از نامه های آن حضرت علیه السّلام است به معاویه (که او را نکوهش نموده و یاری نکردن عثمان را از او دانسته):
پس خدا را تسبیح نموده از هر عیب و نقصی منزّه می دانم (شگفتا) چه بسیار است هوا پرستی و خواهشهای پدید آمده و سرگشتگی پیروی نموده تو با تباه ساختن آنچه حقّ است، و دور انداختن آنچه مورد اطمینان است، حقایقی که پسندیده خدا و دلیل بندگانش می باشد (خلاصه چه بسیار گرفتار خواهشهای نفس امّاره بوده دنبال گمراهی گرفته ای، همواره به بدعتی مردم را فریفته برای گمراهی خود سببها می جویی).
و امّا بسیار جدال و پر گفتن تو در باره عثمان و کشندگانش (و اظهار مظلومیّت او و خونخواهی تو بی مورد است، زیرا) عثمان را هنگامی یاری کردی که به سود خودت بود، و هنگامیکه برای او سودمند بود او را یاری نکردی (عثمان پی در پی به معاویه نامه نوشته از او کمک می خواست، معاویه وعده می داد تا کار بر او تنگ شده او را محاصره نمودند، معاویه یزید ابن اسد القسریّ را با لشگری روانه ساخت و باو گفت: می روی و در ذی خشب «نام موضعی در هشت فرسخی مدینه» می مانی، و مگو: «الشّاهد یری ما لا یری الغائب» یعنی حاضر می بیند آنچه را که غائب نمی بیند، منظورش آن بود که از پیش خود کاری انجام مده و قبل از دستور من از آنجا کوچ مکن، و در پرده باو فهماند که غرض آن نیست که تو خود را بعثمان رسانده او را یاری کنی، بلکه مصلحت دیگر در نظر دارم، تو آنجا باش تا ببینم چه میشود، او نیز چندان در آن موضع ماند که عثمان کشته شد و معاویه او را با لشگر بشام باز خواند و در صدد بدست آوردن خلافت بر آمد) و درود بر شایسته آن.