[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی معاویة جواباً [عن کتابه]:
أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَ أَنْتُمْ عَلَی مَا ذَکَرْتَ مِنَ الْأُلْفَةِ وَ الْجَمَاعَةِ، فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَمْس أَنَّا آمَنَّا وَ کَفَرْتُمْ، وَ الْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ، وَ مَا أَسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلَّا کَرْهاً، وَ بَعْدَ أَنْ کَانَ أَنْفُ الْإِسْلَامِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) [حَرْباً] حِزْباً. وَ ذَکَرْتَ أَنِّی قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرَ وَ شَرَّدْتُ بعَائِشَةَ وَ نَزَلْتُ بَیْنَ الْمِصْرَیْنِ، وَ ذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلَا عَلَیْکَ وَ لَا الْعُذْرُ فِیهِ إِلَیْکَ. وَ ذَکَرْتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی [جَمْعِ] الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ قَد انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ یَوْمَ أُسرَ أَخُوکَ؛ فَإِنْ کَانَ [فِیکَ] فِیهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ، فَإِنِّی إِنْ أَزُرْکَ فَذَلِکَ جَدیرٌ أَنْ یَکُونَ اللَّهُ إِنَّمَا بَعَثَنِی إِلَیْکَ لِلنِّقْمَةِ مِنْکَ، وَ إِنْ تَزُرْنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَدٍ:
مُسْتَقْبلِینَ رِیَاحَ الصَّیْفِ تَضْرِبُهُمْ بحَاصِبٍ بَیْنَ أَغْوَارٍ وَ جُلْمُود
وَ عِنْدی السَّیْفُ الَّذی أَعْضَضْتُهُ بجَدِّکَ وَ خَالِکَ وَ أَخِیکَ فِی مَقَامٍ وَاحِدٍ.[/hadith]
نامه ای از امام(علیه السلام) است که در پاسخ نامه ای از معاویه نگاشته است.(1)
نامه در یک نگاه:
همان گونه که در بالا اشاره شد، این نامه پاسخ نامه شیطنت آمیزی است که معاویه برای امام نوشته است و دوازدهمین نامه ای است که تا کنون در نهج البلاغه به آن اشاره شده و با توجّه به سه نامه دیگری که بعدا خواهد آمد مجموع نامه های امام به معاویه در نهج البلاغه به پانزده نامه می رسد. به هر حال بخش های مختلف این نامه ناظر به ادعاهای واهی و بی اساس معاویه است از جمله:
- معاویه در نامه خود می گوید ما فرزندان عبد مناف قرن ها در صلح و صفا با هم می زیستیم تا اینکه کارهای شما میان ما تفرقه ایجاد کرد. امام
(علیه السلام)
به او پاسخ می گوید که آنچه میان ما جدایی افکنده اسلام ما و بقای شما بر کفر و نفاق است.
- معاویه در نامه خود به کشته شدن طلحه و زبیر و تبعید عایشه از بصره به مدینه اشاره می کند. امام
(علیه السلام)
در پاسخ او تنها به این قناعت می کند که این ماجرا ارتباطی با تو ندارد اشاره به اینکه من حاکم مسلمانانم و برای اداره حکومت اسلامی و رفع نابسامانی، من باید تصمیم بگیرم.
-
معاویه در بخش دیگری از نامه اش امام را تهدید به جنگ می کند و امام برمی آشوبد و می فرماید: به جای اینکه تو به سوی من آیی من به سوی تو می آیم گویا شجاعت های بی نظیر مرا در میدان های جنگ های اسلامی و ضرباتی که بر برادر و جد و دایی تو وارد ساختم فراموش کردی.
-
در پایان نامه به مطالبی که معاویه درباره قتله قاتلان عثمان آورده اشاره می کند و به او می فرماید: تو باید نخست بیعت من را بپذیری بعد درباره قتله عثمان از من درخواست کنی تا من درباره آنان تصمیم بگیرم.
کوتاه سخن اینکه نامه در عین فشردگی به نکات تاریخی مهمی اشاره دارد که حقانیت امام و بطلان سخنان معاویه را به وضوح ثابت می کند.
