[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی زیاد ابن أبیه و قد بلغَه أن معاویة کتب إلیه یرید خدیعتَه بإستِلحاقه:
وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ، فَاحْذَرْهُ
،
فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شمَالِهِ لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ. وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّاب فَلْتَةٌ مِنْ حَدیثِ النَّفْس وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لَا یَثْبُتُ بهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بهَا إِرْثٌ، وَ الْمُتَعَلِّقُ بهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَب. فَلَمَّا قَرَأَ زیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ شَهِدَ بهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ، وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسهِ حَتَّی ادَّعَاهُ مُعَاوِیَةُ.
[قال الرضی قوله (علیه السلام) الواغل هو الذی یهجم علی الشرب لیشرب معهم و لیس منهم فلا یزال مدفعا محاجزا؛ و النوط المذبذب هو ما یناط برحل الراکب من قعب أو قدح أو ما أشبه ذلک فهو أبدا یتقلقل إذا حث ظهره و استعجل سیره].[/hadith]
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص69
از نامه آن حضرت است به زیاد بن ابیه، به علی علیه السّلام خبر رسیده بود که معاویه برای زیاد نامه نوشته است و می خواهد او را فریب دهد و به خود ملحق سازد او را برادر خود بداند. در این نامه که چنین آغاز می شود: «و قد عرفت أنّ معاویة کتب الیک یستزلّ لبک و یستفلّ غربک»، «چنین دانسته ام که معاویه برای تو نامه نوشته است تا خرد تو را بلغزاند و تصمیم و عزم ترا سست کند.»، ابن ابی الحدید پس از شرح لغات و اصطلاحات و نشان دادن مواردی که از قرآن متأثر است و استناد به برخی از احادیث، مبحث مفصلی در باره نسبت زیاد بن ابیه و برخی از اخبار و نامه های او ایراد کرده است که موضوعات تاریخی و اجتماعی آن ترجمه می شود.
نسبت زیاد بن ابیه و پاره ای از اخبار او و نامه هایش:
زیاد، پسر عبید است و برخی از مردم عبید را عبید بن فلان گفته اند و او را به قبیله ثقیف نسبت داده اند ولی بیشتر مردم معتقدند که عبید برده بوده است و همچنان تا روزگار زیاد زنده بوده و سر انجام زیاد او را خریده و آزاد کرده است و ما به زودی آنچه را در این باره آمده است، خواهیم نوشت.
اینکه زیاد را به غیر پدرش نسبت داده اند به دو سبب است، یکی گمنامی پدرش و دیگر ادعای ملحق شدن او به ابو سفیان. گاهی به او زیاد بن سمیه می گفته اند و سمیه نام مادر اوست که کنیزی از کنیزکان حارث بن کلدة بن عمرو بن علاج ثقفی، طبیب عرب بوده است و همسر عبید. گاهی هم به او زیاد بن ابیه و گاه زیاد بن امه می گفته اند. و چون معاویه او را به خود ملحق ساخت، بیشتر مردم به او زیاد بن ابی سفیان می گفتند که مردم پیرو و همراه پادشاهان هستند زیرا بیم و امید از آنان می رود، و پیروی مردم از دین در قبال پیروی ایشان از پادشاهان همچون قطره ای در قبال اقیانوس است، ولی آنچه که پیش از پیوستن او به ابو سفیان به او گفته می شد زیاد بن عبید بود و در این هیچ کس شک نکرده است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص70
ابو عمر بن عبد البر در کتاب الاستیعاب از قول هشام بن محمد بن سائب کلبی از پدرش از ابو صالح از ابن عباس نقل می کند که عمر، زیاد را برای اصلاح فسادی که در یمن اتفاق افتاده بود، به آنجا گسیل داشت و چون برگشت پیش عمر خطبه ای ایراد کرد که نظیر آن شنیده نشده بود. ابو سفیان و علی علیه السّلام و عمرو بن عاص هم حاضر بودند. عمرو بن عاص گفت: آفرین بر این غلام که اگر قرشی می بود با چوبدستی خود عرب را راه می برد. ابو سفیان گفت: بدون تردید او قرشی است و من کسی را که او را در رحم مادرش نهاده است، می شناسم. علی علیه السّلام فرمود: او کیست گفت: خودم، علی گفت: ای ابو سفیان آرام باش. ابو سفیان این ابیات را خواند: ای علی به خدا سوگند اگر بیم این شخص از دشمنان که مرا می بیند نبود، صخر بن حرب کار خود را آشکار می ساخت و از گفتگو در باره زیاد بیم نمی داشت، مجامله کردن من با قبیله ثقیف و رها کردن میوه دل را میان ایشان طولانی شده است.
ابن عبد البر می گوید: منظورش از بیم این شخص، عمر بن خطاب است. احمد بن یحیی بلادزی هم می گوید: زیاد در حالی که نوجوان بود، در محضر عمر بن خطاب سخنانی ایراد کرد که همه حاضران را به شگفت انداخت. عمرو بن عاص گفت: آفرین که اگر قرشی می بود با چوبدستی خود عرب را راه می برد. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند که او قرشی است، و اگر او را می شناختی، می دانستی که از اهل خودت هم بهتر است. عمرو عاص گفت: پدرش کیست گفت: نطفه اش را من در شکم مادرش نهاده ام. عمرو گفت: چرا او را به خود ملحق نمی سازی گفت: از این گور خری که نشسته است، بیم دارم که پوستم را بدرد.
