مردی درشت استخوان و بلند قامت بود که اندامی ورزیده و چهره ای آفتاب خورده داشت. زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود. با گام های مطمئن و محکم از بازار کوفه می گذشت. از سویی دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود. او برای آنکه موجبات خنده دوستان را فراهم کند، مشتی زباله به سوی آن مرد پرت کرد.

مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو آورد همان طور با گام های محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همین که دور شد، یکی از رفقای مرد بازاری به او گفت: هیچ شناختی این مرد عابر که تو به او اهانت کردی که بود؟ مرد گفت: نه نشناختم٬ مانند هزارها عابر دیگر که هر روز از جلو چشم ما عبور می کنند٬ مگر این شخص که بود؟ جواب شنید: این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف مالک اشتر نخعی بود. 

عجب٬ این مرد مالک اشتر بود؟ همین مالکی که دل شیر از بیمش آب می شود و نامش لرزه بر اندام دشمنان می اندازد؟ ای وای بر من٬ این چه کاری بود که کردم. اکنون دستور خواهد داد، مرا سخت مجازات کنند. اکنون می روم و دامنش را می گیرم و التماس می کنم تا از تقصیر من بگذرد.

پس به دنبال مالک اشتر روان شد. دید او راه خود را به سوی مسجد کج کرد. به دنبالش به مسجد رفت و به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد٬ رفت و با گریه خود را معرفی کرد و گفت: من همان کسی هستم که با نادانی به تو جسارت کردم.

مالک گفت: ولی من به خدا سوگند، به مسجد نیامدم، مگر برای تو؛ زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و گمراهی و بی جهت به مردم آزار می رسانی. دلم به حالت سوخت. آمدم برای تو دعا کنم و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم. نه من آن قصدی که تو گمان کرده ای درباره تو نداشتم.(1)