با توجّه به اینکه تمام بخش های این نامه ناظر به پاسخ گویی از سخنان واهی معاویه در نامه ای است که به سوی امام نگاشت لازم است قبلا خلاصه ای از متن نامه معاویه را در اینجا بیاوریم سپس به شرح نامه جوابیه امام(علیه السلام) بپردازیم. اینک خلاصه نامه معاویه:
او در نامه خود نخست می گوید: ما بنی عبد مناف همه از سرچشمه واحدی سیراب می شدیم; هیچ کدام بر دیگری برتری نداشت و متحد و متفق بودیم و این امر همچنان ادامه پیدا کرد تا زمانی که تو نسبت به پسر عمویت (اشاره به عثمان است) حسد ورزیدی تا اینکه او به قتل رسید بی آنکه دفاعی از وی کنی، بلکه بر خلاف او اقدام کردی و بعد از وی مردم را به سوی خود فرا خواندی سپس دو نفر از شیوخ مسلمانان «طلحه» و «زبیر» را به قتل رساندی در حالی که آنها (به زعم تو) جزء عشره مبشره بودند (ده نفری که بشارت بهشت به آنها داده شده بود) به علاوه ام المؤمنین عایشه را با خواری تبعید کردی.
سپس دارالهجره (مدینه پیغمبر) را که بهترین جایگاه بود رها ساختی و از حرمین شریفین دور شدی و به زندگی در کوفه راضی گشتی و پیش از این نیز بر دو خلیفه پیغمبر عیب می گرفتی و حاضر نبودی با آنها بیعت کنی و حکومت امروز تو مشکلی از مسلمانان را حل نمی کند و من تصمیم دارم با جمعی از مهاجران و انصار با شمشیرهای کشیده به سوی تو آیم. قاتلان عثمان را به من بسپار و خود را رهایی بخش.(2)
این نامه که مملوّ از تعبیرات زشت و دشنام ها و توهین های بی شرمانه ای است که ما از ذکر آن خودداری کرده ایم و مملوّ از دروغ ها و تهمت های نارواست سبب شد که امام نامه مورد بحث را در پاسخ او مرقوم دارد و به دروغ ها و تهمت های معاویه پاسخ گوید که در شرح نامه یکی بعد از دیگری خواهد آمد.
امام(علیه السلام) در آغاز می فرماید: «اما بعد از حمد و ثنای الهی همان گونه که گفته ای ما و شما با هم الفت و اجتماع داشتیم; ولی در گذشته آنچه میان ما و شما جدایی افکند این بود که ما ایمان (به خدا و پیغمبرش) آوردیم و شما بر کفر خود باقی ماندید و امروز هم ما در راه راست گام بر می داریم و شما منحرف شده اید»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّا کُنَّا نَحْنُ وَأَنْتُمْ عَلَی مَا ذَکَرْتَ مِنَ الاُْلْفَةِ وَالْجَمَاعَةِ، فَفَرَّقَ بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ أَمْس أَنَّا آمَنَّا وَکَفَرْتُمْ، وَالْیَوْمَ أَنَّا اسْتَقَمْنَا وَ فُتِنْتُمْ(3)).
آن گاه امام(علیه السلام) می افزاید: «آنها که از گروه شما مسلمان شدند از روی میل نبود بلکه در حالی بود که همه بزرگان عرب در برابر رسول خدا(صلی الله علیه وآله) تسلیم شدند و به حزب او درآمدند»; (وَمَا أَسْلَمَ مُسْلِمُکُمْ إِلاَّ کَرْهاً، وَبَعْدَ أَنْ کَانَ أَنْفُ(4) الاِْسْلاَمِ کُلُّهُ لِرَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله) حِزْباً).
هر کس کمترین آشنایی با تاریخ اسلام داشته باشد آنچه را امام در این چند جمله فرموده است تصدیق می کند، زیرا همه مورخان نوشته اند: بنی امیّه به رهبری ابوسفیان در میدان های نبرد اسلامی در برابر پیغمبر اکرم قرار داشتند و از هیچ کارشکنی بر ضد آن حضرت خودداری نکردند و اسلام آنها تنها در زمان فتح مکه که رسول خدا با لشکر عظیمی برای فتح مکه آمد و مکیان همه تسلیم شدند صورت گرفت و به گفته «محمد عبده» در شرح نهج البلاغه اش، ابوسفیان تنها یک شب پیش از فتح مکه آن هم از ترس قتل و خوف از لشکر پیغمبر که بیش از ده هزار نفر بودند (ظاهراً) ایمان آورد در حالی که اشراف عرب قبل از آن اسلام را پذیرا شده بودند.(5)
راستی شگفت آور است که معاویه برای تحمیق جمعی از شامیان ساده لوح آن زمان، یک چنین حقیقت مسلم تاریخی را انکار می کند و به مغالطه می پردازد.
