[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی معاویة جواباً. [قال الشریف: و هو من محاسن الکتب]:
أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللَّهِ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) لِدینِهِ وَ تَأْیِیدَهُ إِیَّاهُ لِمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابهِ؛ فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً إِذْ طَفِقْتَ تُخْبرُنَا ببَلَاءِ اللهِ تَعَالَی عِنْدَنَا وَ نِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبیِّنَا، فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَی هَجَرَ أَوْ دَاعِی مُسَدِّدهِ إِلَی النِّضَالِ؛ وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاس فِی الْإِسْلَامِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ، فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ وَ إِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ؛ وَ مَا أَنْتَ وَ الْفَاضِلَ وَ الْمَفْضُولَ وَ السَّائِسَ وَ الْمَسُوسَ، وَ مَا لِلطُّلَقَاءِ وَ أَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ وَ التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الْأَوَّلِینَ وَ تَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ وَ تَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ؟! هَیْهَاتَ، لَقَدْ حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا وَ طَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا. أَ لَا تَرْبَعُ أَیُّهَا الْإِنْسَانُ عَلَی ظَلْعِکَ وَ تَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ وَ تَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ؟ فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوب وَ لَا ظَفَرُ الظَّافِرِ؟ [فَإِنَّکَ] وَ إِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی التِّیهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْد.[/hadith]
از نامه های امام(علیه السلام) است که در پاسخ معاویه نگاشته است.(1)
قالَ الشَّریفُ: وَهُوَ مِنْ مَحاسنِ الْکُتُب: شریف رضی می گوید: این نامه از نامه های بسیار جالب است.
نامه در یک نگاه:
این نامه همان گونه که در طلیعه آن در
نهج البلاغه
آمده، پاسخی است به یکی از نامه های معاویه به امام
(علیه السلام)
; که معاویه در آن بسیار جسورانه با امام
(علیه السلام)
سخن گفته و از هیچ گونه هتاکی فروگذار نکرده است. در بخش اوّل از نامه اش به عظمت پیغمبر اکرم
(صلی الله علیه وآله)
و اسلام پرداخته و آن را مقدمه ای برای بیان فضایل اصحاب و یاران آن حضرت قرار داده سپس به طرفداری از خلیفه اوّل، دوم و سوم پرداخته و از منزلت اوّلی و دومی و مظلومیّت سومی سخن به میان آورده و امام
(علیه السلام)
را متّهم ساخته که در قتل عثمان شرکت داشته و نیز متهم به حسادت ابوبکر و کراهت خلافت عمر نموده و در همه جا از تعبیرات زننده و نیش های زشت و آزار دهنده کمک گرفته و در پایان امام
(علیه السلام)
را با نهایت بی ادبی متّهم به لجاجت نموده و می گوید: قتله عثمان را به ما بسپار و شورایی برای انتخاب خلیفه پیغمبر اکرم
(صلی الله علیه وآله)
آماده ساز; ما بیعت تو را نپذیرفته ایم و سر بر فرمانت نمی نهیم و بهره تو از ناحیه ما تنها شمشیر است و تا پایان ایستاده ایم.
از تعبیرات این نامه کاملاً پیداست که معاویه دو هدف را دنبال می کرده است: نخست اینکه امام
(علیه السلام)
را عصبانی و خشمگین کند تا سخنان تندی بگوید و آن را بهانه قرار دهد و پیراهن عثمان دیگری بسازد و نیز درباره خلفای سه گانه زیاد اغراق می کند و امام
(علیه السلام)
را به حسادت نسبت به آنها متّهم می سازد تا امام
(علیه السلام)
سخنی بر ضد آنها بگوید و آن نیز ضمیمه پیراهن عثمان شود.
این سخن یک استنباط نیست، بلکه مطلبی است که صریحاً در تاریخ آمده که بر زبان عمرو عاص جاری شد، ابن ابی الحدید می نویسد: عمرو بن عاص به معاویه سفارش کرد که نامه ای برای علی
(علیه السلام)
بنویسد تا او را شدیداً تحریک کند و به خشم آورد تا سخنی از او در جواب صادر شود که اسباب نکوهش او گردد و روش او را ناهنجار سازد. مخصوصاً تأکید کرد تا می توانی از ابوبکر و عمر در نامه ات تعریف کن. معاویه نیز پیشنهاد عمرو بن عاص را پذیرفت و نامه ای را که در بالا به خلاصه آن اشاره کردیم برای او نوشت.
