[hadith]و من کتاب له (علیه السلام) إلی أهل الکوفة عند مسیره من المدینة إلی البصرة:
مِنْ عَبْد اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْکُوفَةِ جَبْهَةِ الْأَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَب؛ أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أُخْبرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ: إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ، فَکُنْتُ رَجُلًا مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ أُقِلُّ عِتَابَهُ؛ وَ کَانَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ وَ أَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِیفُ، وَ کَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِیهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ؛ فَأُتِیحَ لَهُ قَوْمٌ [قَتَلُوهُ] فَقَتَلُوهُ، وَ بَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَ لَا مُجْبَرِینَ، بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ. وَ اعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بهَا وَ جَاشَتْ جَیْشَ الْمِرْجَلِ وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَی الْقُطْب؛ فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ وَ بَادرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ.[/hadith]
إلی أهلِ الْکُوفَةِ، عِنْدَ مَسیرِهِ مِنَ الْمَدینَةِ إلَی الْبَصْرَةِ.
از نامه های امام(علیه السلام) است که برای اهل کوفه به هنگام حرکت از مدینه به سوی بصره نگاشته.(1)
نامه در یک نگاه:
در واقع هدف از نوشتن این نامه سه چیز بوده است: نخست اینکه امام(علیه السلام)روشن کند که طلحه و زبیر و عایشه که قتل عثمان را بهانه ای برای شورش بر ضد امام(علیه السلام) و به راه انداختن مقدمات جنگ جمل به همدستی عایشه به راه انداختند، خودشان در قتل او شریک بودند در حالی که امام(علیه السلام) تا آنجا که ممکن بود از وی دفاع کرد.
دیگر اینکه همه مردم از روی میل و اراده خود و بدون هیچ گونه جبر و فشار با امام(علیه السلام) بیعت کردند و خلافت او را بر جامعه اسلامی پذیرا شدند.
سوم اینکه با توجّه به فتنه ای که طلحه و زبیر و عایشه به راه انداختند، بر همه اهل کوفه لازم است برای یاری امام(علیه السلام) و خاموش کردن آتش فتنه به لشکر آن حضرت ملحق شوند.
حقیقت ماجرای قتل عثمان:
امام(علیه السلام) در آغاز این نامه مطابق آنچه معمول آن زمان بوده نویسنده نامه و مخاطبان آن را معرفی می کند و می فرماید: «این نامه ای است که از بنده خدا علی امیر مؤمنان به سوی اهل کوفه، گروه یاران شرافتمند و بلندپایگان عرب نگاشته شده است»; (مِنْ عَبْداللهِ عَلِیّ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ إِلَی أَهْلِ الْکُوفَةِ، جَبْهَةِ(2) الاَْنْصَارِ وَسَنَامِ الْعَرَب).
روشن است که مراد از انصار در اینجا، انصار پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در مدینه که معمولا در مقابل مهاجران قرار داده می شوند نیست، چون در کوفه جبهه انصاری نبود; بلکه انصار در اینجا به معنای یاران امام(علیه السلام) است و تعبیر به «جَبهه» اشاره به شرافتمندی آنهاست، زیرا پیشانی از شریف ترین اعضای انسان است.
«سنام» گرچه در اصل به معنای کوهان شتر است، ولی سپس بر چیز برجسته و هر شخص بلندپایه اطلاق شده است.
آن گاه امام(علیه السلام) چنین می فرماید: «اما بعد (پس از حمد و ثنای الهی) من از جریان کار «عثمان» شما را آگاه می سازم، آن چنان که شنیدن آن همچون دیدنش باشد»; (أَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّی أُخْبرُکُمْ عَنْ أَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّی یَکُونَ سَمْعُهُ کَعِیَانِهِ).
چرا امام(علیه السلام) در این نامه قبل از هر چیز به سراغ ریشه های حادثه قتل عثمان می رود؟ برای اینکه این نامه در آستانه جنگ جمل برای مردم کوفه نوشته شد و می دانیم بهانه شورشیان جمل (طلحه، زبیر، عایشه و پیروانشان) مسأله خون خواهی عثمان بود و هرگاه امام(علیه السلام) این مسأله را کاملاً روشن می ساخت، مردم کوفه با درایت بیشتری به امام(علیه السلام) می پیوستند.
