[hadith]وَ مِنْ کَلَامٍ لَهُ (علیه السلام) لِکُمَیْلِ بْنِ زیَادٍ النَّخَعِیِّ. قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زیَادٍ أَخَذَ بیَدی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبی طَالِبٍ (علیه السلام) فَأَخْرَجَنِی إِلَی الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ یَا کُمَیْلَ بْنَ زیَادٍ:
إِنَّ هَذهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا، فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ. النَّاسُ ثَلَاثَةٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبیلِ نَجَاةٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ، أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ، لَمْ یَسْتَضِیئُوا بنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ. یَا کُمَیْلُ، الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ، الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ، وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ، وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بزَوَالِهِ. یَا کُمَیْلَ بْنَ زیَادٍ مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دینٌ یُدَانُ بهِ، بهِ یَکْسبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ، وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ. یَا کُمَیْلُ هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ، أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوب مَوْجُودَةٌ. هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً -وَ أَشَارَ بیَدهِ إِلَی صَدْرِهِ- لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً؛ بَلَی [أُصِیبُ] أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلًا آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا وَ مُسْتَظْهِراً بنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادهِ وَ بحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ؛ أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ، یَنْقَدحُ الشَّکُّ فِی قَلْبهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ، أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ؛ أَوْ مَنْهُوماً باللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَاد لِلشَّهْوَةِ أَوْ مُغْرَماً بالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ؛ لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ، أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ؛ کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بمَوْتِ حَامِلِیهِ. اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ، وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً، یَحْفَظُ اللَّهُ بهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ، حَتَّی یُودعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوب أَشْبَاهِهِمْ؛ هَجَمَ بهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بالْمَحَلِّ الْأَعْلَی؛ أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إِلَی دینِهِ؛ آهِ آهِ، شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ. انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شئْتَ.[/hadith]
برتری علم بر ثروت:
در پنجمین و ششمین توصیف که در واقع علت اصلی تمام مشکلات و بدبختی های آنهاست می فرماید: آنها به نور علم روشن نشده اند تا در مسیر ثابتی به سوی اهداف والایی حرکت کنند و نیز تکیه گاه محکمی ندارند که به آن چسبیده باشند تا نسیم ها و حتی طوفان ها هم نتوانند آنها را جا به جا کنند. اینها حال کسانی است که نه عالمند و نه متعلم، نه دانشمند و نه پیرو دانشمندان.
در حدیث کوتاه و پرمعنایی از امام صادق(علیه السلام) همین تقسیم سه گانه به شکل دیگری بیان شده است: «النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: عَالِمٌ وَمُتَعَلِّمٌ وَغُثَاءٌ; مردم سه دسته اند: یا عالم و یا کسب کننده علم از شخص عالم اند و یا غثاء».(1) (غثاء در اصل به معنای گیاهان خشکیده ای است که به صورت در هم ریخته بر روی سیلاب قرار می گیرد. همچنین به کف هایی که روی آب در حال جوشیدن در دیگ پیدا می شود غثاء گفته شده است).
در واقع امام(علیه السلام) روی نقطه اصلی مشکلات جوامع انسانی انگشت گذارده است. قسمت مهمی از مشکلات از ناحیه گروه سوم است; گروهی نادان، بی خبر، بی برنامه که دنبال هر کسی بدون مطالعه حرکت می کنند. تنها هدفشان منافع مادی آنهاست. نه نور علم و تقوا بر قلوبشان تابیده، نه معرفت درستی نسبت به مبدأ و معاد دارند، نه تکیه گاه مطمئن، نه مشاوران آگاه و دشمنان اسلام بر همین گروه تکیه می کنند تا جوامع اسلامی را گرفتار نا بسامانی کنند.
به بیان دیگر عالمان ربانی همچون کوه های استوارند و به مضمون «المُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لاَ تُحَرِّکُهُ الْعَوَاصِف; مؤمن همچون کوه است و تندبادها او را به حرکت در نمی آورد»،(2) در برابر تمام طوفان ها ایستادگی می کنند و «مُتَعَلِّمانِ عَلی سَبیلِ النَّجاةِ» همچون قطعات سنگی هستند که به کوه چسبیده اند; آنان نیز از طوفان حوادث در امانند; ولی «هِمَج رَعاء» به منزله گرد و خاکی هستند که بر دامان کوه نشسته و به اندک نسیمی جا به جا می شوند. وظیفه دانشمندان و رهبران فکری و معنوی جامعه این است که تلاش کنند این گروه را در گروه دوم جای دهند و آنها را ارتقاء رتبه بخشند و گرنه همیشه جامعه نابسامان خواهد بود.
قرآن مجید نیز درباره این گروه گاهی چنین تعبیری از آنها دارد: «آنها دل ها (= عقل ها) یی دارند که با آن (اندیشه نمی کنند،) نمی فهمند، و چشمانی که با آن نمی بینند; و گوش هایی که با آن نمی شنوند; آنها همچون چهارپایانند; بلکه گمراه تر! اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمی گیرند)»; (لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بهَا أُوْلَئِکَ کَالاَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ).(3)
گاه نیز درباره کفار نادان و بی خبر خطاب به پیغمبر می گوید: «مَثَل (تو در دعوت) کسانی که کافر شدند، بسان کسی است که حیوانات را (برای نجات از خطر،) صدا می زند; ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمی شنوند; (کافران) کر و لال و کورند; ازاین رو چیزی نمی فهمند»; (وَمَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذی یَنْعِقُ بمَا لاَ یَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاءً وَنِدَاءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لاَ یَعْقِلُونَ).(4)
امام(علیه السلام) سپس در مقایسه ای بسیار جالب برتری علم را بر اموال دنیا از شش جهت، در سه گزاره از کلامش ثابت می کند:
نخست در اولین امتیاز علم بر مال می فرماید: «ای کمیل! علم از مال بهتر است (چرا که) علم، تو را پاسداری می کند ولی تو باید مال را پاسداری کنی»; (یَا کُمَیْلُ: الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ، الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَأَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ).
بدیهی است که علم هم ایمان انسان را حفظ می کند و هم جسم و جان او را، زیرا دفع آفات در جهات مختلف به وسیله علم صورت می گیرد در حالی که مال به عکس آن است; صاحب مال باید پیوسته از اموال خویش مراقبت کند مبادا دزدان آن را بربایند یا آفات و بلاهایی آن را از میان بردارد. باید مراقبینی بر آن بگمارد، وسایل اطفای حریق در کنارش قرار دهد، به موقع به آن سرکشی کند مبادا آفتی در آن پیدا شده باشد و این یک برتری بزرگ برای علم در برابر مال است.