محمد بن عمر واقدی هم می گوید: در حالی که ابو سفیان پیش عمر نشسته بود و علی هم حضور داشت زیاد، سخنانی نیکو بر زبان آورد. ابو سفیان گفت: مناقب جز در شمایل زیاد آشکار نمی شود. علی علیه السّلام پرسید از کدام خاندان بنی عبد مناف است ابو سفیان گفت: او پسر من است. علی پرسید: چگونه گفت: به روزگار جاهلی با مادرش زنا کردم. علی علیه السّلام فرمود: ای ابو سفیان خاموش باش که عمر در اندوهگین ساختن شتابان است، گوید: زیاد از گفتگوی میان آن دو آگاه شد و در دلش بود.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص71
علی بن محمد مدائنی می گوید: به روزگار حکومت علی علیه السّلام، زیاد از سوی او به ولایت فارس یا یکی از نواحی فارس گماشته شد. آنجا را نیکو اداره کرد و خراج آن را به خوبی جمع آوری کرد و آن را پایگاه خویش قرار داد. معاویه که این موضوع را دانست برای او چنین نوشت: اما بعد، گویا دژهایی که شبها به آن پناه می بری، همانگونه که پرندگان به لانه خود پناه می برند، تو را فریفته است. به خدا سوگند اگر نه این است که در مورد تو منتظر کاری هستم که خداوند از آن آگاه است، همانا از جانب من برای تو همان چیزی صورت می گرفت که آن بنده صالح- سلیمان علیه السّلام- گفته است «همانا با سپاههایی که آنان را یارای مقابله با ایشان نیست به سوی ایشان می آییم و آنان را از آن دیار در حالی که کوچک و زبون شده باشند، بیرون می کنیم»، در پایین نامه هم اشعاری نوشت که از جمله آنها این بیت بود: پدرت را فراموش کرده ای که به هنگامی که عمر والی مردم بود و برای مردم خطبه می خواند پس از خشم آرام گرفت.
چون آن نامه به زیاد رسید، برخاست و برای مردم خطبه خواند و گفت شگفتا از پسر هند جگر خواره و سر نفاق، مرا تهدید می کند و حال آنکه میان من و او پسر عموی رسول خدا و همسر سرور زنان جهانیان و پدر دو نوه پیامبر و صاحب ولایت و منزلت و برادری با صد هزار تن از مهاجران و انصار و تابعان قرار دارد. به خدا سوگند بر فرض که از همه اینان بگذرد و به من برسد مرا سرخ روی گستاخ و ضربه زننده ای با شمشیر خواهد دید و سپس نامه ای برای علی علیه السّلام نوشت و نامه معاویه را همراه آن نامه کرد.
علی علیه السّلام ضمن پس فرستادن نامه معاویه برای زیاد، چنین نوشت: اما بعد، همانا من تو را ولایت دادم به آنچه ولایت دادم و تو را شایسته آن دیدم و همانا از ابو سفیان به روزگار عمر لغزشی سر زد که از آرزوهای سرگشته و دروغ بود و به هر حال تو با ادعای او نه سزاوار میراثی و نه مستحق نسب و معاویه همچون شیطان رجیم است که از رو به رو و پشت سر و چپ و راست به سوی آدمی می آید، از او بر حذر باش، بر حذر باش، برحذر و السّلام.
ابو جعفر محمد بن حبیب روایت می کند که علی علیه السّلام زیاد را به ناحیه ای از نواحی فارس ولایت داد و او را برگزید و چون علی علیه السّلام کشته شد، زیاد بر سر کار خویش باقی
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص72
ماند و معاویه از جانب او بیمناک شد و سختی ناحیه او را هم می دانست و ترسید که زیاد، حسن بن علی علیه السّلام را یاری دهد، برای زیاد چنین نوشت: از امیر المؤمنین معاویة بن ابی سفیان به زیاد بن عبید، اما بعد، همانا تو بنده ای هستی که کفران نعمت کرده ای و برای خود نقمت خواسته ای و حال آنکه سپاسگزاری برای تو بهتر از کفران بود. درخت ریشه می دواند و از اصل خود شاخه شاخه می شود و تو که برایت مادری بلکه پدری هم نباشد، هلاک شدی و دیگران را به هلاک افکندی و پنداشتی که از چنگ من بیرون می روی و قدرت من تو را فرو نمی گیرد. هیهات چنان نیست که هر خردمندی، خردش به صواب انجامد و هر اندیشمندی در رایزنی خیر خواهی کند. تو دیروز برده ای بودی و امروز امیری هستی، آری مقامی که نباید کسی مثل تو ای پسر سمیه به آن برسد، اینک چون این نامه من به تو رسید، مردم را به اطاعت فرا خوان و بیعت بگیر و شتابان پاسخ مثبت بده که اگر این چنین کنی خون خود را حفظ کرده ای و خویشتن را دریافته ای و در غیر این صورت، با اندک کوشش و با ساده ترین وضع تو را در می ربایم و سوگند استوار می خورم که تو را با پای پیاده از فارس تا شام خواهند آورد و بر گرد تو گروهی نی و سرنا خواهند زد و تو را در بازار بر پا می دارم و به صورت برده می فروشم و تو را همان جا بر می گردانم که بوده ای و از آن بیرون آمده ای، و السّلام.
چون این نامه به دست زیاد رسید، سخت خشمگین شد و مردم را جمع کرد و به منبر رفت و خدا را ستایش کرد و چنین گفت: این پسر هند جگر خواره و قاتل شیر خدا- یعنی حمزه- و کسی که آشکار کننده خلاف و پنهان دارنده نفاق و سالار احزاب است و کسی که مال خود را در خاموش کردن نور خدا هزینه کرده است، برای من نامه نوشته و شروع به رعد و برق زدن از ابری کرده است که آبی در آن وجود ندارد و به زودی بادها آن را به صورت رنگین کمان در خواهد آورد. آنچه دلیل بر ضعف اوست، تهدید کردن پیش از قدرت یافتن است، آیا تصور کرده است به سبب مهربانی به من بیم می دهد و حجت تمام می کند، هرگز بلکه راه نادرستی را می پیماید و برای کسی هیاهو راه انداخته که میان صاعقه های تهامه پرورش یافته است. چرا و چگونه باید از او بترسم و حال آنکه میان من و او پسر دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و پسر پسر عموی او همراه صد هزار تن از مهاجران و انصار قرار دارد. به خدا سوگند اگر او برای جنگ با معاویه به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص73
من اجازه دهد و مرا سوی او گسیل دارد، چنان می کنم که ستارگان را در روز ببیند- روزش را شام سیاه می سازم- و آب خردل بر بینی و دهانش می مالم. امروز در قبال او باید سخن گفت و فردا باید مجتمع شد و به خواست خدا رایزنی پس از این خواهد بود، و از منبر فرود آمد و برای معاویه چنین نوشت: اما بعد، ای معاویه نامه ات به من رسید و آنچه را در آن بود، فهمیدم و تو را همچون غریقی یافتم که امواج او را فرو گرفته است و به هر جلبک چنگ می زند و به امید زنده ماندن به پای قورباغه خود را می آویزد. کسی کفران نعمت کرده و خواهان نقمت است که با خدا و رسولش ستیز کرده و به تباهی در زمین پرداخته است. اما دشنام دادن تو مرا، اگر نه این بود که مرا خردی است که از تو باز می دارد و اگر بیم آن نبود که سفله و نادان خوانده شوم، زبونیهایی را برای تو ترسیم می کردم که با هیچ آبی شسته نشود. اما اینکه مرا به سمیه سرزنش کرده ای، اگر من پسر سمیه ام، تو پسر جماعه ای، اما اینکه پنداشته ای با کمترین زحمت و به ساده ترین صورت مرا در می ربایی، آیا دیده ای که گنجشکان کوچک باز را بترسانند یا شنیده ای که بره، گرگ را دریده و خورده باشد. اینک کار خود را باش و تمام کوشش خود را انجام بده که من جز به آنچه تو ناخوش داری فرو نمی آیم و جز در مواردی که تو را بد آید کوشش نخواهم کرد و به زودی خواهی دانست کدام یک از ما برای دیگری فروتنی می کند و کدام یک بر دیگری هجوم می آورد، و السّلام.