عجیب اینکه ـ هرچند از یک نظر عجیب نیست ـ سخن معاویه در برابر امام دقیقاً همان چیزی است که ابو جهل در برابر پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) گفت; او می گفت: قریش همه با هم متحد بودند تا اینکه محمد آمد و میان آنها تفرقه افکند.(6)
تعبیر به «کَرْهاً»; (پذیرش اسلام آنها از روی اکراه بود) اشاره به این است که ابوسفیان در فتح مکه ظاهراً ایمان آورد; ولی در دل ایمانی نداشت. شاهد این مدعا این است که عباس عموی پیغمبر در حالی که سوار بر مرکب رسول خدا بود در اطراف مکه به دنبال کسی می گشت که نزد قریش بفرستد تا آنها را به عذرخواهی نزد پیغمبر اکرم فرا خواند و فتح مکه بدون خونریزی پایان گیرد. ناگهان ابوسفیان را دید. به او گفت پشت سر من سوار شو تا تو را نزد پیامبر خدا ببرم و امان نامه از آن حضرت برای تو بگیرم. هنگامی که ابوسفیان نزد پیامبر آمد آن حضرت اسلام را بر او عرضه داشت او قبول نکرد. عمر گفت: یا رسول الله اجازه بده گردنش را بزنم و عباس به دلیل خویشاوندی که با او داشت مانع شد عرض کرد: یا رسول الله او فردا اسلام می آورد و فردا او را نزد پیغمبر اکرم آورد. پیامبر بار دیگر اسلام را بر او عرضه کرد. ابوسفیان باز هم خودداری کرد. عباس آهسته زیر گوش او گفت: ای ابوسفیان هرچند به دل نمی گویی; اما به زبان گواهی ده که خداوند یگانه است و محمد رسول خداست که اگر نگویی جانت (به علت جنایت هایی که از پیش مرتکب شده ای) در خطر است. ابوسفیان از روی اکراه و ترس شهادتین را بر زبان جاری کرد. این در حالی بود که ده هزار نفر لشکر اسلام گرداگرد آن حضرت را گرفته بودند و تعبیر به «حزباً» اشاره به همین است.(7)
تعبیر به «اَنْفُ الإسْلامِ; بینی اسلام» کنایه از ایمان آوردن اشراف عرب به پیغمبر اکرم است زیرا این واژه در ادبیات عرب گاه در این گونه موارد به کار می رود.
به این ترتیب، امام پاسخ کوبنده ای به بخش اوّل نامه معاویه داده است.
آن گاه تهمت دیگری را که معاویه در نامه خود آورده یاد می کند و می فرماید: «و نیز گفته ای که من طلحه و زبیر را کشته ام و عایشه را آواره نموده ام و در میان کوفه و بصره اقامت گزیده ام (و دارالهجرة; یعنی مدینه پیغمبر را رها نمودم) ولی این امری است که تو در آن حاضر نبوده ای و مربوط به تو نیست و لزومی ندارد عذر آن را از تو بخواهم (به علاوه تو خود پاسخ اینها را به خوبی می دانی)»; (وَذَکَرْتَ أَنِّی قَتَلْتُ طَلْحَةَ وَالزُّبَیْرَ، وَشَرَّدْتُ(8) بعَائِشَةَ، وَنَزَلْتُ بَیْنَ الْمِصْرَیْنِ(9)! وَذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلاَ عَلَیْکَ، وَلاَ الْعُذْرُ فِیهِ إِلَیْکَ).
