[hadith]طریق السَداد:
أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ؛ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَةُ لَکُمْ وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدیبُکُمْ کَیْمَا تَعْلَمُوا. وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بالْبَیْعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَد وَ الْمَغِیب وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُمْ.[/hadith]
پیام امام امیرالمؤمنین علیه السلام، ج 2، ص: 354-343
حقّ من بر شما و حقّ شما بر من!
در آخرین بخش این خطبه، امام (علیه السلام) به سراغ یکی از مهمترین مسائل مربوط به حکومت می رود و حقّ امام و رهبر را بر امّت و حقّ امّت را بر امام و رهبر، در جمله هایی کوتاه و بسیار پرمعنا بیان می دارد و در هر قسمت به چهار حق اشاره می کند.
نخست از حقوق امّت بر امام سخن می گوید، چرا که مقدم داشتن این قسمت، علاوه بر این که سبب تأثیر در نفوس شنوندگان می شود، جنبه مردمی حکومت اسلامی را آشکار می سازد و نشان می دهد که این حکومت، با حکومت خود کامگان و طاغوت ها و زمامداران خودسر ـ که خود را مالک الرّقاب مردم می دانستند و عملا با آنها معامله مالک نسبت به بردگان داشتند و تعبیر ارباب و رعیت در نظام آنها، از تعبیرهای رایج و متداول بود - فرق بسیار دارد.
حضرت می فرماید: «ای مردم! مرا بر شما حقی است و شما را بر من حقی; «أَیُّهَا النَّاسُ! إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً، وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ».
گرچه حق در اینجا به صورت مفرد ذکر شده، ولی به معنای جنس حقّ است که مفهوم عامی دارد و ذکر آن به صورت نکره، اشاره به عظمت این حقوق است; زیرا گاه نکره آوردن برای تعظیم است.
حضرت سپس به سراغ نخستین حقّ امت بر امام می رود و می فرماید: «امّا حق شما بر من (نخست) این است که از خیرخواهی شما دریغ نورزم; «فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ: فَالنَّصْیحَةُ لَکُمْ».
نصیحت، در اصل به معنای «خلوص» است و به همین دلیل عسل خالص را «ناصح» می گویند. گاه به معنای «دوختن» نیز آمده است و به همین جهت خیاط را «ناصح» گفته اند، سپس به هرگونه خیرخواهی خالصانه و خالی از غَلّ و غش، اطلاق شده است.
این واژه در مورد خدا و پیامبر و قرآن و افراد مردم و در مورد امام و امّت به کار می رود و در هر مورد، به مقتضای حال، اشاره به مصداقی از آن مفهوم وسیع و جامع است.
در بعضی از منابع لغت می خوانیم که نصیحت، جامع معانی پراکنده ای است. مثلا نصیحت برای خدا، به معنای «اعتقاد به وحدانیت او و اخلاص نیّت در عبادتش و یاری کردن حق» است و نصیحت نسبت به قرآن، به معنای «تصدیق و عمل به آن و دفاع در برابر تأویل جاهلان و تحریف غالیان» است و نصیحت برای پیامبر خدا، همان تصدیق به نبوّت و رسالت و اطاعت اوامر او است. (و نیز در هر مورد، به تناسب آن مورد، مفهوم خاصی را تداعی می کند).(1)
به همین دلیل، به نظر می رسد که منظور از نصیحت و خیرخواهی خالصانه امّت، در خطبه بالا، همان برنامه ریزی کامل و همه جانبه برای پیشرفت و تعالی مردم در تمام جنبه های معنوی و مادی است; چرا که نخستین گام در طریق خیرخواهی امّت، چیزی جز برنامه ریزی صحیح نیست، و به این ترتیب امام و والی و زمامدار و رهبر در درجه نخست، باید برنامه صحیح و جامعی را که تضمین و تأمین کننده منافع معنوی و مادّی توده های مردم و سبب رسیدن به کمال مطلوب است با حدّاقل ضایعات، تنظیم کند و این معنا در دنیای امروز از اهمّیت فوق العاده ای برخوردار است و صاحبان فکر و اندیشه معتقدند که اشکالاتی که در نظام های اجتماعی پیدا می شود، نخست به خاطر عدم برنامه ریزی صحیح است.
