از نامه های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (در پاسخ نامه ای که برای آن بزرگوار فرستاده «و در آن درخواست نموده بود که کشندگان عثمان را تسلیم او نماید» نوشته و در آن فضل و بزرگواری و سبقت و پیشی خود را به اسلام و ایمان گوشزد او می فرماید):

پس (از آنکه مشرکین نگریستند که حبشه پناهگاه مسلمانان شد، و هر کدام از ایشان به آنجا می گریخت ایمن و آسوده می گشت و آنها که در مکّه ماندند در پناه ابو طالب بودند، و اسلام آوردن حمزه نیز آنان را تقویت نمود، انجمن بزرگی تشکیل داده و قبیله قریش همگان برکشتن پیغمبر -صلّی اللّه علیه و آله- همدست شدند، و ابو طالب که بر این اندیشه آگهی یافت بنی هاشم و بنی عبد المطّلب را گرد آورده با زن و فرزند بدرّه کوهی که شعب ابو طالب گویند جای داد، و اولاد عبد المطّلب مسلمان و غیر مسلمانشان برای حفظ قبیله و فرمانبری از ابو طالب از یاری پیغمبر اکرم خودداری نکردند جز ابو لهب که با دشمنان ساخت، و ابو طالب به همراهی خویشان بحفظ و نگهداری پیغمبر کوشیده هر دو سوی شعب یعنی درّه کوه را دید بان گماشت، و بیشتر فرزند خود علیّ علیه السّلام را بجای پیغمبر اکرم می خوابانید، و حمزه شبها بگرد پیغمبر می گشت، چون کفّار قریش این احوال را دیده دانستند به آن حضرت دست ندارند چهل تن از بزرگانشان در دار النّدوة «نام موضعی در مکّه که محلّ اجتماع بود» گرد آمده پیمان بستند که با بنی عبد المطّلب و بنی هاشم دوستی نکرده زن بایشان ندهند و نگیرند، و چیزی بآنان نفروخته و نخرند، و آشتی نکنند مگر وقتی که پیغمبر را بایشان بسپارند تا او را بکشند، و این پیمان را بر صحیفه ای نگاشته بر آن مهر نهاده آنرا به امّ الجلاس خاله ابو جهل سپردند تا نگاه دارد، و بعضی نقل کرده اند که آنرا بر در خانه کعبه آویختند.

با این پیمان بنی هاشم در شعب ابو طالب محصور ماندند، و از اهل مکّه جرأت نداشت با آنان داد و ستد نماید جز اوقات حجّ که جنگ حرام بود و قبائل عرب در مکّه حاضر می شدند، ایشان هم از شعب بیرون آمده خوردنی از عرب می خریدند و برمیگشتند، و قریش این را نیز روا نداشته چون آگاه می شدند که یکی از بنی هاشم می خواهد چیزی خریداری نماید بهای آنرا بالا برده خودشان می خریدند، و اگر می دانستند کسی از قریش بسبب خویشاوندی با بنی عبد المطّلب خوردنی به شعب فرستاده او را آزار می رساندند، و اگر از آنانکه در شعب بودند کسی بیرون می آمد و بر او دست می یافتند او را شکنجه می کردند، و از اشخاصی که برای آنها خوردنی می فرستادند ابو العاص ابن ربیع هشام ابن عمرو و حکیم ابن خرام ابن خویلد برادر زاده خدیجه بودند.

