روزی شتر رسول خدا(ص) گم شد، عده‌ای پس از زحمت بسیار آن را پیدا کردند و به حضور حضرت آوردند. آن حضرت به غلام خود فرمود: «مگر در موقع خواباندن شتر، زانوان او را نبستی؟»

غلام: نبستم، بلکه توکل به خدا کرده و آن را خواباندم.

پیامبر: «اِعْقَلْ وَ تَوَکَّلْ؛ اول زانوی شتر را ببند بعد توکل کن!»

چنان‌که مولانا در دیوان مثنوی می‌گوید:

گفت پیغمبر به آواز بلند * با توکل زانوی اشتر ببند(1)