شخص موثقی از مرحوم آیت الله سید صدرالدین صدر اصفهانی فرزند مرحوم آیت الله آقا سید اسماعیل صدر (طاب ثراهما) نقل نموده که یکی از تجار کرمانشاه گفته است که همه ساله در دهه اول محرم من در حسینیه خود اقامه عزای حضرت سید الشهدا علیه السلام مینمودم اتفاقاً سالی روز چهارم محرم یکی از آقایان طلاب علوم دینیه نجف اشرف تشریف آوردند و مهمان ما شدند و فرمودند فردا به قصد زیارت حضرت امام رضا علیه السلام حرکت خواهم کرد من با اصرار زیاد از ایشان خواهش کردم که تا عاشورا در مجلس ما شرکت داشته باشد، بالاخره قبول کردند شبی بعد از صرف شام عرض کردم: هر سربازی و هر نوکری با ارباب خود یک ارتباطی دارد جز شما سربازهای امام زمان علیه السلام فرمود: از کجا میدانی ما با امام زمان علیه السلام ارتباطی نداریم؟
عرض کردم اگر ارتباط دارید آدرس آن حضرت را به من نشان دهید، فرمود: فردا شب آدرس آن حضرت را به تو معرفی میکنم. چون او را سید با حقیقتی میدانستم از شنیدن این سخن اشکم جاری شد عرض کردم آیا ممکن است من حقیقتاً شرفیاب حضور آقا شوم؟ فرمود: آری شب و روز را با انتظار به سر بردم و انتظار شب بعد را میکشیدم تا اینکه شب وعده رسید. عرض کردم بفرمائید آدرس کجاست؟ آقا لبخندی زد و چند مرتبه فرمود: مرحبا به تو یک مژده دهم که روز تاسوعا امام عصر علیه السلام در مجلس روضه تو شرکت خواهد کرد و شما آن حضرت را در همین منزل زیارت خواهید کرد و نشانیش این است که واعظی که هر شب آخرین منبری بود آن شب اولین منبری خواهد شد و منبر خود را درباره امام زمان علیه السلام اختصاص خواهد داد.
من آن شب دستور دادم تمام فرشهای مجلس روضه را عوض کردند و فرشهای عالی انداختند و مجلس را بسیار آراسته نمودم. تا آنکه دیدم همان واعظ اول هم تشریف آورده گفت:زود چای بدهید من بروم منبر. گفتم: چطور امشب شما اول منبر میروید؟ گفت: میخواهم بروم بخوابم که فردا بتوانم به مجالس برسم. بعد ایشان منبر رفته و حدیث فضیلت انتظار فرج را عنوان منبر خود قرار داده و در فضیلت امام زمان علیه السلام صحبت کرد تا آخر منبر روضه خواند و آقایان دیگر هم همین کار را کردند و من درب منزل به مردم خوش آمد میگفتم تا اینکه مجلس به نصف رسید و شروع کردند به دادن چای و من در بین مردم هر چه نگاه میکردم شخصی را به عنوان امام زمان علیه السلام نمیدیدم.
بالاخره آمدم نزد آقا سیدحسن عرض کردم: آقا تشریف نمیآورند دیدم آقا سیدحسن به دو زانو نشسته و دو دست خود را به روی زانوان نهاده و سر به زیر افکنده و ابداً به جایی نظر نمیکند، چند دفعه صدا زدم آهسته جواب داد. گفتم: آقا نیامد، گفت: چرا از اول مجلس شرکت دارد. گفتم: ایشان را نشان من دهید، فرمودند: یکی از آن دو نفری که در مقابل منبر نشستهاند و لباس کردی در بر دارند امام زمان تو است. چون نظر کردم یکی از آنها صورتش مانند ماه درخشان بود و خال سیاهی در گونه صورتش نمایان بود جلو رفتم دست به سینه نهاده عرض کردم: «السلام علیک یا بقیه الله فی ارضه و یا حجه بن الحسن» دیدم همان آقا فرمودند: «و علیک السلام» شما درب منزل مشغول پذیرایی از مردم باشید!
من عقب عقب تا درب منزل برگشتم و از زیر چشم به جمال مبارکش نگاه میکردم تا آنکه یکی از علما تشریف آوردند، من به استقبال او رفتم چون برگشتم دیگر آن آقا را ندیدم، پیش آقا سیدحسن آمدم پرسیدم: آقا کجا رفت؟ فرمود: در این شهر مجلس روضه زنی تشریف بردند و جای دیگر نمیروند.(1)