گفته اند که حارث ابن حوط (یا خوط) نزد امام علیه السّلام آمده و گفت آیا بمن گمان می بری که گمان دارم اصحاب جمل (طلحه و زبیر و عائشه و پیروانشان) بر ضلالت و گمراهی بوده اند پس امام علیه السّلام (در نکوهش او) فرمود:
ای حارث تو به زیر خود نظر کردی (گفتار باطل و نادرست آنها را پسندیدی) و به بالایت نگاه نکردی (در سخنان حقّ و درست من اندیشه ننمودی) پس حیران و سرگردان ماندی
2- تو حقّ را نشناختی تا اهلش را بشناسی، و باطل را نشناختی تا پیروش را بشناسی، حارث گفت: من با سعد ابن مالک (سعد ابن ابی وقّاص) و عبد اللّه ابن عمر (ابن خطّاب) کناره گرفته به گوشه ای می روم، پس امام علیه السّلام فرمود:
3- سعد و عبد اللّه ابن عمر یاری حقّ نکردند و باطل را فرو نگذاشتند (چون کناره گیری آنها از باطل برای یاری نکردن آن نبود بلکه از روی شکّ و دو دلی بحقّ بود، بنا بر این تو نباید از آنان پیروی نمائی. شارح بحرانیّ «رحمه اللّه» در اینجا می نویسد: چون عثمان کشته شد سعد ابن ابی وقّاص چند گوسفند خریده به بیابان رفت و با آن گوسفندان زندگانی نمود تا مرد و با علیّ علیه السّلام بیعت ننمود، و عبد اللّه ابن عمر با امیر المؤمنین بیعت کرد و پس از آن به خواهرش حفصه زوجه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله پناه برد و در جنگ جمل حاضر نشد و گفت: عبادت و بندگی مرا از سواری و جنگ ناتوان ساخته نه با علیّ هستم نه با دشمنانش، محدّث قمیّ حاجّ شیخ عبّاس «علیه الرّحمة» در کتاب سفینة بحار الأنوار نقل می نماید: چون حجّاج داخل مکّه شد و ابن زبیر را بدار زد عبد اللّه ابن عمر شبانگاه نزد او آمده گفت: دستت را بده تا برای عبد الملک با تو بیعت نمایم که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود: «من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة جاهلیّة» یعنی کسیکه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد مانند مردن زمان جاهلیّت مرده، پس حجّاج پایش را دراز کرده گفت بگیر پایم را و بیعت کن زیرا دستم بکار است، ابن عمر گفت: مرا ریشخند میکنی، حجّاج گفت: ای احمق قبیله عدیّ، با علیّ علیه السّلام بیعت نکردی و امروز چنین میگوئی، آیا علیّ امام زمان تو نبود؟ سوگند بخدا برای فرمایش پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله نزد من نیامده ای بلکه از ترس این درخت که ابن زبیر بر آن آویخته آمده ای).