حضرت، سپس به سراغ دومین حق امت ـ که مربوط به مسائل اقتصادی است ـ می رود و می فرماید: «و این که بیت المال شما را، در راه شما به طور کامل به کار گیرم; «وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ، عَلَیْکُمْ».
مسأله عدالت اجتماعی در زمینه مسائل اقتصادی همیشه مهم ترین مشکل جوامع انسانی بوده است و غالب جنگ ها و نزاع های خونین و بسیاری از مفاسد اجتماعی، به خاطر زیر پا گذاشتن این اصل ظهور و بروز می کند.
این مسأله، موضوع بیشترین پرونده های دادگستری ها را تشکیل می دهد و به همین دلیل برای ایجاد صلح و صفا و نظم و آرامش و مبارزه با مفاسد اخلاقی و انواع انحرافات، باید نخست به سراغ احیای عدالت اجتماعی رفت و اگر می بینیم بعد از موضوع برنامه ریزی کلی جامعه، امام (علیه السلام) انگشت روی این موضوع می گذارد، به خاطر جهاتی است که در بالا ذکر شد.
با توجه به این که «فیء» به گفته ارباب لغت، در اصل به معنای «بازگشت و رجوع به حالت نیکو» است، به سایه هنگامی که از طرف غرب به شرق برمی گردد، «فیء» گفته می شود. این واژه در آیات قرآن و احادیث معمولا بر اموالی اطلاق می شود که از کفّار به مسلمانان می رسد، گاه به خصوص اموالی که بدون جنگ، از آنها به دست می آید و گاه به همه این اموال و گاه حتّی به انفال (ثروت های طبیعی که متعلّق به حکومت اسلامی است و مالک مشخصی ندارد) نیز اطلاق می گردد.
فیء در جمله بالا، در کلام امام (علیه السلام) اشاره به تمام اموال بیت المال است و تعبیر به «تَوْفیرُ فَیْئِکُمْ» با توجه به این که «توفیر» از مادّه «وفر» به معنای «مال بسیار» و «توفیر» به معنای «ادای آن» است اشاره به این است که وظیفه حاکم، این است که اموال عمومی را، به طور کامل در اختیار نیازمندان و تمام صاحبان حق قرار دهد و به طور کلی به امور اقتصادی و معیشت مردم سامان بخشد.
سومین وظیفه حاکم، پرداختن به مسائل مربوط به آموزش و کارهای فرهنگی است.
امام (علیه السلام) در این زمینه می فرماید: حق دیگر شما بر من، این است که شما را تعلیم کنم تا از جهل و نادانی رهایی یابید; «وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلا تَجْهَلُوا»; آری والی باید با آموزش های صحیح و سالم به مبارزه با جهل برخیزد و سطح افکار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقویت کند و عامل مهم بدبختی ها را ـ که جهل و نادانی است ـ ریشه کن سازد. حضرت می فرماید: چهارمین حق شما بر من، این است که «شما را تربیت کنم و پرورش دهم تا فراگیرید و آگاه شوید; «وَ تَأْدیبُکُمْ کَیْما تَعْلَمُوا».
در واقع امام (علیه السلام) در جمله های کوتاه و پرمعنای بالا، به چهار بُعد مهم حکومت اسلامی و حقوق ملت ها بر حاکمان اشاره فرموده است:
اوّل ـ برنامه ریزی صحیح;
دوم ـ تنظیم عادلانه مسائل اقتصادی;
سوم - توجه کامل به امر آموزش;
چهارم ـ توجه به امر پرورش و تهذیب اخلاق و مبارزه با مفاسد اخلاقی.
قابل توجه این که در مورد حق سوم می فرماید: «باید شما را تعلیم دهم تا از جهل رهایی یابید» و در مورد حق چهارم می فرماید: «شما را تربیت کنم تا فراگیرید و آگاه شوید».