در دومین برتری می فرماید: «مال با هزینه کردن کاستی می گیرد در حالی که علم، با انفاق افزون می گردد»; (وَالْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ، وَالْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الاِْنْفَاقِ).
«یَزْکُوا» (از ریشه «زکاء») به معنای نو و رشد است.
دلیل آن روشن است; هنگامی که عالم تدریس می کند و شاگردانی پرورش می دهد علم و دانش او درون فکرش راسخ تر و قوی تر می شود و ای بسا شاگردان سؤال و اشکالی کنند و در پرتو آن بر علم او افزوده گردد و ما تجربه کرده ایم برای پرورش علم هیچ چیز بهتر از تدریس نیست. مطالعه، درس خواندن و مباحثه کردن خوب است ولی تدریس اثر قوی تری دارد.
اضافه بر این علم از طریق شاگردان گسترش پیدا می کند و این نیز نوعی دیگر از نمو است.
در سومین تفاوت می فرماید: «دست پروردگانِ مال، به زوال آن از بین می روند (ولی دست پروردگان علوم پایدارند)»; (وَصَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بزَوَالِهِ).
بسیار دیده ایم ثروتمندانی را که در زمان ثروت، دوستان بی شمار و مخلصان فراوانی دارند; اما آن روز که ورشکست گردند و اموال شان از بین برود همه از اطراف آنها پراکنده می شوند گویی نه مالی بود و نه ثروتی و نه دست پروردگانی; اما عالم اگر روزی بیمار شود و نتواند افاضه علم کند و یا از دنیا برود شاگردانش جای او را می گیرند و خلأ ناشی از بیماری یا فقدانش را پر می کنند و این امر همچنان در نسل های متعدد ادامه می یابد.
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به چهارمین امتیاز علم بر مال پرداخته، می فرماید: «ای کمیل بن زیاد! آشنایی با علم و دانش آیینی است که انسان به آن جزا داده می شود و باید به آن گردن نهد، به وسیله آن در دوران حیات، کسب طاعت فرمان خدا می کند و بعد از وفات نام نیک از او می ماند (در حالی که مال به تنهایی نه وسیله طاعت است نه سبب نیک نامی بعد از مرگ)»; (یَا کُمَیْلُ بْنَ زیَاد: مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دینٌ یُدَانُ بهِ، بهِ یَکْسبُ الاِْنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ، وَجَمِیلَ الاُْحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ).
«أُحْدُوثه» به معنای چیزی است که مردم درباره آن سخن می گویند و در اینجا به معنای نام و نشان و «جَمیلَ الاُْحْدُوثَة» به معنای نام نیک است.
تعبیر به «مَعْرِفَةُ الْعِلْم» به معنای آشنایی با علوم و دانش هاست نه آشنایی به اهمیت علم آن گونه که بعضی از شارحان پنداشته اند، زیرا جمله های بعد از آن شاهد بر تفسیری است که بیان کردیم.
در حدیثی که در کتاب کافی از امیرمؤمنان(علیه السلام) نقل شده است می خوانیم که فرمود: «اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَاتِّبَاعَهُ دینٌ یُدَانُ اللَّهُ بهِ وَطَاعَتَهُ مَکْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ مَمْحَاةٌ لِلسَّیِّئَاتِ وَذَخِیرَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرِفْعَةٌ فِیهِمْ فِی حَیَاتِهِمْ وَجَمِیلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ; بدانید همنشینی عالم و پیروی از دانشمند آیینی است که خدا با آن پرستش می شود و پیروی از عالم سبب کسب حسنات و محو سیئات و ذخیره مؤمنان و مایه برتری و افتخار در حیاتشان و نام نیک بعد از وفاتشان خواهد بود».(5)
در پنجمین مقایسه حضرت می فرماید: «علم حاکم است و مال محکوم علیه (علم فرمانده است و مال فرمان بردار)»; (وَالْعِلْمُ حَاکِمٌ، وَالْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ).
بدیهی است مال و ثروت در سایه علم و دانش پدید می آید; مدیریت های شایسته، آگاهی به فنون زراعت و تجارت و صنعت و به ویژه در عصر ما آگاهی به انواع تکنولوژی ها و فناوری ها سرچشمه پیدایش و گسترش اموال و ثروت هاست و آنچه مایه برتری بخشی از کشورها بر سایر کشورهای جهان و حاکمیت آنها بر مسائل سیاسی و فرهنگی جهان شده همان پیشرفت علمی آنهاست که هم اقتصادشان را شکوفا کرده و هم پایه های حاکمیت شان را بر مسائل سیاسی تقویت نموده است.
به گفته مرحوم مغینه در شرح نهج البلاغه خود، مسلمانان روی گنج های بزرگی نشسته اند گنج هایی که غربی ها فاقد آنند; ولی دارای علوم و دانش هایی هستند که سبب برتری آنها در مسائل سیاسی و اقتصادی شده است. ما مالک گنج و ثروتیم و آنها مالک علم و خبرویت و به همین دلیل آنها حتی بر گنج ها و ثروت های ما حکومت می کنند آنها به زبان عمل می گویند: (رَّبِّ زدْنِی عِلْماً) و ما به زبان کسالت عکس آن را می گوییم.(6)
بحمدالله در این اواخر بسیاری از مسلمانان بیدار شده و بازگشت به هویت اصلی خود را آغاز کرده اند. دانشمندان ماهری در میان آنها پیدا شده که اگر به نهضت علمی خود شتاب دهند امید می رود خود را در تمام جهات از حاکمیت غرب ظالم و ستمگر آزاد سازند.
روشن است که علم در کلام امام(علیه السلام) همه علوم مفید را شامل می شود; اعم از علوم الهی و معنوی و علوم مفید مادی، هرچند بیشتر سخن از علوم الهی است.
آن گاه امام(علیه السلام) در ششمین و آخرین برتری علم و دانش بر مال و ثروت چنین می فرماید: «ای کمیل! ثروت اندوزان هلاک شده اند در حالی که ظاهراً در صف زندگانند; ولی دانشمندان تا جهان برقرار است زنده اند خود آنها گرچه از میان مردم بیرون رفته اند; ولی چهره و آثارشان در دل ها ثبت است»; (یَا کُمَیْلُ: هَلَکَ خُزَّانُ الاَْمْوَالِ وَهُمْ أَحْیَاءٌ، وَالْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ: أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، وَأَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوب مَوْجُودَةٌ).