چون نامه زیاد به معاویه رسید، او را افسرده و اندوهگین ساخت و به مغیرة بن شعبه پیام داد و او را خواست و با او خلوت کرد و گفت: ای مغیره می خواهم با تو در موضوعی که مرا اندوهگین ساخته است، رایزنی کنم. در آن کار برای من خیر خواهی کن و نظر اجتهادی خود را به من بگو و در این رایزنی برای من باش تا من هم برای تو باشم و من تو را برای گفتن راز خود برگزیدم و در این مورد تو را بر پسران خویش ترجیح دادم. مغیره گفت: آن راز چیست و به خدا سوگند مرا در فرمانبرداری از خود روان تر از آب در سراشیبی و بهتر از شمشیر رخشان در دست شجاع دلیر خواهی یافت. معاویه گفت: ای مغیره زیاد در فارس اقامت گزیده و برای ما همچون افعی خش خش می کند و او مردی روشن رأی و باز اندیشه و استوار است و هر تیری که می افکند به هدف می زند و اینک که سالارش در گذشته است، چیزی را که از او در امان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص74
بودم، می ترسم که انجام دهد و نیز بیم آن دارم که حسن را یاری دهد، چگونه ممکن است به او دست یافت و چه چاره ای برای اصلاح اندیشه او باید اندیشید؟ مغیره گفت: اگر نمردم خودم این کار را اصلاح می کنم، زیاد مردی است که شرف و شهرت و رفتن به منابر را دوست می دارد و اگر با مهربانی از او چیزی را بخواهی و نامه ای نرم برای او بنویسی، او به تو مایل تر خواهد بود و اعتماد بیشتری خواهد داشت و برای او نامه بنویس و من خود رسالت این کار را بر عهده می گیرم.
معاویه برای زیاد چنین نوشت: از امیر المؤمنین معاویة بن ابی سفیان به زیاد بن ابی سفیان اما بعد، گاهی هوس آدمی را به وادی هلاک می افکند و تو مردی هستی که در مورد گسستن پیوند خویشاوندی و پیوستن به دشمن ضرب المثل شده ای. بدگمانی تو و کینه ات نسبت به من سبب شده است تا خویشاوندی نزدیک مرا بگسلی و پیوند رحم را قطع کنی و چنان حرمت و نسب مرا بریده ای که پنداری برادر من نیستی و صخر بن حرب پدرت نیست و پدر من نیست. چه تفاوتی میان من و تو است که من خون پسر ابی العاص- عثمان- را مطالبه می کنم و تو با من جنگ می کنی. آری رگ سستی از جانب زنان به تو رسیده است و چنان شده ای که آن شاعر گفته است. «همچون پرنده ای که تخم خویش را در بیابان رها کرده است و بال بر تخم پرنده دیگری گسترده است.» و من چنین مصلحت دیدم که بر تو مهربانی کنم و تو را به بدرفتاری تو نگیرم و پیوند خویشاوندی تو را پیوسته دارم و در کار تو در صدد کسب ثواب باشم، وانگهی ای ابا مغیره اگر تو در اطاعت از آن قوم به ژرفای دریا روی و چندان شمشیر زنی که تیغه آن از کار افتد، باز هم بر دوری خود از ایشان خواهی فزود که بنی عبد شمس در نظر بنی هاشم ناپسندتر از کارد تیز برای گاو به زمین خورده و دست و پای بسته برای کشتن هستند. خدایت رحمت کناد به اصل خویش باز گرد و به قوم خود بپیوند و همچون کسی مباش که بر بال و پر دیگری پیوسته است و تو بدین گونه نسبت خود را هم گم کرده ای و به جان خودم سوگند که این کار را چیزی جز لجبازی بر سر تو نیاورده است، آن را از خود کنار افکن که اینک بر کار خود و حجت خویش آگاه گشتی. اگر جانب مرا دوست می داری و به من اعتماد می کنی، حکومتی به حکومتی خواهد بود و اگر جانب مرا خوش نمی داری و به گفتار من اعتماد نمی کنی، کار پسندیده آن است که نه به سود من باشی و نه زیان، و السّلام.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص75
مغیره همراه آن نامه حرکت کرد و به فارس آمد و چون زیاد او را دید وی را به خود نزدیک ساخت و مهربانی کرد. مغیره نامه را به او داد، زیاد به نامه دقیق شد و شروع به خندیدن کرد و چون از خواندن آن آسوده شد، آن را زیر پای خویش نهاد و گفت: ای مغیره بس است که من به آنچه در اندیشه داری آگاه شدم، اینک از سفری دور و دراز آمده ای برخیز و بار فرو نه و آسوده گیر. مغیره گفت: آری خدایت بیامرزد، تو هم لجبازی را کنار بگذار و پیش قوم خود برگرد و به برادرت بپیوند و بر کار خویش بنگر و پیوند خویشاوندی را مگسل. زیاد گفت: من مردی با گذشت و در کار خودم دارای روش ویژه ای هستم، بر من شتاب مکن و تو نسبت به من کاری را آغاز مکن تا من نسبت به تو آغاز کنم.