چگونه محکوم به داوری می نشیند؟
همان گونه که در بالا آمد، این نامه به گفته مرحوم شریف رضی از جالب ترین نامه هاست که امیر مؤمنان علی(علیه السلام) در آن، مسائل مهمی را با عبارات بسیار گویا و رسا به معاویه گوشزد کرده است.
در آغاز به بحثی اشاره می کند که معاویه درباره عظمت پیامبر اکرم و آیین او ذکر کرده و می فرماید: «اما بعد (از حمد و ثنای الهی) نامه ات به من رسید نامه ای که در آن یادآور شده ای که خداوند محمد(صلی الله علیه وآله) را برای آیینش برگزید و با اصحابش او را تأیید کرد به راستی دنیا چه شگفتی هایی در خود از سوی تو برای ما نهفته؟ چرا که می خواهی ما را از آنچه خداوند به ما عنایت فرموده آگاه سازی و به ما از نعمت وجود پیغمبر ما در میان ما خبر دهی، کار تو به کسی می ماند که خرما را (از نقاط دیگر) به سرزمین هَجَر (سرزمینی که مرکز خرما بود) ببرد و یا همچون شاگرد تیراندازی که بخواهد از طریق دعوت به مبارزه، استادش را بیازماید»; (أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ أَتَانِی کِتَابُکَ تَذْکُرُ فِیهِ اصْطِفَاءَ اللهِ مُحَمَّداً(صلی الله علیه وآله) لِدینِهِ، وَتَأْیِیدَهِ إِیَّاهُ بمَنْ أَیَّدَهُ مِنْ أَصْحَابهِ; فَلَقَدْ خَبَّأَ لَنَا الدَّهْرُ مِنْکَ عَجَباً; إِذْ طَفِقْتَ(2) تُخْبرُنَا ببَلاَءِ(3) اللهِ تَعَالَی عِنْدَنَا، وَنِعْمَتِهِ عَلَیْنَا فِی نَبیِّنَا، فَکُنْتَ فِی ذَلِکَ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَی هَجَرَ، أَوْ دَاعِی مُسَدِّدهِ(4) إِلَی النِّضَالِ(5)).
امام(علیه السلام) برای بیان زشت بودن سخنان معاویه در مورد توصیف اسلام و عظمت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برای علی(علیه السلام) که نخستین مسلمان و نفس پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) و نقطه مرکزی اسلام بعد از رسول خدا(صلی الله علیه وآله) بوده، دو مثال ذکر فرموده که هر یک از دیگری رساتر و گویاتر است. نخست به ضرب المثل معروف عرب تمثل جسته که می گویند: «فُلاَنٌ کَنَاقِلِ التَّمْرِ إِلَی هَجَر» این ضرب المثل مربوط به تاجری است که از شهر هَجَر (یکی از شهرهای بحرین) که مرکز پرورش خرما بود برخاست و به بصره آمده تا متاعی خریداری کند و به هَجَر ببرد هرچه نگاه کرد چیزی ارزان تر از خرما ندید. سرمایه خود را تبدیل به خرما کرد و آن را به هَجَر آورد و در انتظار گران شدن خرما آنها را در انبار ذخیره نمود; ولی از بخت بد او روز به روز خرما ارزان تر شد تا آنجا که خرماهای او در انبار فاسد گشت و سرمایه اش بر باد رفت. این ضرب المثل را عرب درباره کسی می گوید که بخواهد مطالبی نزد کسی بیان کند که او از آن آگاه تر و داناتر است. معاویه نیز در واقع شبیه آن تاجر احمق بود که می خواست عظمت اسلام و پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) را برای علی(علیه السلام) شرح دهد ومعادل این ضرب المثل درفارسی همان چیزی است که معروف است می گوییم: فلان کس زیره به کرمان می برد یا حکمت به لقمان می آموزد.
در مثال دوم، امام(علیه السلام) معاویه را به تیراندازی (ناشی) تشبیه می کند که نزد استادی درس تیراندازی فرا گرفته سپس جسورانه در مقابل استاد برمی خیزد و او را دعوت به مسابقه برای امتحان و آزمایش او می کند که کاری است مضحک و خنده آور.
بعضی از شارحان نهج البلاغه گفته اند: امام(علیه السلام) در این تشبیه تواضع فراوانی نموده که معاویه را به عنوان شاگردی، هرچند ناآگاه و جسور برای خود پذیرفته است.
به هر حال آنها که می خواهند بعد از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) اسلام راستین را بیاموزند، کانونش سخنان و رفتار علی(علیه السلام) است و چقدر زشت و ناپسند است که دورافتادگان و «طلقا» بخواهند اسلام را به آن حضرت معرفی کنند.