می دانیم فرق موجود زنده و مرده در تأثیرگذاری آن است، بنابراین ثروت اندوزانی که نه خود از اموالشان استفاده می کنند و نه دیگران بهره مند می شوند در حکم مردگانند، زیرا هیچ اثری از آنها دیده نمی شود; ولی دانشمندانی که سال ها و قرن ها چشم از جهان فرو بسته و شاگردان و کتاب ها و آثارشان در همه جا به چشم می خورد در واقع زنده اند. مگر یک عالم زنده چه می کند؟ شاگرد پرورش می دهد، مردم را هدایت و از آیین حق دفاع می کند. هرگاه پس از وفات آثار علمی آنها همین کارها را انجام دهد گویی آنها زنده اند.
آری، دانشمندانی که وفات کرده با بدن های مادی در میان ما نیستند; اما به قلب هر کس مراجعه کنید وجود آنها را با آثارشان حاضر می بینید. درست مانند حیاتشان پیام می دهند و تربیت می کنند.
قرآن مجید نیز درباره افراد فاقد هر گونه اثر به «مردگان» تعبیر کرده و می فرماید: «(إِنَّکَ لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبرِینَ); مسلّماً تو نمی توانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی، و نه سخنت را به گوش کران هنگامی که روی برگردانند و دور شوند».(7)
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) از کسانی که امر به معروف و نهی از منکر را با قلب و زبان و دست ترک می کنند به «میت الاحیاء» (مرده زندگان) تعبیر کرده و می فرماید: «وَمِنْهُمْ تَارِکٌ لاِِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بلِسَانِهِ وَقَلْبهِ وَیَدهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ الاَْحْیَاء».(8)
در خطبه 87 نیز همین تعبیر (میت الاحیاء) درباره کسانی که نصیحت نمی پذیرند و گوش به اندرزهای اولیاء الله نمی دهند، آمده است.
از سویی دیگر در حدیثی از همان حضرت که در غررالحکم آمده می خوانیم: «العالِمُ حَیٌّ وَإنْ کانَ مَیِّتاً، الْجاهِلُ مَیِّتٌ وَإنْ کانَ حَیّاً; عالم زنده است، هرچند از دنیا رفته باشد و جاهل مرده، هرچند در زمره زندگان باشد».(9)
نیز از همان حضرت در همان کتاب نقل شده است که فرمود: «ما ماتَ مَنْ أحْیی عِلْماً; کسی که علم و دانشی را زنده کند هرگز نمرده است».(10)
خلاصه این که امام(علیه السلام) برای اثبات برتری علم و دانش در مقابل مال و ثروت تمام جهات این دو را در نظر گرفته و حق سخن را ادا فرموده است به گونه ای که چون انسان آن را مطالعه می کند هیچ گونه کمبود و کاستی در آن نمی بیند. در ضمن روشن می شود که در فرهنگ اسلام علم و عالم و دانشمند حرف اول را می زنند و سایر مواهب الهی تحت سلطه و سیطره آنهاست.
حاملان علم چند گروهند:
امام(علیه السلام) در این بخش از کلام نورانی و پربار و حکمت آمیزش بعد از ذکر اهمیت علم و علما و برتری علم بر مال و ثروت می فرماید: «(بدان ای کمیل) در اینجا علم فراوانی است ـ و با دست اشاره به سینه مبارکش کرد ـ»; (هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً ـ وَأَشَارَ بیَدهِ إِلَی صَدْرِهِ ـ).
سپس فرمود: «ای کاش افراد لایقی برای آن می یافتم (تا به آنها تعلیم دهم)»; (لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً).
منظور از این علم چه علمی است؟ به نظر می رسد علوم مربوط به صفات جمال و جلال خداوند و عرفان ذات مقدسش و اسرار جهان آفرینش و مقامات انبیا و اولیا و حوادث مربوط به آینده باشد که تحمل این علوم را همه کس ندارد بلکه جمعی از پاکان و خاصان و اولیاء الله و اتقیا می توانند حامل این علوم باشند و از آن به طور صحیح استفاده کنند.
در حدیثی پرمعنا از امام باقر(علیه السلام) در تفسیر واژه «صمد» در آیه (اللهُ الصَّمَدُ) می خوانیم که: «لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمِیَ الَّذی آتَانِیَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ حَمَلَةً لَنَشَرْتُ التَّوْحِیدَ وَالاِْسْلاَمَ وَالاِْیمَانَ وَالدِّینَ وَالشَّرَائِعَ مِنَ الصَّمَد وَکَیْفَ لِی بذَلِکَ وَلَمْ یَجِدْ جَدِّی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ حَمَلَةً لِعِلْمِهِ حَتَّی کَانَ یَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ وَیَقُولُ عَلَی الْمِنْبَرِ: سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَإِنَّ بَیْنَ الْجَوَانِحِ مِنِّی عِلْماً جَمّاً هَاهْ هَاهْ أَلاَ لاَ أَجِدُ مَنْ یَحْمِلُه; هرگاه برای علم و دانشی که خدا به من داده حاملانی پیدا می کردم توحید، اسلام، ایمان، دین و شرایع را از واژه «الصمد» بیرون می آوردم و آن را نشر می دادم. چگونه ممکن است من چنین افرادی را بیابم در حالی که جدم امیرمؤمنان(علیه السلام) نیافت تا آنجا که آه سوزان و پر درد از دل بر می کشید و بر منبر می فرمود:
از من سؤال کنید پیش از آنکه از دست شما بروم، چرا که در وجود من علم و دانش فراوانی است. آه آه بدانید افرادی نمی یابم که بتوانند آن را حمل و نگهداری کنند».(11)
امام(علیه السلام) در ادامه این سخن از چهار گروه نام می برد که هیچ کدامشان شایسته حمل این علوم الهی و اسرارآمیز نیستند. در مورد گروه اول می فرماید: «آری کسی را می یابم که زود درک می کند ولی (از نظر تقوا) قابل اطمینان و اعتماد نیست و دین را وسیله دنیا قرار می دهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده می کند و از دلائل الهی بر ضد اولیائش کمک می گیرد»; (بَلَی أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُون عَلَیْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا، وَمُسْتَظْهِراً بنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادهِ، وَبحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ).
«لَقِن» به معنای زیرک و باهوش است.
