[و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابی است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وی را از امیر المؤمنین (ع) پرسید، گفت: گواهم که او را در حالی دیدم که شب پرده های خود را افکنده بود، و او در محراب خویش بر پا ایستاده، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود می پیچید و چون اندوهگینی می گریست، و می گفت:]

ای دنیا ای دنیا از من دور شو- با خودنمایی- فرا راه من آمده ای یا شیفته ام شده ای؟ مباد که تو در دل من جای گیری. هرگز، جز مرا بفریب مرا به تو چه نیازی است؟ من تو را سه بار طلاق گفته ام و بازگشتی در آن نیست. زندگانی ات کوتاه است و جاهت ناچیز، و آرزوی تو داشتن خرد -نیز-. آه از توشه اندک و درازی راه و دوری منزل و سختی در آمدنگاه.