سه سال بدین گونه گذشت، و گاه فریاد کودکان بنی عبد المطّلب از گرسنگی بلند می شد بطوریکه بعضی از مشرکین از آن پیمان پشیمان گشتند، و پنج تن از آنان: هشام ابن عمرو و زهیر ابن ابی امیّه و مطعم ابن عدیّ و ابو البختریّ و زمعة ابن الأسود با یکدیگر قرار گزاشتند که نقض عهد کرده پیمان بشکنند و قرارداد او را پاره کنند، بامدادی که بزرگان قریش در کعبه گرد آمده از این مقوله سخن پیش آوردند، ناگاه ابو طالب با گروهی از همراهان خود از شعب بیرون آمده به کعبه رو آورد و بین آنها نشست، ابو جهل گمان کرد که ابو طالب بر اثر رنجی که در شعب دیده شکیبایی را از دست داده و آمده که پیغمبر -صلّی اللَّه علیه و آله- را تسلیم نماید، ابو طالب فرمود: ای مردم سخنی گویم که بر خیر شما است: برادر زاده ام محمّد- صلّی اللَّه علیه و آله- بمن خبر داده که خداوند موریانه را بر نامه ای که پیمان را بر آن نوشته اید گماشته، آنچه در آن نوشته شده خورده فقط نام خدا را بر جا گذاشته، اکنون آن نامه را حاضر کنید اگر او راست گفته شما را با او چه جای سخن است از دشمنی با او دست بدارید، و اگر دروغ گوید او را تسلیم می نمایم تا بقتل رسانید. گفتند: نیکو سخنی است، پس رفتند و آن نامه را از امّ الجلاس گرفته آوردند و گشودند همه آنرا موریانه خورده بود جز لفظ «باسمک اللّهمّ» که در جاهلیّت بر سر نامه ها می نگاشتند، و دست منصور ابن عکرمه نویسنده آن قرارداد شل شده بود، چون چنین دیدند شرمنده شدند، پس مطعم ابن عدیّ نامه را پاره کرد و گفت: ما از این نامه ستم رسان بیزاریم، آنگاه ابو طالب به شعب بازگشت، روز دیگر مطعم ابن عدیّ به همراهی چهار تن دیگر از قریش با او همراه شده بودند به شعب رفته بنی عبد المطّلب را به مکّه آورده و در خانه هاشان جای دادند، لکن مشرکین پس از بیرون آمدن حضرت رسول -صلّی اللَّه علیه و آله- از شعب باز بنا بر عقیده نادرست خود چندان که توانستند از دشمنی با آن بزرگوار خودداری نکرده در آزار او کوشیدند.

خلاصه در نامه زیر امام علیه السّلام برای بیدار کردن معاویه از خواب غفلت باین سرگذشت اشاره نموده می فرماید:) قبیله ما (قریش) خواستند پیغمبر ما را بکشند، و ریشه ما را بر کنند (نابود نمایند) و غمّها و اندوه ها برای ما پیش آوردند، و ناشایسته ها در باره ما بکار بردند، و ما را از آسایش و خوشی باز داشتند، و ترس و بیم را ویژه ما قرار دادند، و ما را به رفتن سوی کوه سخت (بی آب و علف شعب ابو طالب) بناچاری وادار نمودند (و در آنجا محصور کردند، در اوّل سال هفتم از بعثت پیغمبر اکرم) و آتش جنگ را برای ما افروختند،

پس به خواست خداوند ما شرّ دشمن را از پیغمبرش دفع کرده از حریم حرمت او دور نمودیم (نگذاشتیم آسیبی بآن بزرگوار برسد).

مؤمن ما (که به پیغمبر ایمان آورده بود مانند ابو طالب و حمزه) پاداش پشتیبانی نمودن از پیغمبر (رضاء و خوشنودی خدا) را می طلبید، و کافر ما (که اسلام نیاورده بودند مانند عبّاس و مطعم ابن عدیّ) بجهت خویشی (با آن حضرت آن بزرگوار را) حمایت و کمک می نمود، و (غیر از ما بنی هاشم) آنکه از قریش مسلمان شده بود ترس و بیمی که ما (از کفّار و مشرکین) داشتیم نداشت برای سوگند و پیمانی که (با مشرکین) بسته، یا بجهت خویشی (با آنها) بود که او را از بیم و ترس باز می داشت، و او از کشته شدن ایمن و آسوده بود.

