[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی الحارث [الهمدانی] الهمذانی:

وَ تَمَسَّکْ بحَبْلِ الْقُرْآنِ وَ [انْتَصِحْهُ] اسْتَنْصِحْهُ وَ أَحِلَّ حَلَالَهُ وَ حَرِّمْ حَرَامَهُ؛ وَ صَدِّقْ بمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ، وَ اعْتَبرْ بمَا مَضَی مِنَ الدُّنْیَا لِمَا بَقِیَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا یُشْبهُ بَعْضاً وَ آخِرَهَا لَاحِقٌ بأَوَّلِهَا وَ کُلُّهَا حَائِلٌ مُفَارِقٌ. وَ عَظِّمِ اسْمَ اللَّهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلَّا عَلَی حَقٍّ. وَ أَکْثِرْ ذکْرَ الْمَوْتِ وَ مَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَ لَا تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلَّا بشَرْطٍ وَثِیقٍ. وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسهِ وَ [یَکْرَهُهُ] یُکْرَهُ لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِینَ؛ وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ یُعْمَلُ بهِ فِی السِّرِّ وَ یُسْتَحَی مِنْهُ فِی الْعَلَانِیَةِ؛ وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ [وَ] أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ. وَ لَا تَجْعَلْ عِرْضَکَ غَرَضاً لِنِبَالِ [الْقَوْمِ] الْقَوْلِ؛ وَ لَا تُحَدِّثِ النَّاسَ بکُلِّ مَا سَمِعْتَ بهِ، فَکَفَی بذَلِکَ کَذباً؛ وَ لَا تَرُدَّ عَلَی النَّاس کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بهِ، فَکَفَی بذَلِکَ جَهْلًا. وَ اکْظِمِ الْغَیْظَ وَ [احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَب وَ تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدرَةِ] تَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ وَ احْلُمْ عِنْدَ الْغَضَب، وَ اصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ. وَ اسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَةٍ أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَیْکَ، وَ لَا تُضَیِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللَّهِ عِنْدَکَ، وَ لْیُرَ عَلَیْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بهِ عَلَیْکَ.[/hadith]

از نامه های امام(علیه السلام) که به حارث همدانی است.(1)

نامه در یک نگاه:

همان گونه که ابن میثم بحرانی

(رحمه الله)

اشاره کرده این نامه مجموعه ای است از نصایح و اندرزها و اوامر و نواهی و دستوراتی برای بهتر زیستن در جهات معنوی و دنیایی و در واقع یک دوره علم اخلاق به صورت فشرده است که عمل به آن به یقین مایه سعادت دنیا و آخرت هر انسانی است.

مخاطب امام

(علیه السلام)

در این نامه «حارث همدانی» است ولی در واقع همه شیعیان بلکه همه مسلمانان مقصودند. سی و سه دستور به حارث می دهد; در عباراتی کوتاه و پر معنا که هر کدام می تواند موضوع بحث مشروحی باشد.

یک رشته اندرزهای مهم:

امام(علیه السلام) مجموعه ای از نصایح و اندرزهای ارزشمند را گردآوری کرده و برای حارث همدانی که از اصحاب خاص امام و از فقها و دانشمندان امت بود ارسال فرموده تا همگان از آن بهره گیرند.

نخست پیش از هر چیز دیگر توصیه اکید نسبت به قرآن مجید کرده می فرماید: «به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن اندرز بخواه، حلالش را حلال بشمر و حرامش را حرام و آنچه را از حقایق زندگی پیشینیان در قرآن آمده باور کن»; (وَتَمَسَّکْ بحَبْلِ الْقُرْآنِ وَاسْتَنْصِحْهُ، وَأَحِلَّ حَلاَلَهُ، وَحَرِّمْ حَرَامَهُ، وَصَدِّقْ بمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ).