همه می دانیم عامل قتل طلحه و زبیر در واقع خودشان بودند که نخست با امام بیعت کردند و بعد بر او شوریدند و آتش جنگ جمل را برافروختند و نیز همه می دانیم عایشه با پای خود و با میل خود شورشیان بصره را همراهی کرد و امیرمؤمنان علی(علیه السلام) نهایت جوانمردی را به خرج داد و با احترام کامل برای احترام به پیغمبر خدا او را به مدینه بازگرداند و به یقین معاویه تمام اینها را می دانسته; ولی هدفش فتنه انگیزی در میان شامیان بوده است و قاعدتاً دستور می داد نامه اش را بر فراز تمام منابر شام بخوانند و شامیان ناآگاه زمان را بر ضد علی(علیه السلام) بشورانند و اگر امام(علیه السلام) جواب مشروحی به معاویه نداد به سبب این بود که توضیح واضح محسوب می شد از این رو با بی اعتنایی به او فرمود: اینها به تو مربوط نیست.
ابن ابی الحدید در اینجا تعبیرات جالبی دارد که شایسته ذکر است، می گوید: جواب مشروح به معاویه در اینجا این است که طلحه و زبیر خودشان سبب قتل خود شدند به سبب سرکشی و فتنه انگیزی و شکستن بیعت; اگر آنها در مسیر صحیح قرار می گرفتند سالم می ماندند و هر کس به حق کشته شود خونش هدر است.
سپس می افزاید: اما اینکه آنها از شیوخ اسلام بودند جای شک نیست ولی گاهی عیب، دامان شخص بزرگ را هم می گیرد و اصحاب ما معتقدند که آنها توبه کردند و با حال ندامت از آنچه در جنگ جمل انجام دادند از دنیا رفتند و ما نیز چنین می گوییم، بنابراین آنها بر اساس توبه اهل بهشتند و اگر توبه نکرده بودند، بیچاره بودند زیرا خداوند با کسی در مورد اطاعت و تقوا دوستی خاصی ندارد; اما اینکه آنها جزء عشره مبشره بودند و وعده بهشت به آنها داده شده بود این وعده مشروط بود; مشروط به حسن عاقبت و اگر ثابت شود که آنها توبه کردند وعده مزبور محقق است (ولی ابن ابی الحدید روشن نساخته که آیا می شود انسان سبب ریختن خون هفده هزار نفر شود و سپس با یک استغفار، خداوند گناهان او را ببخشد؟!).
سپس می افزاید: اما در مورد عایشه امام(علیه السلام) او را تبعید نکرد، بلکه او خودش را به این سرنوشت گرفتار نمود، زیرا اگر در منزلش نشسته بود (آن گونه که قرآن دستور داده است) در میان اعراب و کوفیان خوار و بی مقدار نمی شد. اضافه بر این، امیرمؤمنان علی(علیه السلام) بعد از جنگ او را گرامی داشت و کاملا احترام کرد و اگر عایشه چنین رفتاری را با عمر کرده بود و مرتکب اختلاف افکنی و فتنه انگیزی شده بود و عمر به او دست می یافت او را می کشت و قطعه قطعه می کرد; ولی علی(علیه السلام) دارای حلم و بزرگواری خاصی بود.(10)
شایان توجّه اینکه «احمد زکی صفوة» بنا به نقل «سید عبد الزهراء خطیب» (صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه) می گوید: عایشه خودش خود را آواره کرد; به سوی بصره به عنوان خونخواهی عثمان آمد و آن مشکلات را برای خود فراهم ساخت; ولی علی(علیه السلام) هنگامی که طرفداران عایشه متلاشی شدند به برادر عایشه محمد بن ابی بکر گفت: خیمه ای بزن و با دقت خواهرت را در آنجا وارسی کن ببین کاملا سالم است و جراحتی به او نرسیده. محمد چنین کرد و گواهی داد: عایشه مشکلی ندارد. سپس امام(علیه السلام) دستور داد او را با احترام تمام به مدینه باز گردانند و آنچه از مرکب و زاد و توشه لازم بود با او بفرستند و چهل نفر از زنان شناخته شده بصره را دستور داد که او را تا مدینه همراهی کنند.(11)
به عقیده ما این محبّت و احترامی که حضرت نسبت به عایشه در برابر آن همه خلاف کاری انجام داد کافی بود که عایشه تا آخر عمر خود را مدیون امام بداند; ولی تاریخ می گوید: او حق شناسی نکرد و همچنان به مخالفتش ادامه داد.