زیاد پس از دو یا سه روز مردم را جمع کرد و به منبر رفت و حمد و ستایش خدا را به جای آورد و گفت: ای مردم تا آنجا که ممکن است بلا را از خود دفع کنید و از خداوند مسئلت کنید که صلح و عافیت را برای شما باقی بدارد. من از هنگامی که عثمان کشته شده است در کار مردم نظر افکندم و در باره آنان اندیشدم، ایشان را همچون قربانیهایی یافتم که در هر عهد کشته می شوند و این دو جنگ یعنی جمل و صفین چیزی افزون از صد هزار تن را نابود کرده است و هر یک پنداشته است که طالب حق و پیرو امامی است و در کار خود کاملا روشن است، اگر چنین باشد قاتل و مقتول در بهشت خواهند بود. هرگز چنین نیست و این کار به راستی مشکل است و مایه اشتباه قوم شده است و من بیمناکم که کار به صورت نخست برگردد، و چگونه باید آدمی دین خود را سلامت بدارد، من در کار مردم نگریستم و پسندیده تر فرجام را صلح دیدم. به زودی در کارهای شما چنان خواهم کرد که عاقبت و انجام آن را بپسندید و من هم به خواست خداوند طاعت شما را ستوده داشته ام و می دارم و از منبر فرود آمد، و پاسخ نامه معاویه را چنین نوشت: اما بعد، ای معاویه نامه تو همراه مغیرة بن شعبه به من رسید و آنچه را در آن بود فهمیدم. سپاس خداوندی را که حق را به تو شناساند. و تو را به پیوند خویشاوندی برگرداند و من از کسانی نیستم که کار پسندیده را نشناسد و از
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص76
حسب هم غافل نیستم و اگر بخواهم آن چنان که لازم است و با دلیل و حجت پاسخت را بدهم سخن به درازا می کشد و نامه طولانی می شود. همانا اگر این نامه ات را با عقیده صحیح و نیت پسندیده نوشته باشی و قصد نیکی کرده باشی، در دل من درخت دوستی خواهی کاشت و پذیرفته خواهد شد و اگر قصد فریب و حیله گری و نیت تباه داشته باشی نفس از آنچه مایه نابودی است سر باز می زند. من روزی که نامه ات را خواندم کاری انجام دادم و سخنانی ایراد کردم، همان گونه که خطیب کار را با سخنان خود آماده می سازد و چنان شد که همه حاضران را در حالتی در آوردم که نه اهل رفتن باشند و نه اهل آمدن، همچون افراد سرگشته در بیابانی که راهنمای آنان ایشان را گمراه کرده باشد و من به امثال این کار توانایم. و در پایین نامه این ابیات را نوشت: «هنگامی که خویشاوندانم نسبت به من انصاف ندهند، خود را چنان می یابم که تا هر گاه زنده باشم زبونی را از خویش کنار می رانم... اگر تو به من نزدیک شوی، من هم به تو نزدیک می شوم و اگر تو از من دوری بجویی، در آن حال مرا هم دوری کننده خواهی یافت.» معاویه همه چیزهایی را که زیاد از او خواسته بود پذیرفت و به خط خود برای او چیزی نوشت که به آن اعتماد کند. زیاد به شام و پیش معاویه رفت و معاویه او را به خود نزدیک ساخت و بر حکمفرمایی ولایتی که داشت گماشت و سپس او را به حکومت عراق منصوب کرد.
علی بن محمد مدائنی روایت می کند: پس از رفتن زیاد به شام پیش معاویه، وی تصمیم گرفت زیاد را به خود ملحق سازد- برادر خویش بداند. آن گاه مردم را جمع کرد و به منبر رفت و زیاد را هم با خود بالای منبر برد و او را بر پله ای پایین تر از پله ای که خود می نشست، نشاند. نخست حمد و ستایش خدا را به جا آورد و سپس گفت: ای مردم من نسب خانواده خودمان را در زیاد می بینم، هر کس در این مورد شهادتی دارد برخیزد و گواهی دهد. گروهی برخاستند و گواهی دادند که زیاد پسر ابو سفیان است و گفتند پیش از مرگ ابو سفیان از او شنیده اند که به این موضوع اقرار کرده است. آن گاه ابو مریم سلولی که در دوره جاهلی می فروش بود برخاست و گفت: ای امیر المؤمنین من
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص77
گواهی می دهم که ابو سفیان به طائف و پیش ما آمد، من برای او گوشت و نان و شراب خریدم، چون خورد و نوشید گفت: ای ابو مریم برای من روسپی فراهم آور. من از پیش او بیرون آمدم و پیش سمیه رفتم و گفتم: ابو سفیان از کسانی است که جود و شرف او را می شناسی به من فرمان داده است برای او روسپی فراهم سازم، آیا تو حاضری گفت: آری، هم اکنون عبید با گوسپندانش بر می گردد -عبید شبان بود- و همین که شامی خورد و سر بر زمین نهاد و خوابید پیش او خواهم آمد. من پیش ابو سفیان برگشتم و خبر دادمش، چیزی نگذشت که سمیه دامن کشان آمد و پیش ابو سفیان و در بستر او رفت و تا بامداد پیش او بود.
چون سمیه رفت به ابو سفیان گفتم: این همخوابه ات را چگونه دیدی؟ گفت: خوب همخوابه ای بود اگر زیر بغلهایش بوی گند نمی داد. زیاد از فراز منبر گفت: ای ابو مریم مادرهای مردان را شماتت و سرزنش مکن که مادرت سرزنش و شماتت می شود، و چون سخن و گفتگوی معاویه با مردم تمام شد، زیاد برخاست و مردم سکوت کردند. زیاد نخست حمد و ثنای خدا را به جای آورد و سپس گفت: ای مردم معاویه و شاهدان چیزهایی را که شنیدید گفتند و من حق و باطل این موضوع را نمی دانم، معاویه و شاهدان به آنچه گفتند داناترند و همانا عبید پدری نیکوکار و سرپرستی قابل سپاسگزاری بود، و از منبر فرود آمد.
