[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی معاویة جواباً عن کتاب منه إلیه:

وَ أَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ، فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لِأُعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْس؛ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ إِلَّا حُشَاشَاتِ أَنْفُسٍ بَقِیَتْ، أَلَا وَ مَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَی الْجَنَّةِ وَ مَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَی النَّارِ؛ وَ أَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْب وَ الرِّجَالِ، فَلَسْتَ بأَمْضَی عَلَی الشَّکِّ مِنِّی عَلَی الْیَقِینِ وَ لَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بأَحْرَصَ عَلَی الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَی الْآخِرَةِ؛ وَ أَمَّا قَوْلُکَ إِنَّا بَنُو عَبْد مَنَافٍ، فَکَذَلِکَ نَحْنُ وَ لَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّةُ کَهَاشمٍ وَ لَا حَرْبٌ کَعَبْد الْمُطَّلِب وَ لَا أَبُو سُفْیَانَ کَأَبی طَالِبٍ وَ لَا الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ وَ لَا الصَّرِیحُ کَاللَّصِیقِ وَ لَا الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ وَ لَا الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ، وَ لَبئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی فِی نَارِ جَهَنَّمَ.[/hadith]

از نامه های امام(علیه السلام) است که در پاسخ به نامه معاویه نگاشته.(1)

نامه در یک نگاه:

به گفته نصر بن مزاحم در کتاب

صفین

، روزی امام

(علیه السلام)

فرمود: فردا صبح شخصاً پا به میدان می گذارم و با این گروه می جنگم. این سخن در میان لشکر شام منتشر شد و آنها در وحشت عمیقی فرو رفتند.

در این هنگام معاویه نامه ای برای امیر  مؤمنان علی

(علیه السلام)

نوشت که خلاصه مضمونش چنین است: «من گمان می کنم اگر می دانستی کار جنگ به اینجا می رسد اقدام بر جنگ نمی کردی و از گذشته پشیمان می شدی من از تو درخواست کرده ام که حکومت شام را به من واگذاری به این شرط که مستقل باشم نه با تو بیعت کنم و نه از تو اطاعت. این را نپذیرفتی و الآن من شام را در اختیار دارم و باز همان خواسته را از تو می کنم. ما همه از فرزندان عبد مناف هستیم، همواره عزیز و آزاد بوده ایم.

هنگامی که این نامه به امام

(علیه السلام)

رسید فرمود: راستی وضع معاویه و نامه اش هر دو عجیب است; سپس کاتب خود عبیدالله بن ابی رافع را فرا خواند و دستور داد نامه مورد بحث را برای معاویه بنویسند و به سخنان ناروای او پاسخ گویند.

البتّه مرحوم سیّد رضی آن گونه که دأب و عادت اوست، بخشی از نامه را که در آغاز آن بوده است ذکر نکرده ولی قسمت مهم و عمده نامه را آورده است.

بدهکارانی در چهره طلبکار:

همان گونه که قبلا گفتیم، این نامه پاسخی است به نامه ای که معاویه خدمت آن حضرت نوشته و سخنانی طلب کارانه را در آن آورده است. معاویه قاعدتاً دستور می داد این گونه نامه ها را بر فراز منابر یا در برابر لشکر بخوانند تا خود را از گناه بزرگی که مرتکب شده تبرئه نماید و نیز قاعدتا این نامه به دست یاران امام(علیه السلام) نیز افتاده است و امکان داشته افراد ظاهربین تحت تأثیر آن واقع شوند، بنابراین چاره ای نبوده جز اینکه امام(علیه السلام) انگشت مبارک بر فقرات مختلف این نامه بگذارد و جواب قاطع به آن بدهد.

به همین دلیل می بینیم که امام(علیه السلام) به چهار نکته اساسی در برابر چهار ادعای معاویه اشاره نموده و این چنین پاسخ می دهد.