این گروه همان عالمان بی تقوا هستند که از نظر علمی ممکن است مراحلی را طی کرده باشند; ولی از نظر تعهد و احساس مسئولیت الهی پایشان لنگ است. اینها همان عالمانی هستند که در دستگاه خلفای جور و سلاطین ظالم توجیه گر اعمالشان بوده و دین خود را برای آبادی دنیایشان می فروختند و تاریخ افرادی از این قبیل را به خاطر دارد که حتی گاه برای حفظ موقعیتشان فتوا به ریختن خون بی گناهان می دادند و اینها خطرناک ترین دشمنان اسلامند.
در حدیثی از امیرمؤمنان(علیه السلام) از حضرت مسیح(علیه السلام) می خوانیم که فرمود: «الدِّینَارُ دَاءُ الدِّینِ وَالْعَالِمُ طَبیبُ الدِّینِ فَإِذَا رَأَیْتُمُ الطَّبیبَ یَجُرُّ الدَّاءَ إِلَی نَفْسهِ فَاتَّهِمُوهُ وَاعْلَمُوا أَنَّهُ غَیْرُ نَاصِح لِغَیْرِهِ; دینار موجب بیماری دین است و عالِم طبیب دین است. هرگاه دیدید طبیب عوامل بیماری را به سوی خود می کشد او را در طبّش متهم سازید و بدانید (کسی که به خودش رحم نمی کند) خیرخواه دیگران نیست».(12)
سپس درباره گروه دوم می فرماید: «یا کسی که مطیع حاملان حق است; اما چون بصیرتی به پیچ و خم های علم و شبهات ندارد با نخستین شبهه و ایراد، شک در دل او پیدا می شود. آگاه باش (ای کمیل!) نه این به درد می خورد و نه آن»; (أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ، لاَ بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ، یَنْقَدحُ الشَّکُّ فِی قَلْبهِ لاَِوَّلِ عَارِض مِنْ شُبْهَة. أَلاَ لاَ ذَا وَلاَ ذَاکَ).
«اَحْناء» جمع «حِنْو» در اصل به هرچیزی گفته می شود که پیچ و خمی داشته باشد سپس به معنای جوانب نیز آمده است (چرا که جوانب و اطراف اشیا غالباً انحنایی دارد).
این گروه از یک نظر نقطه مقابل گروه اول اند; افرادی ضعیف الفکر و نادان و مغرور که در برابر شبهه افکنان کاملا آسیب پذیر اند، میدان را خالی کرده و گاه به آن ها می پیوندند. خطر این گروه برای جهان اسلام و جامعه بشری نیز کم نیست. نمونه این گروه جمعیت خوارج بودند; هنگامی که به توطئه و نیرنگ عمرو عاص قرآن بالای نیزه ها رفت فورا میدان را رها کردند و هنگامی که شبهه افکنی شعار «لا حُکْمَ إلاّ لِلّه» را سر داد در برابر علی(علیه السلام) قیام کردند که چرا مسئله حکمیت را پذیرفته ای و العیاذ بالله نسبت کفر به آن حضرت دادند و امثال آنها در جامعه امروز ما نیز کم نیست.
حضرت درباره گروه سوم می فرماید: «یا کسی که اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار آمده (و به همین دلیل دین و ایمانش را در پای لذات و شهواتش قربانی می کند)»; (أَوْ مَنْهُوماً باللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَاد لِلشَّهْوَةِ).
«منهوم» به معنای شکم پرست و حریص است.
«سَلِسَ الْقِیاد» به کسی گفته می شود که به آسانی در برابر چیزی تسلیم می شود.
آن گاه به چهارمین گروه اشاره کرده می فرماید: «یا کسی که حریص به جمع مال و اندوختن آن است این دو (این گروه و گروه قبل) به هیچ وجه از دین داران نیستند و شبیه ترین موجودات به چهارپایانی هستند که برای چَرا رها شده اند»; (أَوْ مُغْرَماً بالْجَمْعِ وَ الاِدِّخَارِ، لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْء، أَقْرَبُ شَیْء شَبَهاً بهِمَا الاَْنْعَامُ السَّائِمَةُ).
«مُغْرِم» کسی است که عاشق و دلباخته چیزی باشد.
«سائِمَة» حیوانی است که در چراگاه رها شود.
می دانیم چهارپایان جز خور و خواب و شهوت چیزی را درک نمی کنند و بیچاره انسان، اشرف مخلوقات، آن قدر تنزل کند که همسوی با آن ها باشد یا دنبال عیش و نوش و شهوت است و یا مشغول جمع مال و ثروت.
امام(علیه السلام) در پایان این سخن می فرماید: «این گونه علم با مرگ حاملانش می میرد»; (کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بمَوْتِ حَامِلِیهِ).
زیرا هیچ یک از این گروه چهارگانه شایسته آن نیستند که حامل علوم الهی باشند. به همین دلیل عالمان واقعی از قرار دادن علوم در اختیارشان خودداری می کنند و ناچار علمشان را با خودشان به گور می برند و با مرگ آن ها علم هم می میرد.
عالمانی که حجت خدا در زمینند:
امام(علیه السلام) در این بخش از کلام خود که در واقع جنبه استثنا از گفتار سابق را دارد می فرماید: «(درست است که عالمان با عمل اندک اند و علم و دانش با مرگ حاملانش می میرد) ولی بار خدایا! آری هرگز روی زمین از کسی که به حجت الهی قیام کند خالی نمی شود; خواه ظاهر و آشکار باشد و یا ترسان و پنهان»; (اللَّهُمَّ بَلَی! لاَ تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قَائِم لِلَّهِ بحُجَّة. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَإِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً).
درست همان چیزی که علمای امامیه و شیعیان به آن ایمان دارند که زمین هرگز خالی از حجت نمی شود; خواه آشکار باشد یا پنهان و جالب این که ابن ابی الحدید تصریح می کند که این جمله امام(علیه السلام) مانند تصریح به عقاید شیعیان است; ولی اصحاب ما آن را حمل بر «ابدال» می کنند که در روایات نبوی به آنها اشاره شده و آنان مردانی هستند که پیوسته در سطح زمین در گردش اند; برخی شناخته می شوند و بعضی ناشناخته می مانند.
ای کاش ابن ابی الحدید دست از تعصبات طائفی خود بر می داشت و هنگامی که به سخنی از مولا امیرمؤمنان علی(علیه السلام) برخورد می کرد که صریح یا مانند صریح بر اعتقاد امامیه بود آن را می پذیرفت و روایاتی را که درباره ابدال نقل شده نیز حمل بر امامان معصوم و یاران خاص آنان می کرد. (در پایان این گفتار سخنی درباره روایات ابدال خواهیم داشت).