از جمله ایرادهایی که معاویه در نامه خود به آن حضرت گرفته بود این بود که چرا مدینه، شهر پیامبر را رها کرده ای و به کوفه و بصره آمدی; جایی با آن عظمت را رها کردن و به چنین مکانی منتقل شدن کار درستی نیست.
به یقین نیت معاویه این بود که علی(علیه السلام) در مدینه بماند و به علت بُعد طریق، او بر تمام شام و عراق مسلط گردد و آمدن امام به کوفه نقشه های شوم او را بر هم زد.
شاهد این سخن آنکه معاویه قبلا به «زبیر» نوشته بود که من در شام برای تو بیعت گرفتم و بعد از تو برای «طلحه»; به سراغ عراق بروید و آنجا را تصرف کنید در این صورت تمام عراق و شام در اختیار شماست.(12)
معاویه به آنچه در این زمینه گفته بود بسنده نکرد، بلکه تعبیر زشتی را در اینجا به کار برد و گفت: «در حدیث پیغمبر آمده است: هر کس از مدینه خارج شود خبیث و آلوده است» غافل از اینکه این حدیث قبل از هر کس خود معاویه را شامل می شود و همچنین طلحه، زبیر و عایشه را که معاویه نسبت به آنها عشق می ورزید. اضافه بر این بعضی از بزرگان و صالحان اصحاب پیغمبر همچون ابوذر، سلمان و ابن مسعود و غیر آنها از مدینه خارج شدند و در شهرهای دور و نزدیک چشم از جهان فرو بستند.
درست است که مجاورت با قبر رسول الله دارای برکاتی است; اما وظیفه امام این است که برای خاموش کردن آتش فتنه گاهی از مجاورت آن قبر نورانی چشم بپوشد و به مناطقی که بهتر می توان آتش فتنه را خاموش کرد قدم بگذارد.
ولی امام(علیه السلام) در پاسخ معاویه تنها به این نکته قناعت فرمود که این امر ارتباطی به تو ندارد، زیرا مسأله واضح تر از آن بود که نیاز به شرح و تفصیل داشته باشد.
تعبیر امام به «ذَلِکَ أَمْرٌ غِبْتَ عَنْهُ فَلاَ عَلَیْکَ; این امری است که تو از آن غایب بودی و چیزی بر تو نیست» کنایه از این است که ربطی به تو ندارد که گاه در فارسی در تعبیرات عامیانه می گوییم: «فضولی موقوف».
سپس امام(علیه السلام) از تهدید معاویه که تهدیدی توأم با مغالطه و سفسطه بود پاسخ می دهد و می فرماید: «و نیز گفته ای که با گروهی از مهاجران و انصار به مقابله من خواهی شتافت (کدام مهاجر و انصار) هجرت از آن روزی که برادرت (یزید بن ابی سفیان در روز فتح مکه) اسیر شد پایان یافت»; (وَذَکَرْتَ أَنَّکَ زَائِرِی فِی الْمُهَاجِرِینَ وَالاَْنْصَارِ، وَقَد انْقَطَعَتِ الْهِجْرَةُ یَوْمَ أُسرَ أَخُوکَ).
می دانیم اطرافیان معاویه و یاران نزدیک او و حتی خود او جمعی از بازماندگان دوران جاهلیت عرب بودند، همان هایی که تا روز فتح مکه مقاومت نمودند، هنگامی که همه مقاومت ها در هم شکست اظهار ایمان کردند و پیغمبر اکرم فرمان آزادی آنها را صادر فرمود و به همین جهت «طُلَقاء» نامیده شدند.
از سویی دیگر می دانیم مهاجران افرادی بودند که پیش از فتح مکه ایمان آوردند و به پیغمبر اکرم در مدینه ملحق شدند و انصار کسانی بودند که از آنها حمایت کردند، ولی هنگامی که مکه فتح شد و آن منطقه از حجاز یکپارچه در اختیار پیغمبر قرار گرفت دیگر هجرت مفهومی نداشت، از این رو پیغمبر اکرم فرمود: «لاَ هِجْرَةَ بَعْدَ الْفَتْحِ».(13)
جالب اینکه در روز فتح مکه برادر معاویه به نام «یزید بن ابوسفیان» و جماعتی در گوشه ای از مکه تصمیم بر مقاومت در برابر لشکر اسلام گرفتند. پیامبر گروهی را فرستاد و آنها را در هم شکست و برادر معاویه اسیر شد. خود معاویه نیز جزء طُلَقا بود.