سپس افزود: «مردم بر او عیبها گرفتند و طعنه زدند»; (إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَیْهِ).
تقریباً همه مورخان اسلام و عموم محققان نوشته اند که ایراد مردم بر عثمان عمدتا دو چیز بود: تقسیم ناعادلانه بیت المال و بخشش بی حساب به اطرافیان و خویشاوندان خود و دیگری سپردن پستهای کلیدی حکومت اسلامی به افراد ناصالح از میان خویشاوندان و پیروانش.
آن گاه امام(علیه السلام) می فرماید: «من در این میان یکی از مهاجران بودم که برای جلب رضایت عثمان (از طریق رضایت مردم و تغییر روشهای نادرستش) نهایت کوشش را به خرج دادم و کمتر او را سرزنش کردم (مبادا مردم تحریک به قتل او شوند) ولی طلحه و زبیر (خشونت در برابر او را به آخرین حد رساندند به گونه ای که) آسانترین فشاری که بر او وارد می کردند مانند تند راندن شتر بود و نرم ترین حُدی ها، سخت ترین آن بود (آوازی که شتر را به شتاب وا می دارد و خسته می کند) و از سوی عایشه نیز خشمی ناگهانی بود (که مردم را سخت بر ضد عثمان شوراند) و به دنبال آن گروهی به تنگ آمدند و بر ضدّ او شوریدند و او را کشتند»; (فَکُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِینَ أُکْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ(3)، وَأُقِلُّ عِتَابَهُ، وَکَانَ طَلْحَةُ وَالزُّبَیْرُ أَهْوَنُ سَیْرِهِمَا فِیهِ الْوَجِیفُ(4)، وَأَرْفَقُ حِدَائِهِمَا(5) الْعَنِیفُ(6). وَکَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِیهِ فَلْتَةُ(7) غَضَب، فَأُتِیحَ(8) لَهُ قَوْمٌ فَقَتَلُوهُ).
این احتمال نیز در تفسیر «أُکثر اسْتِعْتابَه» داده شده که من از عثمان پیوسته می خواستم که رضایت مردم را جلب کند.(9)
آن گاه می فرماید: «مردم بدون اکراه و اجبار بلکه با رغبت و اختیار با من بیعت نمودند»; (وَبَایَعَنِی النَّاسُ غَیْرَ مُسْتَکْرَهِینَ وَلاَ مُجْبَرِینَ، بَلْ طَائِعِینَ مُخَیَّرِینَ).
در واقع امام(علیه السلام) در این بیان کوتاه و پر معنا به سه نکته اشاره می فرماید تا مردم بتوانند به خوبی درباره شورشیان جمل قضاوت کنند:
-
او از مدافعان عثمان بود و می خواست او را به راه راست بر گرداند و آتش فتنه را خاموش کند.
-
طلحه و زبیر از عاملان اصلی فتنه بودند. گرچه شورش جنبه عمومی و مردمی داشت، ولی آنان نیز بر این آتش می دمیدند و بر آن هیزم می ریختند و همچنین عایشه نیز با جمله کوتاهی که در مسجد پیغمبر در حضور مهاجران و انصار به عثمان گفت، در حالی که کفش و پیراهن پیغمبر را در دست گرفته بود، صدا زد: ای عثمان هنوز کفش و پیراهن پیغمبر کهنه نشده که تو دین و سنّتش را دگرگون ساختی.
-
بیعتی که با من شد (بر خلاف بیعت با خلیفه اوّل، دوم و سوم) بیعتی عام و همگانی بود و هیچ کس با فشار و اکراه با من بیعت نکرد.
به این ترتیب امام(علیه السلام) حقیقت را روشن ساخت تا مردم بدانند او بر حق و شورشیان جمل بر باطل اند.