سپس امام(علیه السلام) به نکته مهمی درباره فواید وجود حجت های الهی اعم از غائب و ظاهر پرداخته می فرماید: «وجود آنها به این سبب است که دلائل الهی و نشانه های روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود»; (لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَبَیِّنَاتُهُ).
این سخن در واقع یکی از پاسخ ها برای سؤال معروفی است که درباره فلسفه وجود امام غائب(علیه السلام) می شود و آن این که امام غائب(علیه السلام) افزون بر این که وجودش سبب آرامش زمین و برکات الهی و تربیت و پرورش دل های آماده است، از طریق ولایت تکوینی همچون پرورش گل ها و میوه ها به وسیله آفتاب پشت ابر، فایده دیگری نیز دارد و آن این است که معارف اسلامی و حجج و بینات الهی و احکام شریعت را دست نخورده نگه می دارد تا با گذشت زمان گرد و غبار نسیان و بطلان بر آنها ننشیند و آیین حق تحریف نگردد تا زمانی که ظاهر شود و همه را از این آب زلال حیات بخش سیراب کند.
حضرت در ادامه این سخن به بیان عدد و صفات آنها می پردازد و می فرماید: «آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان اندک و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار والاست»; (وَکَمْ ذَا وَأَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَاللَّهِ الاَْقَلُّونَ عَدَداً وَالاَْعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً).
قرآن مجید نیز درباره مؤمنان صالح العمل که در درجات والای ایمان قرار دارند می گوید: «(وَقَلِیلٌ مَّا هُمْ); آنها (که ایمان دارند و عمل صالح و ظلم و ستمی بر یکدگر نمی کنند) تعدادشان کم است».(13)
در اینجا این سؤال پیش می آید که امام معصوم در هر زمان یکی بیش نیست. چرا امام(علیه السلام) در این عبارت و جمله هایی که بعد از آن می آید از ضمیر جمع استفاده می کند و آنها را به صورت یک جمعیت ذکر می نماید؟
پاسخ این است که امام(علیه السلام) وجود آنها را در طول زمان در نظر گرفته است. درست است امام معصوم در هر زمان یکی است; ولی هرگاه به مجموعه زمان های بعد از امام(علیه السلام) بنگریم امامان معصوم جمعیتی را تشکیل می دهند.
این احتمال نیز هست که منظور از به کار بردن ضمیرِ جمع، امامان معصوم و اصحاب خاص آنان باشد.
آن گاه امام(علیه السلام) به ذکر اوصاف این اقلیت عظیم الشأن و این بندگان والای پروردگار پرداخته و شش صفت برایشان ذکر می کند. نخست می فرماید: «خداوند به واسطه آنها حجت ها و دلایلش را حفظ می کند تا به افرادی که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادی شبیه خود بیفشانند»; (یَحْفَظُ اللَّهُ بهِمْ حُجَجَهُ وَبَیِّنَاتِهِ، حَتَّی یُودعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَیَزْرَعُوهَا فِی قُلُوب أَشْبَاهِهِمْ).
آری اینان گنجینه های اسرار الهی و حافظان معارف وحی و نبوت و دلایل حقانیت دین مبین اسلام اند و هر کدام از آنها بخواهد از دنیا چشم بپوشد این علوم و اسرار را به فرد دیگری همچون خود می سپارد تا این میراث عظیم حفظ شود و خالی از هر گونه پیرایه و آلودگی به آیندگان برسد.
تعبیر به «یُودعُوا» اشاره به علوم و اسرار آماده ای است که همچون امانتی از صندوقی به صندوق دیگر منتقل می شود و تعبیر به «یَزْرَعُوا» اشاره به علومی که باید بذر آن افشانده شود و تدریجاً در دل آنها پرورش یابد تا زمانی که به ثمر نشیند و این نشان می دهد که علوم آنها در واقع دو گونه است.
این موضوع را در مورد علی(علیه السلام) در کتب حدیث غالباً خوانده ایم که علی(علیه السلام) می فرمود: «پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) هزار باب علم را به من آموخت که از هر علمی هزار باب دیگر گشوده می شود»(14) این علوم در واقع همانند بذر اند که افشانده می شوند و از یک دانه هزار دانه می روید; ولی بخشی از علوم نیز بوده است که بدون کم و کاست از پیامبر(صلی الله علیه وآله) به علی(علیه السلام) منتقل شده است.
در دومین وصف می فرماید: «علم و دانش با حقیقتِ بصیرت به آنها روی آورده است»; (هَجَمَ بهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ).
البته بصیرت و بینش مراتب و مراحلی دارد; ولی این گروه از اولیاء الله به حد والای آن رسیدند.
تعبیر به «هجم» ممکن است اشاره به این باشد که علوم آنها اکتسابی نیست بلکه الهامی است از سوی پروردگار که از آنها به هجوم تعبیر شده است. مرحوم علامه مجلسی در تفسیر این جمله می نویسد: تعبیر به هجوم در اینجا اشاره به این است که خداوند «علم لدنّی» را نسبت به حقائق اشیا دفعتاً به آنها تعلیم داده و حجاب ها و پرده ها را کنار زده و حقایق را بر آنها مکشوف ساخته است.(15)
در سومین وصف می فرماید: «آنها روح یقین را لمس کرده اند»; (وَبَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ).
می دانیم یقین مراتبی دارد: علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین. علم الیقین آن است که انسان از دلائل مختلف به چیزی ایمان آورد; مانند کسی که با مشاهده دود از فاصله دور، به وجود آتش ایمان پیدا کند. عین الیقین در جایی است که انسان به مرحله شهود برسد و با چشم خود مثلا آتش را از نزدیک مشاهده کند. حق الیقین مرتبه فراتر از آن و به این معناست که مثلاً انسان، آتش را با دست خود لمس کند و یا موجودی همچون آهن که وارد آتش می شود و صفات آن را به خود می گیرد و به صورت بخشی از آن در می آید که این بالاترین مرحله یقین است. اولیای الهی که امیرمؤمنان علی(علیه السلام) در این گفتار نورانی اش می فرماید: «آنها روح الیقین را لمس کرده اند» دارای همین مرحله از یقین هستند.