شیخ ما ابو عثمان -جاحظ- روایت می کند که زیاد در آن هنگام که حاکم بصره بود از کنار ابو العریان عدوی که پیرمردی کور و سخن آور و تیز زبان بود گذشت. پرسید: این هیاهو چیست گفتند: زیاد بن ابی سفیان است. ابو العریان گفت: به خدا سوگند ابو سفیان پسری جز یزید و معاویه و عتبه و عنبسة و حنظلة و محمد نداشت، این زیاد از کجا آمده است؟ این سخن به آگهی زیاد رسید، و کسی به او گفت چه خوب است زبان این سگ را در باره خودت ببندی. زیاد دویست دینار برای او فرستاد. فرستاده زیاد به ابو العریان گفت: پسر عمویت امیر زیاد برای تو دویست دینار فرستاده است که هزینه کنی. گفت: پیوند خویشاوندیش پیوسته باد، آری به خدا سوگند که او به راستی پسر عموی من است. فردای آن روز که زیاد با همراهان خود از کنار او گذشت ایستاد و بر ابو العریان سلام داد. ابو العریان گریست، به او گفته شد چه چیزی تو را به گریه وا داشت گفت: صدای ابو سفیان را در صدای زیاد شنیدم و شناختم. چون این خبر به
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص78
معاویه رسید برای ابو العریان چنین نوشت: دینارهایی که برای تو فرستاده شد، تو را مهلت نداد و به رنگهای دیگر در آورد. دیروز زیاد با دار و دسته اش از کنار تو گذشت، نا آشنا بود و فردای آن همان چیزی که نمی شناختی آشنا شد، آفرین بر زیاد ای کاش زودتر این کار را می کرد که قربانی چیزی بود که از آن می ترسید. چون این ابیات را که نامه معاویه بود بر ابو العریان خواندند گفت: ای غلام پاسخ او را بنویس و چنین سرود: ای معاویه برای ما صله ای مقرر دار تا جانها با آن زنده شود، و ای پسر ابو سفیان نزدیک است که ما را فراموش کنی، اما زیاد و نسب او در نظر من صحیح است و در مورد حق بهتان نمی زنم، هر کس کار خیر کند هماندم نتیجه اش به او می رسد و اگر کار شر انجام دهد هر جا که باشد نتیجه اش به او خواهد رسید.
جاحظ همچنین روایت می کند که زیاد برای معاویه نامه نوشت و برای حج گزاردن از او اجازه خواست. معاویه برای او نوشت من تو را اجازه دادم و به سمت امیر الحاج منصوب کردم و اجازه هزینه یک میلیون درهم داری. در همان حال که زیاد برای رفتن به حج آماده می شد به برادرش ابو بکره خبر رسید. ابو بکره از هنگام حکومت عمر که زیاد در گواهی دادن برای زنای مغیرة کار را مشتبه کرد با او قهر کرده و سوگندهای گران خورده بود که با زیاد هرگز سخن نگوید. در این هنگام ابو بکره برای دیدن زیاد وارد کاخ شد، پرده دار که او را دید خود را شتابان پیش زیاد رساند و گفت: ای امیر، اینک برادرت ابو بکره وارد محوطه کاخ شد. زیاد گفت: خودت او را دیدی گفت: آری، پیدایش شد آمد. در آن هنگام پسرکی کوچک در دامن زیاد بود که با او بازی می کرد، ابو بکره آمد و مقابل زیاد ایستاد و خطاب به آن کودک گفت: ای پسر چگونه ای همانا پدرت در اسلام مرتکب گناهی بزرگ شد، مادرش را به زنا نسبت داد و خود را از پدر خویش نفی کرد و حال آنکه به خدا سوگند من نمی دانم که سمیه هرگز ابو سفیان را دیده باشد. اینک پدرت می خواهد گناهی بزرگتر از آن مرتکب شود، می خواهد فردا به موسم حج برسد و خود را به ام حبیبة دختر ابو سفیان که از زنان پیامبر و مادران مؤمنان است برساند. اگر پدرت از ام حبیبه اجازه بخواهد که او را ببیند و او اجازه دهد- که به عنوان برادری از او دیدار کند- ای وای از این کار زشت و مصیبت بزرگ برای پیامبر، و اگر امّ حبیبة به او اجازه ندهد، چه رسوایی بزرگی برای پدرت خواهد بود
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص79
و برگشت. زیاد گفت: ای برادر خدای از این خیر خواهی پاداشت دهد، چه خشنود باشی و چه خشمگین. زیاد برای معاویه نامه نوشت که من از رفتن به حج منصرف شدم و امیر المؤمنین هر کس را دوست می دارد، گسیل فرماید و معاویه برادرش عتبة بن ابی سفیان را فرستاد.
اما ابو عمر بن عبد البرّ در کتاب الاستیعاب چنین می گوید: که چون معاویه به سال چهل و چهارم مدعی شد زیاد برادر اوست و او را به صورت برادر به خود ملحق ساخت، دختر خود را به همسری محمد پسر زیاد در آورد تا با این کار صحت این موضوع را تأیید کند. ابو بکره برادر مادری زیاد بود و سمیه مادر هر دو بود. ابو بکره سوگند خورد که هرگز با زیاد سخن نگوید و گفت این مرد مادرش را به زنا کاری نسبت داد و خود را از پدر خویش نفی کرد و حال آنکه به خدا سوگند من اطلاع ندارم که سمیه ابو سفیان را هرگز دیده باشد. ای وای بر او، با ام حبیبه چه خواهد کرد، مگر نمی خواهد او را ببیند، اگر ام حبیبه خود را از او پوشیده بدارد و او را نپذیرد، زیاد را رسوا کرده است و اگر با او دیدار کند، وای از این مصیبت که حرمت بزرگ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را دریده است. زیاد همراه معاویه حج گزارد و به مدینه رفت و چون می خواست پیش ام حبیبة برود، سخن ابی بکره را به خاطر آورد و از آن کار منصرف شد و هم گفته اند ام حبیبه او را نپذیرفت و به زیاد اجازه ورود به خانه اش را نداد، و هم گفته شده است که زیاد حج گزارد و به سبب سخن ابو بکره به مدینه نرفت و می گفت خداوند ابو بکره را پاداش دهاد که به هر حال نصیحت و خیر خواهی را رها نمی کند.