نکته ها:
- ماجرای ابوموسی و بسیج مردم کوفه برای حمایت امام(علیه السلام):
درباره ماجرای عثمان و اشتباهات بزرگ او در امر حکومت اسلامی که منجر به شورش مردم بر ضد وی و منتهی به قتل او شد و نیز درباره پیمان شکنی طلحه و زبیر و قیام آنها بر ضد امیر مؤمنان علی(علیه السلام) و داستان بیعت عمومی مردم با امیر مؤمنان(علیه السلام)، در بخشهای پیشین به قدر کافی بحث کرده ایم.(10)
داستان نوشتن نامه از سوی امام(علیه السلام) به مردم کوفه، داستان پر پیچ و خمی است; ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود اشاره مختصری به آن دارد و خلاصه آن را در زیر مطالعه می کنید:
او از محمد بن اسحاق نقل می کند که امام(علیه السلام) محمد بن جعفر و محمد بن ابی بکر را به کوفه فرستاد تا مردم را برای کمک به علی(علیه السلام) آماده کنند. جمعی نزد ابوموسی اشعری که فرماندار کوفه بود و پس از قتل عثمان، امام(علیه السلام) او را ابقا نموده بود، رفتند و نظر وی را برای یاری به امام(علیه السلام) جویا شدند.
ابوموسی (که مرد خبیثی بود خباثت خود را در اینجا آشکار ساخت و) گفت: اگر راه آخرت را می پویید در خانه بنشینید و اگر طالب دنیا هستید با این دو نفر حرکت کنید، لذا مردم از همراهی با فرستادگان امام(علیه السلام) خودداری کردند.
فرستادگان امام(علیه السلام) نزد ابوموسی رفته و به او اعتراض کردند، ولی ابوموسی (با نهایت تعجب) به آنها پاسخ داد: بیعت عثمان هنوز به گردن من و شما باقی است; اگر قرار باشد مبارزه کنیم باید از قاتلان عثمان شروع کنیم.
فرستادگان امام(علیه السلام) نزد آن حضرت باز گشتند و جریان را گزارش دادند. امام(علیه السلام) نامه ای به ابوموسی نوشت، ولی ابوموسی فرستاده امام(علیه السلام) را تهدید به قتل کرد.
امام(علیه السلام) نامه دیگری به ابوموسی نوشت و به همراه عبدالله بن عباس و محمد بن ابی بکر برای او فرستاد و او را از مقام خود برکنار کرد. باز هم ابوموسی به مخالفت خود ادامه داد.
سرانجام امام(علیه السلام) مالک اشتر را برای خاتمه دادن به قائله ابوموسی و بسیج مردم برای جهاد با آتش افروزان جنگ جمل به کوفه فرستاد. مالک اشتر وارد کوفه شد و در مسجد اعظم خطابه ای خواند و مردم را دعوت کرد تا با او به قصر دارالاماره بروند و در حالی وارد قصر شدند که امام حسن(علیه السلام) و عمار یاسر با ابوموسی مشغول جر و بحث بودند. اشتر فریادی بر سر ابوموسی کشید و گفت: «أُخْرُجْ مِنْ قَصْرِنا لا اُمَّ لَکَ أخْرَجَ اللهُ نَفْسَکَ فَوَاللهِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُنافِقِینَ قَدیماً; از دارالاماره بیرون شو ای ناپاک! خداوند مرگت دهد به خدا سوگند تو از قدیم از منافقان بودی».
ابوموسی که خود را کاملاً در ضعف دید یک شب از اشتر مهلت خواست. او به وی مهلت داد به شرط اینکه در دارالاماره نماند. پس از این ماجرا بیش از دوازده هزار نفر از کوفه برای یاری امام(علیه السلام) به سوی بصره شتافتند.(11)
- خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان:
می دانیم غالب اهل سنّت قائل به تنزیه صحابه هستند; یعنی همه آنها را بدون استثنا افرادی پاک، با ایمان، عادل و قابل اعتماد می شمرند.