حضرت در چهارمین وصف می فرماید: «آنان آنچه را دنیاپرستانِ هوس باز مشکل می شمردند آسان یافته اند»; (وَاسْتَلاَنُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ).
«اسْتَلانُوا» (از ریشه «لین») به معنای نرمی و «اسْتَوْعَرَ» (از ریشه «وَعْر») به معنای سختی و «مترفون» (از ریشه «تَرَف») به معنای در ناز ونعمت زیستن است.
دنیاپرستان، پرهیز از زر و زیور دنیا و ساده زیستن و دل از لذات نامشروع کندن را کار مشکلی می پندارند; ولی این گروه از اولیاء الله به آسانی از همه اینها می گذرند و به زندگی ساده زاهدانه پاک از هر گونه آلودگی قناعت می کنند.
امام(علیه السلام) در وصف پنجم می فرماید: «آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفته اند»; (وَأَنِسُوا بمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ).
جاهلان پیوسته از این وحشت دارند که اموالشان به خطر بیفتد، جاه و مقامشان از میان برود و آینده زندگی مادی آنها دگرگون شود، از این در هراس اند که اگر از حرام الهی چشم بپوشند، به حلال نرسند و از این می ترسند که اگر از حق طرفداری کنند گروهی از دوستان خود را از دست خواهند داد; ولی این گروه از اولیاء الله نه تنها از این امور بیمناک نیستند بلکه به آن انس گرفته اند.
در خطبه 128 نیز در کلام امام(علیه السلام) خواندیم که به «ابوذر» ـ آن مرد مبارز مجاهد فی سبیل الله که به سبب حمایت هایش از حق تبیعد شد و در تبعیدگاه مظلومانه و در نهایت عسرت جان سپرد ـ به هنگامی که در زمان عثمان می خواستند او را به تبعیدگاه بفرستند خطاب کرد و فرمود: «یا أباذَرَ ... لایُؤْنِسَنَّکَ إلاّ الْحَقُّ، وَلا یُوحِشَنَّکَ إلاَّ الْباطِلُ; ای اباذر... مبادا با چیزی جز حق مأنوس شوی و مبادا چیزی جز باطل تو را به وحشت بیفکند».
آن گاه حضرت در ششمین و آخرین وصف می فرماید: «آنها در دنیا با بدن هایی زندگی می کنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد!»; (وَصَحِبُوا الدُّنْیَا بأَبْدَان أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بالْمَحَلِّ الاَْعْلَی).
اشاره به این که گرچه آن ها از نظر جسمی در این دنیا و در میان انسان های دیگر هستند; ولی روحشان همنشین با ارواح اولیا و انبیای پیشین و فرشتگان مقرب است. به همین دلیل دنیا در نظرشان بی ارزش و بالاترین ارزش برای آنها جلب رضای پروردگارشان است. اگر آنها اسیر زر و زیور دنیا و مال و ثروت و خور و خواب و شهوت نمی شوند به همین دلیل است که ظاهرا در این دنیا هستند; ولی در باطن در جهان روحانیان زندگی می کنند.
سرانجام امام(علیه السلام) بعد از ذکر این اوصاف که حتی ذکر آنها روح پرور و نشاط آور است، می فرماید: «آنان خلفای الهی در زمین اند و دعوت کنندگان به سوی آئینش. آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم»; (أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَی دینِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ!).
آری آنان نمایندگان خدا بر روی زمین و مصداق اتم آیه شریفه (إِنِّی جَاعِلٌ فِی الاَْرْضِ خَلِیفَةً)(16) و پرتوی از آیه شریفه (وَدَاعِیاً إِلَی اللهِ بإِذْنِهِ وَسرَاجاً مُّنِیراً)(17) محسوب می شوند و به همین دلیل امام(علیه السلام) که خود مصداق اعلای این اولیای الهی است مشتاق دیدارشان است.
هنگامی که سخن به اینجا رسید و امام(علیه السلام) پیمانه وجود «کمیل» را از این کلمات نورانی و مفاهیم روحانی و عرفانی پر کرد به «کمیل» دستور بازگشت داد و فرمود: «ای کمیل! (همین قدر کافی است) هر زمان که بخواهی باز گرد»; (انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شئْتَ).
این تعبیر نشان می دهد که امام(علیه السلام) همراه «کمیل» باز نگشت و همچنان در آن بیابان خاموش و خالی مدتی ماند. شاید می خواست با خدای خود مناجات کند یا سخنان بیشتری بگوید که پیمانه وجود «کمیل» با آن همه عظمت، گنجایش آن را نداشت. تنها خدا می داند و آن امام بزرگوار که در آن لحظات بر مولا چه گذشت.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در پایان این سخن می گوید: این کلام امام(علیه السلام) که به «کمیل» می گوید: «هر زمان که می خواهی باز گرد» از لطیف ترین کلمات و بهترین آداب است، زیرا آمرانه نمی فرماید برگرد، بلکه می گوید: هرگاه بخواهی. تا بدین وسیله «کمیل» را از ذلت تحت فرمان بودن به عزت اراده و اختیار برساند.(18)
به راستی مجموعه این کلام امام(علیه السلام) دست هر خواننده و شنونده ای را می گیرد و به سوی عالمی مملو از معنویت و نور می برد. صفات اولیای خدا و پیشگامانِ راه تقرب به پروردگار را در عباراتی کوتاه و بسیار پرمعنا شرح می دهد و چیزی را در این زمینه فروگذار نمی کند تا کسانی که آماده پیمودن راهند، در این مسیر قدم بگذارند و با هدایت های الهی که بر زبان این بنده خاص پروردگار جاری شده به سوی مقصد یعنی قرب الی الله پیش روند.
جاذبه این سخن به قدری زیاد است که در کلمات علمای شیعه و اهل سنت، محدث و مورخ و مفسر بازتاب گسترده ای پیدا کرده و در بسیاری از کتاب ها با عظمت از آن یاد کرده اند. مرحوم علامه مجلسی در پایان این سخن می گوید: سزاوار است که آگاهان، هر روز در این کلام با نظر موشکافانه بنگرند (و از فواید آن بهره گیرند).(19)
نکته ها:
- نظر امام(علیه السلام) در این کلمات به کیست؟
همان گونه که قبلاً اشاره کردیم، اوصافی را که امام(علیه السلام) در ذیل این کلام نورانی بیان کرده ناظر به امامان معصوم(علیهم السلام) است که وقتی در طول زمان آنها را در نظر بگیریم مجموعه ای تشکیل می دهند که با تعبیرات امام(علیه السلام) که به صیغه جمع از آنها یاد کرده کاملاً سازگار است. آنها که زمین از وجودشان خالی نیست، و گاه ظاهر و مشهور و زمانی خائف و مغمورند، آنان که اصالت معارف اسلامی و حجت های الهی و نشانه های روشن او را حفظ می کنند و نسل به نسل به آیندگان منتقل می سازند. آری آنها هستند که علم را به حقیقت بصیرت دریافته و به حق الیقین رسیده اند، دنیا در نظرشان کوچک و روحشان به عالم اعلا مرتبط است و خلفای الهی در زمین و داعیان به دین او هستند و عظمت مقامشان در حدی است که امام(علیه السلام) اشتیاق دیدارشان را دارد.
