[hadith]وَ قَالَ (علیه السلام): لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی؛ الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدیقُ وَ التَّصْدیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ.[/hadith]

جلوه تاریخ درشرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 348

لانسبنّ الاسلام نسبة لم ینسبها احد قبلی. الاسلام هو التسلیم، و التسلیم هو الیقین، و الیقین هو التصدیق، و التصدیق هو الاقرار، و الاقرار هو الاداء، و الاداء هو العمل. «اسلام را چنان وصف کنم که کسی پیش از من چنان وصف نکرده است، اسلام گردن نهادن است، و گردن نهادن یقین داشتن است، و یقین داشتن راست انگاشتن است، و راست انگاشتن بر خود لازم ساختن است و بر خود لازم ساختن، انجام دادن است و انجام دادن، به کار نیک پرداختن است.»

خلاصه این سخن مقتضی درست بودن اعتقاد یاران معتزلی ماست که اسلام و ایمان یکی است و عمل کردن هم داخل در همین مضمون است و مگر نمی بینی که هر جمله را قایم مقام جمله دیگر قرار داده است؟ مثل اینکه بگویی لیث همان شیر درنده است و شیر همان جانور درنده و جانور درنده همان ابو الحارث است که شبهه ای باقی نمی ماند در اینکه لیث همان ابو الحارث است، بدین معنی که این جملات مترادف و مساوی یکدیگرند و چون جمله نخست اسلام و جمله آخر عمل است، دلیل بر آن است که عمل کردن به احکام، حقیقت مسلمانی است، و یاران معتزلی ما همین را می گویند که کسی که احکام واجب و عمل به آن را ترک می کند، مسلمان نامیده نمی شود. اگر بگویی بر فرض که کلام علی دلالت بر آنچه تو می گویی داشته باشد چه دلیل دارد که اسلام همان ایمان باشد؟ می گویم: هنگامی که چنین استدلال فرماید که اسلام همان عمل کردن به احکام است، واجب می آید که ایمان همان اسلام باشد، و هر کس بگوید عمل داخل در اسلام است، در واقع گفته است که اسلام همان ایمان است. و این ادعا که عمل داخل در اسلام باشد و اسلام ایمان نباشد سخنی است که هیچ کس نگفته است و اجماع بر بطلان این سخن است...