[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام) لِزیَاد ابْنِ أَبیهِ وَ قَد اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْد اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاس عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلَامٍ طَوِیلٍ کَانَ بَیْنَهُمَا، نَهَاهُ فِیهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ:

اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ، وَ احْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ؛ فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بالْجَلَاءِ، وَ الْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْف.[/hadith]

هرگز مردم را تحت فشار قرار مده:

از سخن بعضی از شارحان نهج البلاغه استفاده می شود که والیانی که از طرف خلفا به منطقه فارس می رفتند گاه اصرار داشتند که خراج را قبل از موعد یعنی قبل از به دست آمدن محصول کشاورزی و باغداری از مردم بگیرند و علت آن این بود که توجه نداشتند که برای گرفتن خراج باید سال شمسی را در نظر گرفت زیرا فرا رسیدن زمان محصول، مطابق سال شمسی است نه سال قمری. اما آن ها سال قمری را معیار قرار می دادند و مردم را در فشار شدید گرفتار می ساختند به گونه ای که مردم مجبور بودند محصولات خود را به صورت پیش فروش به قیمت نازلی بفروشند و مال الخراج را بپردازند و همین، سبب نارضایی شدید مردم می شد. به همین دلیل هنگامی که امام(علیه السلام) می خواست زیاد بن ابیه را به جای عبدالله بن عباس به فارس و مناطق اطراف آن بفرستد توصیه مفصلی به او فرمود و او را از مقدم داشتن خراج بر زمان به دست آمدن محصول نهی کرد و فرمود: «عدالت را پیشه کن و از خشونت و سختگیری و ستمگری بپرهیز زیرا سختگیری سبب فرار مردم از منطقه می شود و ظلم و ستم، مردم را به شورش مسلحانه دعوت می کند»; (لِزیَاد ابْنِ أَبیهِ وَ قَد اسْتَخْلَفَهُ لِعَبْد اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاس عَلَی فَارِسَ وَ أَعْمَالِهَا فِی کَلام طَوِیل کَانَ بَیْنَهُمَا نَهَاهُ فِیهِ عَنْ تَقَدُّمِ الْخَرَاجِ: اسْتَعْمِلِ الْعَدْلَ، وَاحْذَرِ الْعَسْفَ وَ الْحَیْفَ، فَإِنَّ الْعَسْفَ یَعُودُ بالْجَلاَءِ، وَالْحَیْفَ یَدْعُو إِلَی السَّیْفِ).

امام(علیه السلام) در این بخش از کلام خود نخست به زیاد دستور عدالت می دهد سپس آثار شوم تخلف آن را بیان می فرماید. نخست بر عدالت تأکید می ورزد عدالتی که زمین و آسمان به سبب آن برپاست، عدالتی که مایه آرامش و آسایش و نظم امور است و آنگاه از خشونت و سختگیری و ظلم و تعدی (در گرفتن خراج و یا غیر آن) که نقطه مقابل عدالت است نهی می کند و می فرماید: ترک عدالت سبب می شود که مردم مزارع و باغ های خود را رها کنند و از آن منطقه به جای دیگری بروند و در نتیجه منطقه به ویرانه ای تبدیل گردد و سخت گیری گاه سبب می شود که بمانند و بر حاکم و والی بشورند و دست به اسلحه ببرند که آن هم سبب ویرانی کشور اسلام می شود.


نکته ها:

  1. چرا امام(علیه السلام) زیاد را به این منصب گماشت؟

همان گونه که در ذیل نامه 44 نیز گفته ایم زیاد در آغاز از یاران علی(علیه السلام) بود و در جنگ های آن حضرت با معاویه شرکت کرد و حتی قبل از صلح امام حسن(علیه السلام) با معاویه با آن حضرت بود ولی چیزی نگذشت که معاویه او را فریب داد و به سوی خود برد و سرانجام به یکی از مدافعان سرسخت بنی امیه مبدل شد. بنابراین در زندگی او دو دوران مشخص وجود دارد: دوران اول، دوران سلامت فکر و ایمان به مقام ولایت علی(علیه السلام) و افتخارِ در خدمت بنی هاشم و اهل بیت(علیهم السلام) بودن است. در همین دوران معاویه بارها برای او نامه نوشت یا پیکی فرستاد تا او را به سوی خود بَرَد ولی موفق نشد. دوران دوم: مدتی بعد از صلح امام حسن(علیه السلام) در حالی که او همچنان والی فارس بود و اجازه نمی داد آن منطقه در سیطره معاویه قرار گیرد، تا این که معاویه او را فریب داد و گفت: تو فرزند آن مرد چوپان نیستی، تو فرزند پدر من، ابوسفیانی بنابراین به تو زیاد بن ابی سفیان می گویم و هرچه بخواهی نزد من برای تو وجود دارد. زیاد، گرفتار هوای نفس شد و فرزندی ابوسفیان و برادری معاویه و رسیدن به قدرت های عظیم اجتماعی را بر اعتقاد باطنی خود به امیرمؤمنان علی(علیه السلام) ترجیح داد و به معاویه پیوست و به صورت عنصری خطرناک برای اهل بیت(علیهم السلام) درآمد و می دانیم که فرزندش عبیدالله بن زیاد در ماجرای شهادت شهیدان کربلا چه نقش خطرناکی داشت. اگر می بینیم امام(علیه السلام) در این جا او را جانشین ابن عباس در حکومت فارس و اطراف و نواحی آن می کند مربوط به دوران نخست زندگی اوست. او مردی بسیار هوشیار و شجاع و سخنور و بی باک بود و در هر دو دوران زندگی اش از این استعداد خود بهره گرفت. دوران اول در خدمت علی(علیه السلام) و دوران دوم در خدمت معاویه و در واقع در خدمت هوای نفس و شیطان.[1]

  1. چرا زیاد را زیاد بن ابیه می گفتند؟

بعضی معتقدند که مجهول بودن پدرش سبب این تعبیر شد و بعضی می گویند که چون پدرش برده و چوپانی بود که هیچ موقعیت اجتماعی ای نداشت مایل نبود او را به نام پدرش خطاب کنند. مادرش نیز کنیز حارث بن کلده، طبیب معروف عرب بود، که به نام او نیز هرگز افتخار نمی کرد. گرچه معاویه سرانجام اصرار داشت که او را فرزند نامشروع ابوسفیان بداند و برادر خویش بشمارد ولی همان گونه که در نامه 44 گذشت امیر مؤمنان(علیه السلام) شدیدا این سخن را انکار می کند و می فرماید: «در زمان عمر بن خطاب، ابوسفیان سخنی بدون اندیشه و فکر یا بر اثر تحریک شیطان گفت (منظور این است که زیاد را فرزند نامشروع خود خواند ولی این سخن کاملاً بی پایه بود) سخنی که نه با آن، نَسَب ثابت می شود و نه استحقاق میراث را همراه دارد»; (وَقَدْ کَانَ مِنْ أَبی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّاب فَلْتَةٌ مِنْ حَدیثِ النَّفْس وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لاَ یَثْبُتُ بهَا نَسَبٌ وَلاَ یُسْتَحَقُّ بهَا إِرْثٌ). و به این ترتیب او را فرزند مشروع پدرش دانست و از وسوسه های معاویه که او را برادر خود می خواند برحذر داشت. هرچند همان گونه که گفتیم وسوسه ها بعد از دوران علی(علیه السلام) و صلح امام حسن(علیه السلام) کار خود را کرد و زیاد را برای همیشه گمراه و بدبخت نمود و عجب این که خود او نیز طبق بعضی از روایات به این گمراهی اعتراف کرد و درباره گذشته خود تأسف خورد ولی چه سود؟ چنان در دام معاویه و هوای نفس بود که راهی برای بازگشت پیدا نمی کرد.[2]

  1. عدالت و سختگیری و خشونت:

واژه عدالت از چیزهایی است که همه عاشق آن اند و نخستین شرط نظام جامعه اسلامی شمرده می شود ولی کمتر کسی از حکمرانان و زمامداران تاریخ توانسته اند آن را اجرا کنند جز انبیا و اوصیا که همواره در خط عدالت اجتماعی گام برمی داشتند هرچند همیشه با موانعی روبرو بودند. با این که همه، آثار شوم ظلم و بی عدالتی را می دانند ولی از آن جا که رسیدن به جاه و مقام و شهوات و ثروت ها از طریق عدالت کمتر میسر می شود رو به ظلم و جور آورده و مطامع خود را گاهی با صراحت و گاهی حتی به نام عدالت پیگیری می کنند. نکته ای که امام(علیه السلام) درباره نتیجه ترک عدالت بیان کرده بسیار قابل توجه است. می فرماید: عسف (سختگیری و خشونت) سبب کوچ کردن مردم از منطقه و ویران شدن آبادی هاست و حیف (ظلم و بی عدالتی) سبب شورش مردم و قیام های مسلحانه است. گرچه این دو واژه قریب الافق هستند ولی تفاوت روشنی دارند که به آن اشاره شد. بعضی از ارباب لغت (مانند راغب در مفردات) که اصرار به ریشه یابی لغات دارند می گویند: اصل حیف به معنای انحراف در حکم و تمایل به یکی از دو جانب افراط و تفریط است که مصداق ظلم و بی عدالتی است. و ابن منظور در لسان العرب در تفسیر واژه عسف چنین می گوید: «والعَسْف فی الأَصل: أَن یأْخذَ المُسافرُ علی غیرِ طریق ولا جادّة ولا عَلَم فنُقِل إلی الظُّلم والجَوْر; عسف در اصل این است که مسافر بدون در نظر گرفتن راه و جاده روشن و نشانه ها در مسیر خود اقدام به سفر کند (که مایه گمراهی و بدبختی او خواهد شد) سپس این واژه در معنای ظلم و جور استعمال شده است». بعضی نیز اشاره به یکی دیگر از مصادیق آن کرده اند و آن، تمایل به فرد یا گروهی و تبعیض در مورد آن هاست و آن نیز از مصادیق ظلم است.

تاریخ زندگی بشر در ادوار مختلف شاهد بسیار خوبی بر گفته امام(علیه السلام) است. بسیاری از انقلاب ها ازجمله انقلاب کمونیستی در شرق اروپا و شرق آسیا از ظلم حاکمان جور برخاست; هنگامی که توده های مردم کارد به استخوانشان رسید دست به اسلحه بردند و خروشیدند و حکومت را ریشه کن ساختند. در بسیاری از کشورها هنگامی که جور سلاطین و زمامداران از حد گذشت مردم زمین ها را رها کرده و به نقطه های امن کوچ کردند; کاری که نتیجه اش ویرانی آن منطقه بود. این سخن را با حدیثی از امام صادق(علیه السلام) پایان می دهیم که بعد از توصیه های متعدد به رعایت اعتدال در دعوت مردم به سوی اسلام و عبادات می فرماید: «أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ إِمَارَةَ بَنِی أُمَیَّةَ کَانَتْ بالسَّیْفِ وَالْعَسْفِ وَالْجَوْرِ وَأَنَّ إِمَامَتَنَا بالرِّفْقِ وَالتَّأَلُّفِ وَالْوَقَارِ وَالتَّقِیَّةِ وَحُسْنِ الْخُلْطَةِ وَالْوَرَعِ وَالاْجْتِهَاد فَرَغِّبُوا النَّاسَ فِی دینِکُمْ وَفِیمَا أَنْتُمْ فِیهِ; آیا نمی دانی که حکومت بنی امیه با شمشیر و سختگیری و ظلم و ستم بود و امامت ما با مدارا و تألیف قلوب و وقار و تقیه و خوش رفتاری و ورع و جهد و تلاش است. بنابراین مردم را به دین خود و آنچه به آن اعتقاد دارید از این طریق دعوت کنید»[3]. [4]


پی نوشت:

[1]. برای توضیح بیشتر به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید و تنقیح المقام علامه مامقانی و شرح نهج البلاغه علامه تستری ذیل خطبه 44 مراجعه کنید.

[2]. در این زمینه مرحوم علامه مجلسی روایت بسیار مشروحی در بحارالانوار نقل می کند که بسیار عبرت انگیز است. (بحارالانوار، ج 33، ص 261)

[3]. بحارالانوار، ج 66، ص 170، ح 11.

[4]. سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب می گوید: این سخن را آمدی در غررالحکم در حرف الف با تفاوتی آورده و این تفاوت نشان می دهد که از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، ج 4، ص 320). اضافه می کنیم که فتال نیشابوری (از علمای قرن پنجم هجری) در کتاب روضة الواعظین این کلام حکیمانه را در ضمن کلام مشروح تری از امیرمؤمنان علی(علیه السلام) آورده و کاملا روشن است که آن را منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است.