در واقع امام(علیه السلام) نخست توصیه ای کلی درباره تمسک به قرآن فرموده و سپس آن را با سه جمله شرح می دهد: اوّل اینکه گوش جان به نصایح قرآن بسپارد و اندرزهایش را استخراج کرده به آن عمل نماید. دوم اینکه حلال و حرامش را به رسمیت بشناسد; یعنی به آن عمل کند و هرگز از آن منحرف نشود. سوم اینکه آنچه در قرآن درباره اقوام پیشین آمده از عوامل پیروزی و شکست و مجازات های الهی نسبت به اقوام سرکش و گنهکار را مورد توجّه قرار دهد و از آنها عبرت بگیرد، زیرا هدف قرآن تاریخ نویسی یا داستان سرایی نبوده، بلکه این بوده که آینده مسلمانان را در آیینه تاریخ گذشتگان به آنان نشان دهد همان گونه که قرآن مجید می فرماید: «(لَقَدْ کانَ فی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِی الاَْلْباب ما کانَ حَدیثاً یُفْتَری); به راستی در سرگذشت آنها عبرتی برای صاحبان اندیشه بود اینها داستان دروغین نبود».(2)

جمله «وَصَدِّقْ بمَا سَلَفَ مِنَ الْحَقِّ» در واقع اشاره به تصدیق عملی است یعنی حقایقی که از احوال گذشتگان و سرنوشت اقوام پیشین به دست می آید را مورد توجّه قرار ده و از آن درس بیاموز و عمل خود را با آن هماهنگ ساز.

در دومین دستور به سراغ وضع دنیا می رود و می فرماید: «از حوادث گذشته برای باقیمانده وآینده عبرت گیر، چراکه بعضی ازآن شبیه بعضی دیگراست وپایانش به آغازش باز می گردد و تمام آن متغیر و ناپایدار است»; (وَاعْتَبرْ بمَا مَضَی مِنَ الدُّنْیَا لِمَا بَقِیَ مِنْهَا، فَإِنَّ بَعْضَهَا یُشْبهُ بَعْضاً، وَآخِرَهَا لاَحِقٌ بأَوَّلِهَا، وَکُلُّهَا حَائِلٌ(3) مُفَارِقٌ(4)).

این سخن اشاره به این واقعیت است که حوادث تاریخی و آنچه در دنیا می گذرد گرچه ظاهرا حوادث جدیدی است; اما هرگاه نیک در آن بیندیشیم می بینیم نوعی تکرار است و به تعبیر معروف «تاریخ تکرار می شود» و اصولی که بر آن حاکم است یکسان است، همان گونه که امام در خطبه 157 می فرماید: «إِنَّ الدَّهْرَ یَجْرِی بالْبَاقِینَ کَجَرْیِهِ بالْمَاضِینَ; دنیا بر کسانی که امروز باقی مانده اند همان گونه جریان دارد که بر گذشتگان جریان داشت».

امام(علیه السلام) در یکی دیگر از خطبه های نورانی خود که مرحوم علاّمه مجلسی آن را از امالی صدوق نقل کرده است، می فرماید: «الْمَاضِی لِلْمُقِیمِ عِبْرَةٌ وَالْمَیِّتُ لِلْحَیِّ عِظَةٌ وَلَیْسَ لاَِمْس مَضَی عَوْدَةٌ وَلاَ الْمَرْءُ مِنْ غَد عَلَی ثِقَة; گذشته عبرتی است برای امروز و مردگان پند و اندرزی برای زندگانند روزی که گذشت هرگز باز نمی گردد و به فردا نیز اطمینانی نیست».(5)

تفاوت این جمله با جمله قبل «وَصَدِّقْ...» در این است که امام در جمله های سابق اشاره به احوال اقوام پیشین و سرنوشت تاریخی آنها می کند; ولی در این جمله اشاره به حوادث روزگار می نماید; مواردی چون آفات، بلاها، کامیابی ها و ناکامی ها، مرگ و میر دوستان و عزیزان و بی مهری زمانه رسوا.

مفهوم مجموع این کلمات آن است که اگر انسان اصول کلیدی زندگی بشر و حوادث جهان را با مطالعه در تواریخ پیشین دریابد می تواند حوادث امروز و آینده خود را به طور اجمال کشف کند و در برابر آنها موضع مناسبی بگیرد.

