[hadith]لَمْ یَمْنَعْنَا قَدیمُ عِزِّنَا وَ لَا عَادیُّ طَوْلِنَا عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بأَنْفُسنَا فَنَکَحْنَا وَ أَنْکَحْنَا فِعْلَ الْأَکْفَاءِ وَ لَسْتُمْ هُنَاکَ، وَ أَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ [کَذَلِکَ]، وَ مِنَّا النَّبیُّ وَ مِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ، وَ مِنَّا أَسَدُ اللَّهِ وَ مِنْکُمْ أَسَدُ الْأَحْلَافِ، وَ مِنَّا سَیِّدَا شَبَاب أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مِنْکُمْ صِبْیَةُ النَّارِ، وَ مِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ مِنْکُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَب، فِی کَثِیرٍ مِمَّا لَنَا وَ عَلَیْکُمْ؛ فَإِسْلَامُنَا [مَا] قَدْ سُمِعَ وَ جَاهِلِیَّتُنَا لَا تُدْفَعُ وَ کِتَابُ اللَّهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَ هُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی "وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی ببَعْضٍ فِی کِتاب اللَّهِ"، وَ قَوْلُهُ تَعَالَی "إِنَّ أَوْلَی النَّاس بإِبْراهِیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ اللَّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ"؛ فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَی بالْقَرَابَةِ وَ تَارَةً أَوْلَی بالطَّاعَةِ. وَ لَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَی الْأَنْصَارِ یَوْمَ السَّقِیفَةِ برَسُولِ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله) فَلَجُوا عَلَیْهِمْ، فَإِنْ یَکُنِ الْفَلَجُ بهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ، وَ إِنْ یَکُنْ بغَیْرِهِ فَالْأَنْصَارُ عَلَی دَعْوَاهُمْ.[/hadith]
نکات مهم دیگر از فضایل اهل بیت(علیهم السلام):
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به نکات مهم دیگری اشاره می کند; نخست اینکه به معاویه هشدار می دهد تصور نکن اگر طایفه بنی هاشم با بعضی از بنی امیّه در آمیخته و ازدواج کرده اند، دلیل بر یکسان بودن آنهاست، بلکه این نوعی تفضل و ایثار بوده است می فرماید: «هرگز عزت دیرین و عطایای پیشینِ ما بر قوم و قبیله شما مانع نشد که ما با شما آمیزش و اختلاط داشته باشیم; به همین دلیل ما از طایفه شما همسر گرفتیم و از دختران قبیله خویش به شما همسر دادیم همچون اقوامی که هم طراز همند در حالی که شما هرگز در این پایه نبودید»; (لَمْ یَمْنَعْنَا قَدیمُ عِزِّنَا وَلاَ عَادیُّ طَوْلِنَا(1) عَلَی قَوْمِکَ أَنْ خَلَطْنَاکُمْ بأَنْفُسنَا; فَنَکَحْنَا أَنْکَحْنَا، فِعْلَ الاَْکْفَاءِ(2)، وَلَسْتُمْ هُنَاکَ!).
امام(علیه السلام) این سخن را از این جهت می گوید که لحن نامه معاویه این بوده که بنی امیّه را هم طراز بنی هاشم می دانست در حالی که بنی هاشم کانون نبوّت و ولایت و بنی امیّه سردمدار کفر و شقاوت بودند; ولی هنگامی که ظاهراً مسلمان شدند، اسلام با آنها معامله هم طراز و اَکفاء کرد; به همین دلیل پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) با ام حبیبه که دختر ابوسفیان بود ازدواج نمود و پیغمبر دخترش ام کلثوم را به ازدواج عثمان در آورد.