بعضی به قدری در این امر راه اغراق و مبالغه را پوییده اند که حتی مخالفان یک نفر از صحابه را زندیق و کافر می دانند. از جمله ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابة از ابو زرعه رازی نقل می کند که او می گوید: هرگاه کسی را دیدید که به یکی از اصحاب پیغمبر خرده می گیرد بدانید که او زندیق است (دلیل او قابل توجّه است)، زیرا رسول خدا حق است و قرآن حق است و آنچه او آورده حق است و تمام اینها را صحابه برای ما آورده اند و مخالفان می خواهند شهود ما را از اعتبار بیاندازند تا کتاب و سنّت از دست برود.(12)
آنها هنگامی که در برابر حوادث مسلم تاریخی قرار می گیرند که مثلا طلحه و زبیر و حتی عایشه آتش جنگی را در برابر خلیفه مسلمانان برافروختند که توده های مردم و مهاجر و انصار با او بیعت کرده بودند و در آن جنگ بیش از ده هزار و به قولی هفده هزار نفر کشته شدند، حیران و سرگردان می شوند که در جواب چه بگویند و نیز هنگامی که می بینند معاویه بر ضد خلیفه مسلمین امام علی بن ابی طالب(علیه السلام) بر می خیزد و جنگ صفین را به راه می اندازد و دهها هزار نفر از مسلمین و حتی افرادی از صحابه مانند عمار یاسر به دست پیروان معاویه کشته می شوند، در تنگنای عجیبی قرار می گیرند.
آنها نه این حقایق مسلم تاریخی را می توانند انکار کنند و نه حاضرند دست از تنزیه صحابه بردارند. در اینجا متوسل به منطق عجیبی می شوند. گاه می گویند ما نباید درباره صحابه صحبت کنیم (تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا کَسَبَتْ...)(13) و به این ترتیب درهای فهم و درک را بر خود می بندند. آیا هیچ فرد خردمندی می تواند چشم خود را بر حقایق تاریخی که بیانگر بسیاری از مسائل مورد نیاز امروز ماست، بندد.
گاه می گویند صحابه همه مجتهد بودند و هر یک به اجتهاد خود عمل کردند; علی(علیه السلام) به اجتهاد خود عمل کرد و طلحه و زبیر و عایشه و معاویه نیز به اجتهاد خود عمل کردند و همه در پیشگاه خدا معذورند.
اینها فراموش کردند که اجتهاد مربوط به مسائل نظری و مورد شک و تردید است ومسائل بدیهی و مسلّم، جای اجتهاد ندارد. آیا کسی می تواند با اجتهاد خود روز را شب و شب را روز کند؟ مسأله جنگ جمل یا صفین که اساس آن قیام بر ضد حکومت اسلامی ومورد قبول مسلمانان بود و ریختن خون های آنان بر اثر جاه طلبی و هوا و هوس ها چیزی نیست که حرام بودن آن جای شک و تردید باشد تا کسی بخواهد در آن اجتهاد کند و اگر در اجتهاد خود خطا کرد معذور و مغفور باشد. چرا این برادران حاضر نیستند دست از تعصب بردارند و اعتراف کنند صحابه پیغمبر مانند سایر گروه های مردم دارای خوب و بد و صالح و ناصالح اند؟
قرآن مجید در سوره بقره، توبه، احزاب و منافقین بحث های زیادی درباره منافقین و نکوهش آنان دارد. این منافقان چه کسانی بودند؟ همان کسانی بودند که تعریف صحابه بر آنان کاملا تطبیق می کند. چرا انسان شعری بگوید که در قافیه اش بماند؟
آیا بهتر این نیست که بگوییم گروهی در زمان پیغمبر ناصالح بودند و گروهی صالح و صالحان نیز دو دسته شدند گروهی بعد از پیغمبر اکرم، پاکی و قداست خود را حفظ کردند و گروهی بر اثر جاه طلبی از صراط مستقیم منحرف شدند و مصائبی برای جهان اسلام بار آورند، آری آنها نتوانستند از عهده امتحان الهی پس از پیغمبر اکرم(صلی الله علیه وآله) برآیند. خوش بُوَد گر محک تجربه آید به میان.(14)
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به دنبال معرفی ماهیت شورشیان بصره و آتش افروزان جنگ جمل است و می خواهد اهل کوفه را برای مبارزه با آنها بسیج کند تا به یاری امام(علیه السلام) بشتابند و آتش فتنه را خاموش کنند، لذا برای ایجاد انگیزه در آنها می فرماید: «بدانید سرای هجرت (مدینه) اهل خود را از جا کند و بیرون راند و آنها هم از آن فاصله گرفتند و (مدینه) همچون دیگی بر آتش در حال غلیان است، فتنه بپاخاسته و بر محور خود در گردش است»; (وَاعْلَمُوا أَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بأَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بهَا، وَ جَاشَتْ(15) جَیْشَ الْمِرْجَلِ(16)، وَقَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَی الْقُطْب(17)).