آن گاه امام(علیه السلام) به بخش دیگری از سخنان معاویه که درباره صحابه پیامبر(صلی الله علیه وآله) است و به خلیفه اوّل و دوم و سوم اشاره کرده، می پردازد و چنین می فرماید: «تو گمان کردی که برترین اشخاص در اسلام، فلان و فلانند مطلبی را یادآور شده ای که اگر راست باشد به تو مربوط نیست و اگر دروغ باشد زیانی به تو نمی رساند اساساً تو را با برتر و غیر برتر و رییس و زیردست چکار»; (وَ زَعَمْتَ أَنَّ أَفْضَلَ النَّاس فِی الاِْسْلاَمِ فُلاَنٌ وَ فُلاَنٌ; فَذَکَرْتَ أَمْراً إِنْ تَمَّ اعْتَزَلَکَ کُلُّهُ، وَإِنْ نَقَصَ لَمْ یَلْحَقْکَ ثَلْمُهُ(6). وَمَا أَنْتَ وَالْفَاضِلَ وَالْمَفْضُولَ وَالسَّائِسَ وَالْمَسُوسَ!).
همان گونه که در سابق اشاره شد هدف معاویه از بردن نام خلیفه اوّل و دوم و سوم و ذکر فضایل آنها در نامه خود این بوده است که امام(علیه السلام) را عصبانی کند و سخنی بگوید و او آن را بهانه کار خود سازد. امام(علیه السلام) با جمله های بسیار متین و حساب شده ای که در این فراز از نامه است او را به کلی از میدان برون کرده و سر به زیر ساخته است. در واقع امام(علیه السلام) می خواهد بفرماید که تو فرزند ابوسفیان، جرثومه کفر و شرک و بت پرستی و دشمن شماره یک اسلام و آتش افروز جنگ های ضد اسلامی هستی. تو در دامان هند جگرخوار پرورش یافته ای و خاندان تو با اسلام بیگانه بوده است اکنون می خواهی برای صحابه پیغمبر(صلی الله علیه وآله) تعیین مقام کنی و فاضل و مفضول بسازی.
حضرت در ادامه به صورتی کوبنده تر و آشکارتر می افزاید: «اسیران آزاد شده از کفار زمان جاهلیّت و فرزندان آنها را با امتیاز نهادن میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و تعریف طبقاتشان چه نسبت؟»; (وَمَا لِلطُّلَقَاءِ وَأَبْنَاءِ الطُّلَقَاءِ، التَّمْیِیزَ بَیْنَ الْمُهَاجِرِینَ الاَْوَّلِینَ، وَتَرْتِیبَ دَرَجَاتِهِمْ، وَتَعْرِیفَ طَبَقَاتِهِمْ!).
گویا فراموش کرده ای که تو در روز فتح مکّه که آخرین سنگر دشمنان اسلام فتح شد، زیر تیغ مجاهدان بودی و راهی برای فرار نداشتی و همچنین پدرت ابوسفیان، به همین دلیل در برابر اسلام و رسول خدا تسلیم شدید و آن حضرت بر شما منت نهاد و همه را آزاد کرد. حال آمده اید بر کرسی داوری نشسته اید و درباره صحابه پیغمبر به قضاوت می پردازید؟ راستی شرم آور است کسی که دارای چنین سابقه ای است و خانواده ای با این پیشینه سوء دارد بخواهد در این گونه مسائل دخالت کند.
در واقع باید لبه تیز انتقاد را متوجه کسانی کرد که امثال معاویه را بعد از پیغمبر پر و بال دادند و سوابق او را فراموش کردند و فرمانداری بخش عظیمی از کشور اسلام را به او سپردند. آری در زمان خلیفه دوم بود که معاویه به این مقام منسوب شد و سرزنش، متوجه مسلمانانی است که با این فاصله کم، سوابق خاندان بنی امیّه را به فراموشی سپردند و به حکومت آنها تن در دادند و بر ضد آنها قیام نکردند. با آن همه روایاتی که از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در منابع مختلف اسلامی در مذمت بنی امیّه و شخص معاویه و خطرات حکومت آنها بیان شده است.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن و برای تأکید بیشتر می افزاید: «هیهات تو خود را در صفی قرار می دهی که از آن بیگانه ای، کار به جایی رسیده که محکومی می خواهد در این مسائل، داوری کند»; (هَیْهَاتَ لَقَدْ حَنَّ(7) قِدْحٌ(8) لَیْسَ مِنْهَا، وَطَفِقَ یَحْکُمُ فِیهَا مَنْ عَلَیْهِ الْحُکْمُ لَهَا).