آن گاه امام(علیه السلام) در ادامه این سخن برای اینکه با دلیل روشن و برهان دندان شکن، تفاوت بنی هاشم و بنی امیّه و خاندان وابسته به آنها را روشن سازد می فرماید: «چگونه می توان این دو گروه را با هم یکسان دانست در حالی که از میان ما پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برخاست و از میان شما تکذیب کننده (ای همچون ابوجهل)، از میان ما شیر خدا (حمزه) و از میان شما شیر پیمان های ضد اسلامی (ابوسفیان) از میان ما دو سرور جوانان بهشت (حسن و حسین(علیهما السلام)) و از میان شما کودکان آتش (اولاد مروان یا فرزندان عقبة بن ابی معیط) از ما بهترین زنان جهان (فاطمه(علیها السلام)) و از شما حمالة الحطب (ام جمیل همسر ابولهب و خواهر ابوسفیان) و امور فراوان دیگر از فضایلی که ما داریم و رذایلی که شما دارید»; (وَأَنَّی یَکُونُ ذَلِکَ وَمِنَّا النَّبیُّ وَمِنْکُمُ الْمُکَذِّبُ، وَمِنَّا أَسَدُ اللهِ وَمِنْکُمْ أَسَدُ الاَْحْلاَفِ(3)، وَمِنَّا سَیِّدَا شَبَاب أَهْلِ الْجَنَّةِ وَمِنْکُمْ صِبْیَةُ النَّارِ، وَمِنَّا خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ، وَمِنْکُمْ حَمَّالَةُ الْحَطَب، فِی کَثِیر مِمَّا لَنَا وَعَلَیْکُمْ!).
به این ترتیب امام(علیه السلام) با بیان این اسناد زنده موقعیت خاندان بنی هاشم و رسوایی های بنی امیّه و هم پیمانان آنان را بر شمرده به گونه ای که جای انکار برای کسی باقی نمی ماند و این است معنای فصاحت و بلاغت در سخن.
در اینکه منظور از «مکذّب» کیست، شارحان نهج البلاغه نظرات متفاوتی داده اند و گاه افرد گمنامی را به عنوان مکذّب بر شمرده اند که انسان را به تعجب می آورد در حالی که روشن ترین مصداق مکذّب در تاریخ اسلام همان ابو جهل است چه او را از بنی امیه بدانیم و چه ندانیم، زیرا امام(علیه السلام) فضیحت های بنی امیّه و اقوام وابسته به آنها را بیان می کند که هم عقیده و هم پیمان آنان بودند.
در مورد «اسدالله» هیچ گفتگویی در میان مفسّران نیست که منظور حضرت حمزه است که پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) او را به این لقب مفتخر ساخت و در مورد «اَسَد الأحْلاف» نیز احتمالات متعدّدی داده شده در حالی که روشن ترین تفسیر آن ابوسفیان است که در جنگ هایش بر ضد اسلام از طوایف مختلف مشرکان پیمان می گرفت که آخرین جنگ احزاب بود.
همچنین در مورد تفسیر «صِبْیَةُ النَّارِ» (کودکان دوزخ) نظرات مختلفی از سوی شارحان نهج البلاغه ابراز شده ولی از همه مناسب تر این است که منظور بچه های عقبة بن ابی معیط باشند که وقتی در روز جنگ بدر ضربات هولناکی بر بدن این مرد خطرناک سنگ دل وارد شد، چشمش به پیغمبر(صلی الله علیه وآله) افتاد و با صدایی ترحم آمیز گفت: «مَنْ لِلصِبْیَةِ یا مُحَمّد; یا محمد من می روم تکلیف فرزندانم چه خواهد شد؟» پیغمبر(صلی الله علیه وآله) فرمود: «النّارُ; آتش دوزخ».(4)
اشاره به اینکه شما مسلمانان را به قتل می رسانید و هیچ فکر فرزندان آنها نیستید; اما اکنون به فکر فرزندان خود افتاده اید فرزندانی که در آینده مسیر شما را طی می کنند و در صف دشمنان اسلام خواهند بود. تاریخ هم به ما می گوید که فرزندانی از او پا گرفتند که منشأ شرارت بودند از جمله ولید بن عقبه بود.