اشاره به اینکه شما چرا خاموش نشسته اید در حالی که پایتخت اسلام، مدینه، یکپارچه جنب و جوش و شورش است و مؤمنان مدینه با من برای خاموش کردن آتش فتنه شورشیان در بصره یکپارچه حرکت کرده اند.
حضرت به دنبال آن می افزاید: «حال که چنین است به سوی امیر و فرمانده خود بشتابید و به جهاد با دشمنان خویش به خواست خداوند بزرگ، مبادرت ورزید»; (فَأَسْرِعُوا إِلَی أَمِیرِکُمْ، وَ بَادرُوا جِهَادَ عَدُوِّکُمْ، إِنْ شَاءَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ).
همان طور که در بالا گفته شد منظور از «دار الهجرة» مدینه است که به این نام معروف بود و بزرگ ترین هجرت در تاریخ اسلام، هجرت مسلمانان مکّه و شخص پیامبر به مدینه بود و اینکه بعضی احتمال داده اند که منظور از آن کوفه باشد یا کل بلاد اسلام، احتمال بسیار بعیدی است.
تشبیه مدینه به دیگی که روی آتش گذارده شده و در حال غلیان است به خاطر حوادثی است که در اواخر زندگی عثمان و پس از قتل او واقع شد.
تعبیر به بپا خاستن فتنه و گردش بر محورش، اشاره به فتنه طلحه و زبیر و عایشه است که با طرحی از پیش تعیین شده برای کنار زدن علی(علیه السلام) از مرکز خلافت و یا لااقل تجزیه کشور اسلام به گونه ای که حجاز و مدینه در دست علی(علیه السلام) باشد و عراق و کوفه و بصره در دست طلحه و زبیر و عایشه و شام در دست معاویه باشد. این فتنه عظیمی بود که علی(علیه السلام) نسبت به آن هشدار داد.
این نامه کوتاه و پر معنا تأثیر خود را در مردم کوفه گذاشت و بیش از دوازده هزار نفر بسیج شدند و در بصره به امام(علیه السلام) پیوستند و نقش مؤثّری در پیروزی بر منافقان و پیمان شکنان در جنگ جمل داشتند.
جالب این است که در تاریخ طبری آمده است که یکی از راویان خبر به نام ابوالطفیل می گوید: قبل از پیوستن لشکر کوفه به ما، علی(علیه السلام) فرمود: دوازده هزار نفر به اضافه یک نفر از کوفه به یاری شما می شتابند و می گوید من از این خبر دقیق در تعجب فرو رفتم و با خود گفتم باید آنها را به دقت بشمارم بر سر راه لشکر به مکان مرتفعی نشستم و آنها را به دقت شماره کردم و همان گونه که علی(علیه السلام) گفته بود آنها دوازده هزار و یک نفر بودند نه کمتر و نه بیشتر.(18)
نکته:
سرنوشت شورشیان جمل:
هر مورخ محقّق، بلکه هر انسان آگاهی که تاریخچه جنگ جمل را مطالعه کند می داند که علی(علیه السلام) گذشته از آنکه به وسیله پیغمبر اکرم منسوب به خلافت بود، توده های عظیم مردم با او بیعت کردند و رسماً به عنوان خلیفه مسلمانان با پایگاهی مردمی قوی تر از خلفای پیشین، زمام امور را به دست گرفتند; ولی دلباختگان ثروت و مقام بر او شوریدند و خونهای زیادی در این راه ریخته شد به یقین همه آنها گناهکار و متمرد بودند و هیچ عذری از آنها پذیرفته نیست.