تعبیر به «حائِل» درباره حوادث دنیا اشاره به زوال آنهاست و تعبیر به «مفارق» اشاره به جدایی آنهاست یعنی ممکن است زائل نشود و از بین نرود ولی از ما جدا گردد و دور شود.

سپس در سومین دستور می فرماید: «نام خدا را بزرگ بشمار و جز به حق از او نام مبر (و هرگز به نام او به دروغ سوگند مخور)»; (وَعَظِّمِ اسْمَ اللهِ أَنْ تَذْکُرَهُ إِلاَّ عَلَی حَقّ)، همان گونه که در قرآن مجید آمده است: «(وَلا تَجْعَلُوا اللهَ عُرْضَةً لاَِّیْمانِکُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَتَتَّقُوا وَتُصْلِحُوا بَیْنَ النّاس); خدا را در معرض سوگندهای خود قرار ندهید; و برای اینکه نیکی کنید، و تقوا پیشه سازید، و در میان مردم اصلاح کنید (با سوگند خود به خداوند مانع تراشی نکنید».(6)

اشاره به اینکه بعضی برای ترک نیکی به مردم و اصلاح در میان آنها سوگند یاد می کردند و آن را مانع از کار خیر می پنداشتند و در واقع قسمی به ناحق می خوردند که قرآن آنها را از آن باز داشته است. سخن امام در اینجا نیز ناظر به آن و امثال آن است.

آن گاه در چهارمین و پنجمین اندرز می فرماید: «بسیار به یاد مرگ و عالم پس از مرگ باش و هرگز آرزوی مرگ مکن مگر با شرطی مطمئن و استوار (از اعمال خود مطمئن باشی)»; (وَأَکْثِرْ ذکْرَ الْمَوْتِ وَمَا بَعْدَ الْمَوْتِ، وَلاَ تَتَمَنَّ الْمَوْتَ إِلاَّ بشَرْط وَثِیق(7)).

یاد مرگ و زندگی پس از آن انسان را از هواپرستی و حرص بر اموال دنیا و آلودگی به انواع گناهان باز می دارد و به او هشدار می دهد که آماده سفر آخرت باشد و زاد و توشه لازم را برای آن سفر پرخطر فراهم سازد.

جمله «وَلاَ تَتَمَنَّ الْمَوْتَ ...» اوّلاً، اشاره به این است که انسان نباید بدون اطمینان به ایمان و اعمال صالح آرزوی مرگ کند و ثانیاً، چون هیچ اطمینانی برای هیچ کس جز معصومان به چنین شرطی نیست پیوسته از آرزوی مرگ خودداری کند. قرآن مجید نیز گواه این معناست آنجا که درباره یهود می فرماید: «(قُلْ إِنْ کانَتْ لَکُمُ الدّارُ الاْخِرَةُ عِنْدَ اللهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاس فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادقِینَ وَلَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بما قَدَّمَتْ أَیْدیهِمْ وَاللهُ عَلِیمٌ بالظّالِمِین); بگو اگر (آن چنان که مدعی هستید) سرای دیگر در نزد خدا مخصوص شماست نه سایر مردم پس آرزوی مرگ کنید اگر راست می گویید ولی آنها، هرگز به موجب اعمال بدی که پیش از خود فرستاده اند هرگز آزروی مرگ نخواهند کرد و خداوند از ستمکاران آگاه است».(8)

امام در ششمین، هفتمین و هشتمین اندرز مهم خود او را از سه چیز برحذر می دارد; نخست می فرماید: «از هر عملی که صاحبش آن را (فقط) برای خود می پسندد و برای عموم مسلمانان نمی پسندد برحذر باش و (نیز) از هر کاری که در نهان انجام می شود و در ظاهر شرم آور است حذر کن و نیز از اعمالی که اگر از صاحبش پرسش شود آن را انکار می کند یا از آن پوزش می طلبد بپرهیز»; (وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَل یَرْضَاهُ صَاحِبُهُ لِنَفْسهِ وَیُکْرَهُ(9) لِعَامَّةِ الْمُسْلِمِینَ. وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَل یُعْمَلُ بهِ فِی السِّرِّ، وَیُسْتَحَی مِنْهُ فِی الْعَلاَنِیَةِ، وَاحْذَرْ کُلَّ عَمَل إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوِ اعْتَذَرَ مِنْهُ).