در حالی که نتیجه تعلیم، گرچه آگاهی است، ولی نتیجه تأدیب، پرورش صفات اخلاقی است و نه مسأله آگاهی، ولی منظور امام (علیه السلام) این است که از آثار فضایل و زیان های رذایل آگاهی پیدا کنید تا فضایل را در وجود خود پیاده کرده و با رذایل مبارزه کنید.
در واقع حق سوم، اشاره به عقل نظری دارد و حقّ چهارم اشاره به عقل عملی است.
سپس امام (علیه السلام) به بیان حقّ خود ـ یا به تعبیری دیگر حقّ زمامدار بر امّت اسلامی پرداخته و آن نیز در چهار بخش خلاصه می کند.
نخست می فرماید: امّا حقّ من بر شما این است که در بیعت خویش وفادار باشید; «وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ: فَالْوَفَاءُ بالْبَیْعَةِ».
بیعت، در واقع همان پیمانی است که میان امّت و امام برقرار می شود، پیمانی محکم و لازم الاجراء و بر اساس این پیمان امام (علیه السلام) و حاکم باید در همه جا مصلحت اُمّت را در نظر بگیرد و امنیّت و نظم را برقرار سازد و با دشمنان به مبارزه برخیزد و اسباب پیشرفت و تکامل جامعه را فراهم کند و امّت نیز باید پشت سر امامش بایستد و مانند بازویی نیرومند برای او عمل کند و کاری که برخلاف این عهد و پیمان است، هرگز انجام ندهد.
حضرت در مورد حقّ دوم می فرماید، «در آشکار و نهان خیرخواهی را (در حقّ من) به جا آورید». «وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَد وَ الْمَغِیب».
مانند متعلّمان چاپلوس یا منافقان چند چهره نباشید که در حضور من سخن از دوستی و مَحَبّت و اخلاص بزنید و اعلام خیرخواهی کنید، امّا در پشت سر یا بی تفاوت باشید و یا طریق خیانت و فساد را در پیش گیرید. اگر من همه جا حاضر نیستم خدای من همه جا حاضر و ناظر است و این جهان همه جایش، محضر خدا است و برای انسان های باایمان حضور و غیاب من تفاوتی نمی کند.
حضرت بعد به سراغ سومین حق می رود و می فرماید: «هر وقت شما را بخوانم اجابت کنید»; «وَ الاِْجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ».
مانند افراد سست و ناتوان و بیمار گونه که در اجابت دعوتها تعلّل می ورزند نباشید. همیشه باید گوش به فرمان امامتان باشید که گاه ساعتها و لحظه ها سرنوشت ساز است و اندکی تعلّل و سستی و تأخیر، ممکن است زیانهای غیر قابل جبرانی به بار آورد. این انضباط و گوش به فرمان بودن، باید بر همه امّت حاکم باشد.
و در مورد چهارمین و آخرین حق می فرماید: «هر زمان به شما فرمان دهم، اطاعت کنید» «وَ الطَّاعَةُ حِیْنَ آمُرُکُمْ».
ممکن است که گروهی فراخوانی امام (علیه السلام) را پذیرا شوند و به دعوت او لبیک گویند، امّا هنگامی که به حضور او آمدند و فرمان سخت و سنگینی که حافظ منافع امّت است صادر شد، اطاعت نکنند. بنابراین هم اجابتِ دعوت لازم است و هم اطاعت فرمان.
بدیهی است که این حقوق چهارگانه امام بر امّت، اموری است که منافع آن مستقیماً به خود آنان باز می گردد.