افزون بر این ابوسفیان نیز در روز فتح مکه همانند اسیری همراه عباس عموی پیغمبر به خدمت حضرت رسید و اسلام را ظاهرا پذیرفت و پیامبر او را عملا آزاد ساخت. این موضوع با نسخه دیگری که از نهج البلاغه در دست است که به جای «أخُوکَ» واژه «أبُوکَ» آمده سازگار است.(14)
به هر حال نه معاویه و نه پدر و برادرش جزء مهاجران بودند و نه اطرافیان او بلکه آنها بقایای دوران کفر و بت پرستی محسوب می شدند این در حالی بود که گرداگرد علی(علیه السلام) گروه عظیمی از مهاجران و انصار مشاهده می شدند.
مرحوم مغنیّه در شرح نهج البلاغه خود می نویسد که در اطراف معاویه کسی از مهاجران نبود و از انصار فقط دو نفر بودند که طمع در دنیا، آنها را به پیروی از معاویه کشانده بود در حالی که همراه امام(علیه السلام) نهصد نفر از انصار و هشتصد نفر از مهاجران بودند; لشکر معاویه را بنی امیّه و گروهی از منافقانی که همراه ابوسفیان با رسول خدا جنگیدند تشکیل می داد (ولی اصحاب علی(علیه السلام) مجاهدان راستین اسلام بودند) و این جای تعجب نیست، زیرا علی(علیه السلام) ادامه وجود مبارک پیغمبر اکرم بود در حالی که معاویه ادامه پدرش ابوسفیان (دشمن شماره یک اسلام) بود.(15)
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن می فرماید: «با این حال اگر در این رویارویی و ملاقات شتاب داری (کمی) دست نگه دار، زیرا اگر من به دیدار تو آیم سزاوارتر است، چرا که خداوند مرا به سوی تو فرستاده تا از تو انتقام بگیرم و اگر تو به دیدار من آیی (با نیروی عظیم کوبنده ای روبه رو خواهی شد و) چنان است که شاعر بنی اسد گفته:
آنها به استقبال تندباد تابستانی می شتابند که آنان را در میان سراشیبی ها و تخته سنگها با سنگریزه هایش در هم می کوبد.
و (بدان) همان شمشیری که با آن بر پیکر جد و دایی و برادرت در یک میدان نبرد (در میان جنگ بدر) زدم هنوز نزد من است»; (فَإِنْ کَانَ فِیهِ عَجَلٌ فَاسْتَرْفِهْ(16)، فَإِنِّی إِنْ أَزُرْکَ فَذَلِکَ جَدیرٌ أَنْ یَکُونَ اللهُ إِنَّمَا بَعَثَنِی إِلَیْکَ لِلنِّقْمَةِ مِنْکَ! وَإِنْ تَزُرْنِی فَکَمَا قَالَ أَخُو بَنِی أَسَد: مُسْتَقْبلِینَ رِیَاحَ الصَّیْفِ تَضْرِبُهُمْ *** بحَاصِب(17) بَیْنَ أَغْوَار(18) وَجُلْمُود(19) وَعِنْدی السَّیْفُ الَّذی أَعْضَضْتُهُ(20) بجَدِّکَ وَخَالِکَ وَأَخِیکَ فِی مَقَام وَاحِد).
اشاره به اینکه دست از تهدیدهای توخالی بر دار; تو که علی را در میدان جنگ ها دیده ای; تنها در یک میدان جنگ بدر سه نفر از نزدیکان تو که در صفوف مشرکان و دشمنان اسلام بودند با ضربات او بر خاک افتادند; جدت «قطبة بن ربیعه»، دائیت «ولید بن عتبه» و برادرت «حنظلة بن ابی سفیان». چنین مرد جنگی را نمی توان با این گونه تهدیدها به وحشت انداخت و امام عملا شجاعت خود و یارانش را در میدان صفین ـ افزون بر میدان جمل و نهروان ـ به شامیان نشان داد که اگر حیله عمرو عاص و ساده لوحی جمعی از مردم فریب خورده کوفه نبود جنگ به طور کامل به نفع امام پایان یافته بود.