ولی جالب است که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود سخنی در این زمینه دارد که خلاصه اش چنین است; او می گوید: متکلمان و ارباب علم عقائد درباره شورشیان جمل و سرنوشت کسانی که در آن واقعه حاضر شدند اختلاف کردند، امامیّه معتقدند تمامی اصحاب جمل اعم از رؤسا و پیروان کافر شدند (چون بر امام وقت و بر ضد حکومت اسلامی خروج کردند) درحالی که گروهی از اهل سنّت می گویند: اینها مجتهد بودند و اجتهادشان آنان را به این راه کشاند، بنابراین گناهی نداشتند. ما نه آنها را خطا کار می دانیم و نه علی(علیه السلام) و اصحابش را. گروه سومی می گویند: اصحاب جمل خطاکار بودند; ولی خطای آنها بخشوده است; مانند خطای مجتهد در مسائل فرعیّه و این عقیده اکثر اشاعره است.
سپس می افزاید اصحاب ما (معتزله که ابن ابی الحدید از آنها بود) می گویند: تمام آنها گمراه بودند مگر کسانی که بعداً توبه کردند; آنها می گویند: عایشه از کسانی بود که توبه کرد و همچنین طلحه و زبیر; اما عایشه در روز جمل اعتراف به خطا کرد و از علی(علیه السلام) تقاضای عفو نمود و روایات متواتره درباره اظهار پشیمانی او به دست ما رسیده است. او می گفت: ای کاش من ده پسر از پیغمبر آورده بودم و همه آنها در حیات من می مردند و بر آنها اشک می ریختم; ولی روز جمل به وجود نیامده بود و گاه می گفت: ای کاش قبل از روز جمل مرده بودم و نیز روایت شده که هر زمان به یاد روز جمل می افتاد آنقدر اشک می ریخت که مقنعه ای که بر سر داشت تر می شد. طلحه و زبیر نیز از کار خود توبه کردند.(19)
ولی این سؤال را از ابن ابی الحدید و امثال او داریم که اگر کسی دست به کاری زد که خونهای گروهی از مسلمین ریخته شود آیا در برابر چنین حق الناس عظیمی، اظهار ندامت و پشیمانی و اشک ریختن کفایت می کند یا باید حق الناس ها را جبران کرد؟
پی نوشت:
1 . سند نامه: مطابق نقل ابن ابی الحدید، در روایات آمده است: هنگامی که علی(علیه السلام) از مدینه به سوی بصره حرکت کرد، در مسیر خود به سرزمین ربذه رسید. از آنجا «محمد بن جعفر بن ابی طالب» را که مادرش اسماء بنت عمیس بود، به همراهی «محمد بن ابی بکر» با این نامه به سوی کوفه فرستاد. در ذیل این نامه مطابق نقل ابن ابی الحدید اضافاتی آمده که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته شده است. «ابن قتیبه» در الامامة و السیاسة نیز این نامه را با اضافاتی آورده است و مرحوم شیخ مفید در کتاب الجمل که قبل از سیّد رضی تألیف یافته، این نامه را ذکر کرده ولی می گوید: امام(علیه السلام) آن را به وسیله امام حسن(علیه السلام) و عمار یاسر به سوی مردم کوفه فرستاد. مرحوم شیخ طوسی نیز در امالی آن را با تفاوتهایی آورده است و روشن است که سیّد رضی تمام نامه را نقل نکرده، بلکه گزیده ای از آن را ذکر نموده است (مصادر نهج البلاغه، ج 3، ص 194).
2 . «جبهة» در اصل به معنای پیشانی است و از آنجا که پیشانی عضو شریف و آشکار بدن است به جمعیّت نیرومندی که اقدام برای جلب خیر یا دفع شر کنند و همچنین به رییس یک جمعیّت نیز اطلاق شده است.