آنها منّتی در انجام دادن این امور بر امام ندارند، بلکه امام بر آنها منّت دارد که با استفاده از این حقوق امنیت و آبادی و آزادی و افتخارات آنها را تضمین می کند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه در اینجا افزوده اند که این حقوق چهارگانه متقابل، (در هر طرف چهار حق)، مخصوص امام عادل و منصوب از ناحیه خدا است و نه همه زمامداران، اعم از خوب و بد، به همین دلیل امام فرموده است: «اِنَّ لِیْ عَلَیْکُمْ حَقّاً;(1) مرا بر شما حقّی است». ولی به نظر می رسد که آنچه در این بیان مبارک امام آمده، برنامه ای است که برای هر قوم و ملّتی تنظیم شده است. هر پیشوایی، خواه از ناحیه خدا باشد و یا به مصداق، «لابُدَّ لِلنّاس مِنْ أَمْیر بَرٍّ أوْفاجِر».(2)
هر امیری در هر جامعه ای بر سر کار آید، اگر بخواهد کار او پیشرفت کند باید این حقوق چهارگانه را محترم بشمارد و نیز هر ملّتی اگر بخواهد از وجود امیر خود بهره گیرد، باید اصول چهارگانه را به کار بندد. در واقع آنچه در این خطبه آمده ارشاد و راهنمایی به حکم عقل و منطق است.
نکته ها:
1 ـ حقوق متقابل امام و امّت
حکومت پیوندی است در میان امام و امّت، همانند پیوند سر با بدن که بدون همکاری نزدیک و هماهنگی کامل، هرگز سامان نمی یابد. به تعبیر دیگر، حاکمان الهی در عین این که نمایندگان خدا در میان امّت ها هستند، نمایندگان مردم برای تأمین مصالح آنها نیز می باشند و به همین دلیل سنگین ترین حقوق را امام بر امّت و امّت بر امام دارد.
در روایات بحث های گسترده ای در زمینه این حقوق متقابل دیده می شود که از دقّت و اهتمام اسلام به این امر مهم خبر می دهد. مرحوم کلینی در جلد اوّل اصول کافی، بابی در همین زمینه دارد و در نخستین حدیث آن باب از ابوحمزه نقل می کند که از امام باقر (علیه السلام) پرسیدم:
«مَا حَقُّ الاِْمَامِ عَلَی النّاس»; حقّ امام بر مردم چیست؟
فرمود: «حَقُّهُ عَلَیْهِمْ أنْ یَسْمَعُوا لَهُ وَ یُطیْعُوهُ»; «حقّ امام بر مردم این است که به سخنانش گوش فرادهند و فرمانش را اطاعت کنند».
سپس می گوید: پرسیدم: «مَا حَقُّهُمْ عَلَیْهِ». «حق مردم بر امام چیست؟»
فرمود: «یُقَسِّمُ بَیْنَهُمْ بالسَّویَّةِ وَ یَعْدلُ فِی الرَّعیَّةِ»; «همه چیز را در میان آنها مساوی تقسیم کند (و تبعیض در میان مردم قائل نشود) و عدالت را در میان آنها رعایت کند.
بعید نیست که جمله نخست اشاره به مسائل اقتصادی باشد و دومی به مسائل اجتماعی و سیاسی نظر داشته باشد.
در پایان آن حدیث حضرت فرمود: «فَاِذا کَانَ ذالِکَ فِی النّاس فَلایُبالِی مِنْ أَخْذ هَاهُنَا وَ هَاهُنا»; «هرگاه این امر در میان مردم حاکم باشد تفاوتی نمی کند که حقوقشان را از اینجا بگیرند یا از آنجا».(4)
اشاره به این که به هر حال مردم به حق خود می رسند، خواه مصداق آن اینجا باشد یا جای دیگر.
مرحوم محقّق مجلسی در مرآة العقول، در تفسیر این جمله نقل می کند که گفته شده: «منظور این است که وقتی، حقّی از دو طرف انجام گیرد، هر کس هر کجا برود و هر کار کند، مشکلی برای او ایجاد نمی شود و یا هر کس هر مذهبی داشته باشد فرقی نمی کند.(5)
زندگی امیرمؤمنان و تاریخ پرافتخار او سرمشق بسیار مهم و پرارزشی برای مسأله حکومت اسلامی است. او در امر عدالت بحدّی سخت گیر بود که تمام وجود خویش و موقعیت خود را فدای آن کرد.