جمله «حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا» ضرب المثلی است در میان عرب که ریشه آن از آنجا گرفته شده که گروهی از بنی الحنان (طایفه ای از عرب) می خواستند با هم قمار کنند و چوب های تیر را برای این کار آماده کرده بودند. جد آنها یک چوب تیر عوضی و ناکارآمد در میان آن چوبهای تیر انداخت و تقسیم کننده چوبهای تیر مردی کور بود، هنگامی که به چوب تیر تقلّبی برخورد کرد از صدای آن متوجه شد که آن از چوب های اصلی نیست گفت: «حَنَّ قِدْحٌ لَیْسَ مِنْهَا» چوب تیری که از جنس چوب های اصلی نیست صدا کرد و تقلبی بودن آن فاش شد. سپس این ضرب المثل را برای هر کسی که خود را داخل در قوم و جماعتی می کرد که شایستگی هم ردیفی آنها را نداشت به کار بردند و امام(علیه السلام) در اینجا این ضرب المثل را در مورد معاویه به کار برده که تو داری خود را با جماعتی مخلوط می کنی که از آنها نیستی. کفار آزاد شده روز فتح مکّه کجا و مهاجران و مجاهدان نخستین کجا.(9)
قابل توجّه اینکه امام(علیه السلام) در عبارت بالا صریحا می فرماید: تو با آن سوابق در زمره محکومان هستی چگونه بر کرسی حاکمان نشسته ای و دعوی داوری داری؟
آن گاه برای تأکید بیشتر می افزاید: «ای انسان (غافل و بی خبر) چرا بر سر جای خود نمی نشینی و از کوتاهی و ناتوانی خویش آگاه نیستی و چرا به آنجا که مقدّرات برای عقب راندن تو تعیین کرده باز نمی گردی؟ تو را با غلبه مغلوب و پیروزی پیروزمند (در پیدایش و پیشرفت اسلام و بعد از رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله)) چکار»; (أَلاَ تَرْبَعُ(10) أَیُّهَا الاِْنْسَانُ عَلَی ظَلْعِکَ(11) وَتَعْرِفُ قُصُورَ ذَرْعِکَ(12) وَتَتَأَخَّرُ حَیْثُ أَخَّرَکَ الْقَدَرُ فَمَا عَلَیْکَ غَلَبَةُ الْمَغْلُوب، وَلاَ ظَفَرُ الظَّافِرِ!).
امام(علیه السلام) در این سه جمله، نخست به او هشدار می دهد که بر سر جای خود بنشیند و پا را از گلیم خویش درازتر نکند.
در جمله دوم به او دستور خودشناسی می دهد که تو باید بدانی مرد این میدان نیستی و از آن ناتوان تری که بخواهی زمام حکومت بخشی از کشور اسلامی را به دست بگیری و یا بخواهی برای تشخیص مهاجران و انصار و ترتیب درجات آنها به داوری بنشینی، پس چه بهتر که در همان مرتبه ای که مقدّرات برای تو رقم زده جای گیری و از آن تجاوز نکنی و در «صف النعال» بنشینی.
در جمله سوم می فرماید: درست است که مهاجران و انصار در مبارزه با شرک و بت پرستی غالب شدند و بت پرستان و دشمنان اسلام مغلوب گشتند; ولی این مربوط به پیامبر و صحابه اوست تو را چکار که در این باره سخن می گویی و از پیروزی مسلمین و شکست کفار به عنوان یکی از افتخارات خود بحث می کنی.
جمله «فَمَا عَلَیْکَ...» که با فای تفریع شروع شده، اشاره به این نکته است که تو فردی عقب مانده از اسلامی که در آخرین لحظات پیروزی اسلام با پدرت ابوسفیان ظاهراً تسلیم شدید، بنابراین تو از گردونه این بحث به کلی خارج هستی که بخواهی در میان مهاجران نخستین، قضاوت کنی و درجات آنها را تعیین نمایی.
در چهارمین و آخرین جمله می افزاید: «تو همان کسی هستی که همواره در بیابان (گمراهی) سرگردانی و از راه راست (و حد اعتدال) به این طرف و آن طرف حرکت می کنی»; (وَإِنَّکَ لَذَهَّابٌ فِی التِّیهِ، رَوَّاغٌ عَنِ الْقَصْد).