منظور از «خَیْرُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ» به اتفاق همه شارحان نهج البلاغه و سایر علمای اسلام بانوی اسلام فاطمه زهرا(علیها السلام) است، زیرا همان گونه که در صحیح مسلم آمده پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) هنگام بیماری وفات خود برای آرامش بخشیدن به دخترش فاطمه فرمود: «یَا فَاطِمَةُ أَمَا تَرْضَیْنَ أَنْ تَکُونِی سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ أَوْ سَیِّدَةَ نِسَاءِ هَذهِ الاُْمَّة؟».(5) شبیه همین حدیث در صحیح بخاری جلد 7 صفحه 142 و در مسند احمد و مستدرک حاکم به جای این تعبیر «سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِین» آمده که فراگیرتر است.(6)
اما «حمّالة الْحَطَب» که در قرآن در سوره مسد به او اشاره شده به اتفاق شارحان نهج البلاغه و مفسّران قرآن منظور ام جمیل همسر ابولهب، خواهر ابوسفیان و عمه معاویه است.
از مجموع آنچه در بالا آمده به خوبی موقعیت خاندان پیغمبر(صلی الله علیه وآله) و بنی هاشم و موقعیت خاندان بنی امیّه و خاندان وابسته به آنها روشن می شود و امام(علیه السلام) با بیان خود که از ذیل آن استفاده می شود، مسائل زیاد دیگری نیز بوده است و روی ملاحظاتی بیان نفرموده، پاسخ کوبنده ای به معاویه در برابر ادعاهایش داد.
آن گاه امام(علیه السلام) برای تأکید آنچه گذشت می افزاید: «بنابراین دوران اسلام ما به گوش همه رسیده و کارها و شرافت ما در عصر جاهلیّت نیز بر کسی مخفی نیست»; (فَإِسْلاَمُنَا قَدْ سُمِعَ، وَجَاهِلِیَّتُنَا لاَ تُدْفَعُ).
اشاره به اینکه اسلام از ما آغاز شد و نخستین مسلمانان ما بودیم و همواره مدافع اسلام و قرآن بودیم. در زمان جاهلیّت نیز به نیک نامی و درست کاری و امانت در میان همه مردم معروف بودیم همان گونه که در روایتی در حالات جعفر خواندیم که خداوند برای پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) او را به سبب چهار فضیلت برجسته در زمان جاهلیّت ستود به عکس بنی امیّه و خاندان وابسته به آنها که معروف به حیله گری و شیطنت و فساد و خون ریزی بودند.
مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود از کتاب عبقریة محمد از نویسنده معروف مصری «عقاد» نقل می کند که بنی هاشم همواره صاحبان عقیده و فضایل اخلاقی و حسن ظاهر بودند و بنی امیّه حیله گرانی با ظواهر ناپسند و ما در تمام صفات، این اختلاف را بین بنی هاشم و بنی امیّه می بینیم.(7)
جالب اینکه ابن ابی الحدید در بیان این تفاوت ها بحثی طولانی در حدود یکصد صفحه در سه فصل دارد: در فصل نخست فضایل بنی هاشم را نسبت به بنی امیّه (فرزندان عبد شمس) نقل می کند و در فصل دوم از اموری که بنی امیّه به آن افتخار می کردند سخن می گوید و در فصل سوم از این افتخارات موهوم پاسخ می دهد.(8)
آن گاه امام(علیه السلام) بعد از این دلایل قوی تاریخی به سراغ قرآن مجید می رود و با دو آیه از آن حقانیّت و اولویت بنی هاشم را اثبات می کند می فرماید: «کتاب خدا آنچه را (دشمن) از ما دور ساخته و جدا کرده برای ما جمع نموده است و آن سخن خداوند متعال است که فرموده: «خویشاوندان در کتاب الهی نسبت به یکدیگر سزاوارترند و نیز فرموده: «سزاوارترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی کردند، و همچنین این پیامبر (که راه پر افتخار او را ادامه داد) و کسانی که به او ایمان آورده اند و خداوند، سرپرست و یاور مؤمنان است»; (وَکِتَابُ اللهِ یَجْمَعُ لَنَا مَا شَذَّ عَنَّا، وَهُوَ قَوْلُهُ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَی (وَأُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی ببَعْض فِی کِتاب اللهِ)(9) وَقَوْلُهُ تَعَالَی: (إِنَّ أَوْلَی النّاس بإِبْرَاهِیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبیُّ وَالَّذینَ آمَنُوا وَاللهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ)(10)).