نخست می فرماید: «و اما اینکه از من خواسته ای شام را به تو واگذارم (و در برابر آن نه بیعت کنی و نه اطاعت، بلکه فعال ما یشاء باشی بدان) من چیزی را که دیروز از تو منع کردم امروز به تو نخواهم بخشید»; (وَأَمَّا طَلَبُکَ إِلَیَّ الشَّامَ فَإِنِّی لَمْ أَکُنْ لاُِعْطِیَکَ الْیَوْمَ مَا مَنَعْتُکَ أَمْس).

زیرا آن منع به سبب حکم الهی بوده که امارت هیچ بخشی از حکومت اسلامی را نباید به ظالمان و مفسدان داد و این حکم همچنان به قوت خود باقی است; این مسأله امری سیاسی و گذرا نبوده که با تغییر شرایط سیاسی عوض شود.

این سخن در واقع پاسخی است به کسانی که می گویند آیا بهتر نبود امام(علیه السلام) به طور موقّت شام را به معاویه واگذار می کرد و بعد از استقرار حکومت خود از او پس می گرفت.

آنها که چنین می گویند، به این نکته توجّه ندارند که اگر امام(علیه السلام) حکومت شام (و طبق بعضی از نقل ها حکومت مصر، چون آن را نیز تقاضا داشت) به معاویه واگذار می کرد و پایه های حکومتش تقویت می شد، تکان دادن او از جایش امکان نداشت در حالی که ما می بینیم امام(علیه السلام) با لشکریانش در صفین او را تا آستانه شکست قطعی و دفع شر او از کشور اسلام پیش برد و اگر ناآگاهی و خباثت بعضی از کسانی که ظاهراً در لشکر امام(علیه السلام) بودند نبود، کار یکسره می شد.

سپس به پاسخ دومین بخش از نامه او پرداخته می فرماید: «و اما اینکه گفته ای جنگ (صفین) همه عرب را جز اندکی در کام خود فرو برده، آگاه باش آن کس که بر حق بوده (و در راه خدا شهید شده) جایگاهش بهشت است و آن کس که به راه باطل کشته شده در آتش است»; (وَأَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّ الْحَرْبَ قَدْ أَکَلَتِ الْعَرَبَ(2) إِلاَّ حُشَاشَاتِ(3) أَنْفُس بَقِیَتْ، أَلاَ وَمَنْ أَکَلَهُ الْحَقُّ فَإِلَی الْجَنَّةِ، وَمَنْ أَکَلَهُ الْبَاطِلُ فَإِلَی النَّارِ).

سپس به پاسخ سومین بخش از نامه او که گفته بود من با تو از نظر جنگ و لشکر یکسان هستیم (هر دو برای یک هدف می جنگیم و یک چیز می طلبیم) پرداخته و می فرماید: «و اما اینکه ادعا کرده ای ما در جنگ و نفرات (از تمام جهات) یکسان هستیم، چنین نیست، زیرا تو در شک (به مبانی اسلام) از من در یقین و ایمان (به آنها) فراتر نیستی و اهل شام بر دنیا از اهل عراق به آخرت حریص تر نخواهند بود»; (وَأَمَّا اسْتِوَاؤُنَا فِی الْحَرْب وَالرِّجَالِ فَلَسْتَ بأَمْضَی(4) عَلَی الشَّکِّ مِنِّی عَلَی الْیَقِینِ، وَلَیْسَ أَهْلُ الشَّامِ بأَحْرَصَ عَلَی الدُّنْیَا مِنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ عَلَی الاْخِرَةِ).

اشاره به اینکه دو تفاوت در میان یاران من و طرفداران توست: اینها همراه امام عادلی می جنگند که به وظیفه خود یقین دارد و آنها را در راه روشنی سیر می دهد در حالی که تو هدف روشنی نداری جز اینکه به مال و مقامی برسی.

دیگر اینکه همراهان تو گروهی دنیاپرستند که با وعده های مادی، سران آنها را به میدان کشیده ای و قدم به میدانی گذارده اند که شاید غنایمی نصیبشان شود در حالی که فرماندهان لشکر من نه وعده جایزه ای به آنها داده شده و نه حتی فکر آن را می کنند.