ابن ابی الحدید، در ذیل خطبه مورد بحث از یکی از مورّخان به نام فضیل بن جعد، نقل می کند که مهم ترین عامل جدایی گروهی از عرب از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) مسائل مالی بود; چرا که آن حضرت، شُرَفا و شخصیت های معروف را بر دیگران برتری نمی داد و نژاد عرب را بر غیر عرب مقدّم نمی شمرد و با رؤسا و اُمرای قبایل سازش های پنهانی ـ آن گونه که معمول پادشاهان است ـ نداشت و هیچ کس را به سوی شخص خود فرا نمی خواند، در حالی که معاویه دقیقاً برخلاف او بود. به همین دلیل دنیاپرستان علی (علیه السلام) را رها کرده و به معاویه پیوستند.
او سپس اضافه می کند که علی (علیه السلام) از یاری نکردن اصحابش و فرار بعضی به سوی معاویه، با مالک اشتر سخن گفت و گله کرد.
مالک عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! آن روز که ما با اهل بصره به کمک مردم بصره و اهل کوفه پیکار کردیم، مردم متحد بودند، ولی امروز اختلاف پیدا کرده و اراده آنها ضعیف و نفرات آنها کم شده است و تو نیز می خواهی با عدالت با آنها رفتار کنی و حق را به حقدار برسانی و اگر افراد عادی در برابر سرشناسان مظلوم واقع شدند، حقّ آنها را از ظالمان بگیری و افراد صاحب نفوذ و شُرفا در نظر تو با افراد عادی تفاوتی ندارند. فریاد گروهی از اصحابت از اجرای حق درباره آنها بلند شده و از عدالت تو اندوهگین گشته اند. از طرفی مشاهده می کنند که معاویه به ثروتمندان و صاحبان نفوذ چه خدمتی می کند! دلهای آنها متوجه دنیا شده و کمتر کسی پیدا می شود که اهل دنیا نباشد. اکثر آنها از حق کناره می گیرند و خریدار باطل هستند و دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند، اگر اموال را در اختیار دنیاپرستانِ با نفوذ قرار دهی گردن ها به سوی تو کشیده می شود و خیرخواه تو می شوند و به تو عشق می ورزند...».
علی (علیه السلام) (در پاسخ اشتر) فرمود: «امّا این که گفتی که ما با عدالت رفتار می کنیم، این چیزی جز پیروی فرمانِ خدا نیست که می فرماید: (مَنْ عَمِلَ صالِحَاً فَلِنَفْسهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیْها وَ ما رَبُّکَ بظَلاَّم لِلْعَبید); هر کس عمل صالحی را انجام دهد، سودش برای خود او است و هر کس بدی کند، به خویشتن بدی کرده است، پروردگارت هرگز به بندگان ستم نمی کند.(6)
و من از این که در آنچه گفتی (اجرای حق و عدالت) کوتاهی کرده باشم، بیشتر می ترسم (از آنچه مرا به سوی آن دعوت می کنی).
و امّا این که گفتی حق بر آنها سنگین است و به همین جهت از ما جدا شده اند (عیبی بر ما نیست) خدا می داند که آنها به خاطر جور و ستم جدا نشدند و بعد از جدایی از ما به عدالت پناه نبردند، تنها به سراغ دنیای ناپایدار رفتند و روز قیامت از آنها سؤال می شود.
و امّا این که گفتی من بی حساب اموال بیت المال را بذل کنم، و به آن گروه از مردانی که اشاره کردی بخشش مخصوصی داشته باشم، این کار برای من ممکن نیست. من به هیچ کس بیش از حقّش نمی توانم بدهم (و جدا شدن این گروه از ما لطمه ای به ما وارد نمی کند); چرا که خداوند بحق می فرماید: (کَمْ مِنْ فِئَة قَلیلَة غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بأِذْنِ اللهِ وَ اللهُ مَعَ الصّابرینْ);(7) «چه بسیار گروههای کوچکی که به فرمان خدا بر گروههائی عظیم پیروز شدند و خداوند با صابران و (استقامت کنندگان) است.(8)
باز هم در موارد مناسب، به ویژگیهای حکومت اسلامی و حق امام بر امّت و حقّ امّت بر امام خواهیم پرداخت.
2 ـ در کشاکش تعارض حق و مصلحت!