همچنین ابو عمر بن عبد البر در همان کتاب نقل می کند که گروهی از بنی امیه که عبد الرحمان بن حکم هم میان ایشان بود به هنگامی که معاویه زیاد را به خود پیوند داده بود، پیش معاویه آمدند. عبد الرحمان گفت: ای معاویه اگر هیچ کس جز زنگیان نیابی گویا با همانان هم می خواهی از اندکی و زبونی بر شمار خودت بر ما- یعنی خاندان ابی العاص- فزونی بگیری. معاویه روی به مروان کرد و گفت: این فرو مایه را از مجلس ما بیرون کن. مروان گفت: آری به خدا سوگند که او فرومایه است و طاقت آن را ندارد. معاویه گفت: به خدا سوگند اگر گذشت و بردباری من نمی بود، می دیدی که طاقت آن را دارد، گویا می پندارد شعر او در مورد من و زیاد به اطلاع من نرسیده است. آن گاه مروان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 80
گفت: شعر او را برای من بخوان و معاویه شعر او را برای مروان خواند که چنین است: هان به معاویة بن حرب بگو دستها از آنچه کرده است بسته و تنگ شده است، آیا از اینکه گفته شود پدرت پاکدامن بوده است خشمگین می شوی و از اینکه بگویند پدرت زناکار بوده است خشنود می گردی، گواهی می دهم که پیوند خویشاوندی تو با زیاد چون پیوند فیل و کره خر است و گواهی می دهم که سمیه به زیاد بار گرفت بدون آنکه صحر- ابو سفیان- به او نزدیک شده باشد. معاویه سپس گفت: به خدا سوگند از او راضی نخواهم شد مگر آنکه پیش زیاد رود و از او پوزش خواهی و رضایتش را جلب کند. عبد الرحمان برای پوزش خواهی پیش زیاد رفت و اجازه ورود خواست، اجازه اش نداد. قریش با زیاد در این باره گفتگو کردند، و چون عبد الرحمان وارد شد، سلام داد. زیاد از تکبر و خشم با گوشه چشم به او نگریست و چشم زیاد همواره فرو هشته بود، زیاد به او گفت: تو خود سراینده ابیاتی هستی که سروده ای عبد الرحمان گفت: چه چیزی را گفت: چیزی گفته ای که قابل باز گفتن نیست. گفت: خداوند کار امیر را به صلاح آورد. برای کسی که به صلاح بر می گردد و پوزش خواه است، گناهی نیست، وانگهی برای کسی هم که گنه کرده است، گذشت پسندیده است، اینک بشنو از من که چه می گویم، گفت: بگو. و عبد الرحمان این ابیات را خواند: «ای ابا مغیره از اشتباه و سخن ناهنجار خود در شام به سوی تو توبه می کنم، من خلیفه را در مورد تو چنان به خشم آوردم که از بسیاری خشم مرا هجو گفت...»، زیاد گفت: تو را مردی احمق و شاعری تبه زبان می بینم که در حال خشم و رضا هر چه به زبانت می رسد، می گویی. به هر حال اینک شعرت را شنیدیم و پوزشت را پذیرفتیم، نیازت را بگو. گفت: نامه ای در مورد خشنودی از من برای امیر المؤمنین- یعنی معاویه- بنویس. زیاد گفت: چنین می کنم و دبیر خویش را خواست و برای او رضایت نامه نوشت. عبد الرحمان نامه او را گرفت و پیش معاویه رفت، معاویه چون آن نامه را خواند گفت: خداوند زیاد را لعنت کند که متوجه معنی فلان شعر او نشده است و از عبد الرحمان راضی شد و او را به حال خود برگرداند. ابن ابی الحدید سپس ابیاتی از
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص81
یزید بن مفرغ حمیری و هجو او از عبید الله و عباد پسران زیاد را که زیاد مدعی پدری آنان بود، آورده و گفته است می گویند اشعاری هم که به عبد الرحمان بن حکم منسوب است از یزید بن مفرغ است. آن گاه می نویسد: ابن کلبی روایت کرده است که زیاد مدعی پدری عبّاد شد و او را به خود ملحق ساخت، همان گونه که معاویه هم زیاد را به خود ملحق ساخت و هر دو مورد هم ادعایی بیش نبود. گوید: چون به زیاد اجازه گزاردن حج داده شد و آماده می شد که حرکت کند و خویشاوندان خویشی خود را بر او عرضه می داشتند، عباد که پینه دوز بود آمد و خود را به زیاد نزدیک ساخت و با او به گفتگو پرداخت. زیاد گفت: وای بر تو، تو کیستی گفت: من پسر تو هستم. گفت: ای وای بر تو کدام پسرم. عباد گفت: تو با مادرم فلان زن که از فلان عشیره بود زنا کردی و مادرم مرا زایید و من میان بنی قیس بن ثعلبه و برده زرخرید ایشان بودم و هم اکنون هم برده ایشانم. زیاد گفت: به خدا سوگند راست می گویی و من می دانم چه می گویی و کسی فرستاد که او را از بنی قیس خرید و آزاد کرد و زیاد مدعی پدری او شد و او را به خود ملحق ساخت و به سبب او از افراد قبیله قیس بن ثعلبه دلجویی می کرد و به آنان صله می پرداخت. کار عباد چندان بالا گرفت که معاویه پس از مرگ زیاد، او را حاکم سیستان کرد و برادرش عبید الله بن زیاد را به ولایت بصره گماشت. عباد، ستیره دختر انیف بن زیاد کلبی را که به روزگار خود سالار قبیله کلب بود به همسری گرفت و شاعری خطاب به انیف اشعار زیر را سروده است: «این پیام را به ابو ترکان برسان که آیا خواب بودی یا گوشت کر و سنگین است که دختری پاکیزه نسب را که نیاکانش از خاندان علیم و معدن کرم و بزرگواری هستند به همسری برده بنی قیس در آوردی، مگر عباد و تبارش را نمی شناختی.»
حسن بصری می گفته است: سه چیز در معاویه بود که اگر فقط یکی از آن سه را هم مرتکب شده بود، کار درمانده کننده ای بود. نخست اینکه همراه سفلگان بر این امت شورش کرد و حکومت را به زور در ربود. دو دیگر پیوستن زیاد را به خویشتن آن هم بر خلاف سخن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرموده است: فرزند از بستر است و برای زنا کار سنگ. و سوم کشتن حجر بن عدی. وای بر او از کشتن حجر و یاران حجر.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص82
شرقی بن قطامی روایت کرده و گفته است: سعید بن سرح وابسته و آزاد کرده حبیب بن عبد شمس، شیعه علی بن ابی طالب علیه السلام بود. چون زیاد به حکومت کوفه آمد به جستجوی او پرداخت و او را به بیم افکند. سعید بن سرح خود را به حضور امام حسن رساند و به ایشان پناهنده شد. زیاد برادر و فرزندان و همسر سعید را گرفت و زندانی کرد و اموال سعید را مصادره و خانه اش را ویران کرد. حسن بن علی علیه السّلام برای زیاد چنین نوشت: اما بعد، تو به مردی از مسلمانان که هر چه برای ایشان و بر عهده ایشان است، برای او هم خواهد بود هجوم برده ای، خانه اش را ویران کرده ای، اموالش را گرفته ای و همسر و افراد خانواده اش را به زندان افکنده ای، اگر این نامه من به دست تو رسید، برای او خانه اش را بساز و مال و زن و فرزندش را به او برگردان و شفاعت مرا در موردش بپذیر که من او را پناه داده ام، و السلام.