و چون (خداوند جنگ با مشرکین و دفع شرّ آنها را امر فرمود، و) کارزار سخت می شد که مردم (از بیم و ترس) باز می ایستادند، رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله اهل بیت خود را جلو وامی داشت، و بوسیله آنان یاران و لشگریانش را از داغی نیزه و شمشیرها حفظ می نمود، پس عبیدة ابن حارث (ابن عبد المطّلب پسر عموی آن حضرت) در جنگ بدر (نام چاهی که بدر نام نزدیک به مدینه در راه مکّه کنده بود) کشته شد، و حمزه (عموی آن بزرگوار) در جنگ احد (نام کوهی است نزدیک مدینه) کشته گردید، و جعفر (برادر من) در جنگ مؤته (نام موضعی در اطراف شام) کشته شد، و کسیکه اگر می خواستم نامش را ذکر می نمودم (امام علیه السّلام) شهادت و کشته شدن (در راه خدا) را خواست مانند کشته شدنی که آنان خواستند (مرا نیز آرزوی شهادت و کشته شدن بود) و لکن عمر آنها زودتر بسر رسید، و مرگ کسیکه نامش را ذکر نکردم بتأخیر افتاد (پیغمبر مرا خبر داد که تو نیز کشته خواهی شد، چنانکه در سخن یک صد و پنجاه و پنجم اشاره فرمود)

پس (با این همه رنجها که برای نگهبانی پیغمبر اکرم و ترویج دین اسلام کشیدم) شگفتا از روزگار که در زمانی واقع شده ام که با من برابر میشود کسیکه برای یاری دین مانند من کوشش نکرده، و سابقه و پیشی گرفتن مرا در اسلام (ایمان بخدا و رسول) نداشته است چنان سابقه ای که کس بمانند آن دسترسی ندارد مگر آنکه ادّعاء کننده ای (معاویه) ادّعاء کند (در باره خود بگوید) آنچه را که من نمی دانم، و گمان ندارم که خداوند هم آنرا بشناسد (چون سابقه ایمان بخدا و رسول برای غیر من دیگری را نبوده تا خدا آنرا بشناسد) و بهر حال حمد و سپاس مخصوص خداوند است (که مصلحت دانسته مانند ترا برابر من قرار دهد که بر خلاف حقّ و حقیقت آنچه که شایسته نیست ادّعاء کنی).

و امّا آنچه درخواست نمودی در باره فرستادن کشندگان عثمان بسوی تو، در این کار اندیشه نموده دیدم فرستادن ایشان بسوی تو و غیر تو از عهده من خارج است (زیرا عدّه آنان بیشمار و توانائیشان بسیار است، چنانکه در سخن یک صد و شصت و هفت اشاره نموده می فرماید: «کیف لی بقوّة و القوم المجلبون علی حدّ شوکتهم یملکوننا و لا نملکهم» یعنی چگونه مرا توانائی «کشیدن انتقام از کشندگان عثمان» است و حال آنکه گروهی که «برای کشتن او» گرد آمدند در نهایت قدرت خود باقی هستند، بر ما تسلّط دارند و ما بر ایشان مسلّط نیستیم. بعد از آن او را تهدید نموده می فرماید:)

سوگند بجان خودم اگر از گمراهی و دشمنی باز نایستی بزودی آنان را خواهی شناخت که ترا می طلبند و از این خواستنشان ترا در بیابان و دریا و کوه و دشت برنج نیندازند (به سراغ تو خواهند آمد) مگر آنکه این طلبیدن و خواستن ترا آزرده خواهد ساخت، و ملاقات و دیدن این زیارت کنندگان ترا شاد ننماید (بطوری به سراغ تو خواهند آمد که خواهی گفت: ای کاش من ایشان را نطلبیده بودم) درود بر آنکه شایسته درود است (ابن ابی الحدید در شرح خود بر نهج البلاغه اینجا گفته: جائز نبود که امام علیه السّلام بفرماید: «و السّلام علیک» یعنی درود بر تو، زیرا آن حضرت معاویه را فاسق و گناهکار می دانست، و اکرام فاسق جائز و درست نیست از این جهت فرموده: «و السّلام لأهله» یعنی درود بر آنکه شایسته آن است).