این احتمال نیز هست که منظور امامان معصوم و اصحاب سر و خواص نزدیک آنها باشند; کسانی مانند: «سلمان»، «مقداد»، «ابوذر»، «مالک»، «عمار» و «جابر» که وجودشان در کنار امام معصوم و از پرتو آن روشن و نورافشان شده و آنان نیز به سهم خود گروه هایی را به دین خدا فرا می خواندند و نمایندگان خدا در زمین بودند و «کمیل» خود، یکی از ایشان بود که شایسته شنیدن این کلمات و مخاطب به این خطاب نورانی شد و توانست آن را در دل تاریخ جاودانه سازد تا امروز در اختیار ما قرار گیرد.
- ابدال کیانند؟
چنان که قبلاً اشاره شد ابن ابی الحدید در شرح این کلام نورانی تصریح می کند که این کلام کاملاً بر عقیده شیعه امامیه منطبق است که آن را اشاره به امامان معصوم می دانند. سپس می افزاید: اما اصحاب ما آن را به ابدال تفسیر می کنند که در روایات نبوی به آن اشاره شده است. به همین مناسبت لازم می دانیم درباره عقیده ابدال که در کتب روایی اهل سنت و همچنین بعضی کتب شیعه آمده توضیحی داشته باشیم.
اساس اعتقاد اهل سنت درباره ابدال بعضی از احادیث است که به پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) نسبت داده اند از جمله احمد حنبل در مسند خود از آن حضرت نقل می کند که فرمود: «الأبْدالُ فی هذهِ الاُْمَّةِ ثَلاثُونَ مِثلُ إبْراهیمِ خَلیلِ الرَّحْمانِ عَزَّوَجَلَّ کُلُّ ما ماتَ رَجُلٌ أبْدَلَ اللهُ تَعالی مَکانَهُ رِجالاً; ابدال در امت من سی نفرند که هر کدام همچون ابراهیم خلیل اند و هر زمان یکی از آنها از دنیا برود خدا فرد دیگری را بدل او قرار می دهد. (از اینجا وجه نام گذاری ابدال به این نام روشن می شود)».(20)
در مجمع الزوائد در حدیث دیگری از آن حضرت نقل می کند آنها چهل نفرند که خدا به برکت آنها برکات زمین و آسمان را نصیب انسان ها می کند.(21)
سپس می بینیم این روایت به دست «معاویه» می افتد و او چنان آن را تحریف می کند که هر خواننده ای گرفتار وحشت می شود. ابن ابی الحدید تحت عنوان «احادیث مجعوله که در مذمت علی(علیه السلام) ساخته اند» از معاویه چنین نقل می کند که: «واقدی» می نویسد: هنگامی که «معاویه» از عراق بعد از صلح با امام حسن(علیه السلام) به شام بازگشت خطبه ای خواند و گفت: ای مردم! رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) به من چنین فرمود: «إنَّکَ سَتَلِی الْخِلافَةَ مِنْ بَعْدی فَاخْتَرِ الاْرْضَ الْمُقَدَّسَةَ فَإنَّ فیهَا الاْبْدالُ وَقَد اخْتَرْتُکُمْ فَالْعَنُوا أبا تُراب; به زودی تو خلافت را پس از من عهده دار می شوی. سرزمین مقدس (شامات) را انتخاب کن چرا که ابدال در آنجا هستند و من شما را برگزیدم، بنابراین شما ابوتراب (نعوذ بالله علی(علیه السلام)) را لعن کنید».(22)
این حدیث به دست صوفیه افتاده و آنها گفته اند: دنیا هرگز خالی از ابدال نمی شود و آنها چهل نفرند و خالی از اوتاد نمی گردد و آنها هفت نفرند و از قطب تهی نمی ماند و او یک نفر است. هنگامی که قطب بمیرد یکی از آن هفت نفر به جای او می نشینند و یکی از چهل نفر از ابدال در سلک اوتاد قرار می گیرند.(23)
ابن ابی الحدید پس از نقل این سخن می افزاید: اصحاب ما معتقدند که ابدال جماعتی از علما و مؤمنین آگاه به مسائل اسلامی اند و اگر اجماع امت حجت است به موجب سخن آنهاست و چون نمی توان آنان را شناخت اجماع همه علما معیار قرار داده شده در حالی که اصل، قول همان گروه است.(24)
جالب این که در کتب اهل سنت آمده است که ابدال هرگز فرزندی از خود نمی آورند، هرچند هفتاد همسر انتخاب کنند و لذا بعضی از افراد را که فرزندی نداشتند جز ابدال شمردند(25); ولی این ویژگی چه سری دارد بر هیچ کس روشن نیست.
در روایات شیعه امامیه نیز به ابدال اشاره شده است; از جمله مرحوم علامه مجلسی در جلد 27 بحارالانوار در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا(علیه السلام) چنین نقل می کند که راوی از آن حضرت پرسید: مردم (اشاره به جماعتی از اهل سنت است) چنین گمان می کنند که در زمین ابدالی وجود دارد. این ابدال کیستند؟ امام(علیه السلام) فرمود: راست گفتند. ابدال همان اوصیا (و امامان معصوم) هستند که خداوند عزوجل آنها را بدل انبیا قرار داده است، هنگامی که انبیا را از این جهان برد و خاتم آنها را محمد پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله) قرار داد.
مرحوم علامه مجلسی بعد از ذکر این حدیث می گوید: ظاهر دعایی که جزء دعای «ام داود» است و از امام صادق(علیه السلام) در نیمه رجب نقل شده که می گوید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد... اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الاَْوْصِیَاءِ وَالسُّعَدَاءِ وَالشُّهَدَاءِ وَأَئِمَّةِ الْهُدَی اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الاَْبْدَالِ وَالاَْوْتَاد...» این است که ابدال غیر از امامان اهل بیت اند (زیرا نخست درود به آل محمد و ائمه هدی فرستاده شده و سپس درود به ابدال و اوتاد). ولی صریح نیست و ممکن است آن را حمل بر تأکید کرد.