امام(علیه السلام) نخست به همان چیزی اشاره فرموده که در بعضی از آیات قرآن و در روایات به طور گسترده آمده است که انسان آنچه را برای خود می پسندد برای دیگران هم بخواهد و آنچه را برای خود نمی پسندد برای دیگران نخواهد و به این ترتیب میان سود و زیان خود و دیگران فرقی نگذارد.

قرآن مجید از زبان حضرت شعیب می فرماید: «(وَما أُریدُ أَنْ أُخالِفَکُمْ إِلی ما أَنْهاکُمْ عَنْهُ); من هرگز نمی خواهم چیزی که شما را از آن باز می دارم خودم مرتکب شوم».(10)

در آغاز سوره مطففین می فرماید: «(وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ الَّذینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاس یَسْتَوْفُونَ وَإِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسرُونَ); وای بر کم فروشان آنان که وقتی برای خود چیزی از مردم با پیمانه می گیرند (حق خود را) به طور کامل دریافت می دارند; ولی هنگامی که برای دیگران پیمانه یا وزن می کنند کم می گذارند».(11)

حضرت در توصیه دوم او را به هماهنگی ظاهر و باطن امر می کند و از اعمالی که مخفیانه انجام می دهد که اگر آشکار شود خجل می شود برحذر می دارد. عجیب است که انسان از مردم کوچه و بازار خجالت بکشد; ولی از خدایی که «عالم الخفیة والاسرار» است شرم نداشته باشد و این نشانه ضعف ایمان است و عدم توجّه به این حقیقت است که همه جای عالم محضر خداست.

در توصیه سوم او را از اعمال خلافی پرهیز می دهد که نشانه اش این است که اگر از او سؤال کنند که تو چنین عملی را انجام دادی اگر بتواند آن را انکار می کند و اگر نتواند به عذرخواهی می پردازد.

به یقین هرکس از این سه کار بپرهیزد خوشبخت و سعادتمند و اهل نجات است; ولی متأسّفانه رهروان این راه زیاد نیستند.

آن گاه در نهمین، دهمین و یازدهمین توصیه، حارث همدانی را از سه چیز نهی می کند: نخست می فرماید: «(هرگز) عِرض و آبروی خود را هدف تیرهای سخنان مردم قرار مده»; (وَلاَ تَجْعَلْ عِرْضَکَ(12) غَرَضاً(13) لِنِبَالِ(14) الْقَوْلِ).

سپس می افزاید: «و تمام آنچه را (از این و آن) می شنوی برای مردم بازگو مکن، زیرا این کار برای آلودگی تو به دروغ کافی است»; (وَلاَ تُحَدِّثِ النَّاسَ بکُلِّ مَا سَمِعْتَ بهِ، فَکَفَی بذَلِکَ کَذباً).

در خطبه 141 خواندیم که امام(علیه السلام) می فرماید: «أَمَا إِنَّهُ لَیْسَ بَیْنَ الْحَقِّ وَالْبَاطِلِ إِلاَّ أَرْبَعُ أَصَابعَ; بدانید میان حق و باطل تنها به اندازه چهار انگشت فاصله است». کسی از آن حضرت پرسید: معنای این سخن چیست؟ آن حضرت چهار انگشت خود را جمع کرد و در میان چشم و گوشش گذاشت سپس فرمود: «الْبَاطِلُ أَنْ تَقُولَ سَمِعْتُ وَالْحَقُّ أَنْ تَقُولَ رَأَیْتُ; باطل آن است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم».

این سخن به قدری مشهور است که به شکل ضرب المثلی در آمده و در فارسی هم گفته می شود میان حق و باطل چهار انگشت است.

