حضرت سلیمان(ع) و اصحابش برای طلب باران از شهر خارج شد. در بین راه مورچهای را دید که به پشت خوابیده و دست و پایش را به طرف آسمان بلند کرده و میگوید: «خدایا! ما از مخلوقات تو هستیم و نیازمند به رزق تو میباشیم، پس ما را به گناه دیگران هلاک مفرما!»
سلیمان(ع) به اصحاب فرمود: «باز گردید که به دعای دیگری بر ما باران خواهد بارید».(1)