[hadith]من کلام له (علیه السلام) فی ذکر الکوفة:
کَأَنِّی بکِ یَا کُوفَةُ تُمَدِّینَ مَدَّ الْأَدیمِ الْعُکَاظِیِّ، تُعْرَکِینَ بالنَّوَازلِ وَ تُرْکَبینَ بالزَّلَازلِ، وَ إِنِّی لَأَعْلَمُ أَنَّهُ مَا أَرَادَ بکِ جَبَّارٌ سُوءاً إِلَّا ابْتَلَاهُ اللَّهُ بشَاغِلٍ [أَوْ] وَ رَمَاهُ بقَاتِلٍ.[/hadith]
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 101
از سخنان علی علیه السّلام درباره کوفه [این خطبه با عبارت «کانی بک یا کوفة تمدین مدالادیم العکاضی» (ای کوفه، گویا ترا می بینم که همچون چرم عکاظی کشیده می شوی) شروع می شود که ابن ابی الحدید پس از توضیح درباره «بازار عکاظ»، فصلی کوتاه درباره فضیلت کوفه آورده و بخشهایی از آن که جنبه تاریخی دارد ترجمه می شود.] «عکاظ» نام بازار اعراب در مکه بوده است، که هر سال در آنجا گرد می آمدند و یک ماه اقامت می کردند و به داد و ستد و شعر خوانی می پرداختند و نسبت به یکدیگر فخر می فروختند. ابو ذویب چنین سروده است: «هر گاه دکانها در عکاظ بر پا می گشت، داد و ستد شروع می شد و هزاران نفر جمع می شدند.» با ظهور اسلام، آنجا ویران شد. و پوست رایجترین کالایی بود که خرید و فروش می شد.
مواردی که پادشاهان و افراد قدرتمند نسبت به کوفه تصمیم تند گرفته اند و خداوند از آن دفاع کرده است بسیار است. منصور دوانیقی به جعفر بن محمد علیه السّلام گفت: تصمیم دارم کسی را به کوفه گسیل دارم که خانه هایش را ویران کند و نخلستانهایش را آتش زند و اموال [مردم ] آن را تصرف کند و افراد مشکوک آن را بکشد، رأی خود را برای من بگو. جعفر بن محمد فرمود: ای امیر مومنان آدمی باید به گذشتگان خویش اقتدا کند و برای تو سه سلف است که به هر یک می خواهی اقتدا کن. سلیمان (ع) که به او بسیار عطا شد و سپاسگزاری کرد و ایوب (ع) که گرفتار شد و صبر کرد و یوسف (ع) که چون به قدرت رسید بخشید. منصور اندکی سکوت کرد و سپس گفت: من هم بخشیدم.
ابو الفرج عبد الرحمان بن علی بن جوزی در کتاب المنتظم روایت می کند که چون کوفیان، زیاد را که بر منبر خطبه می خواند، ریگ زدند، نخست دست هشتاد تن از ایشان را برید و سپس تصمیم گرفت خانه هایشان را خراب کند و نخلستانها را آتش
جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 102
بزند و مردم را جمع کرد تا آنکه مسجد و میدان کنار آن انباشته از ایشان شد و به آنان پیشنهاد کرد که از علی (ع) بیزاری جویند و چون می دانست که آنان از این کار خودداری خواهند کرد می خواست همین را برای درمانده کردن و ریشه کن ساختن ایشان و ویران کردن شهرشان بهانه قرار دهد. عبد الرحمان بن سائب انصاری می گوید: آن روز من همراه تنی چند از قوم خویش آنجا بودم و مردم در کاری بزرگ بودند. من لحظه یی چرت زدم و چانه ام به سینه ام چسبیده بود. دیدم که چیزی روی آورد با لبهایی آویخته و گردنی بلند همچون گردن شتر و بانگ می زد. پرسیدم تو چیستی گفت: «نقاد ذو الرقبه» ام و به سوی صاحب این قصر برانگیخته شده ام. ترسان از خواب پریدم و به دوستان خود گفتم: آیا آنچه را من دیدم شما هم دیدید گفتند: نه. موضوع را به آنان خبر دادم. در همین هنگام کسی از قصر بیرون آمد و گفت: امروز برگردید که امیر به شما می گوید گرفتار است و معلوم شد دچار طاعون شده است. زیاد تا گاه مرگ می گفت: من در نیمی از بدن خود سوزش آتش را احساس می کنم. عبد الرحمان بن سائب در این مورد چنین سروده است: «او از آنچه نسبت به ما اراده کرده بود دست برنمی داشت تا آنکه نقاد ذو الرقبه او را فرو گرفت. ضربت سنگین او نیمی از بدنش را از کار انداخت همان گونه که صاحب آن قصر ستم می کرد».