پی نوشت:
-
سند نامه: در کتاب مصادر نهج البلاغه اسناد دیگری برای این نامه (غیر از نهج البلاغه) ذکر شده است از جمله اینکه ابن ابی الحدید نامه معاویه به امام که نامه امام پاسخ به آن است را در شرح این نامه آورده است و دلیل آن است که او نامه معاویه و پاسخ امام(علیه السلام) را در مصدر دیگری غیر از نهج البلاغه یافته است. و نیز ابن قتیبه (متوفای 276) که پیش از سیّد رضی می زیسته در کتاب الامامة والسیاسة این نامه را به صورت مختصرتری آورده است. بعد از سیّد رضی نیز آن را «طبرسی» در احتجاج (و دیگران در کتاب های خود) ذکر کرده اند (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 456).
-
این نامه را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود، ج 17، ص 251 آورده است.
-
«فُتِنْتُم» از ریشه «فتنه» است که معانی متعددی دارد از جمله: آزمایش و امتحان، فریب دادن، بلا و عذاب، سوختن در آتش، ضلالت و گمراهی و شرک و بت پرستی است و در اینجا دو معنای اخیر مراد است.
-
«أنْفُ» همان طور که در شرح این کلام آمده است در اصل به معنای بینی است; ولی در ادبیات عرب گاه کنایه از آغاز چیزی و گاه کنایه از افراد و اشخاص برجسته است، از این رو شارحان نهج البلاغه هر کدام یکی از این دو معنا را انتخاب کرده اند ولی با توجّه به کلمه «کله» معنای دوم مناسب تر است; یعنی برجستگان عرب همگی اسلام را پذیرفتند. البته اگر نسخه «حَرْبا» به جای «حِزْبا» پذیرفته شود معنای جمله چنین خواهد بود: «شما بنی امیّه اسلام را بعد از آن پذیرفتید که در تمام سال های آغازین اسلام با پیغمبر اسلام می جنگیدید».
-
شرح نهج البلاغه محمد عبده، ذیل نامه مورد بحث.
-
شرح نهج البلاغه علاّمه شوشتری، ج 4، ص 252.
-
شرح نهج البلاغه ابن میثم، ذیل نامه مورد بحث. طبری نیز در تاریخ خود (ج 2، ص 331) نیز اشاره ای به این معنا دارد.
-
«شَرَّدْتُ» از ریشه «تشرید» در اصل به معنای رم دادن و فراری دادن است و گاه به معنای تبعید نمودن و آواره ساختن نیز می آید.
-
«المِصْرَیْن» به معنای دو شهر، در اینجا اشاره به کوفه و بصره است.
-
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 17، ص 254.
-
مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 456. طبری نیز در تاریخ خود در ج 3، ص 547 شبیه همین معنا را نقل کرده است.
-
البدء و التاریخ مَقدسی، ج 5، ص 211.
-
این حدیث در کافی از امام صادق(علیه السلام) از رسول الله(صلی الله علیه وآله) نقل شده است. (اصول کافی، ج 5، ص، 443، ح 5) و در کتب اهل سنّت نیز در کتاب استیعاب، ج 2، ص 720 و صحیح بخاری، ج 3، ص 210 آمده است.
-
علاّمه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود، ج 4، ص 260 این نسخه را ترجیح داده است.
-
فی ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 161.
-
«اسْتَرْفِه» از ریشه «رفاهیة» به معنای زندگی آرام و راحت بخش است، بنابراین جمله «اِسْتَرْفِه» مفهومش این است که آسوده باش.
-
«حاصِب» به معنای طوفان و بادی است که سنگریزه ها را به حرکت در می آورد و پشت سر هم بر جایی می کوبد و در اصل از «حصباء» به معنای سنگریزه گرفته شده است.
-
«أغْوار» جمع «غور» بر وزن «فور» به معنای سراشیبی و قعر چیزی است.
-
«جُلْمُود» به معنای تخته سنگ است.
-
«أعْضَضْتُ» از ریشه «اِعضاض» و «عضّ» به معنای گزیدن گرفته شده و «اعضاض» به معنای چیزی را به گزیدن وادار کردن است و در اینجا اشاره به ضربات شمشیر است.