«تیه» در اصل به معنای سرگردانی است. سپس به بیابانی که راه به جایی نمی برد و انسان در آن سرگردان می شود اطلاق شده است همان گونه که به بیابان سینا که بنی اسرائیل در آن چهل سال سرگردان بودند، تیه گفته شده.
امام(علیه السلام) در این جمله اخیر در واقع مسیر معاویه را از دو جهت بر خطا می بیند; نخست اینکه خود را در یک وادی گرفتار کرده که در آن راه به جایی نمی برد و طریق مقصد نامعلوم است و دیگر اینکه به فرض که طریق مقصد معلوم باشد، او راه مستقیم را انتخاب نمی کند، بلکه از مسیر صحیح منحرف می گردد.
«روّاغ» صیغه مبالغه از ریشه روغ (بر وزن ذوق) به معنای حرکت های انحرافی است که گاهی به این طرف و گاه به آن طرف می روند. می گویند: روباه برای اینکه به دام نیفتد، به این صورت حرکت می کند. امام(علیه السلام) به مخاطب خود در اینجا می گوید: تو همواره به این طرف و آن طرف مکارانه مایل می شوی و هرگز در مسیر اعتدال حرکت نمی کنی; گاه مدافع صحابه پیغمبر(صلی الله علیه وآله) می شوی و گاه در مقابل صحابه پیغمبر(صلی الله علیه وآله) دست به شمشیر می بری و به جنگ برمی خیزی.
پی نوشت:
1 . سند نامه: نویسنده مصادر نهج البلاغه (مرحوم سیّد عبد الزهراء الحسینی الخطیب) می نویسد: این نامه از نامه های مشهور حضرت است و متن آن به قدری عالی است که ما را از بررسی سندش بی نیاز می کند (و پیداست که از غیر امام(علیه السلام) صادر نشده است) اضافه بر این قبل از سیّد رضی، ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح، آن را با اضافاتی آورده است. (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 278) و در جایی دیگر درباره این نامه می گوید: از کسانی که قبل از سیّد رضی آن را با تفاوت هایی نقل کرده اند که نشان می دهد از منبع دیگری از غیر نهج البلاغه استفاده نموده اند، قلقشندی در کتاب صبح الاعشی و نویری در نهایة الارب است (همان مدرک، ص 275).
2 . «طفقت» از ریشه «طفق» بر وزن «طبق» به معنای آغاز کردن و شروع نمودن در انجام کاری است.
3 . «بلاء» به معنای امتحان و آزمایش است و از آنجا که گاه به وسیله نعمت کسی را آزمایش می کنند و گاه به وسیله مصیبت، این واژه در معنای نعمت و درد و رنج و مصیبت هر دو به کار می رود و در جمله بالا به معنای نعمت است.
4 . «مسدد» از ریشه «سداد» بر وزن «نهاد» به معنای استواری و استحکام است و سد را بدین جهت سد گفته اند که دیواره ای محکم و استوار دارد و مسدد به معنای کسی است که دیگری را تعلیم می دهد و استوار می دارد.
5 . «نضال» به معنای تیراندازی دو نفر به یکدیگر است و سپس به هرگونه مبارزه و درگیری و کشمکش اطلاق شده است.
6 . «ثَلْم» در اصل به معنای شکستن و شکاف دادن و معنای اسم مصدری آن همان شکاف و عیب است; سپس به هرگونه خسارت زدن، و عیب نهادن اطلاق شده و در جمله بالا به معنای ضرر و زیان به کار رفته است.
7 . «حنّ» از ریشه «حنین» به معنای ناله کردن و مطلق صدا دادن آمده است.
8 . «قدح» به معنای چوبه تیر است قبل از آنکه پیکان در یک طرف آن و پر در طرف دیگر قرار گیرد.
9 . اقتباس از بحارالانوار، ج 33، ص 65.
10 . «تَرْبَعُ» از ریشه «ربع» بر وزن «رفع» به معنای توقف و انتظار است و جمله «ألا تَرْبَع» یعنی چرا توقف نمی کنی و دست بر نمی داری.
11 . «ظَلْع» به معنای لنگیدن و لنگ لنگان راه رفتن است و جمله «اِرْبَعْ عَلی ظَلْعِکَ» در میان عرب ضرب المثلی است و درباره کسی گفته می شود که توانایی انجام چیزی را ندارد و با تلاش بیهوده به سراغ آن می رود و به او گفته می شود: آرام بگیر.
12 . «ذَرْع» به معنای گشودن دست و فاصله دو دست است و «قُصُورِ ذَرْع» کنایه از ضعف و ناتوانی ست.