سرانجام می فرماید: «و (نیز) تمام آنچه را مردم برای تو نقل می کنند تکذیب مکن، زیرا این کار برای نادانی تو کفایت می کند»; (وَلاَ تَرُدَّ عَلَی النَّاس کُلَّ مَا حَدَّثُوکَ بهِ، فَکَفَی بذَلِکَ جَهْلاً).

امام(علیه السلام) در نخستین مرحله بر این معنا تأکید دارد که انسان خود را از مواضع تهمت دور سازد و از اعمال و رفتار و گفتاری که موجب سوء ظن مردم می شود و آنها را به غیبت و تهمت وا می دارد بپرهیزد.

در حدیث معروفی که در سنن ابوداود از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده می خوانیم: صفیه (همسر پیامبر) می گوید: پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مسجد معتکف بود. من شب هنگام به زیارت آن حضرت رفتم. مدتی با او سخن گفتم سپس برخاستم که بازگردم او نیز با من آمد. در این هنگام دو نفر از مردان انصار از کنار ما عبور کردند. هنگامی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را دیدند بر سرعت خود افزودند. پیغمبر فرمود: آرام تر بروید این زن، صفیه (همسر من) است. آن دو نفر گفتند: سبحان الله ای رسول خدا (این چه سخنی است که می فرمایید مگر ما درباره تو شک کردیم؟) پیغمبر فرمود: شیطان همچون خون در عروق انسان جریان دارد. من ترسیدم که گمان بدی در شما ایجاد شود».(15)

وقتی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با آن قداستی که داشت و حسن ظنی که همه مردم به او داشتند این چنین رفتار کند تکلیف دیگران روشن است.

این نکته نیز شایان دقت است که جمله «وَلا تُحَدِّثِ ...» و جمله «لا تَرُدَّ ...» در واقع ناظر به نهی از افراط و تفریط است; از یک سو انسان نباید آن قدر خوش باور باشد که هرچیزی را که می شنود بپذیرد و همه جا نقل کند و از سوی دیگر نباید آن قدر دیرباور و دارای سوء ظن باشد که هرچه را می شنود در آن تردید کند که اوّلی سبب اشاعه کذب و دومی نشانه جهل است.

سپس امام، چهار اندرز دیگر می دهد که شامل اندرزهای دوازدهم تا پانزدهم است، می فرماید: «خشمت را فرو بر و به هنگام قدرت (بر انتقام) گذشت کن و در موقع غضب، بردباری نما و آن گاه که حکومت در دست توست عفو و مدارا کن تا عاقبت نیک برای تو باشد»; (وَاکْظِمِ(16) الْغَیْظَ، وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ، وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَب، وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ، تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ).

این چهار دستور که قریب المعنی هستند با دقت با یکدیگر تفاوت دارند; «کظم غیظ» مربوط به آنجاست که خشم وجود انسان را پر کرده گویا می خواهد از درون او خارج شود و او گلوی خود را می فشارد تا خشمش بیرون نریزد.

«وَتَجَاوَزْ عِنْدَ الْمَقْدَرَةِ» اشاره به آنجایی است که انسان بر دشمنش پیروز شده و می تواند انتقام بگیرد; امام دستور می دهد انتقام جو مباش.

جمله «وَاحْلُمْ عِنْدَ الْغَضَب» مربوط به جایی است که عوامل غضب فراهم شده ولی حلم و بردباری سبب می شود که انسان در مقابل کار خلاف، مرتکب خلافی نشود.

جمله «وَاصْفَحْ مَعَ الدَّوْلَةِ» اشاره به کسانی است که به حکومت می رسند و بسیار می شود که در این هنگام افراد به تصفیه حساب های خود با مخالفان می پردازند; امام(علیه السلام) می فرماید: هرگز چنین کاری را نکن.

جمله «تَکُنْ لَکَ الْعَاقِبَةُ; عاقبت نیک در انتظار توست» ممکن است به هر چهار جمله قبل برگردد.