به تعبیر دیگر تو هرگز یقین به استحقاق خلافت بر مردم نداری در حالی که من یقین دارم و طرفداران تو برای دنیا می جنگند در حالی که پیروان من هدفشان خداست و برای اقامه حکومت الهی نبرد می کنند; به این دو دلیل ما در کار خود کوشاتر و مصمم تریم در حالی که تو و پیروانت چنین نیستید. در نتیجه هرگز یکسان نخواهیم بود و پیروزی نهایی از آن ماست و همان گونه که امام(علیه السلام) پیش بینی کرده بود، سربازانش به مرز پیروزی رسیدند; افسوس که گروهی ناآگاه به همراهی جمعی از منافقان نتیجه نهایی را عقیم گذاشتند.

آن گاه امام(علیه السلام) به چهارمین ادعای معاویه پرداخته و به آن پاسخ می گوید و  می فرماید: «اما اینکه گفته ای ما همه فرزندان عبد مناف هستیم (بنابراین همه در شرافت و استحقاق حکومت و پیشوایی مردم یکسانیم) من هم قبول دارم (که همه از نسل عبد مناف هستیم»; (وَأَمَّا قَوْلُکَ: إِنَّا بَنُو عَبْد مَنَاف، فَکَذَلِکَ نَحْنُ).

آن گاه امام(علیه السلام) به تفاوت هایی که میان او و معاویه وجود داشته پرداخته و آن را در پنج قسمت بیان می دارد.

نخست اشاره به شرافت نسبی می کند و می فرماید: «ولی امیّه هرگز همانند هاشم و حرب همچون عبدالمطلب و ابوسفیان چون ابوطالب نبودند»; (وَلَکِنْ لَیْسَ أُمَیَّةُ کَهَاشم، وَلاَ حَرْبٌ کَعَبْدالْمُطَّلِب، وَلاَ أَبُوسُفْیَانَ کَأَبی طَالِب).

اشاره به اینکه جد اعلای تو امیّه و جدّ ادنای تو حرب و پدرت ابوسفیان بود که همگی در میان عرب به شرارت و پستی معروف بودند در حالی که جدّ اعلای من، هاشم و جدّ ادنای من عبدالمطلب و پدرم ابوطالب است که همه از سادات عرب و سخاوتمندان و پاکان و نیکان بودند; چگونه می توان آنها را با یکدیگر یکسان دانست.

آن گاه به تفاوت دوم و سوم اشاره کرده می فرماید: «و نیز هرگز مهاجران چون اسیران آزاد شده نیستند و نه فرزندان صحیح النسب همانند منسوبان مشکوک»; (وَلاَ الْمُهَاجِرُ کَالطَّلِیقِ(5)، وَلاَ الصَّرِیحُ(6) کَاللَّصِیقِ(7)).

اشاره به اینکه من از نخستین مهاجران از مکّه به مدینه ام که همواره در خدمت پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) بودم ولی تو و پدرت ابوسفیان همچنان در شرک و کفر در مکّه ماندید تا روزی که مکّه به وسیله لشکر اسلام فتح شد و پیامبر(صلی الله علیه وآله) حکم آزادی تو و سایر اسیران را با گفتن: «إذْهَبُوا أنْتُمُ الطُّلَقاءُ» صادر فرمود.

از سوی دیگر نسب ما روشن است; ولی درباره نسب تو بسیار گفتگوست; گروهی تو را فرزند ابوسفیان نمی دانند، بلکه فرزند نامشروع مسافر بن ابی عمرو که از بردگان ابوسفیان بود می شناسند البتّه این سخن منافات با آنچه امام(علیه السلام) درباره پدر معاویه یعنی ابوسفیان فرموده است ندارد، زیرا آن جمله بر حسب ظاهر بیان شده و این جمله اشاره به این است که اگر در نسب تو دقت شود جای گفتگو وجود دارد.