زیاد در پاسخ چنین نوشت: از زیاد بن ابی سفیان به حسن بن فاطمة اما بعد، نامه ات که در آن نام خودت را پیش از نام من نوشته بودی رسید. تو چیزی می خواهی و نیازمندی، و من دولتمرد هستم و تو رعیتی ولی چنان به من فرمان می دهی که گویی همچون فرمان سلطان بر رعیت باید اطاعت شود. در مورد تبهکاری که با بد اندیشی او را پناه داده ای و به کار او راضی هستی، برای من نامه نوشته ای و به خدا سوگند که تو در باره او بر من پیشی نخواهی گرفت هر چند میان پوست و گوشت تو جای داشته باشد و من اگر بر تو دست یابم نه با تو مدارا می کنم و نه تو را رعایت خواهم کرد و همانا دوست داشتنی ترین گوشتی که می خواهم آنرا بخورم، گوشتی است که تو از آنی. اینک او را در قبال گناهش به کسی تسلیم کن که از تو بر او سزاوارتر است، بر فرض که او را عفو کنم چنان نیست که شفاعت تو را در باره او پذیرفته باشم و اگر او را بکشم فقط به سبب آن است که پدر تبهکار تو را دوست می دارد، و السلام. چون این نامه به حسن علیه السّلام رسید آن را خواند و لبخند زد و موضوع را برای
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص83
معاویه نوشت و نامه زیاد را هم ضمیمه آن کرد و به شام فرستاد. برای زیاد هم فقط دو کلمه نوشت که چنین بود: از حسن بن فاطمه به زیاد بن سمیه، اما بعد، همانا که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است: فرزند از بستر است و برای زنا کار سنگ است. و السلام.
و چون معاویه نامه ای را که زیاد برای حسن علیه السّلام نوشته بود خواند، شام بر او تنگ شد و برای زیاد چنین نوشت: اما بعد، حسن بن علی نامه تو را که در پاسخ نامه او در مورد ابن سرح نوشته بودی برای من فرستاده است بسیار از تو شگفت کردم و دانستم که تو دارای دو منش و اندیشه ای یکی از ابو سفیان و دیگری از سمیه. آنچه از ابو سفیان است، بردباری و دوراندیشی است و آنچه از سمیه است چیزهایی شبیه به خود اوست. از جمله این کارها نامه تو به حسن است که در آن پدرش را دشنام داده ای و او را تبهکار شمرده ای و حال آنکه به جان خودم سوگند که تو در تبهکاری از پدر او سزاوارتری. اما اینکه حسن برای نشان دادن برتری خود بر تو نام خود را مقدم بر نام تو نوشته است، اگر درست بیندیشی چیزی از تو نمی کاهد، اما اینکه او در فرمان دادن بر تو مسلط باشد، برای کسی همچون حسن این تسلط حق است. اما نپذیرفتن تو شفاعت او را بهره و ثوابی بوده است که از خود کنار زده ای و آن را برای کسی واگذار کرده ای که از تو به آن ثواب شایسته تر است. اینک چون این نامه من به دست تو رسید، آنچه از سعید بن ابی سرح در دست داری رها کن، خانه اش را بساز و اموالش را بر او برگردان و متعرض او مباش و من برای حسن که بر او درود باد نوشته ام که سعید را مخیر کند، اگر می خواهد پیش او بماند و اگر می خواهد به سرزمین خود برگردد، و تو را هیچ تسلطی بر او نیست نه زبانی و نه به گونه دیگر. اما اینکه نامه ات برای حسن را به نام خودش با اضافه به نام مادرش نوشته ای و او را به پدرش نسبت نداده ای، حسن از کسانی نیست که به او اهانت شود، ای بی مادر، می دانی که او را به چه مادر بزرگواری نسبت داده ای، مگر نمی دانستی که او فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و انتساب به او اگر می دانستی و می اندیشیدی برای حسن افتخار آمیزتر است، معاویه پایین نامه اشعاری هم نوشت که از جمله این ابیات است: «همانا حسن پسر آن کسی است که پیش از او بود و چون حرکت می کرد مرگ هم با او همراه بود، مگر شیر ژیان جز مانند خود، چیزی می زاید و اینک
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص84
حسن شبیه و نظیر همان شیر است، و چون بخواهند خرد و بردباری او را بسنجند، خواهند گفت همسنگ دو کوه یذبل و ثبیر است».
ابن ابی الحدید سپس موضوعی را در باره برنده شدن عباد پسر زیاد در اسب دوانی آورده است که خارج از مسائل تاریخی است و در ادامه چنین گفته است: نخستین بار که زیاد بر کشیده شد، آن بود که ابن عباس به هنگام خلافت علی علیه السّلام او را به جانشینی خود در بصره گماشت. اشتباهها و سستیهایی از او به اطلاع علی علیه السّلام رسید و برای او نامه هایی نوشت و او را ملامت و سرزنش کرد و از جمله آنها نامه ای است که سید رضی که خدایش بیامرزد، بخشی از آن را آورده است و ما هم ضمن مطالب گذشته همان مقداری را که سید رضی آورده است، شرح دادیم.
