گرفت، حارث همدانی خدمت آن حضرت رسید. امام فرمود: ای حارث! از دیشب بسیار غمگین و اندوهناکم. حارث عرض کرد: یا امیرالمؤمنین چرا؟ آیا از جنگ با اهل شام و بصره و نهروان پشیمانی؟ فرمود: وای بر تو ای حارث! نه من از این جهت خوشحالم. چیزی که مرا غمگین ساخته این است که در خواب سرزمین کربلا را دیدم و مشاهده کردم فرزندم حسین(علیه السلام) در حالی که سرش را بریده بودند بر روی زمین افتاده و درختان را دیدم در آنجا فرو ریخته بودند و آسمان شکافته بود و بارها بر زمین افتاده بود و شنیدم منادی از آسمان و زمین ندا می دهد: ای قاتلان حسین! ما را به وحشت انداختید خدا شما را به وحشت بیندازد و بکشد. در این هنگام من بیدار شدم و از آنچه در خواب دیدم نگرانم. حارث عرض کرد: ای امیرمؤمنان! حتماً خیری در انتظار توست. علی(علیه السلام) فرمود: هیهات هیهات. این امری است که حتمی است و حبیبم محمد(صلی الله علیه وآله) نیز به من خبر داده که یزید فرزندم را به قتل می رساند. خدا عذابش را در آتش دوزخ زیاد کند.(21)
پی نوشت:
-
«عَفْو» در لغت معانی مختلفی دارد، یکی از معانی آن مقدار اضافی چیزی است و در اینجا اشاره به اوقات فراغت است.
-
کافی، ج 3، ص 454، ح 16.
-
«تَعاهُد» به معنای وارسی کردن و مراقبت نمودن از چیزی است.
-
شرح نهج البلاغه علاّمه شوشتری، ج 9، ص 50.
-
غررالحکم، ص 423، روایت 9724.
-
کافی، ج 2، ص 375، ح 3.
-
بحارالانوار، ج 75، ص 82، ح 78.
-
فرقان، آیه 28 و 29.
-
«وَقِّر» از ریشه «وَقْر» بر وزن «فقر» در اصل به معنای سنگینی است و «توقیر» به معنای تعظیم و بزرگداشت است.
-
نوح، آیه 13.
-
مجادله، آیه 22.
-
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 18، ص 51.
-
کافی، ج 2، ص 303، ح 6.
-
کافی، ج 2، ص 304، ح 12.
-
همان مدرک، ص 305، ح 13.
-
شرح نهج البلاغه علاّمه تستری، ج 9، ص 33.
-
بحارالانوار، ج 6، ص 178 و 179.
-
سفینة البحار، ج 2، مدخل حارث همدانی.
-
بحارالانوار، ج 6، ص 180.
-
سفینه البحار، ج 2، ص 141.
-
الفتوح، ج 2، ص 553.