حضرت در تفسیر و تطبیق این آیه می افزاید: «پس ما از یک طرف به سبب قرابت و خویشاوندی (پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله)) از دیگران سزاوارتریم و از سوی دیگر به سبب اطاعت (از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله))»; (فَنَحْنُ مَرَّةً أَوْلَی بالْقَرَابَةِ، وَتَارَةً أَوْلَی بالطَّاعَةِ).
در واقع، امام(علیه السلام) با ذکر این دو آیه تمام راهها را بر معاویه می بندد که اگر معیار در جانشینی پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله)، قرابت با او باشد، ما از همه سزاوارتریم، چرا که نزدیک تریم و اگر معیار، آشنایی با تعلیمات و اطاعت از دستورات آن حضرت باشد ما از همه آشناتر و نسبت به آیین او مطیع تریم در حالی که خاندان بنی امیّه و کسان دیگری که بر کرسی خلافت پیغمبر(صلی الله علیه وآله) نشستند هیچ یک از این دو اولویت را ندارند.
در اینجا این سؤال پیش می آید که مگر خویشاوندی به تنهایی می تواند دلیل بر صلاحیت جانشینی پیغمبر اکرم گردد. پاسخ آن است که امام(علیه السلام) ناظر به استدلالی است که در سقیفه بنی ساعده از سوی طرفداران خلیفه اوّل شد; آنها قرابت با پیامبر(صلی الله علیه وآله) را دلیل بر اولویت خود دانستند. امام(علیه السلام) می فرماید که اگر معیار این باشد ما از همه آنها اقربیم.
به یقین معیار اصلی همان است که امام(علیه السلام) در جمله دوم گفته است و از آن تعبیر به طاعت نموده، طاعتی زاییده از علم و ایمان. کسی که نسبت به مکتب پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) از همه آگاه تر و ایمانش به آن بیشتر باشد، شایستگی بیشتری برای خلافت او دارد. به همین دلیل ما امیر مؤمنان علی(علیه السلام) را از همه شایسته تر می دانیم و از آن بالاتر اینکه خداوند به موجب شایستگی های بی نظیری که در آن حضرت بود خودش او را برگزید.
سپس امام(علیه السلام) به توضیح بیشتری درباره آنچه در بالا به آن اشاره کرد پرداخته می فرماید: «آن روز که مهاجران، در سقیفه در برابر انصار (برای اثبات حقانیّت خود نسبت به خلافت) استدلال به قرابت و خویشاوندی با پیامبر(صلی الله علیه وآله) کردند، بر آنها پیروز شدند اگر این دلیلِ پیروزی است، پس حق با ماست نه با شما (چرا که ما از همه به پیامبر(صلی الله علیه وآله) نزدیک تریم) و اگر دلیل دیگری دارد ادعای انصار بر جای خود باقی ست (و آنها هم در خلافت حقی دارند که آن را به عنوان «مِنّا أمیرٌ وَمِنْکُمْ أمیرٌ» مطالبه می کردند)»; (وَلَمَّا احْتَجَّ الْمُهَاجِرُونَ عَلَی الاَْنْصَارِ یَوْمَ السَّقِیفَةِ برَسُولِ اللهِ(صلی الله علیه وآله) فَلَجُوا(1) عَلَیْهِمْ، فَإِنْ یَکُنِ الْفَلَجُ بهِ فَالْحَقُّ لَنَا دُونَکُمْ، وَإِنْ یَکُنْ بغَیْرِهِ فَالاَْنْصَارُ عَلَی دَعْوَاهُمْ).