این دستورات افزون بر اینکه در آیات قرآن و روایات اسلامی به صورت گسترده وارد شده، از اموری است که عقل و خرد به آن حکم می کند. زیرا اگر مردم پاسخ بدی را به بدی بدهند و به هنگام غضب طغیان کنند عکس العمل ها پشت سر هم رخ می دهد و خشونت ها شدت پیدا می کند و عداوت ها ریشه دار می شود و گاه به خونریزی گسترده می انجامد و امنیّت از همه گرفته می شود; اما با حلم و بردباری و عفو و مدارا و کظم غیظ، مفاسد و خشونت ها و عداوت ها در همان محل دفن می گردد و آرامش و امنیّت و محبّت و دوستی جای آن را می گیرد.

تاریخ زندگی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و ائمه هدی(علیهم السلام) گواه زنده ای بر این است; هنگامی که پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) مکه را فتح کرد می توانست از تمام جنایت کاران جنگی که در طول هشت سال به او آزار رسانده بودند و از کسانی که در سیزده سال که در مکه بود انواع مشکلات و اهانت ها و آزارها را برای آن حضرت فراهم کرده بودند انتقام بگیرد; ولی چنین نکرد و فرمان عفو عمومی صادر نمود و امنیّت و محبّت جای ناامنی و عداوت را گرفت.

امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نیز با جنایتکاران جنگ جمل همین معامله را روا داشت و بعد از پیروزی همه را عفو کرد در حالی که می دانست گروهی از آنها آرام نخواهند نشست.

مرحوم مفید در کتاب ارشاد چنین نقل می کند که مردی از خویشاوندانِ امام سجاد(علیه السلام) (بر اثر کینه ای که داشت) نزد آن حضرت آمد و به آن حضرت ناسزا گفت و (در حضور جمع) دشنام داد. هنگامی که آن مرد به سراغ کار خود رفت امام به ما حاضران فرمود: شنیدید این مرد چه گفت؟ دوست دارم همراه من بیایید نزد او برویم تا ببینید چگونه به او پاسخ خواهم داد. عرض کردیم: آماده ایم در حالی که دوست داشتیم امام پاسخ تندی به او بدهد و ما هم از امام تبعیت کنیم. هنگامی که امام کفش خود را برداشت و به راه افتاد این آیه را تلاوت می کرد: (وَالْکاظِمینَ الْغَیْظَ وَالْعافِینَ عَنِ النّاس وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسنینَ)(17) فهمیدیم که نمی خواهد سخن تندی بگوید. هنگامی که به در خانه آن شخص رسید فرمود: بگویید علی بن الحسین است. آن مرد بیرون آمد در حالی که آماده بود که از سوی آن حضرت و همراهانش در برابر سخنانی که گفته رفتار سویی ببیند; ولی امام به او روی کرد و گفت: برادر تو به مجلس ما آمدی و چنین و چنان گفتی اگر آنچه را گفته ای در من بوده من از خدا طلب آمرزش می کنم و اگر در من نبوده از خدا می خواهم که او تو را ببخشد. آن مرد پیشانی آن حضرت را بوسید و گفت: آنچه را گفتم در تو نبود، بلکه در من بود (و به این ترتیب غائله مهمی فرو نشست).(18)

آن گاه امام در شانزدهمین و هفدهمین و هجدهمین اندرز خود می فرماید: «هر نعمتی را که خداوند به تو داده است به طور صحیح از آن بهره برداری کن و هیچ نعمتی از نعمت های خداوند را ضایع و تباه مساز و باید اثر نعمت هایی را که خداوند به تو داده است در تو دیده شود»; (وَاسْتَصْلِحْ کُلَّ نِعْمَة أَنْعَمَهَا اللهُ عَلَیْکَ، وَلاَ تُضَیِّعَنَّ نِعْمَةً مِنْ نِعَمِ اللهِ عِنْدَکَ، وَلْیُرَ عَلَیْکَ أَثَرُ مَا أَنْعَمَ اللهُ بهِ عَلَیْکَ).