3 . «استعتاب» از ریشه «عتبی» به معنای سرزنش کردن گرفته شده و به این مفهوم است که از دیگری می خواهیم ما را آنقدر سرزنش کند که راضی شود و سپس به معنای رضایت طلبیدن به کار رفته است.
4 . «وجیف» از ریشه «وجف» بر وزن «وقف» به معنای اضطراب گرفته شده و از آنجایی که به هنگام سرعت سیر، اضطراب در سیر کننده پیدا می شود، این واژه به معنای سرعت نیز بکار رفته است.
5 . «حِداء» و همچنین «حُداء» بر وزن «دعا» به معنای آواز خواندن برای شتر به منظور سرعت بیشتر است. سپس به معنای هرگونه برانگیختن و تحریک برای انجام کاری استعمال شده است.
6 . «عنیف» از ریشه «عنف» به معنای خشونت و شدت عمل گرفته شده.
7 . «فلتة» به معنای کاری است که بدون مطالعه و ناگهانی انجام می شود و «فلتات اللسان» سخنانی است که از انسان بی مطالعه و از روی غفلت صادر می گردد.
8 . «اتیح» از ریشه «تیح» بر وزن «شیء» به معنای آماده شدن برای انجام کاری است و جمله «فاتیح له قوم» به این معناست که گروهی برای کشتن عثمان آماده شدند.
9 . در این صورت ضمیر «اسْتِعْتابَه» ضمیر فاعلی است و مفعول آن محذوف است یعنی «اسْتِعْتابَهُ مِنَ الناس» در صورتی که در تفسیر اوّل ضمیر مفعولی است که تناسب بیشتری با جمله بعد دارد.
10 . داستان قتل عثمان و جنگ جمل و ریشه ها و عوامل و پیامدهای آن، داستان بسیار پرماجرا و طولانی است که ما در مجلدات سابق این مجموعه، به بخشهای مهمی از آن اشاره کردیم و اکنون فهرستی از آن را برای خوانندگان بر می شماریم تا با مراجعه به آن نسبت به تمام جوانب داستان آشنا شوند:
-
علل شورش مسلمین بر ضد عثمان، ج 1، ص 371 تا 376.
-
ماجرای جنگ جمل، ج 1، ص 389 تا 391.
-
قتل عثمان و عدم دخالت امیر مؤمنان در آن و نقش طلحه و زبیر در تحریک مردم، ج 2، ص 30.
-
تحلیل دیگری درباره قتل عثمان، ج 2، ص 232 تا 241.
-
نقش طلحه و زبیر در ماجرای جنگ جمل، ج 2، ص 251.
-
کارهایی که از عثمان سر زد و سبب خشم مردم شد، ج 2، ص 488.
-
بحث دیگری درباره نقش طلحه در تحریک مردم به قتل عثمان، ج 6، ص 527.
11 . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، ص 8-21.
12 . الاصابه، ج 1، ص 17.
13 . بقره، آیه 134 .
14 . در ذیل خطبه سوم، ج 1، ص 376 به بعد و ج 4، ص 320 ذیل خطبه 97، و ج 5، ص 518 ذیل خطبه 135، توضیحات دیگری درباره تنزیه صحابه آمده است و نیز در کتاب شیعه پاسخ می گوید به طور مستوفی در این باره بحث شده است.
-
«جاشَتْ» از ریشه «جیش» بر وزن «حیف» به معنای جوشیدن و به هیجان آمدن گرفته شده است.
-
«مِرْجَل» به معنای دیگ است خواه آن را از سفال ساخته باشند یا مس و غیر آن، لذا هنگامی که کسی سخت عصبانی می شود می گویند: «جاشت مراجله».
-
«قطب» در اصل به معنای میله ای است که در وسط سنگ زیرین آسیاب قرار دارد و سنگ رویین به دور آن می چرخد; سپس به هر چیزی که نقش محوری دارد، قطب اطلاق شده است.
-
تاریخ طبری، ج 3، ص 513.
-
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 14، ص 24