در واقع امام(علیه السلام) پاسخ ضمنی به سخنان معاویه در مورد خلیفه اوّل و دوم می دهد که معاویه در نامه اش آنها را به رخ کشیده بود می فرماید: نه تنها بنی امیّه شایستگی برای خلافت پیامبر(صلی الله علیه وآله) ندارند، زیرا نه از مهاجران بودند و نه از انصار، بلکه از طلقا یعنی همان مشرکان آزاد شده روز فتح مکّه بودند. خلفای نخستین نیز به استناد سخنان خودشان شایستگی برای این کار نداشتند، زیرا از آنها شایسته تر وجود داشت. اگر معیار شایستگی ـ طبق استدلال آنها ـ قرابت باشد علی(علیه السلام) از همه آنها به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نزدیک تر بود; هم پسر عموی پیامبر بود و هم داماد او. اگر دیگران شاخ و برگ این شجره نبوّت باشند، علی(علیه السلام) میوه آن درخت بود و همچنین امامان اهل بیت(علیهم السلام).
مجدداً تکرار می کنیم که این استدلال در واقع استدلال به مسلّمات خصم است که در منطق از آن به عنوان استدلالات جدلی تعبیر می کنند; یعنی آنچه را او مسلم داشته از او می گیرند و به او باز می گردانند و خلع سلاحش می کنند.
نکته ها:
- داستان پرغوغای سقیفه!
امام(علیه السلام) در این بخش از نامه به داستان پرماجرای سقیفه بنی ساعده که برای انتخاب خلیفه بعد از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) تشکیل شد، اشاره فرموده است. ما داستان سقیفه را با ذکر قسمت های حساس تاریخی به استناد منابع معتبر در ذیل خطبه 67 تحت عنوان «مسأله خلافت و داستان سقیفه بنی ساعده» به طور مشروح آوردیم و از این توطئه عجیب پرده برداشتیم. در اینجا چند نکته را اضافه می کنیم:
نخست اینکه طبری در تاریخ خود و ابن اثیر در کامل تصریح کرده اند که جمعیّت انصار که در سقیفه بنی ساعده گرد آمده بودند یا گروهی از آنها در برابر پیشنهاد عمر نسبت برای بیعت با ابوبکر گفتند: «لاَ نُبَایِعُ إِلاَّ عَلِیّا; ما تنها با علی بیعت می کنیم» (این در حالی بود که علی(علیه السلام) و بنی هاشم و از جمله زبیر و همچنین گروه دیگری از مهاجران در سقیفه حاضر نبودند). طبری بعد از ذکر این مطلب می گوید: بعد از این جریان، عمر به سراغ منزل علی(علیه السلام) آمد و در آنجا که طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران حضور داشتند، گفت: «وَاللهِ لَنُحْرِقَنَّ عَلَیْکُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ الَی الْبَیْعَةِ; به خدا سوگند این خانه را با شما آتش می زنیم یا بیرون آیید و بیعت کنید».(12)
از جمله کسانی که با عمر در این حمله به خانه امیر مؤمنان علی(علیه السلام) همراه بودند، اسید بن حضیر و سلمة بن اسلم بودند.(13)
دیگر اینکه جمعی از انصار که در بیعت با ابوبکر پیشقدم شدند هر کدام بعداً به مقامی رسیدند از جمله بشیر بن سعد بود که جزو مشاوران عالی خلیفه شد و دیگر اسید بن حضیر که سرپرست نیروی انتظامی مدینه شد سوم سلمة بن اسلم بود که به مقام معاونت اسید رسید.(14)
- فضایل بنی هاشم در عصر جاهلیّت و اسلام:
گفته شد که ابن ابی الحدید در ذیل این نامه بحث بسیار مشروحی (حدود یکصد صفحه) درباره فضایل بنی هاشم و مقایسه آن با نقاط ضعف و منفی بنی عبد شمس (عبد شمس پدر امیه بود) ذکر می کند.