بسیار می شود که واقعیت ها با ملاحظات زودگذر و مصالح شخصی و گروهی در تعارض است و حق در یک طرف قرار می گیرد و مصلحت اندیشی در طرف مقابل.
در اینجا معمولا سیاستمداران دنیا مصلحت اندیشی را بر حق و واقعیّت مقدّم می دارند و حق را در پای آن قربانی می کنند. تاریخ، پُر است از نمونه های این تعارض و این ترجیح و در عصر و زمان خود تقریباً همه روزه شاهد آن هستیم.
ولی مردان الهی و رجالی که گام در جای آنها نهاده اند، بی تردید حق را ترجیح می دهند. یکی از موارد اختلاف امیرمؤمنان علی (علیه السلام) با دشمنان و حتّی با بعضی از دوستانش همین بود.
آنها می گفتند که تقسیم عادلانه بیت المال، هر چند حق است، امّا هماهنگ با مصلحت نیست و باید سردمداران را مقدّم شمرد و ثروتمندان صاحب زور را سهم بیشتری داد و از سهم مستضعفانِ تسلیمِ در مقابل حق کاست. در حالی که علی(علیه السلام) دقیقاً طرفدار اجرای حق و عدالت بود، هر چند برای گروهی ناخوشایند باشد و دست از حمایت او بردارند یا به مخالفتش برخیزند و تنها ماندن علی (علیه السلام) که ـ آثارش در خطبه بالا و بسیاری از خطبه های نهج البلاغه منعکس است ـ بیشتر به خاطر همین بود.
این نکته حائز اهمیّت است که اگر امام (علیه السلام) آن گونه که خداو پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) دستور داده بودند، بلافاصله پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) در جایگاه خود قرار می گرفت بسیاری از این مشکلات وجود نداشت; چرا که پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) جاده حق را هموار کرده بود و اکثریت قاطع توده های مردم آن را پذیرا شده بودند، ولی تبعیض های ناروای ایّام خلفا، مخصوصاً هرج و مرج عجیبی که در امر بیت المال در عصر عثمان به وجود آمد و اموال بیت المال بی دریغ و بی حساب در میان اقوام و بستگان عثمان و گروهی از زورمندان تقسیم شد، وضع را به کلّی دگرگون ساخت و سنّت شوم و عادت بدی را در میان آنها به وجود آورد، بگونه ای که بازگرداندن آنها به حق بسیار مشکل شد.
وسوسه افزایش فوق العاده غنائم و قرار گرفتن اموال فراوان در بیت المال نیز سبب شد که گروهی مانند طلحه و زبیر ـ که از سابقان اسلام و از یاران خاص پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) بودند - حق را در پای مصالح شخصی قربانی کنند و در اینجا بود که مشکلات حکومت امام (علیه السلام) چند برابر شد.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) با این که به خوبی می دانست که ادامه سیاست ترجیح حق بر مصلحت چه مشکلاتی را برای او به بار خواهد آورد و ممکن است در بعضی از صحنه ها مایه شکست گردد، باز دست از این برنامه الهی برنداشت; چرا که با این عمل یک ارزش مهم اسلامی را زنده کرد و به یقین احیای ارزشها و حفظ آن برای نسل های آینده در یک مکتب الهی مقدّم بر پیروزی های موقّت و مقطعی است و این مطلب مهمّی است که به بسیاری از سؤالات درباره چگونگی حکومت علی(علیه السلام) پاسخ می دهد. و به خواست خدا باز در موقع مناسب از آن سخن خواهیم گفت.
پی نوشت:
1 ـ مجمع البحرین، مادّه «نصح».
2 ـ مفتاح السعادة، جلد 6، صفحات 84 ـ 85.
3 ـ نهج البلاغه، خطبه 40.
4 ـ اصول کافی، جلد 1، صفحه 405.
5 ـ مرآة العقول، جلد 4، صفحه 335.
6 ـ سوره فصلت، آیه 46.
7 ـ سوره بقره، آیه 249.
8 ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد 2، صفحه 197 ـ 198.