و علی علیه السلام، سعد وابسته خویش را پیش زیاد گسیل فرمود تا او را به فرستادن بیشتر اموال بصره به کوفه تشویق کند. میان سعد و زیاد بگو مگو و ستیز در گرفت و سعد که پیش علی علیه السّلام برگشت از زیاد شکایت کرد و بر او عیب گرفت، علی علیه السّلام برای زیاد چنین نوشت: اما بعد، سعد می گوید که تو با ستم او را دشنام و بیم داده ای و با تکبر و جبروت با او رویارویی کرده ای. چه چیزی تو را به تکبر وا داشته است و حال آنکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است «کبر ردای خداوند است و هر کس با ردای خداوند ستیز و برابری کند خدایش در هم می شکند» و به من خبر داده است که تو در یک روز از خوراکهای گوناگون و بسیار فراهم می سازی و همه روزه بر خویشتن روغن می زنی. چه زیانی برای تو دارد که چند روزی خدای را پاس داشته و روزه بداری و بخشی از خوراکی را که در اختیار توست، در راه خدا صدقه دهی و نان بدون نان خورش خوری که این کار شعار صالحان است. آیا در حالی که در نعمتها می چری، طمع به لطف خدا داری، خوراک خود را به همسایه و بینوا و ناتوان و فقیر و یتیم و بیوه زن اختصاص بده تا برای تو پاداش صدقه دهندگان
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص85
حساب شود. به من خبر داده اند که در گفتار، سخن صالحان و نکوکاران را بر زبان می آوری و در کردار، کردار خطا کاران داری و اگر چنین می کنی بر خویشتن ستم روا می داری و عمل خود را نابود می سازی. به بارگاه خدایت توبه کن تا کارت به صلاح انجامد. در کار خود میانه رو باش و افزونیها را برای روز نیازمندی خود- رستاخیز- به پیشگاه خدایت پیشکش کن، وانگهی روز در میان بر سر و موی خویش روغن بزن که من شنیدم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم می فرمود: «روز در میان روغن بمالید و فراوان چنان مکنید.»
زیاد برای علی علیه السّلام چنین نوشت: اما بعد، ای امیر المؤمنین سعد پیش من آمد هم در سخن و هم در کردار بی ادبی کرد که او را از بر خویش راندم و سزاوار بیش از این بود. اما آنچه در باره اسراف و مصرف کردن خوراکهای رنگارنگ و نعمتهای گوناگون فرموده ای، اگر آن گزارشگر راستگوست خدایش پاداش صالحان ارزانی دارد و اگر دروغگوست خدایش از عقوبت دشوار دروغگویان حفظ فرماید، اما این سخن او که من دادگری را توصیف و جز آن عمل می کنم، در این صورت من از زیان کاران خواهم بود. ای امیر المؤمنین در این سخن که فرمودی به مقتضای مقامی که در آن هستی قضاوت فرمای، دعوی بدون گواه چون تیر بدون پر و پیکان است، اگر در آن باره دو شاهد عدل آورد، درست است و گر نه دروغ و ستم او برای تو روشن می شود.
ابن ابی الحدید سپس برخی از کلمات و خطبه های زیاد را آورده است که برای نمونه و از باب آن که «مرد باید که گیرد اندر گوش - ور نوشته است پند بر دیوار» به ترجمه یکی دو مورد بسنده می شود. از سخنان اوست: نسبت به خراج دهندگان نیکویی کنید که تا آنان فربه باشند شما فربه خواهید بود.
خردمند کسی نیست که چون به کاری در افتاد به چاره اندیشی پردازد، خردمند کسی است که پیش از در افتادن در کار چاره سازی کند که در آن نیفتد.
هرگز نامه کسی را نخواندم مگر آنکه اندازه خردش را از آن دانستم.
دیر کردن در پاداش نیکوکار پستی و فرو مایگی است و شتاب در عقوبت گنهکار خطا و سبکی است.
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص86
شعبی روایت می کند که چون زیاد خطبه بدون حمد و ثنای خدا و درود به پیامبر را در بصره ایراد کرد- و به همین سبب به خطبه بتراء مشهور است- و از منبر فرود آمد، همان شب صدای مردم را شنید که از خود پاسداری می کردند، گفت: این چیست گفتند: این شهر گرفتار فتنه است، آن چنان که گاه زنی از مردم شهر را جوانان تبهکار می گیرند و به او می گویند فقط حق داری سه بار فریاد بکشی، اگر کسی پاسخت را داد که هیچ و گر نه برای ما هر کاری را که انجام دهیم سرزنشی نیست. زیاد خشمگین شد و گفت: پس من چکاره ام و برای چه آمده ام. چون صبح شد میان مردم جار زده شد که جمع شوند و چون جمع شدند گفت: ای مردم من از آنچه شما در آن هستید، اطلاع یافتم و بخشی از آن را شنیدم. اینک شما را بیم و یک ماه مهلت می دهم که مدت لازم برای پیمودن مسافت تا خراسان و حجاز و شام است و پس از آن هر کس را پیدا کنیم که پس از نماز عشاء از خانه خود بیرون آمده باشد، خونش هدر خواهد بود. مردم برگشتند و می گفتند: این سخن هم همانند سخنان امیرانی است که پیش از او آمده اند. چون مدت یک ماه سپری شد، سالار شرطه خویش عبد الله بن حصین یربوعی را خواست که چهار هزار پاسبان داشت و به او گفت: سواران و پیادگان خویش را آماده ساز و چون نماز عشاء را گزاردی و کسی که قرآن می خواند بتواند دو سه جزو قرآن بخواند و بانگ طبل از قصر بلند شد، راه بیفت و هر کس را که دیدی از پسرم عبید الله گرفته تا هر کس دیگر سرش را برای من بیاور، و اگر در موردی برای کسب اجازه یا شفاعت به من مراجعه کنی گردنت را خواهم زد.
گوید: بامداد آن شب هفتصد سر بریده بر در کاخ ریخته بود، شب دوم پنجاه سر آورد و شب سوم فقط یک سر آورد و پس از آن چیزی نیاورد و چنان شد که مردم همینکه نماز عشاء می گزاردند، شتابان به خانه های خود بر می گشتند و چنان بود که برخی کفشهای خود را رها می کردند.
عایشه برای زیاد می خواست نامه بنویسد و نمی دانست عنوان آنرا چه بنویسد، اگر می نوشت زیاد بن عبید یا زیاد بن ابیه او را خشمگین می ساخت و اگر می نوشت زیاد بن ابی سفیان مرتکب گناه می شد، ناچار نوشت از ام المؤمنین به پسرش زیاد، همین که زیاد عنوان نامه را خواند خندید و گفت ام المؤمنین برای انتخاب این عنوان به زحمت افتاده است.