از جمله اینکه بنی هاشم شهیدان بزرگواری همچون علی(علیه السلام) و حمزه و جعفر به اسلام تقدیم کردند در حالی که بنی امیّه دلقک هایی همچون حکم بن ابی العاص داشتند که معروف است گاه راه رفتن پیامبر را تقلید می کرد، پیغمبر(صلی الله علیه وآله) او را دید و او را نفرین کرد. بعد از آن هرگز نمی توانست به طور صاف و مستقیم راه برود.
دیگر اینکه یکی از پیمان های افتخارآمیز در عصر جاهلیّت «حِلف الفضول» بود پیمانی که برای حمایت از ضعیفان و دفاع از مظلومان بسته شده بود. در این پیمان، بنی هاشم و اقوامی از قبایل عرب شرکت داشتند ولی هیچ یک از بنی عبد شمس در آن شرکت نداشت.
دیگر اینکه بنی امیّه در زمان جاهلیّت کارهایی مرتکب شدند که احدی از عرب مرتکب آن نمی شد; از جمله اینکه امیّه یکی از همسرانش را در حیات خود به همسری فرزندش ابو عمرو در آورد. در حالی که دامان بنی هاشم از این گونه آلودگی ها پاک بود.
نیز عبدالمطلب که از بزرگان بنی هاشم بود فضایل بی نظیری داشت; او زمزم را حفر کرد و راه اسماعیل و هاجر را ادامه داد; برای خون انسان اهمّیّت فوق العاده ای قائل شد و دیه آن را یک صد شتر قرار داد که اسلام آمد و آن را نیز امضا کرد; به هنگام هجوم لشکر فیل (لشکر ابرهه) به مکّه، قریش عموماً از مکّه فرار کردند; ولی عبدالمطلب که در آن زمان جوانی بود گفت: «وَاللهِ لاَ أَخْرُجَ مِنْ حَرَمِ اللهِ; به خدا سوگند من از حرم خداوند بیرون نمی روم» و فضایل فراوان دیگر.
برای توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 15 صفحه 198 تا 295 مراجعه کنید. البتّه در ضمن این صفحات به بعضی از مفاخر که متملقان و چاپلوسان برای بنی امیّه شمرده اند اشاره می کند و آنها را پاسخ می گوید.
پی نوشت:
1 . «طَوْل» به معنای امکانات و توانایی مالی است، به معنای فضل و بخشش نیز آمده است و در اصل از «طول» در مقابل «عرض» گرفته شده، زیرا توانایی های مالی یا جسمی یک نوع طول قدرت انسان را می رساند و «ذی الطَول» به معنای بخشنده است، بنابراین تعبیر «عادیّ طَوْلِنا» در جمله بالا به معنای عطایای همیشگی ماست.
2 . «الأَکْفاء» جمع «کفؤ» بر وزن «قفل» به معنای هم ردیف و هم طراز در شخصیت است.
3 . «الأحْلاف» جمع «حلف» بر وزن «جلف» به معنای پیمان و «حلف» بر وزن «حرف» به معنای سوگند یاد کردن است و از آنجا که پیمان ها را با سوگند مؤکد می سازند به آن حلف گفته می شود.
4 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 15، ص 197.
5 . صحیح مسلم، ج 7، ص 143-144.
6 . مسند احمد، ج 3 ص 80 و مستدرک حاکم، ج 3، ص 186.
7 . فی ظلال نهج البلاغه، ج 3، ص 471.
8 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 15، ص 198-295.
9 . انفال، آیه 75 .
10 . آل عمران، آیه 68 .
11 . «فَلَجوا» از ریشه «فلْج» بر وزن «فتح» به معنای پیروزی شدن گرفته شده و «فَلَج» بر وزن «حرج» اسم مصدر و به معنای پیروزی است. و واژه «فلج» بر وزن «خرج» به معنای شکاف و فاصله میان دو چیز که گاه سبب زمین گیر شدن می شود نیز اطلاق شده است.
12 . تاریخ طبری، ج 2، ص 443 (حوادث سنه 11).
13 . سفینة البحار، ماده اسد.
14 . به کتاب الامامة والسیاسة، ص 9 به بعد مراجعه شود.