گرچه ابن ابی الحدید این تفسیر را برای جمله اخیر با اعتقاد خود هماهنگ ندانسته و به سراغ تفسیر دیگری می رود و می گوید: منظور از صریح، کسی است که با اعتقاد راسخ اسلام را پذیرفته و لصیق، آن کسی است که از ترس شمشیر و یا به انگیزه علاقه به دنیا، اسلام را پذیرا شده است.(8)

گرچه این تفسیر خلاف ظاهر عبارت است ولی به فرض اینکه چنین باشد باز در این میان اعتراف به تفاوت آشکاری میان امام(علیه السلام) و معاویه خواهد بود.

آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر تفاوت ها در صفات و افعال دینی و انسانی پرداخته می فرماید: «آن کسی که طرفدار حق است هرگز چون کسی نیست که طرفدار باطل است و نه انسان با ایمان همچون فرد مفسد»; (وَلاَ الْمُحِقُّ کَالْمُبْطِلِ، وَلاَ الْمُؤْمِنُ کَالْمُدْغِلِ(9)).

اشاره به اینکه نه تنها نسب ما بنی هاشم با نسب بنی امیّه قابل قیاس نیست، صفات و اعمال ما نیز قابل مقایسه نیست ما همواره در راه حق گام برداشتیم و دودمان بنی امیّه بر طریق باطل; ما خالصانه به اسلام و پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) ایمان آوردیم ولی شما منافقانه اظهار ایمان کردید (و مدارک آن در تاریخ اسلام ثبت است).

امام(علیه السلام) در پایان این فقره می فرماید: «چه بد هستند نسلی که از نسل پیشین خود پیروی می کنند که در آتش دوزخ سرنگون شده اند»; (وَلَبئْسَ الْخَلْفُ خَلْفٌ یَتْبَعُ سَلَفاً هَوَی(10) فِی نَارِ جَهَنَّمَ).

قابل توجّه اینکه امام(علیه السلام) معاویه را تنها به انحراف اسلاف و جد و پدرش نکوهش نمی کند، بلکه تکیه سخن امام(علیه السلام) بر این است که این فرزند همان راه پدران را که اهل دوزخند دنبال می کند.


پی نوشت:

1 . سند نامه: نویسنده مصادر نهج البلاغه می گوید: این نامه را جمعی از مؤلفان قبل از سیّد رضی در کتاب های خود آورده اند; مانند: نصر بن مزاحم در کتاب صفین، بیهقی در المحاسن و المساوی، ابن قتیبة در الامامة والسیاسة، مسعودی در مروج الذهب و ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح و طبق گفته نصر بن مزاحم امام(علیه السلام) این نامه را دو یا سه روز قبل از لیلة الهریر نگاشت (لیلة الهریر شبی در اواخر جنگ صفین که آتش جنگ برخلاف معمول خاموش نشد و تا صبح دو لشکر با هم جنگیدند و آثار شکست در لشکر معاویه ظاهر شد) (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 234).

2 . طبق بعضی از روایات در جنگ صفین چهل و پنج هزار نفر از لشکر شام و بیست و پنج هزار نفر از لشکر عراق کشته شدند.

3 . «حُشاشات» جمع «حشاشة» به معنای نفس آخر و واپسین دم است.

4 . «امضی» به معنای نافذتر و مؤثرتر در اقدام و عمل از «مضیّ» به معنای عبور و گذرکردن گرفته شده است.

5 . «طلیق» به معنای اسیر آزاد شده است از ریشه «طلاق» به معنای رهایی گرفته شده است.

6 . «صریح» به کسی گفته می شود که نسب او خالص و روشن باشد.

7 . «لصیق» نقطه مقابل صریح است و به معنای کسی است که نسب او روشن نیست و او را به شخص یا قبیله ای نسبت می دهند.

8 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 15، ص 118.

9 . «مُدغل» به معنای مفسد و فتنه انگیز است از ریشه «دغل» به معنای فتنه و فساد گرفته شده.

10 . «هوی» از ریشه «هُوی» به ضم ها و تشدید یا در اصل به معنای سقوط کردن از بلندی است و چون نتیجه آن هلاکت است، گاهی به هلاکت نیز اطلاق می شود.