این سه اندرز مربوط به نعمت ها و مواهب الهی است; نخست دستور می دهد که از آن خوب بهره برداری شود و اینکه هر نعمتی در جای مناسب ثبت گردد; شکر آن قولاً و عملاً بجا آورده شود و بندگان نیازمند خدا از آن بهره مند گردند، زیرا عدم بهره برداری صحیح، موجب زوال نعمت است، همان گونه که قرآن می فرماید: (إِنَّ اللهَ لا یُغَیِّرُ ما بقَوْم حَتَّی یُغَیِّرُوا ما بأَنْفُسهِمْ).(19)

اندرز دوم نقطه مقابل آن است و آن اینکه به عنوان تأکید او را از ضایع کردن نعمت ها و مصادیق آن; مانند ناشکری، اسراف و تبذیر، بخل و تنگ نظری برحذر می دارد.

در سومین دستور می فرماید: آثار نعمت خداوند باید بر تو ظاهر باشد که این خود نوعی سپاسگزاری است; نه مانند ثروتمندانی که لباس کهنه می پوشند و همه جا اظهار فقر می کنند مبادا کسی از آنها چیزی بخواهد.


پی نوشت:

  1. سند نامه: مرحوم خطیب نویسنده کتاب مصادر از دو قرینه استنباط می کند که این نامه در کتاب های دیگری جز نهج البلاغه (هر چند بعد از سیّد رضی) بوده است. نخست اینکه مرحوم بحرانی در شرح نهج البلاغه بعد از ذکر این نامه می گوید: آنچه را مرحوم سیّد رضی آورده بخشی از نامه ای طولانی است که به حارث همدانی نوشته و مجموعه ای از اوامر و نواهی و تعلیم مکارم اخلاق و محاسن آداب است. دوم اینکه مرحوم آمدی (متوفای 550) بخش هایی از این نامه را در چند مورد از کتاب غررالحکم آورده و با توجّه به تفاوت هایی که نقل آمدی با نقل نهج البلاغه دارد چنین استنباط می شود که او هم دسترسی به منبع دیگری داشته است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 467).

  2. یوسف، آیه 111.

  3. «حائل» از ریشه «حَوْل» و «حَیْلُولة» به معنای چیزی که در میان دو چیز حاجب و مانع می شود و نیز به معنای تغیر و تبدل آمده و در عبارت بالا معنای دوم اراده شده است; یعنی نعمت های دنیا دائماً در تغییر است.

  4. «مُفارِق» به معنای چیزی است که جدا می شود; یعنی نعمت های دنیا پایدار نیست.

  5. بحارالانوار، ج 74، ص 380، ح 4.

  6. بقره، آیه 224.

  7. «وثیق» به معنای مطمئن است و از ریشه «وثوق» گرفته شده است.

  8. بقره، آیه 94 و 95.

  9. این جمله در نسخه «صبحی صالح» به صورت فعل مجهول آمده است در حالی که مناسب و هماهنگ با جمله «یرضاه» این است که به صورت فعل معلوم و ثلاثی مجرد در آید و در نسخه کتاب تمام نهج البلاغه و بعضی از شروح نهج البلاغه به صورت (و یَکرَهُهُ) با فعل معلوم و همراه با ضمیر مفعولی آمده است.

  10. هود، آیه 88 .

  11. مطففین، آیه 1-3.

  12. «عِرْض» به معنای آبرو، حیثیت، شخصیت، ناموس و شرف آمده است. شاید به این اعتبار که اینها اموری است که عارض می گردد و ممکن است در معرض زوال قرار گیرد.

  13. «غَرَض» به معنای هدفی است که به سوی آن تیر انداخته می شود.

  14. «نِبال» جمع «نبل» بر وزن «طبل» به معنای تیر است.

  15. سنن ابی داود، ج 1، ص 551، ح 2470.

  16. «اکْظِم» صیغه امر است از ریشه «کَظْم» بر وزن «نظم» که در اصل به معنای بستن دهان مشک است. سپس به معنای فرو بردن خشم به کار رفته، گویی انسان گلوی خود را می فشارد که خشم از درون او بیرون نیاید همان گونه که گلوی مشک را می بندد تا آبی که درون آن است بیرون نریزد.

  17. آل عمران، آیه 134.

  18. ارشاد، ج 2، ص 145.

  19. رعد، آیه 11.