سپس می افزاید: ممکن است مراد از این دعا اصحاب خاص ائمه باشند و به هر حال ظاهر خبر این است که آنچه را صوفیه اهل سنت افترا بسته اند (که آن را اشاره به اقطاب و سران صوفیه می دانند) نفی می کند.(26)
در حدیثی که در کتاب مستدرک از رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) نقل شده نیز می خوانیم: «هر کس در روز بیست و پنج بار به همه مردان و زنان مؤمن دعا کند خداوند کینه را از سینه او بیرون می برد و او را جزء ابدال محسوب می دارد».(27)
از مجموع آنچه در بالا ذکر شد استفاده می شود که اصل وجود ابدال در کلام رسول اکرم(صلی الله علیه وآله) و به دنبال آن در بعضی از کلمات ائمه اهل بیت(علیهم السلام) بوده است و اشاره به افراد با ایمان والا مقامی است که خداوند آنها را برای هدایت بندگانش در زمین قرار داده که در رأس همه آنها امام معصوم(علیه السلام) است. همان گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) می خوانیم: «إنَّ أبْدالَ أُمَّتی لَنْ یَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بالاْعْمالِ وَإنَّما دَخَلُوها برَحْمَةِ اللهِ وَسخاوَةِ الاَْنْفُس وَسَلامَةِ الصَّدْرِ وَرَحْمَة لِجَمیعِ الْمُسْلِمینَ; ابدال امتم (تنها) با اعمالشان وارد بهشت نمی شوند، بلکه به رحمت خداوند و سخاوت نفس و سلامت دل و مهربانی و محبت به جمیع مسلمانان وارد بهشت می شوند».(28)
ولی بعداً هر گروهی این واژه را به نفع خود و بر طبق امیال و هوس های خویش تفسیر کرده; صوفیان به نفع خود، معاویه نیز به سود خویش آن را بر آنچه مایل بوده اند تطبیق داده اند.
- کمیل بن زیاد کیست؟
نام «کمیل» در نزد همه شیعیان مشهور است و همگی او را از خواص و اصحاب سرّ امیرمؤمنان علی(علیه السلام) می دانند و حدیث بالا نیز دلیل روشنی برای همین معناست که امام(علیه السلام) این کلمات نورانی را در فضایی خالی از اغیار در اختیار او گذارد و دستور داد آن را نگهداری کند (تا به دیگران برساند). این کلام دستور العملی است برای همه پویندگان راه حق و سالکان الی الله و نمونه روشنی است از تعلمیات عالی اسلام. دعای معروف «کمیل» نیز از پربارترین دعاهاست که عاشقان پروردگار پیوسته از آن بهره مند می شوند.
جالب این که بسیاری از بزرگان اهل سنت نیز وی را ستوده و اوصاف برجسته ای برای او ذکر کرده اند; ابن کثیر که از متعصبان اهل سنت است درباره او می نویسد کمیل از اصحاب امیرمؤمنان، در صفین حاضر شد و مردی شجاع، زاهد و عابد بود که در سن صد سالگی به دست حجاج در سال هشتاد و دو به شهادت رسید.(29)
از تعیین زمان وفات کمیل استفاده می شود که وی مدتی از عصر پیامبر(صلی الله علیه وآله) را نیز درک کرده بود; ولی بعضی او را به هنگام شهادت هفتاد ساله ذکر کرده اند، از این رو او را از تابعین شمرده اند نه از صحابه.(30) خداوند کمیل را با اولیائش محشور و غریق رحمت خاصش کند. شرح بیشتری در باره حالات کمیل در ذیل نامه 61 از نامه های امیرمؤمنان(علیه السلام) آوردیم.(31)
پی نوشت:
(1). کافی، ج 1، ص 34، ح 2.
(2). شرح اصول کافی، ملا صالح مازندرانی، ج 9، ص 181.
(3). اعراف، آیه 179.
(4). بقره، آیه 171.
(5). کافی، ج 1، ص 188، ح 14.
(6). فی ظلال نهج البلاغه، ج 4، ص 314.
(7). نمل، آیه 80.
(8). نهج البلاغه، حکمت 374.
(9). غررالحکم، ص 47، ح 206 و ص 75، ح 1163.
(10). همان، ح 213.
(11). بحارالانوار، ج 3، ص 225، ح 15.
(12). بحارالانوار، ج 2، ص 107، ح 5.
(13). ص، آیه 24.
(14). ر.ک: کافی، ج 1، ص 238، ح 297; بحارالانوار، ج 22، ص 461 ; کنزالعمال، ج 13، ص 114.
(15). بحارالانوار، ج 22، ص 461.
(16). بقره، آیه 30.
(17). احزاب، آیه 46.
(18). شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 18، ص 352.
(19). بحارالانوار، ج 1، ص 194.
(20). مسند احمد، ج 5، ص 322.
(21). مجمع الزوائد، ج 10، ص 63.
(22). شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 72.
(23). شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 10، ص 96.
(24). ر.ک: همان، ج 18، ص 351.
(25). میزان الاعتدال، ذهبی، ج 1، ص 591.
(26). بحارالانوار، ج 27، ص 48.
(27). مستدرک، ج 5، ص 236.
(28). کنزالعمّال، روایت 346001.
(29). البدایة و النهایة، ج 9، ص 46.
(30). الاصابة، ج 5، ص 486.
(31). سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب صاحب کتاب مصادر می گوید: این کلام حکمت آمیز را افراد مختلف با اختلاف عقیده ای که داشته اند نقل کرده اند تا آنجا که «ابن کثیر» در کتاب «البدایة و النهایة» در حوادث سنه 82 در شرح حالات «کمیل بن زیاد» نوشته است که «کمیل» روایت مشهوری از علی بن ابی طالب دارد که آغازش این است «الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا» و آن روایتی طولانی است که جماعتی از حافظان معتبر حدیث آن را نقل کرده اند و در آن مواعظ و سخنان بسیار خوبی است. سپس صاحب مصادر نام دوازده نفر از کسانی که قبل از سیّد رضی و بعد از او این حدیث را نقل کرده اند با ذکر مدرک بیان می کند (مصادرنهج البلاغه، ج4، ص 128و129).